۱۰/مهر/۹۱, ۱۵:۱۵
بــا اشـک هـاش دفـتـر خـود را نـمـور کــرد
ذهـنـش ز روضـه های مجـسـم عـبـور کـرد
در خـود تمـــام مــرثـیــه هــا را مــرور کــرد
شاعـر بسـاط سیـنــه زدن را کـه جـور کـرد
احساس کـرد از همه عالم جداشدهاست
در بیتهاش مجلس ماتـم به پـا شدهاست
در اوج روضـه،خوب دلش را که غـم گـرفت
وقتـی که میـز و دفـتر و خـودکـار دم گرفـت
وقتش رسیده بود، به دستش قلـم گـرفت
مثـل همیشـه رخصتی از محتـــشـم گرفـت
بازاینچه شورش است که در جان واژهها
شاعر شکستخوردهی طوفان واژههاسـت
بـی اخـتیار شـد، قلمـش را رهـا گذاشـت
دستـی زغــیـب، قـافـیـه را کربــلا گذاشـت
یک بـیـت بـعـد واژه لـب تشـنه را گذاشـت
تن را جدا گذاشت و سر را جــدا گـذاشـت
حـس کرد پا به پاش جهان گریـه می کنـد
دارد غــروب فـرشــچـیــان گـریــه می کـنـد
بـا این زبـان چگونـه بگویـم چه هـا کشـیـد
بـر روی خـاک و خون بــدنـی را رهــا کشــد
او را چـنـان فـنـای خـدا ، بـی ریــا کشـیـد
حـتـی بــراش جـــای کـفـن بــوریـــا کـشیـد
بــر خـون کشـیـد قـافـیـه هـا را، حـروف را
از بـــس کــه گــریــه کــرد تـمــام لـهـوف را
امــا در اوج روضـه کـم آورد و رنـگ بــاخـت
بالا گرفـت کـار و سپــس آسـمـان گـداخت
این بنـد را جدای همه روی نیــزه سـاخـت
خورشـیـد سـر بریـده غروبی نمی شناخت
بــر اوج نـیـزه ،گـرم طـلـوعـی دوبـاره بـــود
او کهـکـشــان روشـن هـفــده سـتـاره بـود
خـون جـای واژه بر لـبــش آورد و بـعـد ازآن
پیشانی اش پــر از عـرق سـرد و بعد از آن
خـود را میان معرکه حس کـرد و بعـد از آن
شاعــر بــریـــد و تــاب نــیــاورد و بعد از آن
در خلسهای عمیق،خـودش بود و هیچ کس
شاعــر کـنـــار دفـتـــرش افـتـــاد از نــفس
شعر از(سید حمید رضا برقه ای)
ارزش چندبار خوندن رو داره

ذهـنـش ز روضـه های مجـسـم عـبـور کـرد
در خـود تمـــام مــرثـیــه هــا را مــرور کــرد
شاعـر بسـاط سیـنــه زدن را کـه جـور کـرد
احساس کـرد از همه عالم جداشدهاست
در بیتهاش مجلس ماتـم به پـا شدهاست
در اوج روضـه،خوب دلش را که غـم گـرفت
وقتـی که میـز و دفـتر و خـودکـار دم گرفـت
وقتش رسیده بود، به دستش قلـم گـرفت
مثـل همیشـه رخصتی از محتـــشـم گرفـت
بازاینچه شورش است که در جان واژهها
شاعر شکستخوردهی طوفان واژههاسـت
بـی اخـتیار شـد، قلمـش را رهـا گذاشـت
دستـی زغــیـب، قـافـیـه را کربــلا گذاشـت
یک بـیـت بـعـد واژه لـب تشـنه را گذاشـت
تن را جدا گذاشت و سر را جــدا گـذاشـت
حـس کرد پا به پاش جهان گریـه می کنـد
دارد غــروب فـرشــچـیــان گـریــه می کـنـد
بـا این زبـان چگونـه بگویـم چه هـا کشـیـد
بـر روی خـاک و خون بــدنـی را رهــا کشــد
او را چـنـان فـنـای خـدا ، بـی ریــا کشـیـد
حـتـی بــراش جـــای کـفـن بــوریـــا کـشیـد
بــر خـون کشـیـد قـافـیـه هـا را، حـروف را
از بـــس کــه گــریــه کــرد تـمــام لـهـوف را
امــا در اوج روضـه کـم آورد و رنـگ بــاخـت
بالا گرفـت کـار و سپــس آسـمـان گـداخت
این بنـد را جدای همه روی نیــزه سـاخـت
خورشـیـد سـر بریـده غروبی نمی شناخت
بــر اوج نـیـزه ،گـرم طـلـوعـی دوبـاره بـــود
او کهـکـشــان روشـن هـفــده سـتـاره بـود
خـون جـای واژه بر لـبــش آورد و بـعـد ازآن
پیشانی اش پــر از عـرق سـرد و بعد از آن
خـود را میان معرکه حس کـرد و بعـد از آن
شاعــر بــریـــد و تــاب نــیــاورد و بعد از آن
در خلسهای عمیق،خـودش بود و هیچ کس
شاعــر کـنـــار دفـتـــرش افـتـــاد از نــفس
شعر از(سید حمید رضا برقه ای)
ارزش چندبار خوندن رو داره



![[تصویر: sinj9M_501.jpg]](http://media.afsaran.ir/sinj9M_501.jpg)
![[تصویر: Moharram.jpg]](http://myredlove.persiangig.com/image/Moharram.jpg)