مَن جـای ِخـودم وَ اَمثـالِ خودَم عُـذر میخواهَم!
عُـذر می خواهَم ...!
که آرایِش غلیـظ ، لِبـاسِ تَنـگـِ منـاسِـبِ چشـم های هیـز نَـدارَم!
صـدای نـازک ، عَزیـزَم ، جانـم دلبـری شیکُ هَـوس بـَرانگیـز نَدارَم!
مـخـالفـتی با اِزدواج ، مـادر شـدن ، زن متعهـد بـودن نَدارَم!
امـــا . . .
عُــذر نِمــیـخواهـم . . .
کِــه هنـوز سـادِه اَم . . .
رویـا میـبافــَم ،
عـِشـق مـیفَهمَـم وَ
دوسـت داشـتنـم اختـصاصـیسـت!
وَ اَگـر بـِخـواهـَم فـقـط یـِکـ نَـفـر را. . . تـا هـمیـشـه تـا هـمه جـا
بـین هـَمه وَ هَـمه او را میـخواهَـم !
بـرای اِحسـاسي بـودنـم
تـنـهایـی طولـانـیم ،
انتـــظـارَم ،
عـُذر نـمیـخواهَم
زیبای مغرور با ظرافت،مثل باد میان مردم قدم برمیداشت.
سیاهی چادرش چشمها را به زمین میدوخت
لبخند ها و خنده هایش که به زمین وصلش میکرد،خوشی به قلبها هجوم می برد.
زیبای محجوب اخم میکرد،زیبای محجوب ارزش داشت،زیبای محجوب به آسمان وصل بود.
زیبای مغرور مهربان بود.مردش را به عرش میکشاند.بهشت بر دوش هایش بود.او مادر بود.اورا خنده ی کودکانش پرواز میداد.
هنر در دستان زیبای محجوب شکل میگرفت،میپیچید و فرش میشد،میخرامید و ترمه میشد،بر بوم کوبیده میشد و رنگ میساخت.میرقصید و نت میشد و برجان مینشست.یک دنیا، یک دنیا، به هنر انگشتان او زیبا شده بود.
زیبای مغرور برای خانواده اش مغرور نبود.برای دوستانش مغرور نبود،قلبش بین آنها،بی هیچ حجابی،بی هیچ ریایی،از هجوم حس منقبض میشد و از چشمانش جاری میشد.
زیبای مغرور و محجوب لیلی بود.
او برای خدایش میچرخید.
انقددددر من از این کلمه خانومی! نفرت دارم که حد نداره...این تفاوتی هم که میگید دقیقا مشاهده کردم....
ولی یه چیزی بگما
من دوستم مانتوییه
خودم چادری
من ندیدم کسی به ایشون هم بگه خانومی!
چون هم رفتار و هم پوششون طوری نیست که به کسی چنین اجازه ای رو بدن
بستگی به رفتار و وقار شخص داره....
اخ گفتی من هم از کلمه ی خانوم و خانوم گل متنفرم، یکی این حرف و بهم بزنه 2 تا مشت زیر چشمش

منم با نظر رضوانه جان موافقم، من چادری نیستم ام رفتارم تو محیط بیرون جوری بوده که کسی پای خودشو از گلیمش دراز تر نکنه....
(۲۶/خرداد/۹۳ ۰:۰۱)قبیله منتظر نوشته است: [ -> ]
[b]دنیای من و این رفیقان باخدایم
خوش بحال شما که رفقا باحال و خدایی دارید.
رفقای من بجز یکی دو تا الباقی یا مشروب خورن یا اگر مشروب نمیخورن مدل های دیگه شو که من سر در نمیارم میرن بالا

یعنی داغونه داغونما ... له له
(۲۶/خرداد/۹۳ ۵:۴۶)aaaaa نوشته است: [ -> ]خوش بحال شما که رفقا باحال و خدایی دارید.
رفقای من بجز یکی دو تا الباقی یا مشروب خورن یا اگر مشروب نمیخورن مدل های دیگه شو که من سر در نمیارم میرن بالا
یعنی داغونه داغونما ... له له
تو شهر خودتون، جمع ها و گروه های مذهبی رو پیدا کنید
و باهاشون ارتباط برقرار کنید، در برنامه هاشون شرکت کنید
و دوستان خوبی پیدا کنید که روابط با اون هارو جایگزین روابط با دوستان فعلی تون کنید.
منم سه دوست فوق العاده دارم. خدایشش خیلی خوبه داشتن دوست:
در زندگی ممکن است با خیلی ها هم صحبت شوی.با برخی فقط چند کلمه حرف میزنی، با برخی چند ساعت و با برخی بیش از این ها.ممکن است با آنها کمی صمیمی شوی و با هم رابطه ای برقرار کنید.این رابطه می تواند یک روز، یک هفته یا بیشتر دوام بیاورد. در این میان سرنوشت تو را با کسی آشنا می کند.روز ها، ماه ها، یا حتی سال ها تو را کنار او نگاه می دارد. با هم صمیمی می شوید.کاسه و کوزه یکی می شوید. یکسان می شوید. کار به جایی می رسد که همه تو را با نام او و او را با نام تو می شناسند. کار به جایی می رسد که همه جا با هم دیده می شوید. آنجاست که می توانی بگویی یک دوست پیدا کرده ای. می توانی او را «رفیق» صدا کنی. واحیرتا! چقدر اعتقادات و اهداف شما شبیه به هم هستند. واحیرتا! تو او را وارد رویا های خود کرده ای و او را با خودت در موفقیت ها شریک می دانی. واحیرتا! کسی هست که برایت جان می دهد و کسی هست که تو برایش جان می دهی.
رویای سیاه(فریاد قاتل) صفحه 163
فقط نماز انسان رو سبک میکنه و دوستان با ارزش به او نشان میده
آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرام میگردد