۱۸/فروردین/۹۳, ۱۸:۳۰
۲/اردیبهشت/۹۳, ۵:۲۷
آخرین ارسال :
حلاج قبل از به دار آویخته شدن فرمود :
خدایا!
اینها بندگان تو اَند.
به تعصب دین تو ، برای کشتن من
گرد آمده اند و برای تقرب به درگاه تو .
بر ایشان ببخشای!
چرا که اگر تو آنچه را که بر من گشودی
بر ایشان گشوده بودی آنچه که کردند،
نمی کردند...
میتواند مچمان را بگیرد…
اما همیشه دستانمان را میگیرد…
خدا را میگویم….
حلاج قبل از به دار آویخته شدن فرمود :
خدایا!
اینها بندگان تو اَند.
به تعصب دین تو ، برای کشتن من
گرد آمده اند و برای تقرب به درگاه تو .
بر ایشان ببخشای!
چرا که اگر تو آنچه را که بر من گشودی
بر ایشان گشوده بودی آنچه که کردند،
نمی کردند...
میتواند مچمان را بگیرد…
اما همیشه دستانمان را میگیرد…
خدا را میگویم….
۱۹/تیر/۹۳, ۱۸:۲۲
کاش این تاپیک هیچوقت تعطیل نمیشد...
به سلامت سید....
به سلامت سید....
۳۰/تیر/۹۳, ۲۱:۲۳
چی میشد اگه خدااااا برای یبارم که شده تصویری از اون دنیا رو بهممون نشون میداد اونوقت قدر لحظاتمونو بیشتر میدونستیم
۲/مرداد/۹۳, ۱۴:۱۲
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای ختوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
دوستان شعری بوداززنده یادقیصرامین پور
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای ختوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
دوستان شعری بوداززنده یادقیصرامین پور

۱۲/مرداد/۹۳, ۲۳:۲۷
خدایا...فاصله ت تامن
خودت گفتی که کوتاهه
ازاینجاکه من استادم
چقدرتااسمون راهه
چراگریم نمی گیره
مگه قلب من ازسنگه
خدایامن کجامیرم
کجای جاده دلتنگه
خودت گفتی که کوتاهه
ازاینجاکه من استادم
چقدرتااسمون راهه
چراگریم نمی گیره
مگه قلب من ازسنگه
خدایامن کجامیرم
کجای جاده دلتنگه
۷/مهر/۹۳, ۱۸:۰۷
(۱۹/تیر/۹۳ ۱۸:۲۲)حوریه سادات نوشته است: [ -> ]کاش این تاپیک هیچوقت تعطیل نمیشد...
به سلامت سید....
من واقعا مخلص منش و معرفت شمام ، ممنونم واقعا. چشم حتما آپ می کنم.
---
از بچگی بهمون میگفتن از کسی نتـرس، فقـــط از خــــدا بتـرس در حالــی که باید می گفتن از همـــه بترس، به جــــــز خــــدا
![[تصویر: heart.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/heart.png)
...!
۱۸/مهر/۹۳, ۳:۱۰
معشوق گفت اگه بمیری میمیرم اما دوست گفت بمیرمم نمیذارم واست اتفاقی بیفته ...
کدوم رفیقی بهتر از خدا سراغ داریم ... اصلا رفیقی جز خدا تو دنیا پیدا کردی؟
کدوم رفیقی بهتر از خدا سراغ داریم ... اصلا رفیقی جز خدا تو دنیا پیدا کردی؟
۴/آبان/۹۳, ۱۴:۴۷
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او:نازنینم آدم.باتو رازی دارم اندکی پیشتر آی.آدم آرام ونجیب آمد پیش.زیر چشمی به خدا می نگریست.محو لبخند غم آلود خدا.دلش انگار گریست.
نازنینم آدم...
یاد من باش که بس تنهایم.بغض آدم ترکید.گونه هایش لرزید و به خدا گفت:من به اندازه...من به اندازه گل های بهشت...نه...به اندازه عرش...نه...نه!من به اندازه تنهاییت ای هستی من دوستدارت هستم...آدم کوله اش را برداشت.
خسته وسخت قدم برمیداشت راهی ظلمت پر شور زمین.طفلکی بنده غمگین!!آدم!!در میان لحظه جانکاه هبوط باز از خدا شنید که گفت:نازنینم آدم...نه به اندازه تنهایی من نه به اندازه عرش نه به اندازه گل های بهشت...که به اندازه یک دانه گندم...فقط یادم باش.
نازنینم آدم...نبری از یادم
نازنینم آدم...
یاد من باش که بس تنهایم.بغض آدم ترکید.گونه هایش لرزید و به خدا گفت:من به اندازه...من به اندازه گل های بهشت...نه...به اندازه عرش...نه...نه!من به اندازه تنهاییت ای هستی من دوستدارت هستم...آدم کوله اش را برداشت.
خسته وسخت قدم برمیداشت راهی ظلمت پر شور زمین.طفلکی بنده غمگین!!آدم!!در میان لحظه جانکاه هبوط باز از خدا شنید که گفت:نازنینم آدم...نه به اندازه تنهایی من نه به اندازه عرش نه به اندازه گل های بهشت...که به اندازه یک دانه گندم...فقط یادم باش.
نازنینم آدم...نبری از یادم
۴/آبان/۹۳, ۱۶:۲۷
(۴/آبان/۹۳ ۱۴:۴۷)آیدا77 نوشته است: [ -> ]پس از آفرینش آدم خدا گفت به او:نازنینم آدم.باتو رازی دارم اندکی پیشتر آی.آدم آرام ونجیب آمد پیش.زیر چشمی به خدا می نگریست.محو لبخند غم آلود خدا.دلش انگار گریست.هیچکس نفهمید که خدا هم تنهاییش را فریاد میکشد ... قـــــــــــــــل هــــــوالله احــــــــــد ...
نازنینم آدم...
یاد من باش که بس تنهایم.بغض آدم ترکید.گونه هایش لرزید و به خدا گفت:من به اندازه...من به اندازه گل های بهشت...نه...به اندازه عرش...نه...نه!من به اندازه تنهاییت ای هستی من دوستدارت هستم...آدم کوله اش را برداشت.
خسته وسخت قدم برمیداشت راهی ظلمت پر شور زمین.طفلکی بنده غمگین!!آدم!!در میان لحظه جانکاه هبوط باز از خدا شنید که گفت:نازنینم آدم...نه به اندازه تنهایی من نه به اندازه عرش نه به اندازه گل های بهشت...که به اندازه یک دانه گندم...فقط یادم باش.
نازنینم آدم...نبری از یادم