تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطره بازی برای دهه شصت /هفتادی ها
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21
یادش بخیر...
بچه که بودیم همش فکر می کردیم دنیای آدم بزرگ ها چی شکلیه،هنوز مدرسه نرفته آرزو می کردیم معلم شیم!
دور هم جمع می شدیم و معلم بازی می کردیم. دلم برای دنیای کودکیم تنگ شد...
دلم می خواد پاکن های بچگی مو دست بگیرم،تو دستم گچ بگیرم.
بوی گچ و تخته پاکن های ابری،بوی مداد رنگی،بوی محبت های کودکی
دلم برای شعر باز باران تنگ شده.
باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
مجدالدین میر فخرایی معروف به گلچین گیلانی
دلم برای کوچه های تنگ، تنگ شده
کوچه هایی که صدای قهقه های بچه ها رو می شنید.
کوچه هایی که جوی آب تنها فاصله های خونه ها بود.
خونه های کوچک و نقلی با حوض کوچک ماهی قرمز دار
دلم برای کودکی تنگ شده...
دوستان با گذاشتن تصاویر و خاطره شیرین دوران کودکیتان ،بار دیگر خاطرات خوش را زنده کنیم.
دفترچه های 100برگ-60 برگ- 40برگ گاهی کاهی نصیبمون می شد!Big Grin
از بس تراش و پاکن مون گم می شد، معلم بهمون می گفت با نخ آویزونش کنید دور گردنتون!!Big Grin

[تصویر: 687626_DOp5lHXT.jpg]
[تصویر: 1-18.jpg][تصویر: 2nrpjpy.jpg]
یادش بخیر .... انگار همین دیروز بود !
[تصویر: 0.486767001312175593_jazzaab_ir.jpg]
بسم الله الرحمن الرحیم
کودکی رادوست دارم
روزهایی که به جای دلم
سرزانوهایم زخمی بود
بچه که بودیم می گفتیم خوش به حال بزرگترا ....!
بزرگ که شدیم گفتیم : خوش به حال بچه ها ....!
کاش قدر لحظه ها رو بدونیم .....
.
[تصویر: Ghadim-Pic-002.jpg]
من کلا همه جور خوراکی رو دوست دارم و چیزی نیست که بدم بیاد ازش به جز کره!
چند سال پیش یه بار نشستم فکر کردم تا ببینم واقعا دلیل اینکه از کره متنفرم و حتی از بوش چی بوده. خیلی فکر کردم. تا اینکه یاد یک خاطره از دوران کودکیم افتادم. و فهمیدم دلیل تنفرم از کره ریشه در کودکی من داشته.Big Grin
قضیه ازین قرار بوده که من همیشه دوست داشتم برم خونه ی مادربزرگم.
یه روز غروب به مامانم گفتم بریم خونه ی مادربزرگ. مادرم گفت اگه غذاتو کامل بخوری میریم خونه مادربزرگ. از قضا من اصلا اشتها نداشتم. توی غذا هم کره ریخته بود. به اکراه شروع کردم به خوردن. خیلی حس بدی بود. بالاخره به هر وضعیتی بود غذا رو کامل خوردم چون دوست داشتم برم خونه ی مادربزرگم. اما مثل اینکه این قولی که به من داده شد فقط بهانه ای بود تا من غذا رو کامل بخورم و مادرم منو خونه ی مادربزرگم نبرد!Blush
خلاصه اینکه با کلی مرور خاطرات کشف نمودیم دلیل اینکه من از کره بدم میاد حتی همین الان ریه دز دوران کودکی داشته!Cool

راستی من تمام صدآفرین های کلاس اولم رو حتی تمام امتحان های املا و مهرهای صدآفرین و ... رو هنورم دارم. معمولا هرچندسال درمیون میرم سراغ جعبه های خاطراتم که دنیاییه واسه خودش. از مجلات سروش کودکان که قبلا از اینکه مدرسه برم میخوندم گرفته تا دیوان پروین اعتصامی و گلستان سعدی که پدرم کلاس دوم ابتدایی برام گرفته بود. یا قرانی که دوبار ختمش کردم توی مکتب خونه. اون موقع هنوز به سن مدرسه رفتن نرسیده بودم. یا مجموعه کتاب های "آیا میدانید که" یا اطلس کامل گیتاشناسیم که عین روز اول نگهش داشتم و خیلی چیزای قشنگ دیگه. خلاصه اینکه همه ی گذشتم رو در قالب خاطرات این شکلی از همون بچگی جمع آوری کردم بعد از هربار دیدنشون یه حس نوستالژی عجیبی بهم دست میده که قابل وصف نیست.Heart
یاد کتاب داستان هامون بخیر ....
[تصویر: imagehandler.aspx?id=398651&widt...height=300]
[تصویر: 86730362503799637229.jpg]
----------------------------------------------------------------------------------
اسمش چی بود؟؟؟؟؟
اگه گفتید؟؟؟
(۱۰/آذر/۹۳ ۲۲:۰۳)حضرت عشق نوشته است: [ -> ]
[تصویر: 86730362503799637229.jpg]
----------------------------------------------------------------------------------
اسمش چی بود؟؟؟؟؟
اگه گفتید؟؟؟
من این کارتون خیلی دوست داشتم هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد
(۱۰/آذر/۹۳ ۲۲:۰۳)حضرت عشق نوشته است: [ -> ]
[تصویر: 86730362503799637229.jpg]
----------------------------------------------------------------------------------
اسمش چی بود؟؟؟؟؟
اگه گفتید؟؟؟


اگه اشتباه نکنم اسمش سفرهای علمی بود
یادش بخیر .....Blush
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21
آدرس های مرجع