دوش وقت سحر از یار خبر می آمد
وندر آن ظلمت شب داشت پدر می آمد
بی خود از خویش، دگر درد فراموشش شد
داشت از اوج فلك، قرص قمر می آمد
چه مبارك سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر كه با سوز جگر می آمد
هاتف آن روز بدو مژده دیدار نمود
كه سری در پی او داشت به سر می آمد
همت عمه و انفاس پدر شد ور نه
در همان كوچه دگر حوصله سر می آمد
علی لواسانی
بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت رقیه خاتون ع
مرحوم محمد حسین ((صغیر)) اصفهانی
باز ساقی می غم ریخت به پیمانه مرا، شمع الم سوخت به یک شعله چو پروانه مرا، کرد فلک در بدر از خانه و کاشانه مرا، داد زکین جغد صفت جای بویرانه مرا، تا که شوم روز و شبان، اشک فشان، نوحه کنان، ناله کنان، از غم ویرانه نشینان و یتیمان و اسیران حسین، آن شه
بی یار، شهید آن شه ابرار، همان قوم ستمکار، بحکم پسر سعد جفا پیشه ی خونخوار، تن عبد بیمار، ببستند بزنجیر گران بار و به عنوان اسیر، بسوی شام ببرند حریمی، که به هر صبح و به هر شام، ملایک ز پی خدمتشان، صف زده بر درگه با رفعتشان، آه و دو صد آه ز بی مهری ایام، که در شام، پس از محنت بی حد، زجفا فرقه ی مرتدّ، بفزودند به هر لحظه غمی بر عمشان، تازه نمودند زنو ماتماشان، داغ نهادند همی لاله صفت بر دلشان، تاکه بدانند به یک منزل ویرانه زکین منزلشان، وه که چه ویرانه ی بی بام و بری داشت، نه سقفی نه دری، روز زبسیاری گرمانبد آسوده تن اطهرشان شب ز برودت نبدی خواب به چشم ترشان، کعب نی و سنگ ستم، کرده سیه پیکرشان، خشت عزا بالش و خاک غم اندوه و الم بسترشان، گاه پریشان، همه چون طره ی اکبر، گهی افسوده و گریان همه از یاد شکر خنده ی اصغر، غرض آن خیل اسیران، گذراندند با فغان، همه دم روز و شب و صبح و مسارا.
*
*
*
دختری داشت شه دین، که رقیه بدیش نام، زبی مهری گردون، رخ بختش شده سیلی خور ایام، زهجر پدرش روز عیان در نظرش شام، جفا دیده و رنجیده هم از کوفه هم از شام، بسی سنگ ستم بر سر او ریخته از بام، زکعب نی وسیلی ز تنش رفته برون طاقت و آرام ز خونین جگری دربدری بی پدری تلخ و راکام، بشیرین سخنی گشت شبی گرم نوا نوحه سرا گفت که ای عمّه چه شد تاج سرم، کو پدرم؟ زینبش آورد بپاسخ که آیا نور دو چشمان ترم، باب کبارت بسفر رفته، که از فرقت آن شاه مرا هوش ز سر رفته پس آن طفل در آن گوشه ی ویرانه غریبانه بنالید و بزارید، چو بلبل بپریشانی احوال چو سنبل پس از آن سرو سهی قامتش از پا بفتادی، سر خود بر سر خشتی بنهادی و ز رخ شاهد بختش زوفا پرده گشودی و ورا خواب ربودی، غم بیداریش از دل بزدودی و بدیدی که در آن واقعه خوش سایه ی اقبال بسر دارد و در برج شرف، زهره صفت جای بد امان قمر دارد و مأوای در آغوش پدر دارد و بنمود بیان درد دل خویش و برآورد زدل شور و نوا را.
*
*
*
گفت کای جان پدر، جای تو خالی، چه عجب یاد نمودی ز اسیران، چه عجب آمدی امشب، تو بسر وقت یتیمان، پی دلجویی ویرانه نشینان، زگل روی تو شد کلبه احزان، بصفا رشک چمن غیرت بستان، چه دهم شرح پدر جان، که ز خونخواری و بیرحمی عدوان، من غمدیده نالان، بدویدم به بیابان، بسر خار مغیلان، منم آن نور دو چشمت که ز شفقت بکنارم بنشاندی، بر خم آب عنایت بفشاندی، دلم از قید مشقت برهاندی، همه دم بودبد امان توام جای و در آغوش توام منزل و مأوای و کشیدی زوفادست عطا بر سر من، گاه زدی بوسه برخ بهر تسلای دل مضطر من، پدر حال مگر از من غمدیده چه دیدی، که بیکبار دل از من ببریدی، زسرم پابکشیدی که نبودی و نه دیدی، چقدر شمر بزد بر رخ من
سیلی و بنمد زسیلی رخ من نیلی و جز سنگ جفا کس نکشیدی ز وفا دست محبت بسرم، بعد تو شد قوت من از خون جگر آب من از چشم ترم، گو چه کند عمّه خونی جگرم، یا چه کند عابد بیمار، همان بیکس تبدار، که گردیده بزنجیر گرفتار و در این شهر غریبی نه و را هست طبیبی، نه دوایی نه غذایی نه به جز ناله ی شبگیر انیسش، نه بجز حلقه ی زنجیر جلیسش، غرض ان طفل بدامان پدر گرم نوا بود و زدرد دل خود نوحه سرا بود و همی کرد بیان شرح
جفا و ستم فرقه ی بی شرم و حیا را.
*
*
چشم بیدار فلک بین که ز شومی نتوانست ببیند که بخواب، آن دُر نایاب، ببیند رخ باب و دمی از غصّه دلش شاد شود، ساعتی از درد و غم آزاد شود، آه و دو صد آه که ناگاه شد آن غمزده بیدار و به اطراف نظر کرد که با دیده ی خونبار، به بالین نه پدر دید و نه از واقعه ی خاب اثر دید، نه از باب سراغی و نه از غصّه فراغی و نه فرشی نه چراغی بهمان گوشۀ ویرانه غریبانه مکانش، بهمان آتش غم سوخته پر مرغ روانش، بفلک رفت فغانش، رخ افسوس خراشید و خروشید که ای عمّه دگر باب من زار کجا رفت، بیامد ز سفر باز چرا رفت، چه دید از من بی دل که ز من چهره نهان کرد، مرا باز گرفتار خسان کرد، بشد زینب از آن واقعه آگاه، کشید از دل سوزان بفلک آه، بدانست که آن شاه فلک جاه، بخواب آمده آن طفل حزین را ، فلک افزوده غم و محنت آن زار غمین را، عرض از نالۀ آن بلبل بستان عزا آل پیمبر، همه گشتند مکدر، همه کردند فغان سر، یکی از فرقت اکبر، یکی از دوری اصغر، که از آن شورش بی مر، دل افواج ملک کاست، زویرانه فغان تا بفلک خاست، چنان آه اسیران شرر افروخت، که در خلد برین سوخت، دل شیر خدا و جگر خیر النساء را.
*
*
گشت بیدرا یزید آن سگ مردود و بپرسید خبر گفتنش ای بدگهر این آه یتیمان حسین است، نوای حرم پاک رسول ثقلین است، که چون صید بدام تو اسیرند و بچشم تو حقیرند و باندوه قریبند و بویرانه مکینند، یکی طفل سه ساله ، که نهادی بدلش داغ چو لاله، بخیال پدر افتاده زافغان وی این غلغله در بحر و بر افتاده پس آن کافر بی شرم و حیا، از ره بیدادو جفا، خواست زنو داغ نهد بر دلشان، روشن از آن شمع کند محفلشان، ردس شه تشنه فرستاد بویرانۀ غم خانه دوصد آه از آن گاه که آن خیل اسیران، همه بودند در افغان، گه بناگه سر سالار شهیدان، به میان طبقی چون گل و ازگل ورقی بر سرش افکنده نهادند به بالای زمنی، روشن از آن عرش برین، فت رقیه که آیا عمّه ی مضطر، من از این فرقه ی ابتر، طلب نان ن نمودمف به خدا جز به تمنّای پدر لب نگشودم، زغمش زینب غمدیده برآشفت و چنین گفت که منظور تو این است و مراد تو همین است، چو آن غمزده از روی طبق پرده انداخت، به مقصود دل خود نظر انداخت، درخشنده رخی همچو قمر دید، به خون غرقه سر پاک پدر دید، به حسرت سوی او نیک نظر کرد و چو مصحف به سر دست برآورد و ببوسید و ببوئید، بگفت از چه به خون روی تو گلگون شدهو موی تو پرخون شده آن گه لب خود بر لب آن سر بنهادی، زغم از پابفتادی و شد از زمزمه خاموش و برفت از سر او هوش و زتن مرغ روانش سوی گلزار جنان گشت روان، بس کن از این قصّه ی جانسوز((صغیرا)) که دگر تاب شنیدن نبود فاطمه و شیرخدا را.
تا آمدی خرابه نشین ات شفا گرفت
زخم تمام پیکرخونم دوا گرفت
من نذر کرده ام که بمیرم برای تو
شکر خدا که بالاخره این دعا گرفت...
***
تا گوشواره را کشید دو چشم ام سیاه رفت
بابا ز دخترت به خدا اشک و آه رفت
یا اسب بود...یا یکی از دشمنان تو !!!
از روی پیکرم که زمین خورد راه رفت....
ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد
با غمت گاهی نباید ساخت، باید گریه کرد
امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد، گریه کرد
ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت "هم زد" گریه کرد
با تمام این اسیران فرق داری، قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد، گریه کرد
از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش
شاید آن شب "زجر" هم وقتی تو را زد، گریه کرد
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش در آمد، گریه کرد
کاظم بهمنی
به اذن حضرت رقیه (سلام الله علیها)...
به زحمت تكيه بر ديوار ميكرد
گهي اين جمله را تكرار ميكرد
الهي صورتش آتش بگيرد
كه با سيلي مرا بيدار ميكرد
***
چه داغي برجگر بگذاشتي زجـر
عجب دست زمختي داشتي زجـر
كه هركس ديد گلبرگ رخم را
به طعنه گفت كه گل كاشتي زجـر
***
چو زينب پيكرش را آب مي ريخت
ستاره بر تن مهتاب مي ريخت
همه ديدند چون زهراي اطهر
زهرجاي تنش خوناب مي ريخت
***
نه تنها پيكرش بي تاب بوده
كه گل زخم تنش خوناب بوده
چه كاري كرد سيلي با دوچشمش؟
كه گوئي چند روزي خواب بوده
***
تمام پيكرش از درد ميسوخت
لبش از آه آهِ سرد ميسوخت
اگرچه شمع سـرخ نيمه جان بود
ندانم از چه رنگ زرد ميسوخت
***
تمام درد بر جانم نشسته
رد خون روي دستانم نشسته
تو خوردي خيزران و ، من ندانم
چرا زخمش به دندانم نشسته
یاسر حوتی (مشهد)
ساحل زخم گلويت دل درياي من است
موي تو سوخته اما شب يلداي من است
آمدي داغ دل تنگ مرا تازه كني
يا دلت سوخته از دربدريهاي من است؟
خواب ديدم بغلم كرده اي و ميبوسي
سر تو در بغلم معني روياي من است
واي بابا چه بلايي به سرت آمده است
لبت انگار ترك خورده تر از پاي من است
بسكه زخمي شده اي چهره تو برگشته است
باورم نيست كه اين سر سر باباي من است
من به عشق تو سر سوخته را شانه زدم
ديده وا كن به خدا وقت تماشاي من است
عمه از دست زمين خوردن من پير شده
نيمي از خم شدن قامت او پاي من است
دست بر بال ملائك زدن از دوش عمو
ماجراي سحر روشن فرداي من است
مصطفی متولی
لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
********
در طواف بدنت هر چه که عریان خوشتر
بال بریان شده و سینه سوزان خوشتر
گر به گودال ملاقات بیاید بوسه
پاره رگ تر شدن و حنجر گریان خوشتر
بدهد قابض الارواح چو جانانش جان
جان گران ست ولی هر نفس ارزان خوشتر
قفس سینه به تنگ آمده بر خواهر باز
چاک افزون زده تزیین گریبان خوشتر
" زلف بر باد بده " تا بوزد بوی.. که موی
در خلاف جهت باد پریشان خوشتر
چادر عشق به اندام حرم می آید...
آب و خون چون گذرد از سر دیوان خوشتر
گذر مشک به دباغی ساقی افتاد...
چرم بی آب ندوزند به قرآن خوشتر
آن پسر رفت که سهراب کشی باب شود...
بعد هفتاد و دو خوان.. کشتن دستان خوشتر
چادر دخترکان داغتر از شعله پای..
پایکوبی به سر خار مغیلان خوشتر
!…خواب دیدند خواتین خیام.. ابراهیم
رقص آتش شده تعبیر گلستان خوشتر
خواهر خویش به یک پاره پوسیده بپوش...
بدود مهلاً و مهلا و خرامان خوشتر
صمصام علوی
مخلوقات بدون پدر و مادر وسبعةُ اشیاء لم تُخلق فی رحم فأولها آدم ثمّ حوّاءُ والغَرابُ وکبشُ إبراهیم (علیه السلام) و ناقةُ الله و عصا موسی (علیه السلام) والطیر الذی خلقه عیسی بن مریم(علیه السلام) (تحف العقول، ص174) امام حسین (علیه السلام) ضمن جواب به سئوال های پادشاه روم فرمود: و اما هفت موجودی که بدون خلقت در رحم مادر آفریده شدند حضرت آدم، حوّا، کلاغ، قوچ حضرت ابراهیم و ناقه حضرت صالح و عصای حضرت موسی و پرنده ای که عیسی بن مریم آن را درست کرد.