۶/اسفند/۹۱, ۱۹:۳۱
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71
۶/اسفند/۹۱, ۲۳:۱۶
![[تصویر: 3Jokes_Viewpoint%20(2).jpg]](http://www.3jokes.com/images/2013/Data/Viewpoint/3Jokes_Viewpoint%20(2).jpg)
..
..
..
..
![[تصویر: 3Jokes_Viewpoint%20(1).jpg]](http://www.3jokes.com/images/2013/Data/Viewpoint/3Jokes_Viewpoint%20(1).jpg)
..
..
..
..
![[تصویر: 3Jokes_Viewpoint%20(3).jpg]](http://www.3jokes.com/images/2013/Data/Viewpoint/3Jokes_Viewpoint%20(3).jpg)
۷/اسفند/۹۱, ۱۸:۰۷
اینم از عاقبت حیوون آزاری!
![[تصویر: 09.gif]](http://persian-star.net/1391/12/7/gif/09.gif)
![[تصویر: 09.gif]](http://persian-star.net/1391/12/7/gif/09.gif)
۷/اسفند/۹۱, ۲۱:۰۶
ابتدا شیء موجود به سان سبزی تَرهای میماند که خوب در دستگاه سبزی خُرد کن، خرد نشده و بسیار ناشیانه تَفت داده شده باشد. اما کمی که بیشتر توجه نمودیم از ظلمات جهل خارج گشتیم و نور حقیقت بر مغزمان تابیدن گرفت...
«ماجرا از آنجایی آغاز گشت که بنده برای انجام پارهای از امور در شهر بودم و متاسفانه کار و امورات به درازا کشید و رِجعت ما به دانشگاه را به تاخیر انداخت. از آنجا که شام دانشگاه تا ساعت 8 شب بیشتر سِرو نمیشد، بنده نیز تمام تلاش خود را مبذول داشتم تا قبل از ساعت فوق الذکر به دانشگاه رسیده و از غذای لذیذ آن تناول کنم. کوته سخن اینکه با هزار بدبختی و مشقت وصف ناپذیر، خود را راس ساعت 8 به دانشگاه رسانیدم و از مسئول سلف که در حال بستن در ورودی بود تمنا کردم که مرا رخصت دهد تا غذایم را بگیرم. از قضا غذای آن شب چلو کنسرو با آشبود. و چه آشی! من که از بوی آش دامن از کف داده بودم، یک ظرف یکبار مصرف در راستای گرفتن آش تقدیم سرآشپز بزرگ «میتی کومان» نمودم، و او نیز بدون تعلل آن را پر نموده، مستردد فرمود.
من که با شوقی وصف ناپذیر و چون آهو خرامان، از حس خوب داشتن ظرفی پر آش، در پوست خود نمیگنجیدم، با بالهایم مسیر سلف تا خوابگاه را معراج نمودم. زمانی که اتاق رسیده و در را گشودم با گرسنگانی شیرین بیان و خون گرم از خطهی سومالی مواجه گردیدم که بیصبرانه منتظر من و مشتاق غذای در دستم بودند. آنان که مشخص بود سالهاست چیزی نخوردهاند و برای این لحظه، از سالها قبل برنامهریزیهای بلند مدت و میان مدت انجام دادهاند، و گویا در پایان برنامه اول و دوم و سوم و چهارم توسعه به اهدافشان نرسیدهاند و حالا گویا در برنامهی پنجم توسعه قرار است به این غذا برسند، چون بختک بر روی غذا افتادند. من که اوضاع را بس پیچیده و ناجوانمردانه یافتم، از تفرقه و جدایی امتناء کردم و صلاح را در سازش یافتم. بعد از کلی کشمکش و چانهزنی که اعتدال و میانهروی در خوردن رعایت شود، با ذکر نام ایزد بزرگ به آش زبان بسته حمله کردیم. چند قاشق اول لذتی فراموش نشدنی را برایم محقق مینمود.اما در ادامه کار سختتر و شرایط بُغرنجتر میگردید. در گیر و دار تنازع برای بقا ما که همانند شیرهای درندهخو که بر روی شکار سوار میشوند، هر کدام آش را به سمتی میکشیدیم تا شاید در این وانفسا لقمهای بیشتر نصیبمان شود. هر چه به عمق کار نزدیکتر میشدیم احساس نه چندان خوشایندی ذهن مرا درگیر خویش میساخت. آری؛ این حس واقعیت داشت. در میانه کار که قاشق را چون کلنگ بر سر آش میکوفتیم، ناگاه یکی از همرزمان احساس کرد که کلنگش به جایی گیر کرده است. درآوردن قاشق از آش همان و کشف شیء عجاب همان!
ابتدا شیء موجود به سان سبزی تَرهای میماند که خوب در دستگاه سبزی خُرد کن، خرد نشده و بسیار ناشیانه تَفت داده شده باشد. اما کمی که بیشتر توجه نمودیم از ظلمات جهل خارج گشتیم و نور حقیقت بر مغزمان تابیدن گرفت. ما درست میدیدیم. مووووووووش!!!! شیء موجود موش بود! البته شایان ذکر است، موشی که در غذا بود به طرز فجیعی، مورد عذاب دنیوی قرار گرفته بود. جنازهی این موش طوری در غذا حرارت دیده و ترکیده بود که در واقع آنچه به ما رسیده بود صرفاً تکهای از پوست چروکیده، قسمت پایانی شکم و نهایتاً دم مقتول بود. بقیه اجزای موش، شامل دل و روده و سیرابی و کله پاچه موش در دیگ متلاشی شده بود و به عنوان عصارهی کازیلابلانکا به غذا طعم و مزهای خواص بخشیده بود.
با توجه به سیستمهای ارتباطی قوی مِن جمله موبایل، اینترنت و ماهواره و ... این رویداد نه چندان مهم کمتر از چشمی بر هم زدن بسان طاعون، در تمام ناقط دانشگاه پیچید.اصلیترین علت اعتراضات به این واقعه ناشی از آن بود که چگونه موشی این جسارت را به خود داده است که در غذای دانشگاه غسل تعمید کند؟
در آن برهه که ما در آن دانشگاه میزیستیم، تیراژ دانشجویان دههزار نفر بود.
ما که به یاد نداریم اما گویااز سالها قبل (یعنی خیلی قبلتر از انقراض دایناسورها) دانشجویان دانشگاه به کیفیت نامطلوب غذا و شرایط نابسامان موجوداعتراض داشتهاند.(البته الان دیگر ندارند!)
نکته جالب توجه برای من این بود که قدرت یک موش بسیار بیشتر از کل دانشجویان دانشگاه بود. ده هزار دانشجو یکصدا به کیفیت غذا و شرایط نابسامان اعتراض میکنند و اتفاقی نمیافتد ولی یک موش به تنهایی با عملیات انتحاری خود آنچنان یک شبه اوضاع را تغییر میدهد که منوی غذا ناگهانی دو نوع میشود، سلف تمیزتر میشود، مدیران دانشگاه حرف گوش کنتر و دانشجو دوستتر میشوند، کارکنان سلف مرتبتر و نظیفتر میشوند، ناگهان جلسه پرسش و پاسخ با حضور رئیس دانشگاه برگزار میشود و دانشجویان تبدیل به موجوداتی مقدس و دوست داشتنی میشوند و ....
همه اینها تنها در یک شب و به دست یک موش زبان بسته صورت میگیرد.از داستان فوق الذکر نتایج بسیار استنباط و نکات اخلاقی ژرف و مهمی استخراج میشود. گزیدهای از این نتایج به شرح ذیل است:
1- قدرت یک موش از 10هزار دانشجو بیشتر است.
2- تنها این زنان نیستند که از موجوداتی مانند سوسک، موش و ... چندششان میشود، در تحقیقات جدید میدانی در دانشگاه «ایکس» مشخص گردیده که مدیران آنجا از موش خیلی میترسند.
3- بخار دانشجویان دانشگاه ایکس به اندازه یک موش هم نیست.
4- از تمامی سگان و گربهسانان و سایر جانوران مقیم دانشگاه عاجزانه و ملتمسانه تقاضامندیم اعتراض دانشجویان را نسبت به وضعیت اسفناک دانشجویان، امکانات ضعیف خوابگاهها، بوفه دانشگاه و خوابگاه، امکانات ضعیف دانشکدهها و ... به گوش مسئولان برسانند.
منبع: تابناکمن که با شوقی وصف ناپذیر و چون آهو خرامان، از حس خوب داشتن ظرفی پر آش، در پوست خود نمیگنجیدم، با بالهایم مسیر سلف تا خوابگاه را معراج نمودم. زمانی که اتاق رسیده و در را گشودم با گرسنگانی شیرین بیان و خون گرم از خطهی سومالی مواجه گردیدم که بیصبرانه منتظر من و مشتاق غذای در دستم بودند. آنان که مشخص بود سالهاست چیزی نخوردهاند و برای این لحظه، از سالها قبل برنامهریزیهای بلند مدت و میان مدت انجام دادهاند، و گویا در پایان برنامه اول و دوم و سوم و چهارم توسعه به اهدافشان نرسیدهاند و حالا گویا در برنامهی پنجم توسعه قرار است به این غذا برسند، چون بختک بر روی غذا افتادند. من که اوضاع را بس پیچیده و ناجوانمردانه یافتم، از تفرقه و جدایی امتناء کردم و صلاح را در سازش یافتم. بعد از کلی کشمکش و چانهزنی که اعتدال و میانهروی در خوردن رعایت شود، با ذکر نام ایزد بزرگ به آش زبان بسته حمله کردیم. چند قاشق اول لذتی فراموش نشدنی را برایم محقق مینمود.اما در ادامه کار سختتر و شرایط بُغرنجتر میگردید. در گیر و دار تنازع برای بقا ما که همانند شیرهای درندهخو که بر روی شکار سوار میشوند، هر کدام آش را به سمتی میکشیدیم تا شاید در این وانفسا لقمهای بیشتر نصیبمان شود. هر چه به عمق کار نزدیکتر میشدیم احساس نه چندان خوشایندی ذهن مرا درگیر خویش میساخت. آری؛ این حس واقعیت داشت. در میانه کار که قاشق را چون کلنگ بر سر آش میکوفتیم، ناگاه یکی از همرزمان احساس کرد که کلنگش به جایی گیر کرده است. درآوردن قاشق از آش همان و کشف شیء عجاب همان!
ابتدا شیء موجود به سان سبزی تَرهای میماند که خوب در دستگاه سبزی خُرد کن، خرد نشده و بسیار ناشیانه تَفت داده شده باشد. اما کمی که بیشتر توجه نمودیم از ظلمات جهل خارج گشتیم و نور حقیقت بر مغزمان تابیدن گرفت. ما درست میدیدیم. مووووووووش!!!! شیء موجود موش بود! البته شایان ذکر است، موشی که در غذا بود به طرز فجیعی، مورد عذاب دنیوی قرار گرفته بود. جنازهی این موش طوری در غذا حرارت دیده و ترکیده بود که در واقع آنچه به ما رسیده بود صرفاً تکهای از پوست چروکیده، قسمت پایانی شکم و نهایتاً دم مقتول بود. بقیه اجزای موش، شامل دل و روده و سیرابی و کله پاچه موش در دیگ متلاشی شده بود و به عنوان عصارهی کازیلابلانکا به غذا طعم و مزهای خواص بخشیده بود.
با توجه به سیستمهای ارتباطی قوی مِن جمله موبایل، اینترنت و ماهواره و ... این رویداد نه چندان مهم کمتر از چشمی بر هم زدن بسان طاعون، در تمام ناقط دانشگاه پیچید.اصلیترین علت اعتراضات به این واقعه ناشی از آن بود که چگونه موشی این جسارت را به خود داده است که در غذای دانشگاه غسل تعمید کند؟
در آن برهه که ما در آن دانشگاه میزیستیم، تیراژ دانشجویان دههزار نفر بود.
ما که به یاد نداریم اما گویااز سالها قبل (یعنی خیلی قبلتر از انقراض دایناسورها) دانشجویان دانشگاه به کیفیت نامطلوب غذا و شرایط نابسامان موجوداعتراض داشتهاند.(البته الان دیگر ندارند!)
نکته جالب توجه برای من این بود که قدرت یک موش بسیار بیشتر از کل دانشجویان دانشگاه بود. ده هزار دانشجو یکصدا به کیفیت غذا و شرایط نابسامان اعتراض میکنند و اتفاقی نمیافتد ولی یک موش به تنهایی با عملیات انتحاری خود آنچنان یک شبه اوضاع را تغییر میدهد که منوی غذا ناگهانی دو نوع میشود، سلف تمیزتر میشود، مدیران دانشگاه حرف گوش کنتر و دانشجو دوستتر میشوند، کارکنان سلف مرتبتر و نظیفتر میشوند، ناگهان جلسه پرسش و پاسخ با حضور رئیس دانشگاه برگزار میشود و دانشجویان تبدیل به موجوداتی مقدس و دوست داشتنی میشوند و ....
همه اینها تنها در یک شب و به دست یک موش زبان بسته صورت میگیرد.از داستان فوق الذکر نتایج بسیار استنباط و نکات اخلاقی ژرف و مهمی استخراج میشود. گزیدهای از این نتایج به شرح ذیل است:
1- قدرت یک موش از 10هزار دانشجو بیشتر است.
2- تنها این زنان نیستند که از موجوداتی مانند سوسک، موش و ... چندششان میشود، در تحقیقات جدید میدانی در دانشگاه «ایکس» مشخص گردیده که مدیران آنجا از موش خیلی میترسند.
3- بخار دانشجویان دانشگاه ایکس به اندازه یک موش هم نیست.
4- از تمامی سگان و گربهسانان و سایر جانوران مقیم دانشگاه عاجزانه و ملتمسانه تقاضامندیم اعتراض دانشجویان را نسبت به وضعیت اسفناک دانشجویان، امکانات ضعیف خوابگاهها، بوفه دانشگاه و خوابگاه، امکانات ضعیف دانشکدهها و ... به گوش مسئولان برسانند.
![[تصویر: 858098_118.gif]](http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/12/6/858098_118.gif)
۸/اسفند/۹۱, ۷:۴۷
اخرش ما نفهمیدیم تو رو بوسی کردن باید دوتا بوس کنیم یا سه تا لامصب خیلی شرایط سختیه یهو میخوای سه تا بوس کنی طرفو ، اون دوتا بوس میکنه جا خالی میده وسط جمع ضایع میشی :|
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
دو تا دختر یکی خیلی زیبا یکی خیلی زشت میرن تو یه شرکت واسه مصاحبه که اونجا یکی شون استخدام بشه. مدیر شرکت یه نگاه بهشون میندازه و میگه قیافه اصلا برای من مهم نیست مهم فرهنگ و علم شماست. از زیبا میپرسه که جمعیت ایران چند نفره ؟ میگه هفتاد میلیون. مدیر میگه آفرین درست جواب دادی. رو میکنه به زشته میپرسه خوب این هفتاد میلیون رو یکی یکی نام ببر!
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
مادربزرگم همیشه میگه موقع خوردن آب حتما ۳ بار بسم اللّاه بگید , چون ۳ تا جن در آب وجود داره …. . . . ۲ تا هیدرو جن و ۱ اوکسی جن :|
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
مهندسین آی تی سعی کنن ببــینن نمیتونن یه کاری کنن،
امسال عید دیدنی به صورت آنلاین برگزار بشه ؟!
ما دیگه از اینجا پا نشیم !
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
زنم اس ام اس داده شب با پیتزا میای خونه, وگرنه میخوام 100 سال سیاه نیای!!! البته اصل جمله کمی ادبیاتش عاشقانه تره, اما خب معنیش همین میشه که گفتم!!!
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
نشستیم تو تاکسی،راننده می پرسه: کجا تشریف میبرین؟
دختر عموم میگه میریم شال بخریم!!
فکو فامیله داریم؟
))))
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
دو تا دختر یکی خیلی زیبا یکی خیلی زشت میرن تو یه شرکت واسه مصاحبه که اونجا یکی شون استخدام بشه. مدیر شرکت یه نگاه بهشون میندازه و میگه قیافه اصلا برای من مهم نیست مهم فرهنگ و علم شماست. از زیبا میپرسه که جمعیت ایران چند نفره ؟ میگه هفتاد میلیون. مدیر میگه آفرین درست جواب دادی. رو میکنه به زشته میپرسه خوب این هفتاد میلیون رو یکی یکی نام ببر!
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
مادربزرگم همیشه میگه موقع خوردن آب حتما ۳ بار بسم اللّاه بگید , چون ۳ تا جن در آب وجود داره …. . . . ۲ تا هیدرو جن و ۱ اوکسی جن :|
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
مهندسین آی تی سعی کنن ببــینن نمیتونن یه کاری کنن،
امسال عید دیدنی به صورت آنلاین برگزار بشه ؟!
ما دیگه از اینجا پا نشیم !
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
زنم اس ام اس داده شب با پیتزا میای خونه, وگرنه میخوام 100 سال سیاه نیای!!! البته اصل جمله کمی ادبیاتش عاشقانه تره, اما خب معنیش همین میشه که گفتم!!!
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\
نشستیم تو تاکسی،راننده می پرسه: کجا تشریف میبرین؟
دختر عموم میگه میریم شال بخریم!!
فکو فامیله داریم؟
))))۸/اسفند/۹۱, ۱۱:۰۳
میام اینجا دو پست بالایی حالم رو میریزه به هم
مخصوصا وقتی یاد قسمت سیراب شیردونش میافتم



مخصوصا وقتی یاد قسمت سیراب شیردونش میافتم



۸/اسفند/۹۱, ۱۵:۱۵
وقتی فضولی از حد بگذره ...
![[تصویر: 06.gif]](http://persian-star.net/1391/12/7/gif/06.gif)
![[تصویر: 06.gif]](http://persian-star.net/1391/12/7/gif/06.gif)
۹/اسفند/۹۱, ۱۰:۳۸
پیدا کردن شماره تلفن خود با ماشین حساب!
ابتدا یك ماشین حساب آماده كنید تا با هم پیش بریم.ماشین حساب موبایل هم میشه.
۱.هفت رقم شماره ی تلفن خودتونو در نظربگیرید.
۲.حالا سه رقم اول اونو وارد ماشین حساب كنید.یعنی اگر تلفن شما ۱۲۳۴۵۶۷ باشد ۱۲۳ تو ماشین حساب وارد كنید.
۳.حالا این سه رقم را در ۸۰ ضرب كنید و حاصل رو با ۱ جمع كنید.
۴.عدد به دست اومده رو در ۲۵۰ ضرب كنید.
۵.حالا چهار رقم پایانی تلفن خود رو با عدد به دست اومده جمع كنید. یك بار دیگر چهار رقم پایانی شماره ی خودتون رو با اون جمع كنید.
۶.عدد ۲۵۰ رو از حاصل به دست اومده كم كنید.
۷.حالا حاصل رو تقسیم بر ۲ كنید.
حالا این شماره براتون آشنا نیست؟ ما اینجور آدمایی هستیما
ابتدا یك ماشین حساب آماده كنید تا با هم پیش بریم.ماشین حساب موبایل هم میشه.
۱.هفت رقم شماره ی تلفن خودتونو در نظربگیرید.
۲.حالا سه رقم اول اونو وارد ماشین حساب كنید.یعنی اگر تلفن شما ۱۲۳۴۵۶۷ باشد ۱۲۳ تو ماشین حساب وارد كنید.
۳.حالا این سه رقم را در ۸۰ ضرب كنید و حاصل رو با ۱ جمع كنید.
۴.عدد به دست اومده رو در ۲۵۰ ضرب كنید.
۵.حالا چهار رقم پایانی تلفن خود رو با عدد به دست اومده جمع كنید. یك بار دیگر چهار رقم پایانی شماره ی خودتون رو با اون جمع كنید.
۶.عدد ۲۵۰ رو از حاصل به دست اومده كم كنید.
۷.حالا حاصل رو تقسیم بر ۲ كنید.
حالا این شماره براتون آشنا نیست؟ ما اینجور آدمایی هستیما

۹/اسفند/۹۱, ۱۳:۰۷
هاه!
این کلکا قدیمی شده!
میرید یک فرمول برگشت پذیر درست می کنید ، بعد فرمول رو برمیگردونید سر جا اولش!
ما هم همچین آدم زبلی هستیم!
این کلکا قدیمی شده!
میرید یک فرمول برگشت پذیر درست می کنید ، بعد فرمول رو برمیگردونید سر جا اولش!
ما هم همچین آدم زبلی هستیم!
۹/اسفند/۹۱, ۱۳:۲۲
(۹/اسفند/۹۱ ۱۳:۰۷)دل خسته نوشته است: [ -> ]هاه!
این کلکا قدیمی شده!
میرید یک فرمول برگشت پذیر درست می کنید ، بعد فرمول رو برمیگردونید سر جا اولش!
ما هم همچین آدم زبلی هستیم!
نکنه انتظار داشتی جادو کنیم


![[تصویر: siRyBh_496.jpg]](http://media.afsaran.ir/siRyBh_496.jpg)