کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
#پنجمین تولد تالار - خاطرات من ...
۱۸:۰۵, ۸/آبان/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/آبان/۹۴ ۱۸:۰۵ توسط سخنگو.)
شماره ارسال: #1
آواتار
[تصویر: Logo_5th_Birthday_www_bidari_andishe_ir.jpg]

همه ما در تالار لحظات شیرین و خاطراتی بیادماندنی داریم
که هر چند وقت ، وقتی بیادمان می آیند سرشار از لذت معنوی میشویم .
بهترین و خاطرانگیزترین لحظات را بازگو نماییم و دیگران را در لحظات شیرینمان شریک نماییم .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۸:۲۹, ۱۴/آبان/۹۴
شماره ارسال: #31
آواتار
(۱۴/آبان/۹۴ ۱۶:۵۱)شیدا نوشته است:  سلام

من و ادامه خاطرات 3 Smile

فرزانه جانم تو همه رو میبری بهشت زهرا (سلام الله علیها) ؟؟؟Wink

اولین بار که رفتم با فرزانه بود، تا حالا نرفته بودم. خیلی باصفا بود. با این که اومدن براش راحت نبود ولی اومد. پیش خیلیایی که دلم میخواست رفتم و دایی مصطفی عزیز
( تو پرانتز اینم بگم به واسطه برادرا و خواهرای تالاریم عمو و دایی های شهید نصیبم شده الحمدلله ... بنده که بهشون میگم عمو و دایی، ان شاءالله اون عزیزان هم قبول میکنن دیگه)

آخرین شهیدی هم که رفتیم پیشش، شهید جهان آرا بود با اینکه نا امید از پیدا کردنش شده بودم و زمان رفتن هم رسیده بود، توفیق زیارت حاصل شد با ترفندی که فرزانه گفته بودSmile
امسال هم برای بار دوم زیارت این جای نورانی نصیبم شد با آفتاب عزیزم. خیلی خوب بود، خیلییییییی... این بارم وقت رفتن رسیده بود که توفیق زیارت شهید آوینی و صیاد عزیز حاصل شد



سلام برخواهر عزیزومهربانم ودیگر بزرگواران
شیداجان دفعه بعد نوبت منه بامن بری


ولی واقعا اینقدر به من وفرزانه خوش میگذشت وقتی میرفتیم بهشت زهرا که حد نداشت
واقعا شاد بودیم یاد اون خاطرات بخیر

امضای مجنون العباس
یاعلی ماراسفارش کن به دل بندت حسین
عشق این دردانه ماراآبرو بخشیده است.Heart
صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۲۳:۴۴, ۱۴/آبان/۹۴
شماره ارسال: #32
آواتار
سلام

من و ادامه خاطرات 4 Smile


قرار اول : ساعت حدود 5 بعد از ظهر با جمعی از دوستان

قرار دوم : ساعت حدود 8 صبح

قرار سوم : ساعت حدود 8 صبح

قرار چهارم : ساعت حدود 7 صبح

قرار پنجم : ...

.
.
.
.
.
قرار بعدی : ان شاءالله نماز صبح Cool

تو غالب قرارایی که با یاسین عزیزم داشتم، بساط صبحانه فراهم بوده. به جز شهر خودمون اونم به ضرورت صبح خروس خون با کسی قرار نذاشتم. حلال کن دیگه
جاتم خیلی خالیه تو تالار، با اخلاق خوبت و تاپیکای عالی

امضای شیدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۲۳:۵۷, ۱۴/آبان/۹۴
شماره ارسال: #33
آواتار
(۱۴/آبان/۹۴ ۲۳:۴۴)شیدا نوشته است:  سلام

من و ادامه خاطرات 4 Smile


قرار اول : ساعت حدود 5 بعد از ظهر با جمعی از دوستان

قرار دوم : ساعت حدود 8 صبح

قرار سوم : ساعت حدود 8 صبح

قرار چهارم : ساعت حدود 7 صبح

قرار پنجم : ...

.
.
.
.
.
قرار بعدی : ان شاءالله نماز صبح Cool

تو غالب قرارایی که با یاسین عزیزم داشتم، بساط صبحانه فراهم بوده. به جز شهر خودمون اونم به ضرورت صبح خروس خون با کسی قرار نذاشتم. حلال کن دیگه
جاتم خیلی خالیه تو تالار، با اخلاق خوبت و تاپیکای عالی

میگم مسئول محترم تایپیک بیاید اسم تایپیک عوض کنید بذارید خاطرات کاربر شیدا با دوستان تالار Big Grin
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۰:۰۹, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #34
آواتار
سلام و عرض ادب

راستش دوست داشتم تو این تاپیک پست بذارم (بعد از مدت ها یه تاپیک پیدا شد رغبت کنم توش شرکت کنمBlush)
گرچه این 5 سالی که تو این تالار بودم ، همه ش خاطره و پر از فراز و نشیب بوده برای من ، ولی خاطره ی خاص و جالبی که بخوام عرض کنم ، تو ذهنم نیست واقعیتش Smile
با این حال گفتم شروع کنم به نوشتن شاید یه خاطره ی خاصی به ذهنم رسید

درسته یه مدت تقریبا طولانی نبودم ولی بعضی وقت ها که وقتم باز بود ، شب و روزم این تالار بود ، چه تاپیک هایی که نصف شب نزدم Big Grin مثلا یادمه تاپیک "به درک واصل شدن عبدالشیطان" رو همون ساعت 3 نصف شب قبل شبکه خبر زدم تو این تالار Big Grin

خلاصه زندگی کردیم با این تالار ، شده ناهار رو آوردم پشت سیستم خوردم وقتایی که تو تالار بحث میکردیم !WinkSmile

گفتیم خندیدیم Happy چقدررررر عصبانی شدیم تو این تالار AngryBig Grin با بعضیا رابطمون خوب نبود اون اولا ، الان رفیق شدیمWink

وقت هایی بوده که چون یه مدت از جو تالار دور شدم ، واقعا به مشکل خوردم ، متاسفانه رفقایی مثل بچه های تالار کم دارم تو اطرافیانم ، به خاطر همیین سعی میکنم حتما همیشه سر بزنم

واقعا از بچه های این تالار خودم به شخصه چیزهای زیادی یاد گرفتم (اسم نمیارم که یوقت اسم عزیزی از قلم نیفته)

خداییش شده بعضیا رو اذیت کردم یا شاید ناراحتشون کردم ... دیگه ببخشن دیگهBig Grin

در آخر هم آرزو میکنم تالار به روزهای اوجش برگرده ، بچه های قدیمی هم ان شاءالله برگردنWink

حالا اینایی که گفتم خاطره هست یا نه دیگه در هر صورت به بزرگی خودتون ببخشیدBlush
التماس دعا (خدایی برام دعای خیر کنیدSmile)
یاعلی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۰:۲۱, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #35
آواتار
(۱۴/آبان/۹۴ ۲۳:۵۷)soora نوشته است:  میگم مسئول محترم تایپیک بیاید اسم تایپیک عوض کنید بذارید خاطرات کاربر شیدا با دوستان تالار Big Grin


پس بذار حسن ختام من و ادامه خاطرات رو از لحظه های خوبی که با نورالسادات عزیزم داشتم بگم که واقعا همیشه و همیشه لطفش شامل حالم بوده Heart
یه شربت شهادت در جوارش خوردم هنوووووز مزه ش فراموش نشده



سورا یادت باشه ذوق خاطره نویسیمو کور کردی هاDodgy
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۹:۰۸, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #36
آواتار
(۱۵/آبان/۹۴ ۰:۲۱)شیدا نوشته است:  یه شربت شهادت در جوارش خوردم هنوووووز مزه ش فراموش نشده


شربت شهادت با هم خوردید؟؟؟Big Grin
الان کجان؟؟؟ شهید شدن؟؟؟
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۳:۱۱, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #37
آواتار
(۱۵/آبان/۹۴ ۹:۰۸)پارمیس نوشته است:  شربت شهادت با هم خوردید؟؟؟Big Grin
الان کجان؟؟؟ شهید شدن؟؟؟

چند وقته ازش خبر ندارما، یعنی SilentSilentSilent

ان شاءالله خداوند حافظ و هادی همه دوستان تالاری و خانواده های عزیزشون باشه

خب اگه دوستان میخوان تاپیک رو ببندن من دیگه حرفی ندارمBlushAngel

در پناه حق باشید همگی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۹:۳۲, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #38
آواتار
منم خاطره چند ثانیه ای بگم

کاملا جدی

داشتم کتاب میخوندم چند وقت پیش

زدم رو صفحه کتاب صفحه نره
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۹:۳۴, ۱۵/آبان/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/آبان/۹۴ ۲۰:۰۷ توسط soora.)
شماره ارسال: #39
آواتار
حالا که شیدا جان آخرین خاطره شو گفت، منم از تلخ ترین خاطره م از اولین دیدار با یکی از دوستان تالاری بگم Confused

اولین بار قرار بود یکی از دوستانم رو تو محل کارم ملاقات کنم از قضا اون روز تولدم بود، این دوست تالاری گفتن کادو چی برات بگیرم، من گفتم این چه حرفیه، اما پسته خام بگیری خوبه Big Grin
خلاصه من چشم انتظار پسته خام بودم، این دوست گرامی اومدن محل کارم
نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم، دیدم دست کرد تو کیفش یه کتاب در آورد داد بهم گفت تولدت مبارکBig Grin
من و میگید انگار آب جوش ریخته باشن رو سرم،،،
گفتم حد اقل ببینم شاید کتاب خوبی باشه دیدم اصول مقدماتی عقاید مصباح یزدی Confused

مثل پتک خورد تو سرم، این کتاب و دانشگاه خونده بودم Confused

خلاصه پسته خام و از دست داده بودم و مجبور بودم به زور لبخند بزنم، آخر سر هم طاقت نیاوردم گفتم آخه عزیز من کتاب چی بود پسته رو با این کتاب مقایسه کردی!!!!!

هر چند وقت یکبار هم بقیه دوستان لطف میکنن این خاطره ی تلخ و به یادم میارن Angry

از همین تریبون اعلام میکنم روز تولدم هر کی کتاب بیاره حسابش با کرام الکاتبینه Angry
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۰:۲۸, ۲۰/آبان/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/آبان/۹۴ ۰:۴۹ توسط Farzaneh.)
شماره ارسال: #40
آواتار
بسم اللہ ...
سلام
من خاطرات خوبی با تالار و دوستان گرامی تالار دارم ...با افرادی در این تالار آشنا شدم که ازشون درس های زیادی گرفتم و توی زندگیم خداروشکر تاثیر خوبی داشتند .خداروشاکرم که من رو با این افراد آشنا کرد ...مجنون العباس عزیزم و شیدا عزیزم خاطراتشون با من رو بیان کردند .خاطرات رفتن به بهشت زهرا .خاطراتی که بودن شهدا باعث شد این خاطرات خیلی قشنگ تر بشن ...حالا که حرف از شهدا شد .میخوام خاطره ای رو تعریف کنم که برای خودم خیلی زیبا بود ...
مدتها بود در این فکر بودم که تلاش کنم خدمتی کنم در راه امام زمان .خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود که چیجوری میتونم خدمت کنم .یه روز رفته بودم پیش دایی مصطفی گلم کنار مزارش .باهاش درد و دل کردم و بهش گفتم که میخوام خدمت کنم به امام زمانم اما نمیدونم چیجوری .دایی بهم یه راهی نشون بده .دقیقا یادم نیست چند روز بعد از رفتن پیش دایی مصطفی بود که توی تالار پیامی از مدیریت تالار برام اومده بود برای ناظر شدن حقیر .بهترین قسمت این خاطره جایی بود که بهم گفتن که ناظر بخش امام زمان و وظایف منتظران میخوام بشم .اونجا بود که فهمیدم دایی مصطفی گلم راه رو بهم نشون داده و بهم میگه بیا توی این تالار خدمت کنم .وقتی دیدم دایی مصطفی گلم تالار رو برای خدمت بهم نشون داد تصمیم گرفتم به نام خودش تاپیکی در بخش شهدا بزنم .ابتدا فقط میخواستم زندگی نامه و وصیت نامه رو در اون تاپیک فقط قرار بدم اما بعدها اون تاپیک تبدیل شد به مکانی که نوشته هام رو برای دایی و شهدا مینویسم .دایی مصطفی گلم این راه رو نشون من داد اما نمیدونم چقدر تونستم خدمت کنم امیدوارم بتونم باعث افتخار امام زمان و شهدا بشم و شرمندشون نشم .
. خداوندا
ازتو میخواهم.نه مثل مختار بعداز واقعه.نه مثل حر ریاحی میان واقعه
نه.مثل توابین بعداز واقعه.
بلکه مثل حضرت عباس(علیه السلام)
در تمام واقعه!مثل مسلم پیشتاز واقعه.
در رکاب کسی باشیم که به انتظارش ایستاده ایم.

امضای Farzaneh
باید فقط پیله کرد به خدا

زیرا فقط با او می توان پروانه شد
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  به مناسبت دهمین سالگرد تولد تالار بیداری اندیشه mohamad 41 3,305 ۲۴/خرداد/۰۱ ۱۴:۲۸
آخرین ارسال: عبدالرحمن
Star #پنجمین تولد تالار - متشکرم از ... سخنگو 20 5,864 ۱۶/آبان/۹۴ ۲۰:۱۲
آخرین ارسال: Mahdy2021
Star #پنجمین تولد تالار - بهترین تاپیکی که خوانده ام ... سخنگو 7 2,935 ۱۶/آبان/۹۴ ۴:۴۲
آخرین ارسال: soora
Star #پنجمین تولد تالار - یادگاری من ... سخنگو 4 1,948 ۱۴/آبان/۹۴ ۰:۰۷
آخرین ارسال: پرنیان
Star #پنجمین تولد تالار - بهترین سرصفحه ی تالار به نظرم ... سخنگو 17 16,912 ۱۲/آبان/۹۴ ۱۲:۴۰
آخرین ارسال: حضرت عشق

پرش در بین بخشها:


بالا