(۳۱/اردیبهشت/۹۲ ۱۰:۱۱)t.kam67 نوشته است: [ -> ]فوتوشاپه بچه هه که تابلوئه!!!
دهه 60 تیا یادشونه این صحنه ها رو توی همین ایران
یادمه اون موقع ها از شرکت هوندا اومدن عکس گرفتن بردن برای تبلیغ . گفتن توی ایران از موتور هوندای ما 2 برابر یه ماشین ادم جابجا میکنن
خدایی اون موقع کمتر کسی ماشین داشت . ارزوی ما هم یه دوچرخه بود نهایتش... الان خیلی نعمت فراوونه و همه مینالن ...
به اونهائی که سید هستن سفارش میکنم اسم بچه شون روابراهیم نگذارن چون سید ابراهیم کلا دیگه دنیا خراب کن میشه میگین نه بخونین
سال74 رفتم خدمت اون موقع3ماه آموزشی بود
گهرباران ساری سه ماه آموزش دیدیم و آخر آموزش مارو بردن اردو برا اونهائی که نرفتن خدمت وخانمها میگم که بدونن
اردو گاه رویه هفته آخرمیبرن بیرون پادگان تو چادر صحرائی خشم شب و حفره رو باه و کلی دنگ وفنگ
دیگه روزش هم کلی فعالیت
روز ااول مارو دوبار پیاده بردن تا نیروگاه نکا وبرگردوندن یه مسافت حدودا12کیلومتری باکلی وسایل و کول پشتی و تفنگ برنو به اون سنگینی و.....
ضجرآورترین قسمتش این بود که ماه شهریور بود دوطرف خیابون کلی تمشک صحرائی بود ماهم حق نداشتیم نگاه کنیم چه برسه چشم بد داشته باشیم
تاروز دوم از هفت روز مارو بردن تو اتاق گاز یه چادربود مثل گوسفند مارو چیدن تو چادر یه چیزی مثل قند بود آتیش زدن انداختن تو چادردودسفیدی بلندشد
آقا من همون اول چادر بودم فرار کردم بیرون همه بعد من فرار کردن تو شلوغی دیدم یکی افتاد حالش بد شدمنم گفتم بهترین موقع برا خلاص شدنه
اعتراف میکنم فقط میخواستم تاغروب منو ول کنن استراحت کنم اما موضوع جدی شد
ازش یاد گرفتم خودم و زدم به سرفه حالا اون دیگه خیلی حالش بدشد من نتونستم ادامه بدم تا همین قدر موندم
اونو با آمبولانس بردن بیمارستان ساری منو برگردوندن تو پادگان بهم سرم ویکی دوتاسوزن زدن
بچه هائی که آموزش (ش م ر)دیدن میدونن سوزن خودکاری چیه ازهمونهاکه رو لباس میزنن فرمانده ها و کادری ها اومدن ملاقاتم و هی با اضطراب حالم رو میپرسیدن فهمیدم اون پسره حالش خیلی بد شد
خلاصه ما تا آخر اون 5روز موندیم تو پادگان تک وتنها بودیم براخودمون صفائی میکردیم تازه موقع غذا بردن به اردوگاه با ماشین میرفتم میدیدم هم دوره ائیهام هلاک شدن آخرها دیگه فهمیدن چه کلکی زدم ازلجشون بامن حرف نمیزدن
خلاصه این شد که اتاق گاز کلا از اردوگاه حذف شد بچه هائی که بعدمن رفتن خدمت مدیون من هستن البته بااون اصلیه که کلا شنیده بودم معاف شد(درحد شایعه البته)مطمئن نیستم
به نظرشمامن نبایست بازیگر میشدم؟
نقل قول:یکی از صوالایی که وختی ازم پرسیده میشه سعی میکنم نشنوم و صحنه رو با آرامش ترک کنم :
سحر ! آب کتری جوش اومده ؟
عواقب بعدی ناجوری داره از قبیل :
قوری رو باید بشوری
چای رو دم کنی
صبر کنی رنگ بده
یه سینی چایی بریزی ، اوووووووووووه ، اصن مصیر زندگی آدم عوض میشه …
واقعا....واقعا....

من در این مواقع مثل مردعنکبوتی غیب میشم!!!!
نقل قول:ولی خداوکیلی سید ابراهیم دیگه اینطوری نیستا![[تصویر: wink.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/wink.png)
نه اونجوری و نه اینجوری:20....20...20...
آقایان لباسهایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
۱)کثیف
۲) کثیف اما قابل پوشیدن !

))))
صبح رفتم تیغ ژیلت فیوژن بخرم ؛ فروشنده گفت :
بسته ی چهار تاییش ۵۰ هزار تومن …!!!
هیچی دیگه … رفتم رساله رو ورق زدم ،
دیدم نوشته : المَحاسِنُ زینَتُ الرَجُل!
اگر تو آمریکا هم قوانین نامگذاری شرکتها مثل ایران بود
اسم شرکت اپل میشد :
سیبپردازان سیستمگستر غرب !
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﭘﺸﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺩﺍﺭﻥ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ...
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ... ﺍﺻﻦ ﺩﺍﻏﻮﻥ ...
ﻭﻟﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﻣﯿﺸﻪ 19.75 ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺧﻠﻘﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩا ﻣﻮﻧﺪﻡ
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺩﺧﺘﺮ یکی اﺯ اﻗﻮاﻡ ﺑﺮای ﺧﻮاﻫﺮﻡ …
ﻗﺪﺵ اﻧﺪاﺯﻩ ﺧﻮﺩﺗﻪ ، ﻫﻴﻜﻠﺸﻢ ﺷﺒﻴﻪ ﺧﻮﺩﺗﻪ … ولی ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ !!
ﺧﺐ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﺎﺑﻮﺩ کردی ﺑﭽﻪ رو …
امروز رفته بودیم بازار ...
جلوی ویترین یه طلا فروشی ، یک پسر بچه هم با مادرش ایستاده بودند .
پسر بچه روبه مادرش کرد و گفت :
مامان این سکه ها به چه درد می خورن؟!!؟



