۱۱/خرداد/۹۱, ۱۱:۵۶
اهميت و جايگاه نماز به قدري رفيع است كه جاي هيچ سخني باقي نمي ماند.چراكه به فرموده پيامبر اكرم: اولين عملي كه در قيامت بعد از معرفت مورد بازخواست قرار ميگيرد نماز است. و آنگاه كه پذيرفته شد اعمال ديگر انسان هم مورد بررسي و پذيرش قرار ميگيرد.(1)
سيره اهل بيت نيز گوياي عنايت و توجه خاص آنان به اين واجب الهي است.به طوري كه تير را تنها زماني ميتوانستند از پاي امير المومنين خارج كنند كه آن حضرت در نماز مشغول راز و نياز با پروردگار عالم بود.
كوثر پيامبر نيز وقتي در محراب عبادت به نماز مي ايستاد خداوند بر فرشتگان فخر مي نمود و مي فرمود : به فاطمه بنگريد كه از خوف و ترس من تمام بندهاي بدنش به لرزه افتاده است. اوباقلب خود مشغول پرستش من است.(2) امام مجتبي ، غريبه مدينه نيز هنگامي كه وضو مي گرفت رنگ رخسارش تغيير ميكرد.وقتي علت را جوياشدند فرمود : كسي كه در مقابل خدا حاضر ميشود بايد چنين باشد.(3)
ونيز هنگام اقامه نماز آن امام عزيز بدنش به لرزه مي افتاد.(4)
عطر بندگي :
فضاي جبهه كه ماهيتي غير از بندگي خدا و پيروي اهل بيت(سلام الله علیها)نداشت ،جلوه هاي زيبايي از نماز را آشكار مي نمود. رزمندگان اسلام تلاش ميكردند با حضور قلب به نماز بايستند ودر هيچ شرايطي از آن غافل نشوند. نمازهاي جماعت هميشه برقرار بود حتي در سخت ترين شرايط مثل خط مقدم،حتيالمقدور در سنگري كه گنجايش چند نفر را داشت،نماز جماعت برگزار ميشد.
پس از مجروح شدن در عمليات به عقب منتقل شدم ودر يكي از بيمارستان هاي اهواز بستري شدم.وقتي چشم باز كردم ديدم يكي از دوستانم روي تخت كناري دراز كشيده است.معلوم بود تازه اورا عمل كرده اند.ساعت حدود هشت يا نه شب بود.ناگهان چشمهايش را باز كرد و به سختي به خود تكاني دادو اطرافش را نگاه كرد.پرستار به سرعت خود را به او رساندوپرسيد چيزي مي خواهي؟
پرسيد ساعت چنده؟
وقتي فهميد شب شده با دلهره و نگراني گفت: نمازم را نخوانده ام.
پرستار گفت:حالا دير نميشه يكم ديگه استراحت كن،بعد نماز بخوان.
آن بسيجي گفت:نه الان مي خواهم نماز بخوانم.
پرستار دوباره عذر آورد كه حالت خوب نيست.
اما او نگذاشت ادامه دهد و گفت: اصلا ما براي نماز مي جنگيم.حالا شما ميگويد نماز نخوان.
برايش وسايل تيمم آوردند.تيمم كرد و مشغول نماز شد. اما در بين نماز دوباره بي حال شد و از هوش رفت...
مرحوم حجت الاسلام والمسلمين علي اكبر ترابي در اجلاس نماز گفت :
در دوران اسارت شبي براي شكنجه كردن ميخ بر فرق سرم گذاشتند و به مغزم كوبيدند.كه بر اثر اين كار هنوز هم نمي توانم در گرماي شديد قرار بگيرم.و اگر در آفتاب راه بروم سرم عفونت مي كند. درهمان شب آزاده ي ديگري را مورد ضرب و شتم قرار دادند وبا ضربه ي مشت چنان به دو طرف صورتش كوبيدند كه هر دو چشمش از حدقه بيرون زد و روي زمين افتاد. وهر كدام از بچه هاي ديگر را هم به نحوي مورد كتك و شلاق و…قرار دادند. آن شب را همه با درد و زجر گذرانديم. وباهمان حالت نماز صبح را خوانديم. بعضي ايستاده بعضي نشسته و بعضي خوابيده… بعد از ساعتي معلوم شد هنوز وقت نماز نشده و ما به خاطر مهتاب زمان را اشتباه كرده بوديم.به همين جهت صبر كرديم تا وقت نماز رسيد و دوباره با همان حال نماز صبح را به جا آورديم.
[/font]عشق به نماز به حدي بود كه در سخت ترين شرايط نيز رزمندگان به انجام اين واجب الهي مي پرداختند. گاهي عمليات و درگيري با دشمن به گونه اي بودكه وقت كمي براي خواندن نماز باقي مي ماند. درآن صورت در حركت و دويدن بچه ها مشغول نماز مي شدند.
در منطقه چذابه ستون خودي به سمت خط دشمن حركت كرد.هنوز وقت اذان صبح نشده بود.اين راهپيمايي به قدري طول كشيد كه وقت نماز فرا رسيد وهوا آرام آرام روشن شد.تا آنجا كه نزديك بود آفتاب طلوع كند. روحانيان گردان به بچه ها گفتند با خاك بيابان تيمم كنيد ودر همان حال حركت نماز بخوانيد. بچه ها هم همين كار را كردند و در حال راه رفتن مشغول نماز صبح شدند.
گاهي نماز خواندن اين چنيني در حين پاتك هاي دشمن اتفاق مي افتاد.وگاهي مجروحين باتني زخمي و خونين و حتي گاهي در آمبولانس با تيمم بر لباس خاكي خود نمازشان را به جا مي آوردند و نمي گذاشتند حتي يك ركعت از نماز واجبشان ترك شود… [font=Times New Roman]
ما كجاي كاريم؟؟؟؟ ماهايي كه نماز را سبك ميگيريم....ماهايي كه هميشه ي خدا نمازامون آخر وقت ميخونيم البته (خيليامون) اگه بخونيم!! نميدونم دنبال چي ميگرديم، مي خواييم آخرش به كجا برسيم ولي... ولي به قول پست يكي از بچه هاي تالار، نااميدي براي بنده خدا اصلا كار درستي نيست...چون خدا بيشتر از اوني كه فك كنيم هوامونو داره.. من به اين جمله اعتقاد كامل دارم كه هيچ چيز اتفاقي نيست... خوندن همين پست شايد راهي يا بهانه اي بوده واسه اينكه دست خدا كه به سمتمون دراز شده را ببينيم و محكم بگيريمش... نميدونم شايد...
1-امالي صدوق،ص641.
2-همان ص 113.
3-بحار الانوار،ج67،ص 400
4-همان
سيره اهل بيت نيز گوياي عنايت و توجه خاص آنان به اين واجب الهي است.به طوري كه تير را تنها زماني ميتوانستند از پاي امير المومنين خارج كنند كه آن حضرت در نماز مشغول راز و نياز با پروردگار عالم بود.
كوثر پيامبر نيز وقتي در محراب عبادت به نماز مي ايستاد خداوند بر فرشتگان فخر مي نمود و مي فرمود : به فاطمه بنگريد كه از خوف و ترس من تمام بندهاي بدنش به لرزه افتاده است. اوباقلب خود مشغول پرستش من است.(2) امام مجتبي ، غريبه مدينه نيز هنگامي كه وضو مي گرفت رنگ رخسارش تغيير ميكرد.وقتي علت را جوياشدند فرمود : كسي كه در مقابل خدا حاضر ميشود بايد چنين باشد.(3)
ونيز هنگام اقامه نماز آن امام عزيز بدنش به لرزه مي افتاد.(4)
عطر بندگي :
فضاي جبهه كه ماهيتي غير از بندگي خدا و پيروي اهل بيت(سلام الله علیها)نداشت ،جلوه هاي زيبايي از نماز را آشكار مي نمود. رزمندگان اسلام تلاش ميكردند با حضور قلب به نماز بايستند ودر هيچ شرايطي از آن غافل نشوند. نمازهاي جماعت هميشه برقرار بود حتي در سخت ترين شرايط مثل خط مقدم،حتيالمقدور در سنگري كه گنجايش چند نفر را داشت،نماز جماعت برگزار ميشد.
پس از مجروح شدن در عمليات به عقب منتقل شدم ودر يكي از بيمارستان هاي اهواز بستري شدم.وقتي چشم باز كردم ديدم يكي از دوستانم روي تخت كناري دراز كشيده است.معلوم بود تازه اورا عمل كرده اند.ساعت حدود هشت يا نه شب بود.ناگهان چشمهايش را باز كرد و به سختي به خود تكاني دادو اطرافش را نگاه كرد.پرستار به سرعت خود را به او رساندوپرسيد چيزي مي خواهي؟
پرسيد ساعت چنده؟
وقتي فهميد شب شده با دلهره و نگراني گفت: نمازم را نخوانده ام.
پرستار گفت:حالا دير نميشه يكم ديگه استراحت كن،بعد نماز بخوان.
آن بسيجي گفت:نه الان مي خواهم نماز بخوانم.
پرستار دوباره عذر آورد كه حالت خوب نيست.
اما او نگذاشت ادامه دهد و گفت: اصلا ما براي نماز مي جنگيم.حالا شما ميگويد نماز نخوان.
برايش وسايل تيمم آوردند.تيمم كرد و مشغول نماز شد. اما در بين نماز دوباره بي حال شد و از هوش رفت...
مرحوم حجت الاسلام والمسلمين علي اكبر ترابي در اجلاس نماز گفت :
در دوران اسارت شبي براي شكنجه كردن ميخ بر فرق سرم گذاشتند و به مغزم كوبيدند.كه بر اثر اين كار هنوز هم نمي توانم در گرماي شديد قرار بگيرم.و اگر در آفتاب راه بروم سرم عفونت مي كند. درهمان شب آزاده ي ديگري را مورد ضرب و شتم قرار دادند وبا ضربه ي مشت چنان به دو طرف صورتش كوبيدند كه هر دو چشمش از حدقه بيرون زد و روي زمين افتاد. وهر كدام از بچه هاي ديگر را هم به نحوي مورد كتك و شلاق و…قرار دادند. آن شب را همه با درد و زجر گذرانديم. وباهمان حالت نماز صبح را خوانديم. بعضي ايستاده بعضي نشسته و بعضي خوابيده… بعد از ساعتي معلوم شد هنوز وقت نماز نشده و ما به خاطر مهتاب زمان را اشتباه كرده بوديم.به همين جهت صبر كرديم تا وقت نماز رسيد و دوباره با همان حال نماز صبح را به جا آورديم.
[/font]عشق به نماز به حدي بود كه در سخت ترين شرايط نيز رزمندگان به انجام اين واجب الهي مي پرداختند. گاهي عمليات و درگيري با دشمن به گونه اي بودكه وقت كمي براي خواندن نماز باقي مي ماند. درآن صورت در حركت و دويدن بچه ها مشغول نماز مي شدند.
در منطقه چذابه ستون خودي به سمت خط دشمن حركت كرد.هنوز وقت اذان صبح نشده بود.اين راهپيمايي به قدري طول كشيد كه وقت نماز فرا رسيد وهوا آرام آرام روشن شد.تا آنجا كه نزديك بود آفتاب طلوع كند. روحانيان گردان به بچه ها گفتند با خاك بيابان تيمم كنيد ودر همان حال حركت نماز بخوانيد. بچه ها هم همين كار را كردند و در حال راه رفتن مشغول نماز صبح شدند.
گاهي نماز خواندن اين چنيني در حين پاتك هاي دشمن اتفاق مي افتاد.وگاهي مجروحين باتني زخمي و خونين و حتي گاهي در آمبولانس با تيمم بر لباس خاكي خود نمازشان را به جا مي آوردند و نمي گذاشتند حتي يك ركعت از نماز واجبشان ترك شود… [font=Times New Roman]
ما كجاي كاريم؟؟؟؟ ماهايي كه نماز را سبك ميگيريم....ماهايي كه هميشه ي خدا نمازامون آخر وقت ميخونيم البته (خيليامون) اگه بخونيم!! نميدونم دنبال چي ميگرديم، مي خواييم آخرش به كجا برسيم ولي... ولي به قول پست يكي از بچه هاي تالار، نااميدي براي بنده خدا اصلا كار درستي نيست...چون خدا بيشتر از اوني كه فك كنيم هوامونو داره.. من به اين جمله اعتقاد كامل دارم كه هيچ چيز اتفاقي نيست... خوندن همين پست شايد راهي يا بهانه اي بوده واسه اينكه دست خدا كه به سمتمون دراز شده را ببينيم و محكم بگيريمش... نميدونم شايد...
1-امالي صدوق،ص641.
2-همان ص 113.
3-بحار الانوار،ج67،ص 400
4-همان
![[تصویر: IMAGE634646563148736695.jpg]](http://jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/22-11-1390/IMAGE634646563148736695.jpg)