تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خنده حلال2(لطفا قبل ازارسال پست قوانین را مطالعه کنید.)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
میمون هام شوخی می کنن دیگهBig GrinBig Grin
[تصویر: 1pnq8awclp.gif]
پدافند عامل اینه.....

[تصویر: 1%20%289%29.gif]
ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﻧﺮﻡ ﺍﻓﺰﺍﺭ ﮔﻮﮔﻞ ﺍﺭث ﻓﺮﻣﻮﻧﺪﻥ
ﭘﺴﺮم ﺯﯾﺎﺩ ﺯﻭﻡ ﻧﮑﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﺳﺮ ﺯﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﺯﺷﺘﻪ
.
.
.
من :|
شرکت گوگل :|
گشت ارشاد (:

********************

شوﺧﯽ ﭘﺴﺮﺍ :
اﻭﻟﯽ : ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﭘﺲ ﮐﻠﺶ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺗﻮ ﺩﻮﻣﯾﺸﻮ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺑﺰﻥ
ﺩﻭﻣﯽ: ﺣﻠﻪ ﺩﺍﺩﺍ
شوﺧﯽ ﺩﺧﺘﺮﺍ :
ﺍﻭﻟﯽ: ﻣﻦ ﻣﺪﺍﺩﺷﻮ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻪ!
ﺩﻭﻣﯽ : ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﯼ عجب هیجانی، ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ



*******************



وقتی پنج ثانیه قبل از آلارم موبایل بیدار می شم و اونو خاموش می کنم

احساس می کنم بمب خنثی کردم !!



******************



چرا از همون ماده ای که تو شامپو بچه استفاده میکنن

که چشمو نمیسوزونه تو شامپوی ماها استفاده نمیکنن؟

مگه چش ما چش اسبه !؟ :| :|



******************



جاتون خالی یه شب رفتم یه کبابی، تابلو بزرگ زده بود که:"۱۰۰٪ گوسفندی"
بعد از خوردن کباب فهمیدم منظورش به من بوده، که ۱۰۰٪ گوسفند بودم که اونجا رفتم!!!



****************



[تصویر: 05179545925890404683.jpg]
سلام
دیروز صبح طبق معمول دور از چشم همسرم داشتم از لب پارچ اب می خوردم که یهو سر رسید و گفت:اخه من چکار کنم که تو از لب پارچ اب نخوری؟ پسرم گفت لب پارچ را بشکن

توی اتوبان داشتیم می رفتیم که چشمهام شروع به سوزش کرد.به همسرم گفتم اشک مصنوعی داری؟ گفت اره. وایسادم و بهش گفتم بده میخوام بریزم توی چشمم.گفت: توی خونه است.

چند سال پیش پسرم را برده بودم دکتر.ابسلانگ (چوب معاینه گلو) را که توی دهنش کرد به دکتر گفت: بستنیش را خوردی و چوبش را توی حلق من می کنی؟

با پسر داییم توی یک مغازه کار می کردیم.پسرش سید رضا خیلی زود زبان باز کرده بود و حرف می زد.یکی از دوستام اومد مغازه و شروع کرد باهاش به زبون بچگی حرف بزنه.اینم چند دقیقه ای زل زل توی چشاش نگاه کرد و رو به پدرش گفت: بابا این مرده هنوز بلد نشده حرف بزنه

یک بار هم داشتیم مونتاژ می کردیم یهو برق رفت.چند دقیقه ای گذشت و داشتیم حرص می خوردیم که سید رضا گفت : بابا این کلید را که زدم همه برق ها خاموش شد.

یه دفعه هم دوید توی خیابون و موتوری بهش زد سرش زخم شد تا برسونمش بهداری از حال رفت.لباس های من هم پر خون شده بود.خیلی ترسیده بودم.توی بهداری به هوش اومد و پرستار گفت باید بدون بی حسی بخیه بزنم.تا اخر کار فقط گاهی یه اخ می گفت.یهو شروع به داد و بیداد و گریه کرد.گفتم چی شد؟ اشاره کرد به خراش پاش و گفت: پام زخم شده!!
****************



[تصویر: 05179545925890404683.jpg]
[/quote]


من دو سه باری این کار رو کردم .... خدا ببخشهSadBlush
[تصویر: 05760731639993229583.jpg]
حالا گاوداری و مرغداری و پرورش اسب و این چیز ها رو خارج شهر میسازن قابل درکه برام! اما نمی فهمم دیگه چرا دانشگاه ها رو خارج شهر می سازن؟:|

*****************

یکی نیست به این پوشک سازها بگه بابا! توی این پیام بازرگانی ها کم شکلک در بیارین! به خدا این پیام ها رو پدر مادر ها نگاه می کنند و اون ها انتخاب می کنند، نه بچه یه ماهه دو ماهه
***********

بچه که بودیم امکان نداشت بخوریم زمین و این جمله رو ازمامانمون نشنویم، خدا رحم کرد سرت جایی نخورد. بعدخودشون میزدن توسرمون

**************
به طرف میگن تو که روزه نمیگیری چرا سحری میخوری؟
میگه :نماز که نخونم، روزه که نگیرم، سحری هم نخورم؟؟ مگه من کافرم؟؟؟؟ Smile
***********************
به یارو میگن چرا خودکشی کردی؟ افسرده‌ای؟
میگه نه بابا، خوبم، می‌خواستم تو اوج خداحافظی کنم!


اون قدیم قدیماBig Grinکه من بچه بودم. با دختر خالم میرفتیم خوراکی میخریدیم . بعد شروع میکریم به خوردن. دختر خالم میگفت هرکی زودتر تموم کنه. منم نصفشو میخوردم نصفشم قورت میدادم بعد میگفتم :اول.Big Grin

بعد دختر خالم میگفت :آفرین تو برنده شدی.
Rose بعد من خوشحال میشدم . چند ثانیه از این خوشحالی نگذشته بود ، که وجدان خبیث Big Grinدختر خالم خودشو نشون میدادو یه هو میگفت: دید دیریدییییییین.من هنوز خوراکیمو نخوردم.TongueBi Dandoon

من آنچنان احساس شکست میکردم که نگو.Sleepyجالب اینه این قضیه بار ها تکرار میشد و اون هربار به شیوه های متفاوت عمل میکردDodgy

یه بارم رفتیم زیارت شاه عبدالعظیم. فک میکنید چی واسم تدارک دیده بود؟؟؟Surprise

نشسته بودیم تو حرم یه هو نخ و سوزن و وسایل خیاطیشو درآوردDodgy

منم گریه که میخوام که میخوام . بیچاره مامانمو خالم.

بیچاره ها نفهمیدن چه جوری برمون گردوندن.Wink

البته دختر خالم الان عذاب وجدان داره هاااااااااااااا.Dodgy
ما یک همسایه ای داریم ، اسم خانوادگیشون " سینا " هست .
برادرم همیشه شوخی می کنه و میگه ، ایشون باید اسم بچشون رو می گذاشت "جان "
واقعا حیف شد !
[تصویر: sheikhearab.jpg]
آدرس های مرجع