تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: چی میشد اگه خدا . . .
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23
(۶/اردیبهشت/۹۲ ۲۱:۵۶)سید سجاد نوشته است: [ -> ]خیلی ممنون از متن زیبا.
جاش نیست یک پاسخ کوتاه بدم ولی ...

دروغ قدرت خودش رو از راستی می گیره ، دلیل اینکه دروغ قدرتمنده اینه که افراد راستگویی وجود دارند و اعتماد رو ایجاد می کنند و دروغگو با از اعتماد های ایجاد شده سو استفاده میکنه.

اگه همه دروغگو باشند دروغ هیچ قدرتی از خودش نخواهد داشت و سنگ روی سنگ عمرا بند بشه.

باطل همیشه نابوده ، هیچ قدرتی از خودش نداره ، باطل تو قرآن به کف روی آب تمثیل شده ، یعنی وقتی به آب نگاه کنی مجموعه ای از کف رو می بینی که حرکت می کنند اما این روی قضیه است و در واقع آب هست که داره کف هارو حرکت میده!

و بعد خداوند می فرماید چیزی که ازین آب که سوددهنده باشد باقی می ماند ، حتی خود آب رو هم نمیگه ، بلکه چیزی که مفید باشه باقی می مونه و کف هم از بین میره.

یزید پس از واقعه عاشورا گفت حسین را با شمشیر جدش کشتیم !! قبل از واقعه عاشورا مردم به ازای قتل حسین (علیه السلام) به بهشت دعوت می کردند. Dodgy

اگر یک جامعه اکثر افرادش فاسد بشن اون جامعه از بین میره ، اگه فرض کنیم همه قاتل یا خائن باشن چه اتفاقاتی پیش میاد.

باطل از خودش هیچ نیرویی نداره ، باطل نابوده ، خیر و خوبی هست که همیشه پایداره ،
و خدا هم منشا خوبی و خیره.


با درود.فکر نمیکنم سخن شما با سخنان اشو زرتشت در تعارض باشه.دو دید متفاوت از یک دیدگاه.
(۷/اردیبهشت/۹۲ ۱۰:۰۰)AnooshArian نوشته است: [ -> ]با درود.فکر نمیکنم سخن شما با سخنان اشو زرتشت در تعارض باشه.دو دید متفاوت از یک دیدگاه.

سلام.
خیلی ممنون Heart
تا جاییکه من اطلاع دارم ،
تنها تعارضی که داره اینه که تو دین زرتشت خیرو خوبی و بدی و شر هرکدومشون در حد یک قدرت هستند ولی در دین اسلام باطل به پست ترین و ظاهری ترین تمثیل ها تشبیه و تعریف شده و یک قدرت نیست ، سنت الهی بر خیر هست.

چنین گفت زرتشت :
عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز،
با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

درپناه ایزد منان.

درود فراوان
03 اینک در آغاز ِ زندگانی، این دو شیوه‌ی اندیشیدن که هم‌زاد پنداشته می‌شوند، خود را در اندیشه و گفتار و کردار، چون به‌تر و بد هویدا می‌سازند. از این دو، آن فرزانگان هستند که درست برمی‌گزینند، نه بداندیشان. 04 هنگامی که این دو شیوه نخست به هم رسیدند، « جان » و « نازندگانی » را آفریدند. تا پایانِ هستی، بدترین اندیشه برای دروغ‌کار و به‌ترین اندیشه از آنِ راست‌کار خواهد بود.


05 از اين دو، انديشه‌ي دروغ‌كار بدترين كارها را برگزيند و پيش‌روترين انديشه كه چون كوهي استوار است، راستي و درستي را. همانا آنان كه مي‌خواهند خداي‌ را خشنود سازند، به كارهاي راستين مي‌پردازند.

اوستا؛ گاتها؛ سرودِ سه


این سروده های شخص اشوزرتشت است.اصلی ترین شخصیت انسانی در مزدیسنا.من که فکر میکنم خود ایشان پاسختان گفته است!این دو شیوه ی اندیشیدن تنها هم زاد ، پنداشته میشوند ، در حالی که دو اندیشه جدا هستند و اندیشه دروغ کار و بدکار بدترین اندیشه است...تا پایان هستی.
درود و ایدون باد[/b]
دانایى سرآمد همه خوبى‏ها و نادانى سرآمد همه بدى‏هاست ، در کار خیر، خود را به زحمت اندازید و در این راه با هوا و هوس خود مبارزه کنید، زیرا طبیعت انسان به بدى تمایل دارد ، خوبى عادت است و بدى لجاجت. هر کس بگوید: من از همه مردم بهترم، او بدترین مردم است و هر کس بگوید: من بهشتى هستم، او جهنمى است.
هرگاه یکى از شما بمیرد، قیامتش برپا مى‏شود و خوبى‏ها و بدى‏هاى خود را مى‏بیند.

بهترین قلب‏ها، قلبى است که ظرفیت بیشترى براى خوبى دارد و بدترین قلب‏ها، قلبى است که ظرفیت بیشترى براى بدى دارد، پس عالی ترین قلب، قلبى است که خوبى را در خود دارد و لبریز از خوبى است. اگر سخن بگوید، سخنش در خور پاداش است و اگر سکوت کند، سکوتش درخور پاداش است.

اینها رو هم پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ما اصلی ترین شخصیت انسانی اسلام گفته اند ، همان شخصیتی که سلمان فارسی به عقیده آن گروید ، ممنون برادر عزیزم.
بسم الله الرحمن الرحیم
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟ من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان. اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
[/b]

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند:
" من اینجا هستم،همیشه"
سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2 )
افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس 30 )
و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4 ) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام(انبیا 87 )
ومرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24)
و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزیبگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73)
پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .( احزاب 10 )
تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118 )
وقتی در تاریکی ها مرا بزاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی . (انعام 63-64)
این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسیداز من ناامید شده ای. (اسرا 83 )
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)
غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)
پس کجا می روی؟ (تکویر 26)
پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)
چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6 )
مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران ازخلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم 48)
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کارادامه می دهم. (انعام 60 )
من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم (قریش 3 )
برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم (فجر 28-29 ) تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54 )

بسم الله الرحمن الرحیم


[تصویر: avalin-salam_1.jpg?1360653865]


عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه سودا دارد

در خیال آمدی و آینه قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویم:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده ست
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد...


* الـــــــــــــــــــــتماس دعا *



[تصویر: 574973-463461307058563-412254944-n.jpg]

خداوند فرمود :
(( به عزت و جلالم سوگند هرکس به غیر از من امید ببندد
امیدش را قطع می کنم و ناکامش می سازم ))


همه ی در ها را می بندد تا دوباره به آغوش پر مهر
خودش پناه ببرند و آنها را غرق لطف و رحمت کند .



هر درکه به هر کجاست شب بربندند
الا در دوست را که شب باز کنند


امر دنیایت را به خدا توکل کن و امر آخرتت را به خدا تفویض کن

[تصویر: barf_gonjeshk03.jpg]


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم ، خیر حیاتم شد و کار ماندنم ، زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!

(دکتر علی شریعتی)
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23
آدرس های مرجع