دزدیده، چون جان، میروی اندر میانِ جانِ من
سروِ خرامانِ منی، ای رونقِ بستانِ من
چون می روی،بی من مرو؛ ای جانِ جان،بی تن مرو
وز چشمِ من بیرون مشو،ای شعله ی تابانِ من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دینِ من، وی رویِ تو ایمانِ من
بی پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ، ای یوسفِ کنعانِ من
از لطفِ تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهان شده در هستیِ پنهانِ من
گل جامه در از دستِ تو، ای چشمِ نرگس مستِ تو
ای شاخه ها آبستِ تو، ای باغِ بی پایانِ من
یک لحظه داغم می کَشی، یک دم به باغم می کَشی
پیشِ چراغم می کشی تا واشود چشمانِ من
ای جانِ پیش از جان ها، وی کانِ پیش از کان ها
ای آنِ پیش از آن ها،ای آنِ من، ای آنِ من
منزلگهِ ما خاک نی، گر تن بریزد باک نی
اندیشه ام افلاک نی، ای وصلِ تو کیوانِ من
مر اهلِ کشتی را لَحَد در بحر باشد تا ابد
در آبِ حیوان مرگ کو؟ ای بحرِ من، عُمّانِ من
جانم، چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلی جدا
بی تو چرا باشد، چرا؟ ای اصلِ چار ارکانِ من
ای شه صلاح الدّینِ من، ره دانِ من، ره بینِ من
ای فارغ از تمکینِ من، ای برتر از امکانِ من..
«مولانا»
با خدا حرف بزن ،
گرچه امیدوارم با خدا و خوبان با لب حرف نزنی و با عملت حرف بزنی
دست محبت بر سر یتیم بکش
و با این کارت به خدا و خوبان بگو من هم
یتیم،
شما هم دست محبتی بر سر من بکشید
به فقیر چیزی بده و با این عملت به خدا و خوبان بگو من هم
فقیرم
شما هم به من بدهید
عیب اشخاص را بپوشان و ستر کن و با این کارت به خدا و خوبان بگو
من هم عیوبی دارم
شما هم عیوب مرا بپوشانید و ستر کنید
در امور اخروی اول خودتان بعد دیگران
ولی در امور دنیوی اول به دیگران بعد به خودتان
نشستن در بهشت را از همین جا تمرین کنیم
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم . . .
ای در طوافِ ماهِ تو ماه و سپهر مشتری
ای آمده در چرخِ تو خورشید و چرخِ چنبری
یا رب، منم جویانِ تو یا خود تویی جویانِ من
ای ننگِ من! تا من منم، من دیگرم تو دیگری
ای ما و من آمیخته، وی خونِ هر دو ریخته
چیزی دگر انگیخته، نی آدمیّ و نی پری
آبی میانِ جو روان، آبی لبِ جو بسته یخ
آن تیزرو، این سُست رو، هین،تیز رو، تا نفسری
خورشید گوید سنگ را: «زان تافتم بر سنگِ تو
تا تو ز سنگی وارهی، پا درنهی در گوهری»
خورشیدِ عشقِ لم یَزَل زان تافته ست اندر دلت
کاوّل فزایی بندگی، وآخر نمایی مهتری
ما را چو مریم بی سبب از شاخِ خشک آید رطب
ما را چو عیسی بی طلب در مهد آید سروری
بی باغ و رز انگور بین، بی روز و بی شب نور بین
وین دولتِ منصور بین، از دادِ حق بی داوری
مهتاب تا مه رانده دیوار تیره مانده
«اِنّا اِلَیهِ» آمده کان سو نگر گر مُبصری
یا جانبِ تبریز رو، از شمسِ دین محظوظ شو
یا از زبانِ واصِفان از صدق بنما یاوری
-مولانا-
خدایـــا...
آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم...
خداوند بی نهایت است و لا مکان و لا زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
امید می شود ناامیدان را
راه می شود گمگشتگان را
نور می شود در تاریکی ماندگان را
عشق می شود محتاجان به عشق را
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد ، به شرط پاکی دل ، به شرط طهارت روح
آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن
و سپس آستین ها را بالا بزن
خواهی دید که
خـــــــــدا
زودتر از تو دست به کار شده است...
سفر کردم به هر شهری دویدم
چو شهرِ عشق من شهری ندیدم
ندانستم ز اوّل قدرِ آن شهر
ز نادانی بسی غربت کشیدم
به غیرِ عشق، آواز دُهُل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم
از آن بانگ دُهُل، از عالم کُل
بدین دنیایِ فانی اوفتیدم
از آن باده که لطف و خنده بخشد
چو گل، بی حلق و لب، می چشیدم
ندا آمد ز عشق: «ای جان سفر کن
که من محنت سرایی آفریدم»
بسی گفتم که «من آنجا نخواهم»
بسی نالیدم و جامه دریدم
چنان کاکنون ز رفتن می گریزم
از آنجا آمدن هم می رمیدم
بگفت: ای جان! بر هرجا که باشی
که من نزدیک چون «حَبلُ الوَرید» م
فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد
فسون و عشوه ی او را خریدم
فسونِ او جهان را برجَهاند
که باشم من؟ که من خود ناپدیدم
ز راهم بُرد و آنگاهم به رَه کرد
گر از ره می نرفتم می رهیدم
بگویم چون رسی آنجا، ولیکن،
قلم بشکست چون اینجا رسیدم
-مولانا-