۲۲/تیر/۹۲, ۱۶:۵۴
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72
۲۲/تیر/۹۲, ۱۹:۲۰
قبل رفتن به جهنم این دیالوگ را خواهم گفت : خدایا ببخش که ناامیدت کردم …
۲۲/تیر/۹۲, ۲۱:۴۲
مادره خطاب به پسرش: نیوتن رو میشناسی ؟
پسره :نه کی هست؟
مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش !
پسره: خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟
مادر : نه !!!
پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه میکردی میشناختیش !
مامانم بهم گفت سحر صدات کنم؟
گفتم نه همون محسن خوبه :دی
بی مزه هم خودتی :|
ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻭ ﻫﻮﺷﻨﮓ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﯾﮏ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭﺍﻧﻰ ﺑﻮﺩﻧﺪ ؛
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻗﺪﻡ ﻣﻰ ﺯﺩﻧﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ
ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﻋﻤﯿﻖ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ
ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ . ﻫﻮﺷﻨﮓ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﮐﻒ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪ.
ﻭﻗﺘﻰ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﻧﻪ ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺁﮔﺎﻩ
ﺷﺪ ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﻣﺮﺧﺺ ﮐﻨﺪ.
ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﯾﮏ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ ﻭ ﯾﮏ
ﺧﺒﺮ
ﺑﺪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻧﻰ ﺍﺯ
ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﻯ ﺯﯾﺮﺍ ﺑﺎ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﻧﺠﺎﺕ
ﺩﺍﺩﻥ
ﺟﺎﻥ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ، ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﻋﻘﻼﻧﻰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻭﺍﮐﻨﺶ
ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺑﺤﺮﺍﻧﻬﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻯ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺩﺭ ﺗﻮﺳﺖ . ﻭ ﺍﻣﺎ
ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺩﺍﺩﻯ
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻤﺮ
ﺑﻨﺪ ﺣﻮﻟﻪ ﺣﻤﺎﻣﺶ ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ
ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻫﻮﺷﻨﮓ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﻯ ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻮﺵ ﻣﻰﮐﺮﺩ
ﮔﻔﺖ :
ﺍﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﻧﺰﺩ ، ﻣﻦ ﺁﻭﯾﺰﻭﻧﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺧﺸﮏ ﺑﺸﻪ |:…
میگن تو جهنّم ترتیب روزا اینجوریه:
شنبه
عصر جمعه
عصر جمعه
عصر سیزده به در
31 شهریور
عصر جمعه
پسره :نه کی هست؟
مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش !
پسره: خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟
مادر : نه !!!
پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه میکردی میشناختیش !
مامانم بهم گفت سحر صدات کنم؟
گفتم نه همون محسن خوبه :دی
بی مزه هم خودتی :|
ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻭ ﻫﻮﺷﻨﮓ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﯾﮏ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭﺍﻧﻰ ﺑﻮﺩﻧﺪ ؛
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻗﺪﻡ ﻣﻰ ﺯﺩﻧﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ
ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﻋﻤﯿﻖ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ
ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ . ﻫﻮﺷﻨﮓ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﮐﻒ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪ.
ﻭﻗﺘﻰ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﻧﻪ ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺁﮔﺎﻩ
ﺷﺪ ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﻣﺮﺧﺺ ﮐﻨﺪ.
ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﯾﮏ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ ﻭ ﯾﮏ
ﺧﺒﺮ
ﺑﺪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻧﻰ ﺍﺯ
ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﻯ ﺯﯾﺮﺍ ﺑﺎ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﻧﺠﺎﺕ
ﺩﺍﺩﻥ
ﺟﺎﻥ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ، ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﻋﻘﻼﻧﻰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻭﺍﮐﻨﺶ
ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺑﺤﺮﺍﻧﻬﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻯ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺩﺭ ﺗﻮﺳﺖ . ﻭ ﺍﻣﺎ
ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺩﺍﺩﻯ
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻤﺮ
ﺑﻨﺪ ﺣﻮﻟﻪ ﺣﻤﺎﻣﺶ ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ
ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻫﻮﺷﻨﮓ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﻯ ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻮﺵ ﻣﻰﮐﺮﺩ
ﮔﻔﺖ :
ﺍﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﻧﺰﺩ ، ﻣﻦ ﺁﻭﯾﺰﻭﻧﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺧﺸﮏ ﺑﺸﻪ |:…
میگن تو جهنّم ترتیب روزا اینجوریه:
شنبه
عصر جمعه
عصر جمعه
عصر سیزده به در
31 شهریور
عصر جمعه
۲۲/تیر/۹۲, ۲۲:۰۱
(۲۲/تیر/۹۲ ۱۹:۲۰)faateme-313 نوشته است: [ -> ]قبل رفتن به جهنم این دیالوگ را خواهم گفت : خدایا ببخش که ناامیدت کردم …
گریه داره تا خنده دار...

۲۲/تیر/۹۲, ۲۲:۰۵
دیدگاه من ب زندگی...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حل میشه...![[تصویر: browse.php?u=n3lxJuVT%2Fqkp5ltKogGf21IP2...p;amp;b=29]](http://pleasehide.me/browse.php?u=n3lxJuVT%2Fqkp5ltKogGf21IP2RqhNbi0JCQfVcfkq3JMjtQovVj5uHwTW3r85dpzBa9kQ70YTMyzItH8&b=29)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حل میشه...
۲۲/تیر/۹۲, ۲۲:۴۶
شیخ را گفتند ادب از که آموختی؟ فرمود از بابام! و مریدان در شگفت شدندی و گریستندی...! شیخ فرمود: زهرمار...! چیه من هرچی میگم شما گریستندی...! و مریدان غش غش خندیدندی...!
یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟ مرید گفت بلی. شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟ مریدگفت بلی. شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟ مرید گفت بلی. شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی........
روزی شیخ مطلب کتابت مینمود، مریدان بر او فرو شدند و پرسیدنت: یا شیخ چگونه میشود موش را به هویت دیگری تغییر بداد؟
شیخ اندکی درنگ فرمود و در آخر فرمود: نقطه های شین را نگذارید.
مریدان عربده ها بکشیدند و بر سر ها بکوفتنت. از آنجا موس اختراع شد.
یکی از اصحاب از شیخ پرسید: در روایات آمده که در بهشت برای مومنان شرابهایی وجود دارد كه مست كننده نیست، پس برای چه آن را مینوشند؟
شیخ پاسخ داد: بخاطر آنتی اكسیدانش !!! مریدان نعره زدند و هرچه در اطرافشان بود پاره کردند
[size=xxx-large]آورده اند که : هدفمندی یارانه ها تاثیر چندانی بر قیمت مسکن ندارد. شیخ را گفتند این تاثیر “نه چندان زیاد” چقدر است؟ شیخ فرمود پنجاه شصت میلیون ! و مریدان گریستند و یقه را پاره کردند.[/size]
رﻭﺯﯼ ﺷﯿﺦ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺑﺎ "ﻣﺎﺗﯿﺰ " ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﺴﺎﺯ
ﺷﯿﺦ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺍﯾﺎ میﺗﻮﺍﻧﻢ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻼﺩِ ﮐﻔﺮ ﺑﺴﺎﺯﻡ؟
ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﻀﻞ ﺷﯿﺦ یقه ﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺩﺭﯾﺪﻥ ﺷﺪﻧﺪی ...!
ﺷﯿﺦ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﻔﺮﻣﻮﺩ ":ﻣﺎﺗﯿﺰ ﯾﻮﺭ ﻧﯿﻢ؟ "
ﻣﺮﯾﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﯿﺦ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ یقه به یقه ﺍﻓﺮﯾﻦ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﺩﺭﮔﺬﺷﺘﻨﺪی. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺗــﺎﻓﻞ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺗﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻤﺮﻩ 110 ﺍﺧﺬ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩی ﭼﻨﺎﻥ یقه ی ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺪندی ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﯾﺮﻩ ﭘﺎﯾﺶ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻓتندی :|!!
یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟ مرید گفت بلی. شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟ مریدگفت بلی. شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟ مرید گفت بلی. شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی........
روزی شیخ مطلب کتابت مینمود، مریدان بر او فرو شدند و پرسیدنت: یا شیخ چگونه میشود موش را به هویت دیگری تغییر بداد؟
شیخ اندکی درنگ فرمود و در آخر فرمود: نقطه های شین را نگذارید.
مریدان عربده ها بکشیدند و بر سر ها بکوفتنت. از آنجا موس اختراع شد.
یکی از اصحاب از شیخ پرسید: در روایات آمده که در بهشت برای مومنان شرابهایی وجود دارد كه مست كننده نیست، پس برای چه آن را مینوشند؟
شیخ پاسخ داد: بخاطر آنتی اكسیدانش !!! مریدان نعره زدند و هرچه در اطرافشان بود پاره کردند
[size=xxx-large]آورده اند که : هدفمندی یارانه ها تاثیر چندانی بر قیمت مسکن ندارد. شیخ را گفتند این تاثیر “نه چندان زیاد” چقدر است؟ شیخ فرمود پنجاه شصت میلیون ! و مریدان گریستند و یقه را پاره کردند.[/size]
[size=xxx-large]شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کردی و گیلاسی همی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد. [/size]
[size=xxx-large]شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم. [/size]
[size=xxx-large]دست ما کوتاه و خرما بر نخیل[/size]
[size=xxx-large]آسمان و زمین بر ما شده بخیل [/size]
[size=xxx-large]و مریدان رم کردندی و سر به بیابان گذاشتندی. [/size]
رﻭﺯﯼ ﺷﯿﺦ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺑﺎ "ﻣﺎﺗﯿﺰ " ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﺴﺎﺯ
ﺷﯿﺦ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺍﯾﺎ میﺗﻮﺍﻧﻢ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻼﺩِ ﮐﻔﺮ ﺑﺴﺎﺯﻡ؟
ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﻀﻞ ﺷﯿﺦ یقه ﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺩﺭﯾﺪﻥ ﺷﺪﻧﺪی ...!
ﺷﯿﺦ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﻔﺮﻣﻮﺩ ":ﻣﺎﺗﯿﺰ ﯾﻮﺭ ﻧﯿﻢ؟ "
ﻣﺮﯾﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﯿﺦ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ یقه به یقه ﺍﻓﺮﯾﻦ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﺩﺭﮔﺬﺷﺘﻨﺪی. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺗــﺎﻓﻞ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺗﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻤﺮﻩ 110 ﺍﺧﺬ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩی ﭼﻨﺎﻥ یقه ی ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺪندی ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﯾﺮﻩ ﭘﺎﯾﺶ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻓتندی :|!!
آورده اند شیخ به همراه تنی چند از مریدان عازم بلاد کُفر گشته و به هتلی دخول کردند. به محض جلوس در اتاق، همی برق ها برفت و شیخ و مریدانش جملگی اندر کف برق بودندی , تا آنکه مریدی تلفنی در آن حوالی بیافت و با هزار بدبختی داخلی مورد نظر را شماره گیری نموده، لکن نتوانست منظور خود را بر هتل دار تفهیم نماید. مریدان یک به یک گوشی در دست گرفته و هرچه زور زدند تا منظور خویش تفهیم نمایند نشد که نشد !!!
از قضا شیخ رو بر ایشان کرده و فرمودند: Animal ها، تلفن را بر من همی عرضه دارید تا شما را کار یاد دهم.
شیخ چونان که گوشی در دست گرفتند با لهجه ای بسیار شیوا و فصیح عرض کردند:
" Edison Dead In This Hotel " !!!
و چون چشم بر هم زدنی برقها بیامد ... !!!
آورده اند که مریدان دو به دو سرهای خویش را بر یکدیگر کوبیده و یقه های خویش جر همی بدادندی و سپس در گروه های سه تایی عازم خیابان های بی روح شهر پاتایا گشتند, بلکه اندکی آرام گیرند.
۲۲/تیر/۹۲, ۲۳:۴۹
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ !
ﮐﭙﻲ ۱۰۰ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ نیس …
ﮐﭙﻲ ۱۰۰ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ نیس …
۲۳/تیر/۹۲, ۹:۲۸
(۲۲/تیر/۹۲ ۲۲:۴۶)سجاد313 نوشته است: [ -> ]
یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟ مرید گفت بلی. شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟ مریدگفت بلی. شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟ مرید گفت بلی. شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی........
[/b]
آورده اند شیخ به همراه تنی چند از مریدان عازم بلاد کُفر گشته و به هتلی دخول کردند. به محض جلوس در اتاق، همی برق ها برفت و شیخ و مریدانش جملگی اندر کف برق بودندی سپس در گروه های سه تایی عازم خیابان های بی روح شهر پاتایا گشتند, بلکه اندکی آرام گیرند.
سلام
خیلی توی ریز کل یک یک مسایل موجود در این چنین مطالبی نمیرم.
سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که
این تکیه کلام امامان نیست؟
عازم خیابان های بی روح شهر پاتایا گشتند
پاتایا را برای چه مقاصدی می روند؟
چرا طنز شیخ گفتندی بر سر زبان ها افتاده است؟چرا در یکی از این چنین طنز هایی (که اینجا موجود نیست)گفته شده شیخ بیعت برداشت و چراغ خاموش کرد و.....این جز عمل امام حسین است؟
جز تخریب ائمه و در درجه بعد علمای دین چیز دیگری در ان وجود دارد؟خواهشمند است بچه های مذهبی چنینی مطالبی را بازنشر ندهند.
[/b]
۲۳/تیر/۹۲, ۱۲:۳۲
بسم الله الرحمن الرحیم
ترسناک ترین داستان کوتاه دنیا، داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست !!!!!
""" آخرین انسان زمین، تنها در اتاقش نشسته بود، که ناگهان در زدند !! ؟
"""
ترسناک ترین داستان کوتاه دنیا، داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست !!!!!
""" آخرین انسان زمین، تنها در اتاقش نشسته بود، که ناگهان در زدند !! ؟
"""۲۳/تیر/۹۲, ۱۳:۰۸
![[تصویر: 3Jokes_Funny_Animals%20%2882%29.jpg]](http://www.3jokes.com/images/2013/Data/Animals/3Jokes_Funny_Animals%20%2882%29.jpg)
![[تصویر: 3Jokes_Funny_Animals%20(87).jpg]](http://www.3jokes.com/images/2013/Data/Animals/3Jokes_Funny_Animals%20(87).jpg)