شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
يوسف مي دانست که تمام درها بسته اند ؛
اما بخاطر خدا و تنها به اميد او
به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ...
اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند ؛
تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او ، به سوي درهاي بسته بدو ،چون :خــداي تــو و يوســف يکـيــسـت ...
***********************************************************
دلـــت کـه گـرفــت ،
ديگر مـنـتِ زميـــن را نــکـش !
راهِ آسمـان بـاز است ...
پر بکش !
او هميشه آغوشش باز است ،
نگفته تو را مي خواند ...
چی می شد اگه خدا رو می دیدم وقتی به هر آنچه می نگریستم
چی می شد اگه خدا بیکرانگی و بی انتهایی اش و کوچکی ام در برابرش را در معنای واقعی اش مرا قدر درکش میداد
چی می شد اگه خدا به همه شایستگی شناختش واقعیشو به تمام کمال میداد
چی می شد اگه خدا اطرافمون فقط چیزهایی می گستراند که با دیدنش فقط و فقط مرا به فکر خالقش میانداخت
خدایا مرا دریاب خسته ام از دنیایی که روز به روز در نگاهم کوچک تر می گردد
در دنیای درونم می اندیشیدم دنیای ما چقدر کوچک است
و وسعت احوال درونمان چقدر بزرگ
و خدایا مرهمی خواهم
و برای شکستکی هایم مرهم روحبخشی چون مولای مهربانم
بیا که دارم تمام می شوم
در دریای آسمان به جستجوی مهتاب نگاهت به نظاره نشستم
بی صبرانه منتظر نگاه مهربان و دستان نوازشگرت هستم
![[تصویر: 83-Tobeh.jpg]](http://naqhashefaghir.persiangig.com/image/6/83-Tobeh.jpg)
التماس دعا
به نام خداوندگار ایثار و انصاف
نو بهار است بر ان کوش که خوش دل باشی
چه نکوست از تو گفتن وچه ارامشی دارد یاد تو.تو که از وجودت به ما ارزانی داشتی و بخشندگیت با نعماتت به اثبات رسیدست با یاد و نامت اغاز میکنیم بنام ایزد.....
یک سطر قصیده یک دنیا غزل یک اسمان رباعی چند دوبیتی با شعر نو با هر زبان که باشد
یک باغ از گل سرخ یک دشت پر شقایق یک مزرعه اقاقی با یک بغل رازقی با پیچک و بوی یاس با میخک دلنواز با عطر تو ای دوست .من باشم و تو باشی
یک سرخ سیب حوا یک شاخه مست کن انگور یک صدانه یاقوت یک مزرعه از توت یک یاد از تن دوست مارا بس است ای حضرت دوست.
گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می دهد از رخسارم
پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زانکه درین پرده نباشد بارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می بارم
به صد امید نهادیم درین بادیه پای
ای دلیل دل گم گشته فرو مگذارم
چون منش در گذر باد نمی یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم
دیده ی بخت به افسانه ی او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا درین پرده جز اندیشه ی او نگذارم
دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا
بجز از خاک درش با که به رو درکارم..
خدای من خداییست که دست گیر است نه مچ گیر!
دستم را میگیرد همان طور که هستم!
بدون پیش شرط
همین و بس . . .
میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی
میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی
میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی
میدانمت به بزرگی که خودت بزرگترینی
همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای هست
تا بگویم خدایا دوستت دارم ، من خدا را دارم!
.
.
شگفتا از من که توکلم برمردم است و توقعم ازخدا...
شگفتا از من که هرآنچه خواسته ام، کرده ام، با لفظ اگر خدا بخواهد...
شگفتا از من که تنها اندوه را به میهمانی خداوند می برم و سهم
شادی را نمی پردازم...
شگفتا از من، که لقمه های مردم را می شمارم و هدایای بیشمارخدا را از یاد می برم..
...
آنقدر از کار خودمان درمانده ایم،
که وقتی به تو می رسیم،
نمی دانیم از کدام گناه شروع کنیم و از کدام دوری شکوه!
اصلاً نمی دانیم حق گلایه داریم یا نه!
آنقدر مقابل چشمهای نگران تو،
خطاکاری کرده ایم،
آنقدر با حرفهای درشتمان و کارهای درشت تر،
به سوی قلب رووف تو سنگ انداخته ایم،
که نصف اشکهایمان را ملتمسانه به پایت می ریزیم،
که:
«یا ربّ! نظر تو برنگردد...»
و یا ربّ!
یادمان می آید این مدت که فقط به خودمان فکر کرده بودیم
دلمان چقدر برای تو تنگ شده بود
دلمان برای چانه زدنهای بی تعارف که «من که این نماز را خوانده ام، این حاجتم را نمی دهی؟!» ها،
دلمان برای غر زدنهای مداوممان پای تلفن همیشه گوش به زنگ تو،
دلمان برای توبیخ های مهربانانه ی تو،
دلمان برای گپ زدنهامان سر موضوع «زن» و اینکه «خدایا! چرا اینجا چنین حرفی زدی»ها،
دلمان برای اعترافهای پر از خجالت و شرم، اخم سختگیرانه ی تو، آشتی ها، رازها، نمازها...
تنگ شده بود!
وقتی جایمان در آغوشت گرم می شود،
یادمان می اندازی این جایگاه را بیخودی بدست نیاورده ایم،
یادمان می دهی، جواب هر نعمتی سپاسگزاری است.
ریش و قیچی عرفات را می دهی دست حسینت (علیه السلام) و او برایمان مثل همیشه معلمی می کند،
که چگونه پی ببریم، چه چیزهایی به ما داده ای و بی خبریم...
مژه، انگشت کوچک پا، استخوان کوچک گوش!
و حسین (علیه السلام) یادمان می دهد:
«خودشناسی، خداشناسی است.»
یا ربّ!
خودت می دانی،
صحرای دلمان چرا اینگونه خشک و سرد است...
خودت به دل حجاجمان انداخته ای که در عرفات، دنبال امامشان بگردند!
تو بهتر می دانی،
دعای اولمان را:
«کویر چشمانمان را،
با دیدنش،
از آب عشق و شور،
سیراب کن!»
خدايـــــا ...
مدعيان رفاقت ، هر کدام تا نقطه اي همراهند ...
عده اي تا مرز منفعت ...
عده اي تا مرز مال ...
عده اي تا مرز جان ...
عده اي تا مرز آبرو ...
و همگان تا مرز اين جهان ...
تنها تويي که همواره مي ماني ... !

رهـــــايم نـکن . . .
