تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: دلایل خلافت شیخین ابوبکر عمر عثمان بعد از پیامبر ( ص )مباحثه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21
نقل قول:
بنده هزاران بار درباره آن آیه توضیح داده ام و باز شما تکرار میکنید؟
قبلا گفتم برای فهم یک آیه باید به سایر آیات قرآن هم رجوع کرد. اگر در سایر آیات قرآن نام تمامی جانشینان پیامبر (که هر فرقه ای اعم از شیعه و سنی و...مدعی است آنان جانشین پیامبرند) آورده شده باشد پس میتوان گفت که منظور از این که خدا فرموده به خلافت برمی گزیند این است که به طور مستقیم خودش خلفا را انتخاب می کند اما اگر در سایر آیات نشانی ازنام جانشینان نباشد پس معنا این نیست که از ظاهر آیه استنباط میشود .

اول اینکه به سایر ایات رجوع کردیم همانطور که ایه میفرماید همانطور که قبلا انتخاب کردم . پی حدااقل یک انتخاب غیر مستقیم در طول تاریخ نشان دهید

دوم گفتیم که پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) این کار را انجام فرموده و در جای خودش داریم اثبات میکنیم .

سوم این دلیل شما که هر چه در قران با جزءیات کامل نیامده است کلا وجود ندارد اشتباه است که در این زمینه دلیل هم اقامه شد

چهارم ۲ خط اخر را بر چه اساسی استنباط کردید؟!!

پنجم مگر شما اعتقادتان بر این نیست که باید به ظاهر قران عمل کرد؟ مگر با اختخار بیان نکردید که بالاخره توانسته اید بنده را قانع کنید که ظاهر قران باید عمل شود

به اینجا که رسید اسمون تپید؟!


نقل قول:
مانند آیه 17 سوره انفال:
«اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد؛ بلكه خداوند آنها را كشت! واين تو نبودى (اى پيامبر كه خاك و سنگ به صورت آنها) انداختى؛ بلكه خدا انداخت! و خدا مى‏خواست مؤمنان را به اين وسيله امتحان خوبى كند؛ خداوند شنوا و داناست».
آیا خداوند با دست خودش (نعوذ بالله) کسی را به قتل رسانده و یا اعمال دیگری را شخصا مرتکب شده؟ یا منظور این است که هرچه رخ داده با اراده خدا بوده است؟[/font]

این ایه به این اشاره دارد که همه اعمال شما از خداست . خداوند در ایات دیگر میفرماید من شما را هدایت میکنم . من امامان به دوزخ را برمیگزینم و ...
این ایات همان بیان توحیدی است . همانجا که میفرماید اگر خوبی به شما میرسد از ماست و اگر بدی میرسد از خودتان . همچنین به امداد غیبی خود و کمک به رزمندگان اسلام اشاره میکند
به نزول سکینه بر قلب انان .
در صورتی که بخواهیم همه چیز را از خدا بدانیم . جبر گرا میشویم . بنده از اول هم گفتم شما اهل سنت برای توجیه هر چیزی به این مطلب متوسل میشوید و این تنها راه برون رفت شما از ظلم حاکمانتان است .
ولی از طرفی خداوند همه کار ها را انجام میدهد با واسطه یا زمینه ان را فراهم میکند و تمام اثر را از خودش میداند .
لاحول و لا قوه الا باالله

به هر حال این ایه کاملا مشخص است چه میفرماید . و به چه جریانی اشاره دارد .

بنابرین شما ۲ نظر ابراز میکنید . اول اینکه خداوند در گذشته این کار را انجام داده و همه حاکمان ظالم و عادل را خودش برگزیده (طبق تفسیر شما از ایه ) بعد پیامبران را هم خودش ارسال کرده و کلا دور همی با فرشته ها نشستن مهره تکون میدن و میخندن بهمون .
شما اینجا اراده تکوینی تشریعی خدا را یکسان حساب کرده اید که بحثش بماند .
پس ابو لولو را خداوند فرستاد تا عمر را بکشد . و البته خودش نمیتوانست کسی را قبض روح کند و چون خدا این کار را کرده کار بسیار خوبی هم هت .
انوقت لعن هایی که در قران هست یعنی خداوند خودش کار خودش را لعن میکند .
چه خدای خنده داری داریم ما!! به به (داستان خنده دار به این میگن ) واقعا علاقه ای ندارم در دینی بمانم که همچین خدای مریضی را برای خودشان متصورند .
یعنی خدا را هم کم و زیاد میکنند برای توجیه افکارشان .

حالا اگر اعتقاد دارید همه امور از خدا و خواست خداست . که هیچ . اگر اعتقاد دارید امر خلافت از خداست اثبات کنید . شورا که شورایی در کار نبود بعد شد انتصاب بعد انتخاب ۳ نفری . پس به رویه ای این وسط اعتقادی نیست .

شما پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را به عنوان واسطه قبول نمیکنید ولی برای کسان دیگر این مقام را قاءلید ؟!!

نقل قول:[font=B Lotus] آیا فهم این مساله به این سادگی این قدر برای شما دشوار است؟

حقیقتا نمیتوانم چنین خدایی را تصور کنم




نقل قول:می‌بینید که نام حضرت داوود که متعلق به چند هزار سال قبل از اسلام است بیان شده، ولی نام علی یا سایر ائمه شما که متعلق به همان زمان است بیان نشده ؟

و البته نام صد و بیست و پنج هزار و خورده ای هم نیومده .
اگر فقط خلفا باید میامده باز شما اعتقاد دارید خلافت یک امر عام مربوط به همه است و عادل و ظالم هم ندارد . نوع انسان خلیفه است . که با توجه به ایات نشان دادیم که برگزیده ای خاص منظور است .
پس چرا باید حتما نام ایشان در قران بیاید برای شیعه . اگر قرار نیست بیاید چرا فقط برای اهل سنت و این تعارض است .


نقل قول:یا حتی اینکه تعیین خلیفه بعد از رسول به اختیار امت نیست، بلکه طبق دستور خداوند و انتصابی است نیز بیان نشده است.
یعنی در هیچکدام از آیات نیامده که انتصاب این امر با خداست و خداست که می‌بایست جانشین پیامبر شما را تعیین نماید، یا اینکه این امر در اختیار پیامبرتان است و پیامبر میتواند جانشین را انتخاب کند!

وقتی ایه می اوریم میگویید این ظاهر ایات است پس کو باطنش (که ایات مربوطه در همان تاپیک اراءه شد ) و در همین ایه هم دیگه واضح تر از این خداوند باید بیاد روی زمین بلنگو دست بگیره داد بزنه

حدیث از کتب خودتان می اوریم میگویید یا همه ان ها را قبول کنید یا هیچ .


نقل قول:اسم سایت اهل سنتی که از آنها پرسش کرده اید را ذکر کنید و لینک آن را بدهید (اگر حقیقت میگویید!! البته مطمئنم نمیتوانید چنین کاری بکنید. زیرا اگر نخواهم بگویم دروغ میگویید باری خیالبافی کودکانه است)

خوب خود شما هم میتوانید به ان پاسخ دهید . پاسخ دهید تا روسیاهیش به دیگ بماند !

نقل قول:جنابعالی اگر راست میگویید روایات متعدد با اسناد معتبر در اثبات خلافت حضرت علی را ذکر کنید بعد بنده به این پرسش!!!!!!!! شما پاسخ خواهم داد!

در تاپیک خودش چشم

نقل قول:
شیعه قرآن و اهل بیت را یکی دانسته و حتی فهم و تفسیر آیات قرآنی را طبق سخنان معصومین می‌دانند و به احادیثی چون قرآن و عترتی اشاره دارند و امام را قرآن ناطق می‌دانند.

حال سوال اینجاست که اگر هر دوی این‌ها ریسمانی الهی هستند که از یکدیگر جدا نمی‌شوند و حتی وجود معصوم در کنار قرآن الزامی و واجب است، پس چطور حفظ قرآن در سوره حجر آیه 9 تضمین شده است ولی امامت غصب شد و حفظ نشد؟


امامت غصب نشد و نشده است و وقتی خداوند چیزی به کسی بدهد نمیشود از او گرفت . حکومت غصب شد .
میبینید که امامان معصوم امام هستند و امر یهدون بامرنا را انجام داده و میدهند .
اصلا ما هم قبول داریم که ایشان حکومت داشته اند . بر منکرش لعنت . ایا بیش از این چیزی برای ایشان هست؟! یا حکومت برای ما اطاعت به همراه دارد؟
اگر حکومت از طرف خدا و رسول باشد حاکم میشود خلیفه الله و واجب الاطاعه در غیر اینصورت نمرود و شاه عباس و یزید و ایشان مثل همند و لزومی بر اطاعت ایشان نیست
در ضمن این قیاس شما هیچ ریشه منطقی ندارد !!

نقل قول:پس آیا نباید این حق الهی حضرت علی همچون قرآن حفظ می‌شد تا در آن جهان کسی بهانه ای نداشته باشد؟

اصولا ایشان از پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)‌که بالاتر نیست !
همان کاری که خداوند در مورد همه پیامبران انجام داد برای ایشان هم انجام داد . کسی را مجبور به کاری نکرده اند . همین الان بنده هم میروم چند ایه از قران را برمیدارم . میشود تحریف . نه رعد و برقی مرا میسوزاند و نه دستم خشک میشود!
از این مدل قران ها هم چاپ کرد امریکا و اخبارش در نت فراوان است (حذف ایات جهادی ) ولی ایا اصلا توانست راه به جایی ببرد؟!!

خداوند همه اینها را برای امتحان قرار داده است . وگر نه خداوند نمیتواند همه را مومن کند و خیال همه را راحت کند . اصلا بهشت و جهنم را نشان دهد تا همه ایمان بیاورند .
و خیلی کار های دیگر .

ایا پیامبر نمیبایست جانشین تعیین میکرد . تا اینقدر دعوا پیش نیاید . اصلا شیطان را خلق نمیکرد و به او اجازه نمیداد کسی را گمراه کند !!
بله خداوند خیلی کار ها را میتواند انجام دهد . چرا نمیدهد را نمیدانم و در مقامی نیستیم که راه را به حضرتش نشان دهیم!

اصلا ایا نمیتوانست پیامبرش را کاملا معصوم کند تا با خیال راحت از ایشان تبعیت کنیم !!!


نقل قول:این عقیده شما که آن را از نبوت هم بالاتر می‌دانید، پس چگونه همچون نبوت حفظ نمی‌شود؟! مانند زمانی که پیامبردرون غار در معرض خطر مشرکین قرار می‌گیرد [التوبه: 40] و به اذن خداوند توسط تار عنکبوتی حفظ می‌گردد.

حتما میتوانست جان پیامبران شهیدش هم نجات دهد ولی نداد !!
میتوانست دشمنانش را نابینا گرداند
میتوانست همه را نابود کند
اصلا خلقشان نکند
به جای این بهانه های بدون منطق بفرمایید خلافت را ثبات بفرمایید . وقتی دلیلی ندارید البته مجبور میشوید به این مطالب خنده دار رو بیاورید که دانشجوی ترم یک که منطق خوانده باشد هم رد میکند این گزینه ها را !!

بعد هم ما هیچ چیز را از نبوت بالاتر نمیدانیم!!

نقل قول:شمایی که اهل بیت را با قرآن یکی می‌کنید و این دو را با هم قیاس می‌کنید، پس نمی‌توانید هر جا که این قیاس و یکی شدن به ضررتان تمام شد ناگهان کنار بکشید یا سفسطه ببافید.

عجب!! حدیثی صحیح و متواتر از پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)‌ خداست !! ان هم در تفسیر ایاتی مثل راسخون که تبیین و تفسیر قران را بر عهده افراد خاصی مینهد
جناب پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هم طبق وظیفه قران را برای ما شرح میفرمایند !!
حالا ما چه قیاسی انجام داده ایم ؟!!

قیاس اصلا یعنی چه؟
اگر قیاس باید در همه چیز باشد . قران از کاغذ است باید امام هم از کاغذ باشد؟!!!!!
اصلا ادبیات را خوانده اید ؟!
وجه شبه . مشبه به . ادات تشبیه ... اینها که دیگر در دوران راهنمایی اموزش داده میشود!!

خدا در قران عده ای را به الاغ تشبیه میکند . ایا واقعا انها دقیقا مثل الاغ هستند . نزنید این حرف های عجیب را !!!
اگر چیزی عینا شبیه چیز دیگری باشد که میشود همان چیز قیاس لازم نیست .

یک دور معنای قیاس را بخوانید ...


نقل قول:چرا می‌گویید این خلافت حقی الهی بوده که غصب شده است و به همین خاطر مردم گمراه شدند؟

تکلیف ما را روشن کنید که خلافت نیز من عندالله بوده یا خیر؟

گویا خیلی فهمیدن اینکه حکومت و خلافت و امامت با هم فرق میکند برای شما دشوار است !

نوح را هم خدا پیامبر کرد و کسی او را قبول نکرد . مقام نوح من غیر عندالله بود؟!!!!

نقل قول:اگر امام با داشتن امامت نتوانسته جلوی گمراهی مردم را بگیرد، پس این ایرادی است به مذهب شما و چنانچه بگویید که جهت هدایت کامل و ایده آل جامعه اسلامی، امام مستلزم داشتن خلافت نیز هست، پس همان سوال اول تکرار می‌شود که این امامت و خلافت الهی (فراموش نکنیم شیعه هر دوی این‌ها را من عندالله می‌داند) که باید همچون قرآن و در کنار قرآن جهت هدایت می‌ماندند، چرا اینگونه نشدند؟ و خلافت الهی حضرت علی به زعم شما غصب گردید و باعث انحراف در امت اسلامی‌شد؟!!

خوب ایا قران توانست همه را هدایت کند؟!!
پیامبران دیگر چه؟
اصلا خود پیامبر اسلام چه ؟
یک امام پیامبر کتاب اسمانی را بیاورید که توانسته باشد همه را هدایت کند . بنده رسما همینجا دست از شیعه میکشم
اگر این ایراد به مذهب ماست به همه حتی خود خدا هم برمیگردد
جواب این را هم دادیم .

باز هم تکرار میکنم شما به جای رد شیعه با این دلایل جالب . بفرمایید خلافت را اثبات کنید اگر میتوانید . به نظر من بحث این تادیک تمام است . و خود خوانندگان میتوانند قضاوت کنند ...

نقل قول:(جالب است این خلافت بزرگ الهی با وجود دستور صریح الهی و با وجود امدادهای غیبی و داشتن علم غیب و عصمت و معجزاتی که به زعم شیعه جزء علوم امامت هستند و با وجود فرشتگان و حمایت شخص نبی اکرم و ......، در انتها توسط دو نفری غصب می‌شود که به عقیده شیعه، صفت و شخصیت خاصی نداشته‌اند و حتی ترسو و منافق و دائم مورد توبیخ بوده‌اند!!! آیا لطیفه‌ای به این بامزگی شنیده بودید؟!!)

بله این سنت تاریخی است

منتها لطیفه جایی خنده دار تر میشود (شایدم گریه دار )که همین ۲ نفر به پشتیبانی قبایل خودشان این کار را انجام میدهند . که البته داستانش در همین تاپیک نقل شد

یا حق
نقل قول:فیض الاسلام دانشمندی شیعه مذهب نیز خطبه زیر را در مورد عمر بن خطاب دانسته است و بدین صورت نوشته:

ابتدا باید خدمت شما خواهرمحترم عرض کنم که ای کاش به جای کپی پیست کردن از ساست فلان و بهمان،کمی از اطلاعات خودتان و از استدلالات عامای خودتان در کتب معتبرتان همراه با دقت استفاده می کردید

ای کاش اینقدر به کپی کرن بقیه ایراد نمیگرفتید
حداقل گاف افتضاح موجود در این متن را متوجه می شدید و اصلاح می کردید . البته کپی پیست کردن این درد سر ها را هم به همرا دارد!!!!
کاملا هم معلوم است که حتی شما ترجمه و متن نهج البلاغه را هم نگاه نکردید و ان را صرفا از همان سایت کپی کردید . انوقت میگویید ما شیعیان از نهج البلاغه خبر نداریم و ...

باید خدمتتان عرض کنم که اگر قرار باشد به مطالب حذف شده از کتاب ها هم استناد کنیم،بنده اسکن و عکس صحیح بخاری مربوط به حدود فکر کنم 30 یا 50 سال قبل را دارم که در آن چیزی آمده که فقط و فقط و فقط به خاطر مساله ی وحدت و فرمایش های امام خامنه ای و عدم بهانه به دست وهابیت دادن و حفظ جان شیعیان عزیز عربستان و سوریه و یمن و پاکستان و ... از قرار دادن آن خود داری می کنم.

البته همین چیز هایی هم که الان در کتب شما هست رو نمیشه خیلی هاش رو قرار داد که اگر قرار بدیم بعضی ها نمیدونم چه طور خواهند توانست سرشون رو بلند کنن!
پس تا اینجا بدونید به چیزی که در کتب دیگه وجود نداشته باشه نمیشه استناد کرد که اگر می شد شدیدا به ضرر شما میشه چون اینقدر اسکن و عکس دارم از اون کتب که ازشون میشه کتاب درست کرد به اسم حذفیات و تحریفات کتب اهل سنت!

در مورد پاسخ به این شبهه ای که از نهج البلاغه آوردید ابتدا باید عرض کنم ای کاش نگاهی به نهج البلاغه می انداختید

این لینک ها برای دانلود اسکن شده ی نهج البلاغه هستش:


http://alfeker.net/library.php?id=1356

و لینکی دیگر با شکل وزین و اسکن زیبایی دیگر:

http://alfeker.net/library.php?id=1360

(البته متن ها کاملا عربی هستش و چاپ ایران هم نیست تا بهونه نیارید که چاپ جمهوری اسلامیه!!!!

شناخت جایگاه جبر و اختیار
(اعتقادى) و درود خدا بر او، فرمود: تقدیر الهى چنان بر محاسبات ما چیره شود که تدبیر، سبب آفت زدگى باشد.


اصولا شما اگر یک بار کتاب شریف نهج البلاغه را خوانده بودید،می دانستید که عموم حکمت ها کوتاه هستند و نه مثل متنی که شما قرار داده اید تا این حد طولانی.

اما این متنی که شما آورده اید و به آن اشاره کرده اید،خطبه ی 228 می باشد جای آن در خطبات است و نه در حکمت ها .


متن مورد نظر شما در خطبه ی 228 نهج البلاغه:

لِلَّهِ بِلَاد فُلَانٍ (بلاء فلان) فَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ وَدَاوَى الْعَمَدَ وَأَقَامَ السُّنَّةَ وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ. ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ أَصَابَ خَيْرَهَا وَسَبَقَ شَرَّهَا أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ. رَحَلَ وَتَرَكَهُمْ فِي طُرُقٍ مُتَشَعِّبَةٍ لَا يَهْتَدِي فِيهَا الضَّالُّ وَلَا يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِي.


خدا شهرهاى فلان را بركت دهد و نگاه‏دارد كه (خدا او را در آنچه آزمايش كرد پاداش خير دهد كه) كجى‏ها را راست، و بيمارى‏ها را درمان، و سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به پاداشت، و فتنه‏ها را پشت سر گذاشت.

با دامن پاك، و عيبى اندك، درگذشت، به نيكى‏هاى دنيا رسيده و از بدى‏هاى آن رهايى يافت، وظائف خود نسبت به پروردگارش را انجام داد، و چنانكه بايد از كيفر الهى مى‏ترسيد.

خود رفت و مردم را پراكنده بر جاى گذاشت، كه نه گمراه، راه خويش شناخت، و نه هدايت شده به يقين رسيد.


نهج البلاغه، صبحي صالح،‌ خطبه: 228؛ فيض الإسلام، خطبه 219، محمد عبدة، خطبه: 222؛ ابن أبي الحديد، خطبه: 223


ابن أبي‌الحديد مى‌گويد:

در باره‌ى اين شخص از نقيب ابوجعفر يحيى بن ابى زيد علوى پرسيدند به من گفت او عمر بن الخطاب است، گفتم: آيا اميرمؤمنان او را اينگونه مى‌ستايد؟ گفت: آري، و مى‌افزايد: اگر اميرمؤمنان اعتراف كند كه (عمر) سنت را اقامه نموده و با دامنى پاك و كمترين عيب از دنيا رفته و عبادت پروردگار را انجام داده و پرهيزگارترين بوده، پس اين نهايت مدح و ستايش است.

وسألت عنه النقيب أبا جعفر يحيى بن أبي زيد العلوي، فقال لي: هو عمر، فقلت له: أيثني عليه أمير المؤمنين رضي الله عنه هذا الثناء؟... فإذا اعترف أمير المؤمنين بأنه أقام السنة، وذهب نقي الثوب، قليل العيب، وأنه أدى إلى الله طاعته، واتقاه بحقه، فهذا غاية ما يكون من المدح.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.


محمد عبده نيز در اين كه مقصود از «فلان» كيست، گفته:

أي عمر علي الارجح.

نهج البلاغه، شرح محمد عبده، ص 430.

آيا امكان دارد كه كسى از قاتل همسر خود چنين تجليل و تمجيد نمايد؟


نقد ديدگاه ابن أبي الحديد:

ابن أبي‌الحديد در شرح اين خطبه مى‌نويسد:

وقد وجدت النسخة التي بخط الرضي أبي الحسن جامع نهج البلاغة وتحت فلان عمر، حدثني بذلك فخار بن معد الموسوي الأودي الشاعر، وسألت عنه النقيب أبا جعفر يحيى بن أبي زيد العلوي، فقال لي: هو عمر، فقلت له: أيثني عليه أمير المؤمنين رضي الله عنه هذا الثناء؟ فقال: نعم... فإذا اعترف أمير المؤمنين بأنه أقام السنة، وذهب نقي الثوب، قليل العيب، وأنه أدى إلى الله طاعته، واتقاه بحقه، فهذا غاية ما يكون من المدح.

نسخه‌اى به خط سيد رضي، گرد آورنده نهج البلاغه ديده شده كه زير کلمه «فلان» عمر، نوشته شده است.

اين مطلب را براى من فخار بن معد الموسوى شاعر نقل کرده است. از ابوجعفر نقيب در اين باره پرسيدم، گفت: مقصود عمر است. گفتم: آيا اميرمؤمنان كه خداوند از او راضى باد، عمر را چنين مى‌ستايد. گفت: بلي.


هنگامى كه اميرمؤمنان اعتراف كند كه عمر سنّت پيامبر را به پاداشت، و با دامن پاك، و عيبى اندك، درگذشت،وظائف خود نسبت به پروردگارش را انجام داد و تقواى الهى را رعايت كرد، اين بالاترين درجه مدح و ستايش است.


ابن أبي‌الحديد با زيرکى تمام، در آغاز كلام خود چنين وانمود مى‌كند که هر خواننده‌اى در لحظه اول يقين مى‌کند که خود او در نسخه‌اى به قلم سيد رضى ديده‌ كه او نام عمر را در كنار كلمه «فلان» نوشته است. و اگر کسى جمله دوم را نخواند گمان مى‌کند که عبارت چنين است «وَجَدتُ» يعنى خودم ديدم؛ اما هنگامى كه خوب دقت شود مى‌گويد «وُجِدَت» چنين نسخه‌اى ديده شده است.


الف: توضيح زير کلمه «فلان» از سيد رضي نيست:

ابن أبي‌الحديد نوشته است:

در نسخه‌اى بخط سيد رضي، زير کلمه «فلان»، عمر نوشته شده بود؛ اين ادعا ثابت نيست؛ زيرا اگر نظر سيد رضى بود بايد در داخل سطر به عنوان توضيح نظر امام مى‌نوشت نه آن كه زير سطر بنويسد.

اگر کسى با نسخه هاى خطى آشنايى داشته باشد مى‌داند كه معمولا چنين اضافاتى از جانب کسانى صورت مى‌گيرد که نسخه‌اى در اختيارشان بوده است و در باره نسخه نهج البلاغه، كسى كه نسخه در اختيارش بوده تصور كرده است كه مقصود از «فلان» عمر بن خطاب است و لذا ذيل آن نوشته است عمر؛ پس انتساب چنين مطلبى به مؤلف، نيازمند دليل قطعى است.


ب: علت گفتن اين سخن مشخص نيست:

بر فرض كه اگر مقصود از کلمه «فلان» عمر باشد، بازهم نمى توان ثابت کرد که علت گفتن اين سخنان مدح است؛ زيرا شايد از روى تقيه يا کنايه به شخص ديگرى مانند عثمان باشد، که بررسى آن خواهد آمد.

ج: اين سخن امام با سخنان ديگر در باره خلفا منافات دارد:

اين سخن با آن چه كه در كتاب‌هاى شيعه و سنى از حضرت امير (علیه السلام) نسبت به خليفه دوم نقل شده است منافات دارد كه به چند مورد اشاره مى‌كنيم:

امير المؤمنين (علیه السلام)، خليفه دوم را دروغگو، خيانتكار، ستمگر، فاجر و... مى‌داند:

مسلم نيشابورى (عالم،عالم خودتان و کتاب هم کتاب خودتان است!) در صحيح خود،‌ نظر حقيقى اميرمؤمنان عليه السلام را در باره خليفه اول و دوم بيان كرده است.

ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا.

پس از مرگ ابوبكر،‌ من جانشين پيامبر و ابوبكر شدم، شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حليه گر و گناهكار خوانديد.


النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1378، ح 1757، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.


عبد الرزاق صنعانى نيز با سند صحيح از خليفه دوم نقل كرده است كه به عباس و امير مؤمنان عليه السلام گفت كه شما مرا ستمگر و فاجر مى‌دانيد:

ثم وليتها بعد أبي بكر سنتين من إمارتي فعملت فيها بما عمل رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) وأبو بكر وأنتما تزعمان أني فيها ظالم فاجر....

من پس از ابوبكر دو سال حكومت كردم و روش رسول و ابوبكر را ادامه دادم؛ اما شما دو نفر مرا ستمگر و فاجر مى‌دانستيد.

إبن أبي شيبة الكوفي، أبو بكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج 5، ص 469، ح9772، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ.

اين اعتقاد واقعى اميرمؤمنان عليه السلام نسبت به خليفه اول و دوم است كه اشكالى در سند و دلالت آن وجود ندارد.
امير المؤمنين عليه السلام، دوست نداشت چهره عمر را ببيند:

بخارى و مسلم نقل كرده‌اند كه علي (عليه السلام) پس از شهادت حضرت زهرا (عليها السلام) كسى را نزد ابوبكر فرستاد و او را به حضور طلبيد و سفارش نمود كه عمر را همراه خودش نياورد؛ چون آن حضرت دوست نداشت چهره خليفه دوم را ببيند:

«فَأَرْسَلَ إِلَى أَبِي بَكْر أَنِ ائْتِنَا، وَلاَ يَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَكَ، كَرَاهِيَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ».

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب غَزْوَةِ خَيْبَرَ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987؛

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1380، ح1759، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

امير المؤمنين (علیه السلام) خليفه دوم را خشن، داراي اشتباهات فراوان و... مى‌داند:

در خطبه شقشقيه نسبت به خليفه دوم مى‌فرمايد:

فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا. فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ. فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ.

سرانجام اوّلى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى (عمر) سپرد كه مجموعه‏اى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود.

مانند زمامدارى كه بر شترى سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پرده‏هاى بينى حيوان پاره مى‏شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مى‏كند.

سوگند به خدا مردم در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رويى‏ها و اعتراض‏ها شدند.


*اگر خیلی اصرار داشتید،می توانیم سند خطبه ی شقشقیه را هم ثابت کنیم

امير المؤمنين عليه السلام، سيره شيخين را مشروع نمى‌دانست:

اگر اميرمؤمنان عليه السلام اعتقاد داشت كه خليفه دوم سنت را إقامه كرده است؛ چرا در شوراى شش نفره كه عبد الرحمن بن عوف، عمل به سيره شيخين را شرط خلافت تعيين كرده بود، از پذيرش اين شرط سرباز زد و دوازده سال تمام فقط به خاطر اين كه عمل و سيره آنان را نپذيرفت، از امور سياسى و اجرائى بر كنار ماند؟.

يعقوبى مى‌نويسد:

وخلا بعلي بن أبي طالب، فقال: لنا الله عليك، إن وليت هذا الامر، أن تسير فينا بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال: أسير فيكم بكتاب الله وسنة نبيه ما استطعت. فخلا بعثمان فقال له: لنا الله عليك، إن وليت هذا الامر، أن تسير فينا بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال: لكم أن أسير فيكم بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر، ثم خلا بعلي فقال له مثل مقالته الأولى، فأجابه مثل الجواب الأول، ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقالة الأولى، فأجابه مثل ما كان أجابه، ثم خلا بعلي فقال له مثل المقالة الأولى، فقال: إن كتاب الله وسنة نبيه لا يحتاج معهما إلى إجيرى أحد. أنت مجتهد أن تزوي هذا الامر عني. فخلا بعثمان فأعاد عليه القول، فأجابه بذلك الجواب، وصفق على يده.

عبد الرحمن بن عوف نزد علي بن ابوطالب عليه السلام آمد و گفت: ما با تو بيعت مى‌كنيم بشرطى كه به كتاب خدا، سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كني. امام فرمود: من فقط بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر؛ تا اندازه‌اى كه توان دارم رفتار خواهم كرد.

عبد الرحمن بن عوف نزد عثمان رفت و گفت: ما با تو بيعت مى‌كنيم بشرطى كه به كتاب خدا، سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كني. عثمان در پاسخ گفت: بر طبق كتاب خدا، سنت رسول و روش ابوبكر و عمر با شما رفتار خواهم كرد.

عبد الرحمن دو باره نزد امام رفت و همان پاسخ اول را شنيد، دو باره نزد عثمان رفت و بازهم همان سخنى را گفت كه بار اول گفته بود. براى بار سوم نزد علي عليه السلام رفت و همان پيشنهاد را داد، امام عليه السلام فرمود:

چون كتاب خدا و سنت پيامبر در ميان ما هست، هيچ نيازى به عادت و روش ديگرى نداريم،‌ تو تلاش مى‌‌كنى كه خلافت را از من دور كني.

براى بار سوم نزد عثمان رفت و همان پيشنهاد اول را داد و عثمان هم همان پاسخ اول را داد. عبد الرحمن دست عثمان را فشرد و اورا به خلافت بر گزيد.


اليعقوبي، أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (متوفاي292هـ)، تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 162، ناشر: دار صادر – بيروت.

احمد بن حنبل نيز در مسندش قضيه را از زبان عبد الرحمن بن عوف اين گونه روايت مى‌كند:

عن أبي وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كيف بايعتم عثمان وتركتم عليا رضي الله عنه قال ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت أبايعك على كتاب الله وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر رضي الله عنهما قال فقال فيما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان رضي الله عنه فقبلها.

أبو وائل مى‌گويد: به عبد الرحمن بن عوف گفتم: چطور شد كه با عثمان بيعت و علي را رها كرديد؟ گفت: من گناهى ندارم، من به علي (عليه السلام) گفتم كه با تو بيعت مى‌كنم بشرطى كه به كتاب خدا، سنت رسول و روش ابوبكر و عمر رفتار كني، علي (عليه السلام) فرمود: بر آن چه در توانم باشد، بيعت مى‌كنم. به عثمان پشنهاد دادم،‌ او قبول كرد.


الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 1، ص 75 ، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 5، ص 185، ناشر: دار الريان للتراث /‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.


الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ)، أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج 4، ص 32، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م


معناى سخن امام عليه السلام اين است كه كتاب خدا و سنت رسول نقصى ندارند تا نياز باشد كه عادت و سيره ديگران را به آن ضميمه كنيم؛ يعنى من سيره و روش آن‌ها را مشروع نمى‌دانم و محال است چيزى را كه جزء اسلام نبوده و در اسلام مشروعيت ندارد، وارد اسلام كنم.

و باز حتى در زمان حكومت ظاهرى خودش، هنگامى كه ربيعة بن ابوشداد خثعمى گفت: درصورتى بيعت خواهم كرد كه بر طبق سنت ابوبكر و عمر رفتار كني، حضرت نپذيرفت و فرمود:

ويلك لو أن أبا بكر وعمر عملا بغير كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يكونا على شئ من الحق فبايعه....

واى بر تو! اگر ابوبكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) عمل كرده باشند، چه ارزشى مى‌تواند داشته باشد؟.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310هـ)، تاريخ الطبري، ج 3، ص 116، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

الشيباني، أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم (متوفاي630هـ)، الكامل في التاريخ، ج 3، ص 215، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

نمونه‌هاى بسيارى از اين دست در باره خليفه دوم در كتاب‌هاى شيعه و سنى يافت مى‌شود كه به همين اندازه بسنده مى‌كنيم.

حال با توجه به آن چه گذشت، از وجدان‌هاى بيدار و حقيقت طلب مى‌پرسيم: چگونه مى‌توان باورد داشت كه مقصود از كلمه «فلان» خليفه دوم باشد؛ با اين كه اميرمؤمنان عليه السلام عمل به سيره او را مشروع نمى‌دانست و حتى دوست نداشت چهره عمر را ببيند؟

چگونه مى‌توان ستايش‌هايى همچون « قوم الأود، داوى العمد، أقام السنة، خلفه الفتنة، نقى الثوب، قليل العيب و... » با جملاتى ديگر همانند: «دروغگو، حيله‌گر، خيانت‌كار ، گناهكار، ستمگر، فاجر، خشن و...» در كنار هم قرار داد و آن‌ها را از يك نفر دانست؟

آيا امكان دارد كه شخصى همانند امير مؤمنان عليه السلام، اين چنين متناقض سخن بگويد؟


آيا سخن امام کنايه از عثمان و مذمّت او است؟

ابن أبي‌الحديد در نقل کلام نقيب ابوجعفر يحيى بن ابى زيد مى‌گويد:

واما الجارودية من الزيدية فيقولون: انه كلام قاله في أمر عثمان أخرجه مخرج الذم له، والتنقص لأعماله، كما يمدح الآن الأمير الميت في أيام الأمير الحي بعده، فيكون ذلك تعريضا به.


«جاروديه» كه گروهى از «زيديه» هستند معتقدند كه امام (علیه السلام) اين سخن را در باره «عثمان» گفته، و آن را به عنوان بد گويى از عثمان و پايين آوردن مقام کارهاى وى بيان كرده است؛ همانطور که امروز اميرى را که از دنيا رفته است در زمان امير زنده پس از او، مدح مى‌کنيم؛ پس اين کنايه به اوست.


إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.


بررسي اين ديدگاه:

كنايه‌هايى از اين قبيل در محاورات روزمره مردم كاربرد بسيار داشته و دارد، به عنوان مثال در زمان ما برخى از مردم در عراق مى‌گويند: خدا صدام را بيامرزد؛ و با اين تعبير در حقيقت به امريکايي‌ها طعنه مى‌زنند.

اين احتمال گرچه طرفدارانى دارد؛ ولى چون دليل محكمى بر اثبات آن وجود ندارد، پس نمى‌توان آن را با قاطعيت پذيرفت.

از طرفى اين توجيه با آن چه در باره ديدگاه امير مؤمنان عليه السلام نسبت به خليفه دوم بيان كرديم منافات دارد؛ زيرا امكان ندارد كه اميرمؤمنان عليه السلام، خليفه دوم را (حتى براى مذمت خليفه سوم) اين چنين ستايش كرده باشد.
آيا مقصود اصحاب و ياران امام است؟

برخى از شارحان نهج البلاغه و انديشه‌وران شيعه و سنى تصريح كرده‌اند كه مقصود از كلمه «فلان» يكى از اصحاب آن حضرت است.

صبحى صالح از دانشمندان معاصر و بنام اهل سنت،(عالم خودتان است جناب خانم عائشة) در عنوان اين خطبه مى‌گويد:

من کلامه عليه السلام: ما يريد به بعض أصحابه.

از سخنان علي عليه السلام که در آن يکى از اصحابش را مدح کرده است.

نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 228، ص 350.

قطب الدين راوندى(نکنه قطب الدین راوندی هم بعد از انقلاب و جمهوری اسلامی به دنیا اومده خانم عائشة؟؟؟؟؟!!!!!!) از عالمان شيعه نيز اعتقاد دارد كه مقصود از «فلان» برخى از اصحاب آن حضرت است:

وروي «بلاء فلان» أي صنيعه وفعله الحسن، مدح بعض أصحابه بحسن السيرة وأنه مات قبل الفتنة التي وقعت بعد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله من الاختيار و الايثار.

بلاء فلان» يعنى كارهايى كه او انجام داده، نيكو است. امير مؤمنان عليه السلام با اين جمله بعضى از اصحابش را كه سيره نيكو داشتند، تمجيد كرده است و اين شخص پيش از فتنه‌اى كه پس از رسول خدا اتفاق افتاد،‌ از دنيا رفته است.

الراوندي، قطب الدين سعيد بن هبة الله (متوفاي573هـ)، منهاج‏البراعة في شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 402، مصحح: سيد عبد اللطيف كوهكمري، ناشر: كتابخانه آيت الله مرعشي ـ قم، 1364هـ ش.

قطب راوندى نهج البلاغه را از شيخ «عبد الرحيم بغدادى» معروف به «ابن الاخوة» و او آن را از دختر سيد مرتضى و او از عمويش «شريف رضى» نقل كرده است؛ از اين رو مى‏توان‏ گفت كه قطب راوندى به مفاهيم نهج البلاغه آشناتر از ديگران است.

شارح نهج البلاغه ميرزا حبيب الله خويى پس از نقل كلام راوندى مى‌نويسد:

و عليه فلا يبعد أن يكون مراده عليه السّلام هو مالك بن الحرث الأشتر، فلقد بالغ في مدحه و ثنائه في غير واحد من كلماته. مثل ما كتبه إلى أهل مصر حين ولى عليهم مالك حسبما يأتي ذكره في باب الكتب تفصيلا إنشاء اللّه.

و مثل قوله عليه السّلام فيه لما بلغ إليه خبر موته: مالك و ما مالك لو كان من جبل لكان فندا، و لو كان من حجر لكان صلدا، عقمت النساء أن يأتين بمثل مالك.

بل صرّح في بعض كلماته بأنّه كان له كما كان هو لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و من هذا شأنه فالبتّة يكون أهل لأن يتّصف بالأوصاف الاتية بل بما فوقها.


بعيد نيست كه منظور حضرت، مالك اشتر باشد؛ چون در ستايش و تمجيد از او بسيار سخن گفته است؛ مانند آن چه كه در هنگام انتصابش به ولايت مصر در نامه‌اى به مردم آن جا نوشت كه در جاى خودش، به صورت مفصل خواهد آمد.

ويا مانند سخن آن حضرت در هنگام شنيدن مرگ مالك كه فرمود:

مالك چه مالكى به خدا اگر كوه بود، كوهى كه در سرفرازى يگانه بود، و اگر سنگ بود، سنگى سخت و محكم بود، زنان از آوردن چنين فرزندى عاجزند.

و در برخى از سخنانش تصريح كرده است كه او براى من همانند من براى رسول خدا بود؛ پس حتماً سزاوار است كه او را با صفاتى كه مى‌آيد و حتى برتر از آن ستايش نمايد.


هاشمي خوئي، ميرزا حبيب الله، منهاج ‏البراعة في شرح نهج‏البلاغة،ج14، ص375، مصحح: سيد ابراهيم ميانجي، ناشر: مكتبة الإسلامية ـ تهران، 1358هـ ش.

از ميان ديدگاه‌هاى موجود، اين ديدگاه با منطق و واقعيت‌هاى تاريخى سازگارتر است؛ زيرا نظر اميرمؤمنان عليه السلام در باره خليفه دوم آن بود كه گذشت؛ از اين رو نمى‌تواند مقصود خليفه دوم باشد. از طرف ديگر امكان دارد كه يكى از اصحاب آن حضرت؛ همچون مالك اشتر نخعى رضوان الله تعالى عليه باشد.

سخن صريح صبحى صالح كه از علما و دانشمندان اهل سنت است، اين ديدگاه را تقويت مى‌كند.

آيا اين سخنان مى‌تواند از باب تقيه باشد؟


ابن أبي‌الحديد در ذيل خطبه مى‌نويسد:

اما الامامية فيقولون: إن ذلك من التقية واستصلاح أصحابه...

شيعيان مى‌گويند: علي عليه السلام اين سخنان را از روى تقيه و خير خواهى يارانش گفته است.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.


بررسي اين ديدگاه:

اين احتمال كه ممكن است امير مؤمنان عليه السلام از روى تقيه، اين جملات را فرموده باشند، نيز طرفدارانى دارد و با ديگر جملات آن حضرت در نهج البلاغه نيز سازگار است. در خطبه 73 نهج البلاغه مى‌فرمايد‌:

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ بِهَا مِنْ غَيْرِي. وَ وَ اللَّهِ لَأُسَلِّمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ. وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً. الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ. وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.

همانا مى‏دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا به آنچه انجام داده‏ايد گردن مى‏نهم، تا هنگامى كه اوضاع مسلمين رو براه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به ديگرى ستم نشود، و پاداش اين گذشت و سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زيورى كه در پى آن حركت مى‏كنيد، پرهيز مى‏كنم.»


ميرزا حبيب الله خوئى پس از نقل كلام ابن أبي‌الحديد مى‌نويسد:

و الحاصل أنّه على كون المكنّى عنه عمر لا بدّ من تأويل كلامه و جعله من باب الايهام و التّورية على ما جرت عليها عادة أهل البيت عليهم السّلام في أغلب المقامات فانّهم....

نتيجه آن كه: اگر مقصود از «فلان» عمر باشد، بايد كلام آن حضرت را تأويل ببريم و آن را از باب توريه و اشاره بدانيم؛ چنانچه سيره و عادت اهل بيت عليهم السلام آن است كه در بسيارى از موارد به همين صورت است....


هاشمي خوئي، ميرزا حبيب الله، منهاج ‏البراعة في شرح نهج‏البلاغة،ج14، ص375، مصحح: سيد ابراهيم ميانجي، ناشر: مكتبة الإسلامية ـ تهران، 1358هـ ش.

سپس شواهدى از كتاب‌ها و روايات شيعه را براى آن ذكر مى‌كنند كه علاقه‌مندان مى‌توانند مراجعه فرمايند.

بنابراين، حتى اگر فرض كنيم كه مقصود از «فلان» خليفه دوم باشد، مى‌گوييم از باب تقيه بوده است؛ همانگونه كه رسول خدا از قوم عائشه تقيه مى‌كرد.

محمد بن اسماعيل بخارى در صحيحش مى‌نويسد:

عَنْ عَائِشَةَ رضى الله عنهم زَوْجِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ لَهَا أَلَمْ تَرَىْ أَنَّ قَوْمَكِ لَمَّا بَنَوُا الْكَعْبَةَ اقْتَصَرُوا عَنْ قَوَاعِدِ إِبْرَاهِيمَ. فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَلاَ تَرُدُّهَا عَلَى قَوَاعِدِ إِبْرَاهِيمَ. قَالَ: « لَوْلاَ حِدْثَانُ قَوْمِكِ بِالْكُفْرِ لَفَعَلْتُ».


از عائشه همسر رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) روايت شده است که آن حضرت فرمود: آيا نمى‌داني که قوم تو وقتي کعبه را ساختند آن را از پايه‌هائي كه حضرت ابراهيم قرار داده بود کوچک تر گرفته‌اند؟

گفتم: چرا آن را به حالت اول باز نمى‌گردانيد؟

فرمود: اگر قوم تو تازه مسلمان نبودند (ايمانشان قوي بود) چنين مي‌کردم. »


البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 2، ص 573 ح 1506 و ج 3، ص 1232، ح 3188 و ج 4، ص1630، ح4214، ( ج 2 ص 156 و ج 4، ص 118 طبق برنامه مكتبه اهل البيت عليهم السلام) تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

و ابن عباس، ابوهريره و... از خليفه دوم تقيه مى‌كردند.

آيا گوينده سخن، دختر ابو حَنْتَمَه است:

از برخى روايات اهل سنت استفاده مى‌شود كه گوينده اين سخن خانمى به نام «إبنة ابوحنتمة» است.

حدثني عمر قال حدثنا علي قال حدثنا ابن دأب وسعيد بن خالد عن صالح بن كيسان عن المغيرة بن شعبة قال لما مات عمر رضي الله عنه بكته ابنة أبي حَنْتَمَة فقالت واعمراه، أقام الأود وأبرأ العمد أمات الفتن وأحيا السنن خرج نقي الثوب بريئا من العيب.

قال: وقال المغيرة بن شعبة: لما دفن عمر أتيت علياً وأنا أحب أن أسمع منه في عمر شيئا فخرج ينفض رأسه ولحيته وقد اغتسل وهو ملتحف بثوب لا يشكّ أنّ الأمر يصير إليه، فقال: يرحم الله ابن الخطاب لقد صدقت ابنة أبي حنتمة لقد ذهب بخيرها ونجا من شرها، أما والله ما قالت ولكن قوّلت.

از مغيره نقل شده است که چون عمر از دنيا رفت دختر ابوحنتمه (شايد عمه عمر) بر او گريست و گفت: واى عمر! كه كجي‌ها را راست كرد و بيماري‌ها را مداوا نمود، فتنه را ميراند و سنت را زنده کرد؛ با جامه‌اى پاك و كم عيب از اين جهان رخت بر بست.

مغيره گفت هنگامى كه عمر دفن شد نزد علي آمدم و دوست داشتم که از وى کلامى در باره عمر بشنوم؛ پس در حاليکه سر و ريش خود را تکان مى‌داد بيرون آمده و تازه غسل کرده بود و خود را با پارچه‌اى پوشانده بود و شک نداشت که کار (خلافت) به او مى‌رسد؛ آن گاه گفت: خداوند فرزند خطاب را رحمت کند؛ دختر ابوحنتمه راست گفت؛ او خوبى هاى آن (خلافت) را برد و از بدى هايش نجات يافت؛ قسم به خدا که او نگفت؛ بلکه (اين حرفهاى کسى ديگر است) که او به خودش نسبت داده است.


الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 575، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 456، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.


بررسي اين نظر:

اين نظر نيز نمى‏تواند قابل قبول باشد؛ زيرا مشكل است كه گفته شود مرحوم شريف رضى اين سخن را بدون توجه به امام نسبت داده است؛ در حالى كه او مقيد بوده است تا در نهج البلاغه سخنانى را كه امام (عليه السلام) فرموده جمع آورى كند. نه سخنان ديگران و يا کلماتى که حضرت آن را از ديگران شنيده و نقل کرده‌اند. و مى‌دانيم که سيد رضى در اين کتاب تنها نظر او جمع آورى کلمات بليغ حضرت بوده است. لذا اين مطلب با علت جمع آورى کتاب منافات دارد.

وانگهى سيد رضى در اين زمينه آنقدر مقيد است که اگر امير مؤمنان به شعر يا ضرب المثلى از يکى از مشاهير عرب تمسک جسته است – با اينکه خود اين تمسک جستن ِ بجاى حضرت، خود نشان‌دهنده قدرت ادبى ايشان است - نقل قول را به طور کامل مشخص كرده است، و اگر احيانا يكى از خطبه‏ها و يا يكى از كلمات امام (علیه السلام) به شخص ديگرى نسبت داده شده باشد، يادآورى كرده است، مثلا در خطبه 32 با صراحت يادآور مى‏شود كه اين خطبه را به معاويه نسبت داده‏اند؛ ولى صحيح نيست. از اين رو اگر خطبه مورد بحث از شخص ديگرى بود بايد يادآور مى‏شد.

علامه شوشترى در اين باره مى‌گويد:

و أمّا ما نقله عن (الطبري) فمع أنّ رواية المخالف لنفسه غير مقبولة، لا يفهم منه سوى أنّه عليه السّلام صدق من قول ابنة أبي خيثمة (حنتمة) جملة (ذهب بخيرها و نجا من شرّها)، حتى إنّه عليه السّلام قال: ما قالته و لكن قوّلته. يعني ما قالته من نفسها، و لكن حملت على قوله، و ليس تحته شي‏ء، لأن معناه أنّ في الخلافة و السلطنة خيرا و شرّا، و لكنّ عمر ذهب بخيرها و نجا من شرّها بحبسه مثل طلحة و الزبير عن الخروج عن المدينة، حتّى إلى الجهاد لئلّا يخرجا عليه، و أحدث شورى موجبة لنقض الامور عليه عليه السّلام و ليس قوله عليه السّلام: (ذهب بخيرها و نجا من شرّها)إلّا نظير قوله عليه السّلام فيه و في صاحبه في الشقشقية: لشدّ ما تشطّرا ضرعيها.

اما آن چه طبرى نقل كرده است، افزون بر اين كه براى ما غير قابل قبول است‌ چون از فردى غير شيعى نقل شده است كه افزون بر آن، چيزى جز تصديق يك جمله از سخن دختر حنتمه از آن استفاده نمى‌شود؛ و آن اين جمله است: ( او خوبى هاى خلافت را برد و از بدى هايش نجات يافت »؛ تا جايى كه آن حضرت فرمود: دختر خيثمة (حنتمه) اين سخن را نگفت؛ بلكه بر زبانش جارى كردند؛ و معناى اين جمله چنين است كه سلطنت خير و شرّ دارد و عمر خيرش را برد و شرّش را گذاشت، كه مقصود ممانعت از بيرون رفتن طلحه و زبير از شهر مدينه بود تا آنكه شورائى تشكيل شد كه نتيجه آن به ضرر امام عليه السلام بود، و در حقيقت اين جمله: (ذهب بخيرها و نجا من شرّها) نظير فرمايش آن حضرت در خطبه شقشقيه در باره عمر و رفيق او ابوبكراست كه سراسر ذمّ و گلايه است.

و أمّا باقي العنوان فإمّا افتراء تعمّدا - و الافتراء عليه عليه السّلام كالنبيّ عليه السّلام كثير فالخصم يضع لنفسه على حسب هواه - و إمّا توهما من قوله عليه السّلام: لقد صدقت ابنة أبي خيثمة (حنتمة)، أنّه راجع إلى جميع ما قالته، مع أنّه عليه السّلام قيّده في قولها: ذهب بخيرها و نجا من شرّها. مع أنّ ما في (الطبري) تحريف، فعن ابن عساكر قال عليه السّلام: (أصدقت) لا (لقد صدقت).


و اما عناوين ديگر در اين خطبه يا افتراء است و تهمت عمدى و يا وهم است و خطا و بر داشت نادرست چون اولا: فرمايش علي عليه السلام كه فرمود: (لقد صدقت ابنة ابوخيثمة، أو حنتمة) اشاره به همه سخنان او است نه دو جمله از آن. ثانيا: طبرى آن را تحريف كرده است زيرا از ابن عساكر آورده است كه امام فرمود: أصدقت، و اين تعبير با عبارت: لقد صدقت، فرق دارد.

و ممّا ذكرنا يظهر لك ما في قول ابن أبي الحديد، على أنّ الطبري صرّح أو كاد أن يصرّح بأنّ المراد بهذا الكلام عمر، فإنّ الطبري إنّما روى وصف بنت أبي خيثمة (حنتمة) بما روى، و أنّ المغيرة كان يعلم أنّ عليّا عليه السّلام يكتم ما في قلبه على عمر كصاحبه، فأراد المغيرة أن يستخرج ما في قلبه ذاك الوقت فأجابه عليه السّلام‏ بحكمته بذم و شكوى في صورة الثناء.

از اين توضيحات، برداشت ابن ابى الحديد از سخن طبرى و اين نسبت كه مقصود شخص عمر است روشن مى‌شود؛ زيرا طبرى از زبان دختر خيثمه (حنتمه) فقط وصف را نقل كرده است نه بيشتر از آن، و ازسويى چون مغيره مى‌دانست كه علي عليه السلام ناراحتيهايى از عمر و دوستش ابوبكر در دل دارد و دوست داشت كه علي آن را آشكار نمايد لذا آن حضرت مذمت و گلايه ها را در قالب مدح و ستايش بيان فرموده است.

شوشتري، محمد تقي (معاصر) بهج‏الصباغة في شرح نهج‏ البلاغة، ج 9، ص 483، ناشر: مؤسسه انتشارات امير كبير ـ تهران، 1376هـ ش.


استفهام انكاري در سخن علي عليه السلام

شهيد مطهرى پس از نقل كلام طبرى مى‌نويسد:

ولي برخي از متتبعين عصر حاضر از مدارك ديگر غير از طبري داستان را به‏ شكل ديگر نقل كرده‏اند و آن اينكه علي پس از آنكه بيرون آمد و چشمش به‏ مغيره افتاد به صورت سؤال و پرسش فرمود: آيا دختر ابي خيثمه آن ستايش‌ها را كه از عمر مي‏كرد راست مي‏گفت؟

عليهذا جمله‏هاي بالا نه سخن علي ( ع ) است و نه تأييدي از ايشان است‏ نسبت به گوينده و زني است بنام خيثمه و سيد رضي ( ره ) كه اين جمله‏ها را ضمن كلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است.

مطهري، مرتضي، سيري در نهج البلاغه، ص 164، ناشر: انتشارات صدرا ـ قم.

نتيجه گيري:

اين ديدگاه كه مقصود از «فلان» خليفه دوم باشد، هرگز نمى‌توان آن را پذيرفت؛ زيرا اولاً: هيچ دليلى براى آن وجود ندارد و سخن ابن أبي‌الحديد و محمد عبده براى شيعيان اعتبار ندارد؛ ثانياً: با واقعيت‌هاى تاريخى و ديگر سخنان قطعى امير مؤمنان عليه السلام كه در كتاب‌هاى شيعه و سنى وارد شده، در تضاد است.

تنها نظرى که مى‌تواند مورد تأييد شيعه قرار گيرد، نظر مرحوم قطب راوندى است؛ زيرا کلام يک شيعه است و در کتاب خود ايشان نيز موجود است – يعنى مانند نظر اول نيست که منسوب به شيعه باشد؛ و فردى سنى آن را نقل کرده باشد.

و همانطور که گفته شد، وى با نظرهاى سيد رضى بيش از ديگران آشنايى داشته است؛ به ويژه که برخى عالمان اهل سنت نيز اين نظر را پذيرفته‌اند
(۸/اسفند/۹۲ ۵:۰۵)وحید110 نوشته است: [ -> ]دوم گفتیم که پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) این کار را انجام فرموده و در جای خودش داریم اثبات میکنیم .

بسم الله الرحمن الرحیم

ابتدا اینکه شما نمیتوانید ثابت کنید که پیامبر چنین کاری کرده اند.

دوم اینکه بر چه اساس پیامبر چنین کاری کرده اند؟ در کجای قرآن نوشته شده که انتخاب جانشین با پیامبر است؟
آیه آن را به بنده نشان بدهید.


نقل قول: سوم این دلیل شما که هر چه در قران با جزءیات کامل نیامده است کلا وجود ندارد اشتباه است که در این زمینه دلیل هم اقامه شد


بنده سابقا در پاسخ کاربر فرشته مهربون کاملا به این به اصطلاح پاسخ شما جواب داده بودم.

در مورد اینکه چرا نام علی (علیه السلام) و امامت او در قرآن نیست؟ در پاسخ گفتید که شما تعداد رکعات نماز را هم نمی‌توانید از قرآن به دست آورید!!
در پاسخ سابقا گفتم که شما می گویید

ما در اصول عقاید قیاس داریم و در فروع قیاس نداریم، ولی ناگهان در اینجا اصلی از اصول دین (امامت) را با تعداد رکعات نماز قیاس می‌کنید که از فروع است!! بعد هم می گویید این قیاس ممدوح است. یعنی هرجا قیاس به نفعتان باشد ممدوح است اما هر جا به ضررتان باشد مذموم است! اینکه نشد منطق!!!


اصلا من می‌گویم: ما از این مسئله می‌گذریم که نامی از حضرت علی در قرآن نیست و اصلا دراین مورد به شما آوانس می‌دهیم، ولی مسئله اینجاست که خود مسئله نماز (
الصلاة) در قرآن بارها و بطور صریح بیان شده است و ما برای آگاهی از تعداد رکعات به سنت و احادیث رجوع می‌کنیم ولی مسئله اینجاست که در قرآن خلافت الهی و بلافصل و دستور جانشینی پیامبراز جانب خدا بیان نشده است تا ما بخواهیم برای یافتن آن خلیفه الهی به احادیث رجوع کنیم و متوجه شویم که منظور از آن خلیفه و جانشین کسی نیست جز علی بن ابی طالب.





شما مدعیان تشیع می‌بایست یک آیه از قرآن بیاورید که در آن آیه مستقیم و یا غیرمستقیم خداوند فرموده باشد: تعیین رهبری سیاسی جامعه اسلامی و حکومت سیاسی آن به فرمان خداست و یا پس از پیامبر اسلام، امامانی وجود دارند که منتصب الهی هستند، یا فرموده باشد که پیامبر
جانشین خود را تعیین و معرفی خواهد کرد، در اینصورت شما از علمای اهل سنت سوال می‌کردید که این شخص مورد نظر کیست؟


آخر کجای قرآن چنین آیه‌ای وجود دارد تا با استدلال به آن بیاییم و به احادیث و سنت رجوع کنیم و شخص خلیفه را بیابیم؟!!! پس قیاس این مسئله با فروعی چون تعداد رکعات نماز اشتباه است، شیعه که منکر قیاس نیز هست و می‌بینیم که در همین قیاس نیز شکست می‌خورد.

(۱۸/مهر/۹۲ ۱۸:۰۳)وحید110 نوشته است: [ -> ]دوستا مثل همیشه فقط یک نفر بحث میکند و بقیه در پیام خصوصی کمک کنند
سلام!
من می بینم همه در بحث شرکت میکنند،این قانون بالاخره جریان داره یا نه؟
من هم میتونم پاسخ بدم؟!Blush
نقل قول: چهارم ۲ خط اخر را بر چه اساسی استنباط کردید؟!!

پنجم مگر شما اعتقادتان بر این نیست که باید به ظاهر قران عمل کرد؟ مگر با اختخار بیان نکردید که بالاخره توانسته اید بنده را قانع کنید که ظاهر قران باید عمل شود

اهل سنت نوعی تفسیر دارند به اسم : تفسیر قرآن به قرآن

و بر این اساس است که بر خلاف تشیع ذهنیات خودشان را به خدا نسبت نمیدهند! بنده نیز بر اساس سایر آیات قرآن گفتم که وقتی خداوند فعلی مثل قتل را به خودش نسبت داده و اینجا فعلی دیگر را نتیجه این میشود که منظور این نیست که هردوی آن را شخصا انجام داده باشد.
این تفسیری با آیات قرآن است و بنده علایق خودم را مانند شیعیان به خدا نسبت نداده و اسم آن را تفسیر نگذاشته ام!! Smile


(۸/اسفند/۹۲ ۱۵:۵۶)Tishtar نوشته است: [ -> ]من هم میتونم پاسخ بدم؟!Blush

خیر.
البته بنده سابقا گفتم ایرادی ندارد شیعیان پرسشهایشان را مطرح کنند ولی با توجه به اینکه کاربران اهل تسنن این تالار را ترک کردند و پستی در این تاپیک ارسال نمی کنند برای رعایت عدالت سایر کاربران شیعه نیز نباید پستی ارسال کنند و بنده از معاون تالار میخواهم سایر پستها بجز بنده و خودشان را حذف کنند.

نقل قول: بنابرین شما ۲ نظر ابراز میکنید . اول اینکه خداوند در گذشته این کار را انجام داده و همه حاکمان ظالم و عادل را خودش برگزیده (طبق تفسیر شما از ایه ) بعد پیامبران را هم خودش ارسال کرده و کلا دور همی با فرشته ها نشستن مهره تکون میدن و میخندن بهمون .
شما اینجا اراده تکوینی تشریعی خدا را یکسان حساب کرده اید که بحثش بماند .
پس ابو لولو را خداوند فرستاد تا عمر را بکشد . و البته خودش نمیتوانست کسی را قبض روح کند و چون خدا این کار را کرده کار بسیار خوبی هم هت .
انوقت لعن هایی که در قران هست یعنی خداوند خودش کار خودش را لعن میکند .
چه خدای خنده داری داریم ما!! به به (داستان خنده دار به این میگن ) واقعا علاقه ای ندارم در دینی بمانم که همچین خدای مریضی را برای خودشان متصورند .

خداوند شیطان و سایر فرشتگان را نیز تواما خلق نموده و به شیطان اجازه داده که مردم را گمراه کند و برای آنانکه فریب شیطان را نمیخورند بهشت را و برای سایرین جهنم را در نظر گرفته.
پس طبق نظر شما واقعا خدای خنده داری است که خودش اسباب گمراهی امت را فراهم میکند و خودش گمراهان را مجازات میکند!


نقل قول: منتها لطیفه جایی خنده دار تر میشود (شایدم گریه دار )که همین ۲ نفر به پشتیبانی قبایل خودشان این کار را انجام میدهند . که البته داستانش در همین تاپیک نقل شد

جناب معاون
تکلیف ما را روشن کنید.
شما یک جا میگویید همه با شیخین مخالف بودند و طرفدار حضرت علی بودند و فقط عمر ابوبکر را انتخاب کرد.
اینجا میگویید شیخین حامیانی از جمله قبایلشان داشته اند.
بالاخره شیخین در خلافت مدافع داشته اند یا نداشته اند!!!!!
نقل قول:ابتدا اینکه شما نمیتوانید ثابت کنید که پیامبر چنین کاری کرده اند.

دوم اینکه بر چه اساس پیامبر چنین کاری کرده اند؟ در کجای قرآن نوشته شده که انتخاب جانشین با پیامبر است؟
آیه آن را به بنده نشان بدهید.

به این موضوع در تاپیک خودش میرسیم ان شاالله

نقل قول:ما در اصول عقاید قیاس داریم و در فروع قیاس نداریم، ولی ناگهان در اینجا اصلی از اصول دین (امامت) را با تعداد رکعات نماز قیاس می‌کنید که از فروع است!! بعد هم می گویید این قیاس ممدوح است. یعنی هرجا قیاس به نفعتان باشد ممدوح است اما هر جا به ضررتان باشد مذموم است! اینکه نشد منطق!!!

مثل اینکه داستان این قیاس داستان ادامه داریست . بزودی تاپیکی در توضیح قیاس میزنم تا مطلب جا بیفتد


نقل قول:شما مدعیان تشیع می‌بایست یک آیه از قرآن بیاورید که در آن آیه مستقیم و یا غیرمستقیم خداوند فرموده باشد: تعیین رهبری سیاسی جامعه اسلامی و حکومت سیاسی آن به فرمان خداست و یا پس از پیامبر اسلام، امامانی وجود دارند که منتصب الهی هستند، یا فرموده باشد که پیامبرجانشین خود را تعیین و معرفی خواهد کرد، در اینصورت شما از علمای اهل سنت سوال می‌کردید که این شخص مورد نظر کیست؟


آخر کجای قرآن چنین آیه‌ای وجود دارد تا با استدلال به آن بیاییم و به احادیث و سنت رجوع کنیم و شخص خلیفه را بیابیم؟!!! پس قیاس این مسئله با فروعی چون تعداد رکعات نماز اشتباه است، شیعه که منکر قیاس نیز هست و می‌بینیم که در همین قیاس نیز شکست می‌خورد.


در این تاپیک قرار است در مورد خلا صحبت شود ...


نقل قول: اهل سنت نوعی تفسیر دارند به اسم : تفسیر قرآن به قرآن

تفسیر علامه طباطبایی و ایت الله صادقی نیز همین نوع تفسیر است و این مختص اهل سنت نیست

نقل قول:و بر این اساس است که بر خلاف تشیع ذهنیات خودشان را به خدا نسبت نمیدهند! بنده نیز بر اساس سایر آیات قرآن گفتم که وقتی خداوند فعلی مثل قتل را به خودش نسبت داده و اینجا فعلی دیگر را نتیجه این میشود که منظور این نیست که هردوی آن را شخصا انجام داده باشد.

شما در ایاتی که در شان ابوبکر مثال اوردید همین کار را انجام ندادید؟! تخیلاتی را به ایات نسبت ندادید؟!!
بله هر ادم نیمه عاقلی هم متوجه میشود نظام نظام تسبیب است و وقتی خدا میفرماید کاری انجام میدهم عموما بواسطه است و با اسباب .
منتها در مورد اراده تکوینی و تشریعی مطالعه بفرمایید
در مورد اینکه ایا خداوند افعال زشت را هم خود انجام میدهد یا نه و از کجا بفهمیم که کدام فعل مرضی خداوند است یا نه
و چگونه اثبات میکنید عملی که چند نفر به ضرب شمشیر بر مردم تحمیل کردند خواست تشریعی خداوند بوده است ؟

نقل قول: این تفسیری با آیات قرآن است و بنده علایق خودم را مانند شیعیان به خدا نسبت نداده و اسم آن را تفسیر نگذاشته ام!! [تصویر: happy.png]

در قران این تفسیر به عهده پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و راسخون فی العلم قرار داده شده . شما اگر توانستید با تفسیر قران به قران بفهمید نماز صبح چند رکعت است میتوانید همه منظور قران را از قران بفهمید

در ضمن در قران ایه ای داریم که میفرماید مادرانتان بر شما حلال شد خوب یعنی محرم است و شکی نیست

در جای دیگر میفرماید چهارپایان بر شما حلال شد . با این روش تفسیر یا مادران را باید خورد یا چهارپایان به ما محرم میشوند !!

در ضمن همین انتخاب خلیفه علایق خودتان است که دارید به خدا نسبت میدهید!!

از این روشن تر !

اجازه بفرمایید پاسخ پست های قبلیتان را ارسال کنم

تشکر
نقل قول:پس طبق نظر شما واقعا خدای خنده داری است که خودش اسباب گمراهی امت را فراهم میکند و خودش گمراهان را مجازات میکند!

اتفاقا بنده هم به همین خنده داریش اشاره کردم . چون شما به ان ایه اشاره کردید و همه چیز را از خدا دانستید بنده مثال نقض اوردم برای رد !
نقل قول:
جناب معاون
تکلیف ما را روشن کنید.
شما یک جا میگویید همه با شیخین مخالف بودند و طرفدار حضرت علی بودند و فقط عمر ابوبکر را انتخاب کرد.
اینجا میگویید شیخین حامیانی از جمله قبایلشان داشته اند.
بالاخره شیخین در خلافت مدافع داشته اند یا نداشته اند!!!!!

ببخشید به اشتباه نوشتم شیخین . منظورم در پشتیبانی قبیله ای خلیفه اول بود .
مخالفت غالب هم مربوط به خلیفه دوم

در مورد خلیفه اول هم که مبتکر همان ۲ نفر بوده و با راه انداختن قوم و قبیله ...

نقل قول: ببخشید به اشتباه نوشتم شیخین . منظورم در پشتیبانی قبیله ای خلیفه اول بود .
در مورد خلیفه اول هم که مبتکر همان ۲ نفر بوده و با راه انداختن قوم و قبیله ...

بسم الله الرحمن الرحیم
سیدنا ابوبکر دارای قبیله مطرح و اموالی نبود که او را در امر خلافت یاری و پشتیبانی کنند همان طور که جزو عادت و رسم پادشاهان است که خویشاوندان و نزدیکانشان آنان را کمک و یاری می‌کنند.
آنچه در نزد خاص و عام معلوم است و به حد تواتر رسیده و مورخین و سیره‌نگاران و ناقلان در آن هیچ گونه اختلاف نظری ندارند، این است که حضرت ابوبکر نه از روی میل و رغبت و نه از روی ترس و اجبار، خواستار خلافت نبود.

هیچ بذل و بخششی در خلافت نبود که مردم او را بدان ترغیب بکنند و هیچ شمشیری هم در میان نبود که او را به وسیلة آن بترسانند.
همچنین ابوبکر، با زبانش خواستار خلافت نبود و نگفت که با من بیعت کنید بلکه از مسلمانان خواست که با عمر یا ابوعبیده بیعت کنند. و کسانی را که با او بيعت نكردند از قبیل سعد بن عباده، اذیت نکرد و آنان را وادار به بیعت نکرد. و این نهایت وادار نکردن مردم بر بیعت است.
کسانی که با ابوبکر بیعت کردند، همان کسانی بودند که زیر درخت رضوان با پیامبربیعت نمودند که اینان همان، پیشگامان نخستین مهاجر و انصار، و کسانی که به نیکی روش آنان را در پیش گرفتند و راه ایشان را به خوبی پیمودند، هستند. خداوند از آنان خوشنود است و ایشان هم از خدا خوشنودند. اینان اهل ایمان و هجرت و جهاد بودند.


چون در سابق فرمودید سیدنا عمر با شمشیر برای بیعت گرفتن از مردم ایجاد خفقان کرده:
می شود بفرمایید این چه خفقانی بوده که حتی زنان می توانسته اند علیه خلیفه در مسجد خطبه بخوانند؟ منظورم خطبة فاطمه زهرا است که به عقیدة شیعه پس از غصب خلافت حضرت علی در مسجد علیه ابوبکر ایراد شده.
این چه خفقانی بوده که زنان برای بیعت گرفتن به درب منزل انصار می رفته اند؟ چون شیعه بر این عقیده است که فاطمه زهرا به همراه حضرت علی به درب منازل انصار می رفته تا برای خلافت علی بیعت بگیرد.
اين چه خفقاني بوده كه پسر بچه اي 10 ساله (امام حسن) به ابوبكر مي گفته: از منبر پايين بيا؟
اين چه خفقاني بوده كه يك عرب به خليفه (عمر بن خطاب) مي گفته چنانچه بخواهي كج شوي با اين شمشير راستت مي كنيم؟
اين چه خفقاني بوده كه يك عرب خطاب به خليفه (عمر بن خطاب) اعتراض مي كرده كه چرا سهم پارچه و لباس تو بلندتر از ماست؟
فراموش نکنید شیعیان در مورد خطبه فاطمه زهرا نمی توانند بگویند: حضرت فاطمه دختر نبی اکرمص بوده و می توانسته این کارها را بکند، چون از آن طرف می گویند به همین دختر ظلم و ستم فراوانی شده و به گوش او سیلی زده اند و درب منزل را آتش زده اند و باعث سقط جنین او شدند. پس او نیز در خفقان به سر می برده و در واقع از همه بیشتر در این خفقان بوده و از همه بیشتر به او ظلم شده است.
پس این تضادها را چگونه توجیه می کنید؟ اگر ابوبکر و عمر خفقانی ایجاد کرده بودند پس خطبه فاطمه زهرا و رفتن نزد انصار برای اخذ بیعت دیگر چیست؟
*****
سوال دیگر این است که یک حکومت باید چندین سال بر روی کار بیاید و طرفدار جمع کند تا پس از ایجاد شرایط لازمه بتواند ایجاد خفقان کند، پس چطور ابوبکر فوری پس از به دست گرفتن حکومت ایجاد خفقان کرده؟ آن هم در همان روز اول؟

او که هنوز بر سر کار نیامده بود و هنوز نمی توانسته خفقان ایجاد کند. چطور توانسته فوراً در همان ابتدای امر علیه بزرگانی چون علی و فاطمه دختر پیامبر ص ایجاد خفقان کند؟ و همچنین علیه بقیه مردم و مخالفین؟ و آیا بقیه مردم به همین زودی خدمات حضرت علی را فراموش کرده بودند؟

(۲۹/آبان/۹۲ ۲۲:۵۵)وحید110 نوشته است: [ -> ]
در مورد اینکه نظر امام علی در مورد خلفا چه بود :

... قَالَ فَلَمَّا تُوُفِّيَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنْ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا ...
(امام علی (علیه السلام) و عباس عموی پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) با جمعی از صحابه نزد عمر بودند) ... عمر گفت : هنگامی که رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) وفات کرد ، ابوبکر گفت من ولی (جانشین) پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هستم . شما دو نفر (امام علی (علیه السلام) و عباس) آمدید و تو ای عباس میراث برادر زاده ات را طلب کردی و علی (علیه السلام) میراث همسرش را خواست . ابوبکر گفت :‌ پیامبر گفته است : ما چیزی به ارث نمی گزاریم و آنچه می ماند صدقه است (!) . و نظر شما دو نفر (امام علی (علیه السلام) و عباس) درباره ی ابوبکر این بود که او کاذب (دروغگو) ، آثم (گناهکار) ، غادر (حیله گر و نیرنگ باز) و خائن (خیانت کار) است و حال آن كه خدا مي داند كه ابوبكر راستگو ،‌ دين دار و پيرو حق بود . سپس ابوبکر وفات کرد و من ولی (جانشین) پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و ابوبکر شدم و نظر شما درباره من نیز این بود که کاذب (دروغگو) ، آثم (گناهکار) ، غادر (حیله گر و نیرنگ باز) و خائن (خیانت کار) ام ...
صحيح مسلم ، كتاب الجهاد والسير ، باب حكم الفيء ، ج 3 ، ص 1378 و 1379 ، ح 3302 ، چاپ دار إحیاء کتب العربیة

متاسفانه طبق آیه اولی الامر و حدیث منزلت و ... شما مانند بسیاری از شبهات دیگر خودتان، سر و ته یک واقعه را می‌زنید و فقط یک قسمت را که به نفع خودتان است بیرون می کشید (این روش برخی از علمای یهود نیز بوده است)

شما شرح صحیح مسلم امام نووی را بخوانید. ما برای جلوگیری از اطاله کلام، خلاصه واقعه را می نویسیم:

مالک می‌گوید عمر ابن خطاب قاصد فرستاد پیش من... یرفا آمد و گفت ای امیرالمونین اجازه می‌دهی علی و عباس می‌خواهند داخل شوند عمر گفت داخل شوند.
عباس آمد و گفت: یا امیرالمومنین بین من و بین این کاذب گناهکار غدار خائن، قضاوت کن {یعنی علی (علیه السلام)}

ظاهرا دعوا سر فدک بوده که حضرت عمر آن را پس داده بوده و دوباره بین مالکیت آن بین علی و عباس درگیری پیش می‌آید!

مردم گفتند: بین آن‌ها قضاوت کن. عمر گفت آرام باشید، من شما را به خدایی که آسمان و زمین به اذن او قائم است قسم می‌دهم آیا می‌دانید که رسول خدا فرمود ما ارث به جا نمی‌گذاریم آنچه ما می‌گذاریم صدقه است؟ گفتند: بله.

گفت شما را به خدایی که... قسم می‌دهم شما می‌دانید پیامبر گفت (همان سخنان) گفتند: بله. عمر گفت: خداوند ویژگی به پیامبر داده که این ویژگی را به بعضی در برخی احکام نداده است مانند: [الحشر: 7] آنچه از فی خدا نصیب رسولش کرد رسول خدا اموال بنی نضیر را بین شما تقسیم کرد و رسول خدا خرج یکسالش را از این مال بر می‌داشت و بقیه را در جای خودش (جهاد و...) مصرف می‌کرد،

دوباره عمر آن‌ها را قسم داد آیا این را می‌دانید؟ گفتند: بله. عمر گفت: وقتی رسول خدا فوت کرد ابوبکر گفت من جانشین رسول خدا هستم، شما دو نفر آمدید میراث خود را خواستید ابوبکر گفت: پیامبر گفته ما ارث نمی‌گذاریم، شما دو نفر دیدید: کاذب، خائن غادر... خدا می‌داند که ابوبکر صادق است، نیکوکار و پیرو حق است، ابوبکر فوت کرد و بعد از او من دوست پیامبر و دوست ابوبکرم. پس دیدم: کاذب و خائن و مکار و.... (یعنی این دعوی را مرتب بین شما مشاهده می‌کنم)
خداوند می‌داند که من صادقم نیکوکارم و تابع حقم (یعنی اگر هم دارید به در می‌زنید که دیوار بشنود، یعنی اگر هم دارید غیر مستقیم به من طعنه می‌زنید) تو و عباس گفتید این مال (فدک) را بده به ما، من گفتم: اگر خواستید آن را به شما می‌دهم ولی عهد و پیمان خداست، مانند رسول خدا به آن عمل کنید (یعنی تولیت و نحوه مصرف آن نه تملک) و شما چنین کردید، چنین نیست؟ (یعنی به شما دادم، حالا بین هم اختلاف کردید؟ مطمئن باشید اگر هم خلافت را به علی می‌دادند، تازه بین علی و عباس درگیری پیش می‌آمد! زیرا عربها برای عموی یک نفر ارزش بیشتری قائل هستند تا پسرعمو!)

گفتند: بله. عمر گفت: بعد هم که مال را به شما دادم، آمده‌اید بین شما و قضاوت کنم من به غیر از این تا قیام قیامت قضاوت نمی‌کنم، اگر از این کار عاجزید مال را برگردانید.

اگر كسي بدقت تاريخ را مطالعه كند تاريخي كه تشيع هم قبولش دارند با تعجب در میيابد كه دعوايي ودشمنی در بين اهل بيت عمر و ابوبكر و اهل بيت علي وجود نداشته است. بياييد به موضوع ازدواج در بين اين دو فامیل نظري بياندازيم.
از حضرت محمد شروع كنيم:
آن حضرت دو دختر خود را به همسري عثمان دادند. يعني دختر اول كه فوت كرد دختر دوم را دادند و دختر كوچك ايشان به عقد و ازدواج علي (علیه السلام)در آمد، پيامبر دختري از ابوبكر به زني گرفتند و با يك دختر عمر نيز عروسي كردندو عمر هم يك دختر علي يعني ام كلثوم كبري را به همسري خويش برگزيد!
امام صادق موسس مذهب آنها، مادرش از اهل بيت ابوبكر بود.
جريان به اين صورت رخ داد كه امام سجاد يعني نوه علي (علیه السلام)وقتي پسرش باقر بزرگ شد رفت خانه عبدالرحمن نوة ابوبكر، يعني رفت خانه كسي كه جدش حق علي (علیه السلام)را خورده بود! و گفت: كه آمده دخترش ام فَروه را براي باقر خواستگاري كند و نوة ابوبكر هم قبول كرد.
از عجايب اينكه حتي مادر بزرگ امام صادق نيز از نسل ابوبكر و نوة ايشان بوده است اين سخن را خود امام و مؤسس مذهب شيعيان فرموده كه: «ابوبكر دو بار مرا زاييده است». منظور اينكه من از دو پشت مادري به ابوبكر میرسم.

آيا اينها دليلي براين نيست كه ابداً جنگ و دعوائي بين ابوبكر و علي وجود نداشته است. و داستان جانشيني بلافصل علي ساخته و پرداخته ذهنهاي بيمار است؟ و اصل و اساسی ندارد؟
انتظار ندارم كسي كه نمیخواهد حق را بپذيرد با شنيدن اين رويدادهاي تاريخي مجاب شود زيرا او بالاتر از اينها را میداند و قانع نشده است.
بالاتر از اين ديگر چيست؟ وقتي خود علي يعني صاحب حق دختر جوانش دختر يازده سالهاش را - دختري كه از بطن فاطمه (سلام الله علیها) است - را میدهد به بزرگترين دشمنش. میدهد به منافق و مرتد؟ (استغفر الله) آري ام كلثوم را میدهد به عمر پنجاه و چند ساله!

نقل قول: ابن أبي‌الحديد در نقل کلام نقيب ابوجعفر يحيى بن ابى زيد مى‌گويد:

نمی‌دانم ابن ابی الحدید از کی تا به حال جزء علمای اهل سنت شده که از ایشان نقل قول میکنید؟! بسیاری او را معتزلی می‌دانند، چون به افضل بودن علی(علیه السلام) نسبت به ابوبکر اشاره کرده است.
نقل قول:سیدنا ابوبکر دارای قبیله مطرح و اموالی نبود که او را در امر خلافت یاری و پشتیبانی کنند همان طور که جزو عادت و رسم پادشاهان است که خویشاوندان و نزدیکانشان آنان را کمک و یاری می‌کنند.[/font]

این انشا نوشتن ها فایده نداره . منابع و مدارکی از کتبتان اوردیم . در مورد انها صحبت بفرمایید

[/b]
نقل قول:چون در سابق فرمودید سیدنا عمر با شمشیر برای بیعت گرفتن از مردم ایجاد خفقان کرده:

خفقان را بنده نگفتم . منتها مدارکی که اوردیم را رد بفرمایید با منطق . یعنی نقل کنید و اشکال . در کتب ما هم نیست در کتب معتبر خودتان است .

اگر مایاید تا بقیه مدارک را قرار دهم

نقل قول:سوال دیگر این است که یک حکومت باید چندین سال بر روی کار بیاید و طرفدار جمع کند تا پس از ایجاد شرایط لازمه بتواند ایجاد خفقان کند، پس چطور ابوبکر فوری پس از به دست گرفتن حکومت ایجاد خفقان کرده؟ آن هم در همان روز اول؟

قبلا اشاره شد به ماجرای سقیفه ...

قرار هم شد اجازه دهید جواب پست های قبلی شما را قرار دهم بعد ادامه دهید ...
باز هم تشکر اگر این اجازه را بفرمایید


نقل قول:[font=B Lotus]آيا اينها دليلي براين نيست كه ابداً جنگ و دعوائي بين ابوبكر و علي وجود نداشته است. و داستان جانشيني بلافصل علي ساخته و پرداخته ذهنهاي بيمار است؟ و اصل و اساسی ندارد؟

بعد میگویید توهین نمیکنم . اقلا متون کپی شده را یک بار بخوانید .

قرار شد هر صحبتی با منابع و مدارک باشد . اینهایی که نوشتید ارزشی ندارد خواهر گرامی
برای بحث این روش مناسبی نیست .
این سایت ها برای مطالعه خود شماست . برای بحث ...
دیگه خسته شدم از بس این ها رو گفتم .
نقل قول: قرار هم شد اجازه دهید جواب پست های قبلی شما را قرار دهم بعد ادامه دهید ...
باز هم تشکر اگر این اجازه را بفرمایید


بسم الله الرحمن الرحیم
به اندازه کافی این مناظره طولانی شده و بنده از وقت سایتهای مورد علاقه ام می زنم تا به این تالار سر بزنم و مایلم هرچه سریعتر بحث تمام شود و از این تالار خارج شوم (البته یادآور شوم که این مساله مورد علاقه مدیران کل اینجا نیز می باشد Smile)

از آن گذشته در این تالار به اندازه کافی کاربر هست که به شما در پاسخ دادن کمک بنماید و اینقدر طولانی احتیاج به زمان برای پاسخگویی ندارید.
خاصه اینکه می فرمایید نوشته های بنده انشا است. خوب است بدانید عده ای از کاربران اهل تسنن نیز نوشته های شما را "چت رومی" می نامند و معتقدند که بیش از نیمی از پستهای شما حالت بحثهای احوالپرسی را دارد!!!!

نقل قول: قرار شد هر صحبتی با منابع و مدارک باشد . اینهایی که نوشتید ارزشی ندارد خواهر گرامی

لطفا بنده را خواهر خطاب نکنید.
قطعا بسیاری از کاربران اهل تسنن به شما علاقه دارند ولی بنده مطمئنا جز آنها نیستم.

از سوی دیگر می فرمایید بنده برای اینکه دو دختر رسول همسر عثمان بوده و دختر ابوبکر همسر پیامبر بوده و دختر عمر نیز همسر پیامبر بوده و .... باید به شما منابع و مدارک نشان بدهم؟!!! Smile

نقل قول: بعد میگویید توهین نمیکنم . اقلا متون کپی شده را یک بار بخوانید .

در خصوص اینکه چند بار به بنده گفتید کپی میکنم به خاطر ندارم جایی ادعا کرده باشم تمامی نوشته ها از بنده است.

سابقا در پاسخ یکی از کاربران اینجا نوشتم که کپی در صورتی مناسب است که به مطلب مسلط باشید و برای اینکه بحث بهتر و دلایل محکمتر باشد از آن استفاده کنید.
نه اینکه متنی را کپی کنید و بعد نتوانید آن را ادامه دهید و به توهین بپردازید یا سکوت کنید!
قطعا مشاهده کردید بنده در بحث عصمت به علی 110 پاسخی دادم ایشان در پروفایلشان غایب زدند که پاسخ ندهند!
یا موج که پاسخی نداشت و ...
به این گونه افراد کپی پیست کن میگویند که نتوانند بحث را ادامه بدهند نه به بنده.
و گرنه قطعا بنده از نوشته هایی که به نظرم مناسب است استفاده کرده و میکنم.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21
آدرس های مرجع