|
#پنجمین تولد تالار - خاطرات من ...
|
|
۱۸:۰۵, ۸/آبان/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/آبان/۹۴ ۱۸:۰۵ توسط سخنگو.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]() همه ما در تالار لحظات شیرین و خاطراتی بیادماندنی داریم که هر چند وقت ، وقتی بیادمان می آیند سرشار از لذت معنوی میشویم . بهترین و خاطرانگیزترین لحظات را بازگو نماییم و دیگران را در لحظات شیرینمان شریک نماییم . |
|||
|
| آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۸:۲۹, ۱۴/آبان/۹۴
شماره ارسال: #31
|
|||
|
|||
(۱۴/آبان/۹۴ ۱۶:۵۱)شیدا نوشته است: سلام سلام برخواهر عزیزومهربانم ودیگر بزرگواران شیداجان دفعه بعد نوبت منه بامن بری ولی واقعا اینقدر به من وفرزانه خوش میگذشت وقتی میرفتیم بهشت زهرا که حد نداشت واقعا شاد بودیم یاد اون خاطرات بخیر |
|||
|
|
۲۳:۴۴, ۱۴/آبان/۹۴
شماره ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
سلام
من و ادامه خاطرات 4 ![]() قرار اول : ساعت حدود 5 بعد از ظهر با جمعی از دوستان قرار دوم : ساعت حدود 8 صبح قرار سوم : ساعت حدود 8 صبح قرار چهارم : ساعت حدود 7 صبح قرار پنجم : ... . . . . . قرار بعدی : ان شاءالله نماز صبح ![]() تو غالب قرارایی که با یاسین عزیزم داشتم، بساط صبحانه فراهم بوده. به جز شهر خودمون اونم به ضرورت صبح خروس خون با کسی قرار نذاشتم. حلال کن دیگه جاتم خیلی خالیه تو تالار، با اخلاق خوبت و تاپیکای عالی |
|||
|
|
۲۳:۵۷, ۱۴/آبان/۹۴
شماره ارسال: #33
|
|||
|
|||
(۱۴/آبان/۹۴ ۲۳:۴۴)شیدا نوشته است: سلام میگم مسئول محترم تایپیک بیاید اسم تایپیک عوض کنید بذارید خاطرات کاربر شیدا با دوستان تالار
|
|||
|
|
۰:۰۹, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
سلام و عرض ادب
راستش دوست داشتم تو این تاپیک پست بذارم (بعد از مدت ها یه تاپیک پیدا شد رغبت کنم توش شرکت کنم ) گرچه این 5 سالی که تو این تالار بودم ، همه ش خاطره و پر از فراز و نشیب بوده برای من ، ولی خاطره ی خاص و جالبی که بخوام عرض کنم ، تو ذهنم نیست واقعیتش با این حال گفتم شروع کنم به نوشتن شاید یه خاطره ی خاصی به ذهنم رسید درسته یه مدت تقریبا طولانی نبودم ولی بعضی وقت ها که وقتم باز بود ، شب و روزم این تالار بود ، چه تاپیک هایی که نصف شب نزدم مثلا یادمه تاپیک "به درک واصل شدن عبدالشیطان" رو همون ساعت 3 نصف شب قبل شبکه خبر زدم تو این تالار ![]() خلاصه زندگی کردیم با این تالار ، شده ناهار رو آوردم پشت سیستم خوردم وقتایی که تو تالار بحث میکردیم ! ![]() ![]() گفتیم خندیدیم چقدررررر عصبانی شدیم تو این تالار ![]() با بعضیا رابطمون خوب نبود اون اولا ، الان رفیق شدیم![]() وقت هایی بوده که چون یه مدت از جو تالار دور شدم ، واقعا به مشکل خوردم ، متاسفانه رفقایی مثل بچه های تالار کم دارم تو اطرافیانم ، به خاطر همیین سعی میکنم حتما همیشه سر بزنم واقعا از بچه های این تالار خودم به شخصه چیزهای زیادی یاد گرفتم (اسم نمیارم که یوقت اسم عزیزی از قلم نیفته) خداییش شده بعضیا رو اذیت کردم یا شاید ناراحتشون کردم ... دیگه ببخشن دیگه ![]() در آخر هم آرزو میکنم تالار به روزهای اوجش برگرده ، بچه های قدیمی هم ان شاءالله برگردن ![]() حالا اینایی که گفتم خاطره هست یا نه دیگه در هر صورت به بزرگی خودتون ببخشید ![]() التماس دعا (خدایی برام دعای خیر کنید )یاعلی |
|||
|
|
۰:۲۱, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #35
|
|||
|
|||
(۱۴/آبان/۹۴ ۲۳:۵۷)soora نوشته است: میگم مسئول محترم تایپیک بیاید اسم تایپیک عوض کنید بذارید خاطرات کاربر شیدا با دوستان تالار پس بذار حسن ختام من و ادامه خاطرات رو از لحظه های خوبی که با نورالسادات عزیزم داشتم بگم که واقعا همیشه و همیشه لطفش شامل حالم بوده ![]() یه شربت شهادت در جوارش خوردم هنوووووز مزه ش فراموش نشده سورا یادت باشه ذوق خاطره نویسیمو کور کردی ها
|
|||
|
|
۹:۰۸, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
|
۱۳:۱۱, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #37
|
|||
|
|||
|
|
۱۹:۳۲, ۱۵/آبان/۹۴
شماره ارسال: #38
|
|||
|
|||
|
منم خاطره چند ثانیه ای بگم
کاملا جدی داشتم کتاب میخوندم چند وقت پیش زدم رو صفحه کتاب صفحه نره |
|||
|
|
۱۹:۳۴, ۱۵/آبان/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/آبان/۹۴ ۲۰:۰۷ توسط soora.)
شماره ارسال: #39
|
|||
|
|||
|
حالا که شیدا جان آخرین خاطره شو گفت، منم از تلخ ترین خاطره م از اولین دیدار با یکی از دوستان تالاری بگم
![]() اولین بار قرار بود یکی از دوستانم رو تو محل کارم ملاقات کنم از قضا اون روز تولدم بود، این دوست تالاری گفتن کادو چی برات بگیرم، من گفتم این چه حرفیه، اما پسته خام بگیری خوبه ![]() خلاصه من چشم انتظار پسته خام بودم، این دوست گرامی اومدن محل کارم نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم، دیدم دست کرد تو کیفش یه کتاب در آورد داد بهم گفت تولدت مبارک ![]() من و میگید انگار آب جوش ریخته باشن رو سرم،،، گفتم حد اقل ببینم شاید کتاب خوبی باشه دیدم اصول مقدماتی عقاید مصباح یزدی ![]() مثل پتک خورد تو سرم، این کتاب و دانشگاه خونده بودم ![]() خلاصه پسته خام و از دست داده بودم و مجبور بودم به زور لبخند بزنم، آخر سر هم طاقت نیاوردم گفتم آخه عزیز من کتاب چی بود پسته رو با این کتاب مقایسه کردی!!!!! هر چند وقت یکبار هم بقیه دوستان لطف میکنن این خاطره ی تلخ و به یادم میارن ![]() از همین تریبون اعلام میکنم روز تولدم هر کی کتاب بیاره حسابش با کرام الکاتبینه
|
|||
|
|
۰:۲۸, ۲۰/آبان/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/آبان/۹۴ ۰:۴۹ توسط Farzaneh.)
شماره ارسال: #40
|
|||
|
|||
|
بسم اللہ ...
سلام من خاطرات خوبی با تالار و دوستان گرامی تالار دارم ...با افرادی در این تالار آشنا شدم که ازشون درس های زیادی گرفتم و توی زندگیم خداروشکر تاثیر خوبی داشتند .خداروشاکرم که من رو با این افراد آشنا کرد ...مجنون العباس عزیزم و شیدا عزیزم خاطراتشون با من رو بیان کردند .خاطرات رفتن به بهشت زهرا .خاطراتی که بودن شهدا باعث شد این خاطرات خیلی قشنگ تر بشن ...حالا که حرف از شهدا شد .میخوام خاطره ای رو تعریف کنم که برای خودم خیلی زیبا بود ... مدتها بود در این فکر بودم که تلاش کنم خدمتی کنم در راه امام زمان .خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود که چیجوری میتونم خدمت کنم .یه روز رفته بودم پیش دایی مصطفی گلم کنار مزارش .باهاش درد و دل کردم و بهش گفتم که میخوام خدمت کنم به امام زمانم اما نمیدونم چیجوری .دایی بهم یه راهی نشون بده .دقیقا یادم نیست چند روز بعد از رفتن پیش دایی مصطفی بود که توی تالار پیامی از مدیریت تالار برام اومده بود برای ناظر شدن حقیر .بهترین قسمت این خاطره جایی بود که بهم گفتن که ناظر بخش امام زمان و وظایف منتظران میخوام بشم .اونجا بود که فهمیدم دایی مصطفی گلم راه رو بهم نشون داده و بهم میگه بیا توی این تالار خدمت کنم .وقتی دیدم دایی مصطفی گلم تالار رو برای خدمت بهم نشون داد تصمیم گرفتم به نام خودش تاپیکی در بخش شهدا بزنم .ابتدا فقط میخواستم زندگی نامه و وصیت نامه رو در اون تاپیک فقط قرار بدم اما بعدها اون تاپیک تبدیل شد به مکانی که نوشته هام رو برای دایی و شهدا مینویسم .دایی مصطفی گلم این راه رو نشون من داد اما نمیدونم چقدر تونستم خدمت کنم امیدوارم بتونم باعث افتخار امام زمان و شهدا بشم و شرمندشون نشم . . خداوندا ازتو میخواهم.نه مثل مختار بعداز واقعه.نه مثل حر ریاحی میان واقعه نه.مثل توابین بعداز واقعه. بلکه مثل حضرت عباس(علیه السلام) در تمام واقعه!مثل مسلم پیشتاز واقعه. در رکاب کسی باشیم که به انتظارش ایستاده ایم. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| به مناسبت دهمین سالگرد تولد تالار بیداری اندیشه | mohamad | 90 | 13,458 |
۷/اسفند/۰۴ ۲۱:۴۰ آخرین ارسال: سدرة المنتهی |
|
| #پنجمین تولد تالار - متشکرم از ... | سخنگو | 20 | 8,232 |
۱۶/آبان/۹۴ ۲۰:۱۲ آخرین ارسال: Mahdy2021 |
|
| #پنجمین تولد تالار - بهترین تاپیکی که خوانده ام ... | سخنگو | 7 | 4,196 |
۱۶/آبان/۹۴ ۴:۴۲ آخرین ارسال: soora |
|
| #پنجمین تولد تالار - یادگاری من ... | سخنگو | 4 | 2,944 |
۱۴/آبان/۹۴ ۰:۰۷ آخرین ارسال: پرنیان |
|
| #پنجمین تولد تالار - بهترین سرصفحه ی تالار به نظرم ... | سخنگو | 17 | 29,736 |
۱۲/آبان/۹۴ ۱۲:۴۰ آخرین ارسال: حضرت عشق |
|





![[تصویر: Logo_5th_Birthday_www_bidari_andishe_ir.jpg]](http://s6.picofile.com/file/8219927384/Logo_5th_Birthday_www_bidari_andishe_ir.jpg)








)
چقدررررر عصبانی شدیم تو این تالار 




