تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خنده حلال2(لطفا قبل ازارسال پست قوانین را مطالعه کنید.)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
(۳۱/اردیبهشت/۹۲ ۱۰:۱۱)t.kam67 نوشته است: [ -> ]فوتوشاپه بچه هه که تابلوئه!!!
دهه 60 تیا یادشونه این صحنه ها رو توی همین ایران
یادمه اون موقع ها از شرکت هوندا اومدن عکس گرفتن بردن برای تبلیغ . گفتن توی ایران از موتور هوندای ما 2 برابر یه ماشین ادم جابجا میکننBig Grin

خدایی اون موقع کمتر کسی ماشین داشت . ارزوی ما هم یه دوچرخه بود نهایتش... الان خیلی نعمت فراوونه و همه مینالن ...
من تو دوران راهنمایی خیلی خودمو به مریضی می زدم برای فرار از مدرسه و پناه به آغوش گرم خانواده.... تقریبا تو هر ماه یک بار این اتفاق می افتاد که ساعت 7 صبح برم مدرسه، ساعت 11مادرم (بنده خدا) بیاد دنبالم، 12 سوپ جو بخورم و 4 هم تو کوچه مشغول فوتبالBig GrinBig GrinBig Grin

دوستام هم میدونستن قضیه رو، یه روز که بازم حال مدرسه نداشتم، یکی از بچه ها گفت تو که همیشه یه جور خودتو مریض میکنی.... فقط اینطوری بلدی؟؟؟؟


گفتم پس بشین امروز رو سیاحت کنWink البته اینم بگم که معلم ها ی بصیر مدرسه هم کلی شک برده بودند به این حقیر و حقیقتا باید ترفندی نو پیاده میکردم....


کلاس ما طبقه دوم بود، داشتم می رفتم بالا که آقای مدیر را دیدم، صداش کردم و پله ها رو رفتم بالا ، کنارش که رسیدم گفتم: آقا ما احساس می کنیم تو درس ریاضی و علوم عقب افتادیم میشه تقویتی برامون بذارید؟؟؟؟Big GrinBig GrinBig Grin
مدیر گفت: فلانی خودت هستی واقعا؟؟؟؟ تو تقویتی میخوای؟؟؟


تا اینو گفت، یهو کتشو گرفتم، دستمو گذاشتم روی قلبم بلند داد زدم : یا حسین.....
برای پیاز داغ بیشتر مجبور شدم خودمو بندازم از پله ها پایین که مدیر بنده خدا افتاد رو من و منو گرفت، یه وضعی شد....


به جرئت میگم همه مدرسه دورم جمع شدند، نفسمو حبس کرده بودم صورتم قرمز شده بود دست و پاهامم مثل چوب خشک کرده بودم.... مدیر بغش گرفته بود و داد می زد(خدا منو ببخشهSad)


خلاصه اورژانس اومد و منو برد بیمارستان لقمان حکیم، دکتر حاذق مملکت دوتا سرم برام نوشت، نوار قلب گرفت و در آخر هم گفت ایشون قلبشون بسیار حساس و ضعیفه!!!!!!!!!!!!!!!


جالبی قضیه این بود که رو تخت بیمارستان سرم به دست رو کردم به مدیر بیچاره با صدای گرفته و بیحال گفتم آقا اجازه کلاس تقویتی فراموش نشه، حتی اگر من موندنی نبودم شما برای بچه ها بگذارید....Big GrinBig GrinBig Grin


یک روز کامل موندم بیمارستان و خانواده و رفقا و همه اومدن عیادت ... AngelAngel


تنها کسی که باورش نمی شد مادرم بود....


تو راه برگشت می گفت آخه تو چرا اینطوری شدی؟؟؟


ولی خداوکیلی سید ابراهیم دیگه اینطوری نیستاWink

به اونهائی که سید هستن سفارش میکنم اسم بچه شون روابراهیم نگذارن چون سید ابراهیم کلا دیگه دنیا خراب کن میشه میگین نه بخونین
سال74 رفتم خدمت اون موقع3ماه آموزشی بود

گهرباران ساری سه ماه آموزش دیدیم و آخر آموزش مارو بردن اردو برا اونهائی که نرفتن خدمت وخانمها میگم که بدونن
اردو گاه رویه هفته آخرمیبرن بیرون پادگان تو چادر صحرائی خشم شب و حفره رو باه و کلی دنگ وفنگ
دیگه روزش هم کلی فعالیت
روز ااول مارو دوبار پیاده بردن تا نیروگاه نکا وبرگردوندن یه مسافت حدودا12کیلومتری باکلی وسایل و کول پشتی و تفنگ برنو به اون سنگینی و.....
ضجرآورترین قسمتش این بود که ماه شهریور بود دوطرف خیابون کلی تمشک صحرائی بود ماهم حق نداشتیم نگاه کنیم چه برسه چشم بد داشته باشیم
تاروز دوم از هفت روز مارو بردن تو اتاق گاز یه چادربود مثل گوسفند مارو چیدن تو چادر یه چیزی مثل قند بود آتیش زدن انداختن تو چادردودسفیدی بلندشد
آقا من همون اول چادر بودم فرار کردم بیرون همه بعد من فرار کردن تو شلوغی دیدم یکی افتاد حالش بد شدمنم گفتم بهترین موقع برا خلاص شدنه
اعتراف میکنم فقط میخواستم تاغروب منو ول کنن استراحت کنم اما موضوع جدی شد
ازش یاد گرفتم خودم و زدم به سرفه حالا اون دیگه خیلی حالش بدشد من نتونستم ادامه بدم تا همین قدر موندم
اونو با آمبولانس بردن بیمارستان ساری منو برگردوندن تو پادگان بهم سرم ویکی دوتاسوزن زدن
بچه هائی که آموزش (ش م ر)دیدن میدونن سوزن خودکاری چیه ازهمونهاکه رو لباس میزنن فرمانده ها و کادری ها اومدن ملاقاتم و هی با اضطراب حالم رو میپرسیدن فهمیدم اون پسره حالش خیلی بد شد
خلاصه ما تا آخر اون 5روز موندیم تو پادگان تک وتنها بودیم براخودمون صفائی میکردیم تازه موقع غذا بردن به اردوگاه با ماشین میرفتم میدیدم هم دوره ائیهام هلاک شدن آخرها دیگه فهمیدن چه کلکی زدم ازلجشون بامن حرف نمیزدن
خلاصه این شد که اتاق گاز کلا از اردوگاه حذف شد بچه هائی که بعدمن رفتن خدمت مدیون من هستن البته بااون اصلیه که کلا شنیده بودم معاف شد(درحد شایعه البته)مطمئن نیستم
به نظرشمامن نبایست بازیگر میشدم؟
افسر: خانم شما با سرعت غیر مجاز رانندگی میکردید

خواهش میکنم بزارید برم، من معلم هستم الان کلاسم دیر میشه

افسر: معلم؟ یه عمر منتظر این روز بودم، حالا شروع کن هزار بار بنویس "من دیگه با سرعت غیر مجاز رنندگی نمیکنم."
.
.

امروز رفتم از دستگاه خودپرداز پول بگیرم مبلغ رو زدم ۵۰۰۰۰ تومان .
یه ده هزار تومنی داد! سه تا پنج هزار تومنی داد!
پنج تا دو هزار تومن داد! پونزده تا هزاری!
یه لحظه دلم واسه دستگاه سوخت،نزدیک بود پولو برگردونم تو دستگاه!
طفلی خودشو کشت ۵۰ تومن منو جور کرد!
.
.
.
.
.
صب سوار تاکسی بودم بعد راننده تاکسیه با ماشین پشتى دعواش شد ، پیاده شد گفت من اینجا وایسادم و واى خواهم ساد …
طبق آخرین اخبار رسیده تمامی اساتید ادبیات بصورت دسته جمعی خودکشی کردن ! [تصویر: icon_rolleyes.gif]
کی به کیه؟

[تصویر: 15.jpg]
نقل قول:یکی از صوالایی که وختی ازم پرسیده میشه سعی میکنم نشنوم و صحنه رو با آرامش ترک کنم :
سحر ! آب کتری جوش اومده ؟
عواقب بعدی ناجوری داره از قبیل :
قوری رو باید بشوری
چای رو دم کنی
صبر کنی رنگ بده
یه سینی چایی بریزی ، اوووووووووووه ، اصن مصیر زندگی آدم عوض میشه …
واقعا....واقعا....Big Grin من در این مواقع مثل مردعنکبوتی غیب میشم!!!!

نقل قول:ولی خداوکیلی سید ابراهیم دیگه اینطوری نیستا[تصویر: wink.png]
نه اونجوری و نه اینجوری:20....20...20...
آقایان لباسهایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
۱)کثیف
۲) کثیف اما قابل پوشیدن ! Smile))))



صبح رفتم تیغ ژیلت فیوژن بخرم ؛ فروشنده گفت :
بسته ی چهار تاییش ۵۰ هزار تومن …!!!
هیچی دیگه … رفتم رساله رو ورق زدم ،
دیدم نوشته : المَحاسِنُ زینَتُ الرَجُل!



اگر تو آمریکا هم قوانین نام‌گذاری شرکتها مثل ایران بود
اسم شرکت اپل می‌شد :
سیب‌پردازان سیستم‌گستر غرب !



ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﭘﺸﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺩﺍﺭﻥ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ...
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ... ﺍﺻﻦ ﺩﺍﻏﻮﻥ ...
ﻭﻟﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﻣﯿﺸﻪ 19.75 ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺧﻠﻘﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩا ﻣﻮﻧﺪﻡ



ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺩﺧﺘﺮ یکی اﺯ اﻗﻮاﻡ ﺑﺮای ﺧﻮاﻫﺮﻡ …
ﻗﺪﺵ اﻧﺪاﺯﻩ ﺧﻮﺩﺗﻪ ، ﻫﻴﻜﻠﺸﻢ ﺷﺒﻴﻪ ﺧﻮﺩﺗﻪ … ولی ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ !!
ﺧﺐ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﺎﺑﻮﺩ کردی ﺑﭽﻪ رو …
لذت شستن دست



[تصویر: 0.703393001288898258_irannaz_com.jpg]
امروز رفته بودیم بازار ...
جلوی ویترین یه طلا فروشی ، یک پسر بچه هم با مادرش ایستاده بودند .
پسر بچه روبه مادرش کرد و گفت :
مامان این سکه ها به چه درد می خورن؟!!؟
MatMatMatMat
چن روز پیش داشتم نماز عصر میخوندم ،خواهر کوچیکم ک تازه به سن تکلیف رسیده بغل دستم داشت نماز میخوند
من چون در تعداد رکعتهام دچار شک شده بودم بعد نماز یک رکعت نماز احتیاط خوندم !!!
خواهر کوچیکم بنده خدا نمازش ک تموم شد برگشت به من گفت :آجی جون
گفتم :بله
گفت :نمازتو اشتباه خوندی چون رکعت اول نشستی سلام نماز دادیHuh
منم به زبان ساده براش گفتم که چه وقتایی میتونی نماز احتیاط بخونی !
بعدش گفتم باید سره نماز که هستی حواست به نماز خوندن خودت باشه Smile
یه کم اون ورتر ما اون یکی خواهرم داشت نماز میخوند ..بعد اینکه نمازشو تموم کرد برگشت گفت ب خواهر کوچیکم تو حواست ب نماز خودت باشه من حواسم بود تشهد نخوندی Big Grin

آخه این حضور قلبه که خواهرای ما دارن خداییش
Big GrinBig Grin...
آدرس های مرجع