شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله
الهی نه شوق بهشت دارم نه بیم جهنم .....الهی فقط با تمام وجود عاشقت هستم و تمام آرزویم رسیدن به قرب و خشنودی و رضای توست.
هرگز نپنداشتم دوستم نداری گریه هایم ، آرزوهایم مرا از تو دور نساخت.
آن زمان که اشکهایم مرا به غم نزدیک می کرد به التماس نگاهت آسمان را می نگریستم و می دانستم در آزمونی دشوارم.
یادت هست گفتم من شاگرد همیشه مردودم تاب امتحان ندارم.
یادت می آید به نیلوفر نگاه می کردم لبخندت را دیدم و دانستم مرا از خود دور نمیسازی.
الهی چشمان دلم در جستجوی توست.
یا رب با تو آفتاب می شوم اما بی تو چون بغض آسمان غبار می شوم.
خدای مهربانم هزاران بار شکرت......
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...
الهی!
ای دور از نظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر..ای دلیل هر برگشته و ای راهنمای هر سرگشته..
ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر اواره..ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده...
دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده...
[
أَنَا الّذِي أَوْقَرَتِ الْخَطَايَا ظَهْرَهُ، وَ أَنَا الّذِي أَفْنَتِ الذّنُوبُ عُمُرَهُ، وَ أَنَا الّذِي بِجَهْلِهِ عَصَاكَ، وَ لَمْ تَكُنْ أَهْلًا مِنْهُ لِذَاكَ...
منم كه بار خطاها پشتم را گران كرده، و منم كه گناهان، عمر مرا بسر برده، و منم كه از سر نادانى تو را عصيان كرده ام، در صورتى كه تو از طرف من سزاوار عصيان نبوده اى...
فرازی از دعای 16 صحیفه
بسم الله
خدایا....منم....همانی که همیشه آرزویت را داشت ....ولی حال فهمیدم......تو نزدیک تر از آنی که آرزویت را داشته باشم......حدایا دستم را بگیر....رهایم کن......قفس تنگ اشت

"بسم الله الرحمن الرحیم"
کلامی با خدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
-الو سلام.
- سلام علیکم.
- ببخشید با خدا کار داشتم، می خواستم با خودشون صحبت کنم.
- خودم هستم باز چی شده بنده ی من.
- چه حافظه ای ماشا الله چه زود منو شناختید.
- من هیچ کس رو فراموش نمی کنم. هیچ کس.
- ببخشید خداجونم کارم یه خورده طول میکشه، وقت دارین؟
- بگو همه حرفات رو می شنوم.
- خدا جونم.
- بگو جانم.
- یه خواهش دارم.
- بگو عزیزم.
- ببین خدا میدونی ... میخوام بدونی وقتی باهات حرف میزنم، درد و دل می کنم، صدامو می شنوی یا نه،
اصلاً میخوام هر وقت دعا می کنم دعامو بشنوی، به حرفم گوش بدی، میدونی همینکه بدونم یکی حرفم
رومی شنوه برام کافیه.
-من که بارها گفته ام ادعونی استجب لکم...
تو هر دفعه منو صدا کنی میام و پای دردو دلت می شینم و باهات حرف می زنم،
اما وقتی گوش تو اینقدر هر صدایی و هر سخنی رو شنیده و سنگین شده که صدای منو نمی شنوه
تقصیر من نیست.
واقعاً حرفام رو می شنوی؟
- واقعاً حرفات رو می شنوم.
- ببین خدا تو از همه چیز باخبری، همه چیز رو میدونی مگه نه؟
- بله.
- از حاجتم، از نامه ننوشتنم، از حرف نگفتم، از وضع دنیام، از آخرتم، از ظاهرم، از چیزی که
تو دل دارم میدونی؟ از همش باخبری؟
- آره همش رو میدونم.
- هق هق گریه هام رو می بینی، وقتی از بیچارگی و درموندگیم پیشت شکایت می کنم حرفام رو می شنوی؟
وقتی از همه جا درمونده میشم و طرف تو میام، می فهمی که میام؟ صدای در زدنام رو می شنوی؟
- بله بنده ام. می بینم، می شنوم، می فهمم.
مگه نشنیده ای که ان الله بصیر بالعباد. مگه نشنیده ای ان الله سمیع الذی.
-میدونی اما من ...
-هر کجا بری بازم بنده منی. اما از بس که باور نمی کنی که همش رو می بینم و می شنوم،
اینقدر دل منو می شکونی!
-الهی بمیرم.
- بارها شده گفتم نرو، نفهمیدی رفتی. هی دنبالت اومدم.
به ملائک گفتم مبادا چیزی بنویسینا،صبر کنید تا لحظه آخر بر می گرده.
اون عمل رو انجام نمیده؛ اون حرف رو نمیزنه؛ اون ...
هر چی ملائک گفتن بارالها! این بنده سابقه داره، دفعه اولش نیست. اما گفتم نه ...
شاید ایندفعه عوض شده باشه، صبر کنید چیزی ننویسید.
و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببینن تو عوض شدی ...
هی صدات زدم گفتم نرو ... اما تو رفتی. گفتم نزن ... اما تو زدی. نکن ... اما تو کردی.
آخر سر منو پیش ملائک سرافکنده کردی.
ملائک گفتن بارالها بازم عوض نشد ...
- شرمنده ام.
-هر دفعه همین حرف رو میزنی، هر دفعه هم می بخشمت و هر دفعه هم بروم سیلی زدی.
- شرمنده ام با وجود همه محبتی که بهم داری سرم زیره. با اینکه خیلی بدم، اما تو خیلی خوبی.
به جون خودم میدونم اگه یکی از نعمت هایی رو که بهم دادی، به خاطر این همه کفر و ناشکریایی
که می کنم ازم بگیری، کسی نمی تونه اونو دوباره بهم بده!!...
به جون خودم میدونم اگه عزتی رو که تو چشم مردم بهم دادی ... (خوب میدونم که لایق این عزت نیستم.)
اگه یک ثانیه ای از من بگیری؛ تو همون ثانیه کسی دیگه حاضر نیست بهم نگاه کنه. چه برسه به اینکه
منو به عنوان دوست- همراز و حتی فرزند قبول کنه ...
پناهی ندارم به هر راهی که برم، به هر جا و مقامی برسم، باز آخر راه که رسیدم و دستم رو خالی دیدم
تو رو صدا می کنم.
خیلی می ترسم یه روزی پیمونه گناه من سر بره و خشمت بگیره.
خیلی می ترسم که بگی به این بنده هر چی فرصت دادم آدم نشده.
خیلی می ترسم از لحظه ای که بخوای از من رو برگردونی .
خداجونم میدونم اینقدر نافرمانی و سرکشی کردم که لیاقت مهر تو رو ندارم ...
اما ...بخشش صفتیه ای که فقط در خور و شأن مقام توست.
- دلمو می شکونی. غم رو دلم میباری. غصه دارم میکنی. بعد میگی غلط کردم؟
میدونی هر بار که میای دلم نمیاد دست رد تو سینت بزارم؟!
چشمای اشک بارت رو که می بینم از خودم خجالت می کشم که درو به روت باز نکنم.
هر دفعه با روی گشاده درو باز می کنم و به استقبالت میام به امید اینکه دفعه دیگه درست میشی.
اما تو میای نمک می خوری و نمکدون می شکنی.
- میدونم که با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم کردم.
اما خدایا! وای بر من اگر تو مرا نیامرزی.
خدایا تو زندگیم این همه به من نیکی کردی من چه طور می تونم باور کنم که لحظه مرگ منو
تنها بزاری و خوبی خودت رو از من دریغ کنی ...
به جستجوی تو
پاهایم را
فرسوده دوردستها میکنم
و غافلم
این نانی که در سفره است
بوی شاداب تو را دارد
محمدرضا مهدی زاده
"بسم الله الرحمن الرحیم"
از همه دل بریده ام نشسته ام به پای تو
غریب این جهان بود هر که شد آشنای تو
چه حاجتی چو حاجیان طواف کعبه را کنم
رسیده دست همتم به دامن ولای تو
بروی پاره پوریا صلای خسروی زنم
تاج شرف به سر نهد گدای بینوای تو
نخورده می چه شورها کنم به بزم زندگی
هوای باده کی کند مست می صفای تو
چه سوخت ز آتش غمت؟ روان من... روان من...
چه شد که زنده مانده ام؟ برای تو... برای تو...
فسانه های زندگی چگونه بشنود کسی؟
که داده گوش جان چو من به دلنشین صدای تو
بزیر سایه فلک وجود خود چرا کشم؟
در آسمان بخت من، چو پر کشد همای تو
بخلق عالمی دگر چه حاجتم؟ کنون که دل
نهاده روی معرفت به قبله ی دعای تو
اسیر ناتوان منم؛ امیر مهربان تویی
بکن هر آنچه میکنی؛ رضای من... رضای تو...
خدایا کاش وصلی بود یک دم
نه دردی بود در عالم نه مرهم
نمیمیریم جز در آتش وصل
نمی سوزیم جز در حسرت هم
اسیر روزگار گرم و سردیم
مگر با گردش دوران بگردیم
همه آلوده دامانی به سر شد
بجز زخمی که از سر وا نکردیم
خدایا، نام تو ورد زبانم
ولی جز نام، هیچ از تو ندانم
نمیخواهم اسیر خواب باشم
تکانم ده، تکانم ده،تکانم
محمدرضا مهدیزاده