دوبیتی های زیبا در موضوع ماه صفر
هم اشک یتیم را در آوردی تو
هم دست به سوی معجر آوردی تو
بگذار برای صبح، قدری آرام
مامور طبق، مگر سر آوردی تو
2
بابای مرا بیار بابایی که...
دستی بکشد میان موهایی که...
هر روز ز روز قبل کمتر می شد
با شعله ی بام های آنجا که...
3
شد وارد شهر محمل ساداتی
دادند به این قبیله نان خیراتی
از شام، سران کوفه معجر بردند
آن روز برای طفلشان سوغاتی
4
در راه سری بریده همسایم بود
یک باغچه ی خار داخل پایم بود
نه، خواب نبود!! داخل انگشتش...
انگشتری عقیق بابایم بود
ترس از خدا و شدائد آخرت لا یَأمَنُ مِن یوم القیامةِ إلاّ مَن قَدْ خافَ اللهَ فِی الدُّنیا (بلاغة الحسین، ص 285) کسی از اهوال و شدائد قیامت در أمان نمی باشد، مگر آن که در دنیا ترس از خدا داشته باشد.
بنام ستار معاصی عاصیان
علامه طباطبائی (رحمة الله علیه)
درمجالس عزاداری شاه شهیدان شرکت می کرد ومی فرمود:
مابرای سیاهی لشگربودن،شرکت می کنیم.
ای کاش بنده یک مرثیه خوان حضرت سیدالشهداء بودم .همه سالهائی که سرگرم درس وبحث بوده ام بایک مرثیه خوانی امام حسین علیه السلام برابری نمی کند.
****
مرحوم علامه همچنین می فرمود:
آیت الله قاضی ره درعین تاکیدبر نمازشب ،سوگواری بر حضرت سیدالشهداءرابافضیلت تراز نماز شب می دانستند.
مرحوم ایت الله بهجت ره نیز مانند استادشان مرحوم ایت الله قاضی فضیلت نمازشب رادرمیان مستحبات ،پس ازفضیلت عزاداری برشاه شهیدان می دانستند.
(کتاب زمهرافروخته)
بنام ستار معاصی عاصیان
اشعار دیگری از ماه صفر
زینب آمد شام را یکباره ویران کرد و رفت
اهل عالم را زکار خویش حیران کرد و رفت
از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب
هر کجا بنهاد پا ، فتحی نمایان کرد و رفت
با لسان مرتضی از ماجرای نینوا
خطبه ای جا نسوزانند در کوفه عنوان کرد و رفت
با کلام جانفزا اثبات دین حق نمود
عالمی را دوستدار اهل ایمان کرد و رفت
فاش میگویم من آن بانوی عظمای دلیر
از بیان خویش دشمن را هراسان کرد و رفت
بر فرازنی چو آن قرآن ناطق را بدید
با عمل آن بی قرین اثبات قرآن کرد و رفت
در دیار شام برپا کرد از نو انقلاب
سنگر ستمگران را سست بنیان کرد و رفت
خطبة غرا بیان فرمود در کاخ یزید
کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت
از کلام حق پسندش شد حقیقت آشکار
اهل حق را شامل الطاف یزدان کرد و رفت
شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت
دخت شه را بعد مردن در خرابه جای داد
گنج را در گوشه ی ویرانه پنهان کرد و رفت
زآتش دل بر مزار دختر سلطان دین
در وداع آخرین شمعی فروزان کرد و رفت
گل کرده در زمین، کرم آسمانیت
آغوش باز می رسد از مهربانیت
حالا بیا و سفره مینداز سفره دار
حالت خراب می شود و ناتوانیت
دارد مرا شبیه خودت پیر می کند
جان برده از تمام تنم نیمه جانیت
یوسف ترین سلاله ی تنها تر از همه
سبزی رسیده تا به لب ارغوانیت
این گرد پیری از اثر خاک کوچه است
بر موی تو نشسته ز فصل جوانیت
باید که گفت هیئت سیار مادری
خرج عزا شدی و خدای تو بانیت
زهر از حرارت جگرت آب می شود
می گرید از شرار غم ناگهانیت
زینب به پای تشت تو از دست می رود
رو می شود جراحت زخم نهانیت
آقای زهر خورده چرا تیر می خوری؟
چیزی نمانده از بدن استخوانیت
***محمد امین سبکبار***
بنام ستار معاصی عاصیان
نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را
"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را
چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را
کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را
چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را
ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را
غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...
عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را
دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را
سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را
عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را
سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...
صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را
نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...
چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را
نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی
نگاه کن!
حرم سرور شهیدان را...
حسن بیاتانی
این بغض که در گلو...اگر بگذارند
با این همه های و هو اگر بگذارند
از خیمه صدای العطش می آید
این خیل بلندگو اگر بگذارند
جلیل صفربیگی
پر می کشد پروانه ای زخمی به سویتگهواره ای جان می دهد در آرزویت
باید به دست تیر های تشنه یک روزباغ گل سرخی بروید از گلویت
با مشتی از گل های پرپر آسمان همسرمست باشد روز و شب از سُکر ِ بویت
هفتاد و دو خورشید می آیند آرامدنبال نور ِ چشم های چاره جویت
در قلب ِ این منظومه ی آشفته بایدکوچک ترین سیاره باشد ماه ِ رویت
از کهکشان راه شیری تا لب خاکلبریز گردند استکان ها با سبویت
حتما خدا در خلقتش یک روز معصومدل های عاشق را گره می زد به مویت
هر ورز می گردند مادر های بی خوابگهواره های درد را در جستجویت
حسنا محمدزاده
سالار زینب سلام
آقا اگه نگام نکنی چیکار کنم ؟
اگه شفاعتم و پیش خدا نکنی چیکار کنم؟
بنام ستار معاصی عاصیان
دوبیتی هایی در حال و هوای اربعین سید و سالار شهیدان
مضلومیتت خون خدا را جوشاند
از کوثر غم اهل حرم را نوشاند
[/font]
وقتی که تنت برهنه شد مادر تو
با چادر خاکی اش تنت را پوشاند
۲
آنگاه که نی طعنه به خنجر می زد
خورشید سرت ز نیزه ها سر می زد
در آن دو سه روزی که تنت بی سر بود
هر روز خدا به پیکرت سر می زد
۳
با سوره ی کهف بیکران بود لبت
از نور و تنور چیدمان بود لبت
آنگاه که فاطمه لبت را بوسید
درگیر سنان و خیزران بود لبت
۴
از بال و پرش گرفته و می بردند
از برگ وبرش گرفته و می بردند
وقتی ز فراز نی فر می آمد
از موی سرش گرفته و می بردند
[font=Arial]
سید داود حسینی