پسره نه خوشتیپه نه درس خونده نه پول داره! خلاصه صفره صفر
ازش میپرسی ازدواج کردی؟
با اعتماد به نفس میگه هنوز دم به تله ندادم !
خوو لا مصب تو خودت تله ای !
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده
.
.
.
.
.
.
.
سریع بیاریدش کنار. یهو گلابی چیزی میخوره تو سرش چهار تا فرمول به فیزیک اضافه میکنه بدبخت میشیم
سال اول دبستان من خیلی شیطون بودم.
ناظم مدرسه دنبالم کرد و با خط کش چوبیش زد به سرم.
... ... و ناگهان خط کش شکست ... ...
ناظم:

من:

خط کش:

(۲۵/فروردین/۹۳ ۱۵:۳۷)أین المنتظر نوشته است: [ -> ]سال اول دبستان من خیلی شیطون بودم.
ناظم مدرسه دنبالم کرد و با خط کش چوبیش زد به سرم.
... ... و ناگهان خط کش شکست ... ... 
ناظم: 
من: 
خط کش: 
اینو گفتید یاد یه خاطره افتادم.
سال چهارم دبستان بودیم و یه معلم خیلی خیلی خوش اخلاق( معلم خوش اخلاق مرد اون زمون ها نایاب بود!!

) داشتیم.
من یکی از این خط کش شیشه ای های بلند داشتم.
یه روز سر کلاس این خط کش تو دستم بود که معلم عاشق خط کش شد!!!
خلاصه گرفتن خط کش همانا و چرخیدن وسط کلاس همان
که ناگهان

اون خط کش بر سر یکی از بچه ها فرود اومد و از اونجایی که اون بنده خدا سرشو با 4

زده بود خط کش به 20 قسمت مساوی تقسیم شد!!
اون بنده خدا هم سرش مثل شما پولادین بود!!!



خلاصه دیگه تا آخر سال معلم باهام رفیق بود و یکی دو بار هم مهمونم کرد




داداشم تازه نامزد کرده؛ فرداش نامزدش شام اومد خونمون... از اونجایی که منم خیلی آدم شوخی هستم...
سر سفره گفتم چی بگم چی نگم،،، یهو از دهنم پرید گفتم خودمونیما !!! یه نون خور به جمعمون اضافه شد....
هیچی دیگه مامان بابام اینقد منو زدن که بدنم کوفتس



یکی از فانتزی هام اینه که وقتی یک دختر بزک کرده رو توی خیابون میبینم برگردم بهش بگم عروسی خوش بگذره و بعد توی افق محو بشم...
یا وقتی یک پسر رو میبینم که کمر شلوارش خیلی گشاده و داره از پاش میفته بهش بگم آفرین خوب تونستی وزنت رو کم کنی

(!)تلویزیون آمد: .... خواب رفت!
(!)زنا آمد: .... ازدواج رفت!
(!)سود آمد: .... برکت رفت!
(!)مُد آمد: .... حیا رفت!
(!)فست فود و پرخوری آمد: ... سلامت رفت!
(!)رشوه آمد: .... حق رفت!
(!)دیر خوابی آمد: ... نماز صبح رفت!
(!)اسراف و مصرف گرایی آمد: .... قناعت رفت!
(!)قوم پرستی آمد:..برادری رفت!
(!)ماهواره آمد:...حجاب رفت!
(!)جوایز بانکی و گاوصندوق آمد:...زکات رفت!
(!)تلفن آمد:...صله رحم رفت!
اندیشه کنیم!!!
چه ها آمد،چه ها رفت....!؟
(۲۵/فروردین/۹۳ ۱۵:۳۷)أین المنتظر نوشته است: [ -> ]سال اول دبستان من خیلی شیطون بودم.
ناظم مدرسه دنبالم کرد و با خط کش چوبیش زد به سرم.
... ... و ناگهان خط کش شکست ... ... 
ناظم: 
من: 
خط کش: 
قضیه من متفاوته
سال دوم ابتدائی بود (برعکس شما من خیلی بچه آرومی بودم)
یه روز برفی بود بچه های کلاس ما رو با یه گوله برف هدف قرار دادن و در رفتن
آقا منم یه گوله پرت کردم سمتشون ، ولی به جای کله ی بچه ها خورد تو کله ی ناظممون !!!

اونم تو اون سرما 2تا چوب زد تو دست ما
باور کنید تا الان درد میکنه

ولی خدایی هنوز که هنوزه من موندم ، آخه من و این حرکت

نقل قول: اندیشه کنیم!!!
چه ها آمد،چه ها رفت....!؟
خنده ی حلال آمد ...بیداری اندیشه رفت
