تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خنده حلال(قوانین رادرپست اول مطالعه کنید.)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
(۳/شهریور/۹۲ ۲۲:۲۷)black نوشته است: [ -> ]خاطره ای از ابوالفضل جلیلی
ابوالفضل جلیلی برای یک فیلمی که اسمش یادم نیست، در جشنواره ای در ایتالیا که فکر می کنم ونیز بود، جایزه ای می گیرد. در پایان مراسم برای گرفتن عکس یادگاری روی سن کنار پولانسکی، فوردکاپولا و تام هنکس می ایستد. بعد از احوال پرسی با تام هنکس(که خودش می گفت واقعا تا آن زمان او را نمیشناخته) آن هم با انگلیسی شکسته بسته (که باز هم خودش می گفت) از تام هنکس می پرسد که چه کاره ای؟ تام هنکس هم می گوید: بنده تام هنکس هستم؛ بعد جلیلی میگوید: اکی! ولی چه کاره ای ؟ تام هنکس دوباره می گوید: بابا! من تام هنکس هستم!

فردا روزنامه های ایتالیا تیتر می زنند: کارگردان ایرانی، سینمای امریکا را به سخره گرفت!
دقیقترش رو من یادمه.

اینطور تعریف می‌کرد:
با خودم گفتم یکی‌شون رو انتخاب کنم و برم باهاش صحبت کنم.
رفتم بهش گفتم:
?Hello! How are you
جوابم رو داد.
گفتم: ?What is your name
عصبانی شد و یه نگاه چپ بهم کرد و با لحنی عتاب‌آمیز گفت: !I'm Tom Hanks
گفتم:
... ,Good! What is your job? actor, diretor
عصبانی‌تر شد و بلندتر گفت: !I'm Tom Hanks

طبق گفته‌ی خودشون، فرداش روزنامه‌های ایتالیا عکس ایشون رو توی صفحه‌ی اول انداخته بودند(اینطور که من فهمیدم در حالی که دستشون حول محور ساعد توی هوا می‌چرخید، احتمالاً موقع گفتن ?What is your job Big Grin) و نوشته بودند: کارگردان ایرانی، سینمای امریکا را به سخره گرفت!

این آقا مستندساز بود، و خودش می‌گفت اون موقع حدود ده تا فیلم ساخته بود ولی هیچکدوم مجوز پخش نگرفته بودن(یه تکه از یکی از مستندهاش رو هم تو اون برنامه نشون داد که برای من که به مستند علاقه دارم چیز جالبی نداشت).

می‌گفت تو اون جشنواره توی کنفرانس خبری از من پرسیدن که در مورد سانسور در ایران چه نظری دارید و ...
(میدونید که از میان افرادی که به جشنواره دعوت میشن همه رو به اندازه‌ی کارگردان‌ها و بازیگرای مشهور تحویل نمی‌گیرن. یعنی هدفشون از دعوت این آقا به اون جشنواره و قرار دادنش در اون سطح(اون هم با این سطح نه‌چندان بالای فیلمهاشون) کاملاً معلوم میشه. پس حقشون هم بوده که چنین بلایی سرشون بیاد!Big Grin)

البته ایشون در جواب اون سؤال در مورد سانسور باز هم ضایعشون کرده بودن و گفته بودن که مسلماً قصدشون(کسانی که مجوز ندادن) اصلاح و پیشرفت من هست، چون الآن ده تا فیلم ساخته‌ام، و با اینکه به نظرشون هیچکدوم مناسب نبوده باز هم به پروژه‌های جدید من مجوز فیلمبرداری میدن!
پلیسه به یارو میگه :
گواهینامه داری؟
میگه :
بزار داشبورد رو ببینم شانس بیاری که داشته باشم ، کارت راه بیفته !




هربار از بیرون میام بابام میپرسه کجا بودی
منم هربار میگم بیرون بودم
بعدش دیگه هیچی نمی پرسه
دوست داره فقط مطمئن شه خونه نبودم !



داره رعد و برق میزنه مامانم میخواد بره پشت بوم لباسارو جمع کنه
میگه وای چه رعد و برقی نکنه برق بگیرتم ؟!؟!؟!
پاشو تو برو
ینی دهنم وا موند از این حرف مامانم …
من سر راهیم ، میدونم !



همه مخترعین میرن بهشت
به جز مخترع زنگ ساعت…!!!
خدا ازش نگذره….. !



استقاده از آسانسو در فیلم ها چه ایرانی چه خارجی!
یارو باعجله میره سمت آسانسور و فقط دکمشو میزنه بعد از پله ها میره بالا!!



.
اینروزا آدم جرات نداره با یکی درد ِ دل کنه !
یارو تا بهت ثابت نکنه از تو بدبخت تره ول نمیکنه



Google Earth به شما این قابلیت رو میده
که هر جای دنیا رو که خواستی ببینی، ولی شما چیکار میکنی؟
شما میری خونه خودت رو میبینی


یکی از علائم بیماری سادیسم اینه که میگی:
“میشه یه چیزی بپرسم”
بعد که طرف گفت چی و اینا !؟
میگی:”هیچی بیخیال” !
.



آیا می دانستید که اون زنی که برای اولین بار عبارت
“مردا همه مثل همه ن”
رو به کار برد، یه زن چینی بود که شوهرشو تو بازار گم کرده بود؟



با چنگال ماست خوردن
توی گروه ما منطقی تر از اینه که از جات بلند شی بری قاشق بیاری !
مکالمه ای بین من و مادرم:
-مامان
- جونم
- داشتم ماست می خوردم
- نوش جونت پسرم
- ریخت رو فرش
- کوفتو بخوری نکبت؛ خاک تو سرت....


چند وقت پيش با بابام دعوام شد، دستشو برد بالا که
بزنه تو صورتم...!
منم يهو رفتم تو فاز هندي گفتم:
بزن بابا..!
بزن !
بزن بذار بفهمم که پدر بالا سرمه...!
بزن که بفهمم هنوز بي صاحاب نشدم...!
بزن بابا!
ودر نهايت ناباوري بابام زد تو گوشم



زنگ زدم پشتیبانی میگم: چرا سرعت اینترنتم کم شده؟
میگه: چون کندی سرعت دارین!
خیالم راحت شد، یه خانواده از نگرانی در اوردی ! پس دلیلش اینه! البته خودمم شک کرده بودم!



یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که : تو اجازه بگیر برو بیرون منم 2دقیقه دیگه میام!
بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو.....
من که حلالشون نمی کنم!!!!!



سلامتی پنگوئن که یه ذره قد داره، اما بازم لاتی راه میره ....



يادش به خير زماني كه راهنمايي بوديم يه دبير داشتيم هر موقع از دست ما عصباني ميشد ميگفت: گوساله ها خجالت بكشيد من جاي پدرتون هستم!


بزرگترین حرف های کینه توزانه با این جمله توجیه میشه : ” به خاطر خودت میگم “



دقت کردین وقتی با ماشین هستیم
احساس میکنیم گم شدیم اول ضبط ماشین رو کم میکنیم!!!



[تصویر: 743d1351783296-index22.jpg]
من نمیدونم اینایی که

"آیا"رو مینویثن"عایا"

"آقا"رو مینویصن"عاغا"

"بله"رو مینویثن"بعله"

دغیغا چی رو میخان صابط کنن؟؟!

اثلا میخام بدونم کدوم نحذط ثواد عاموضی درث خوندن!!؟ Huh
توی زندگی یه دردهایی هست که فقط با خوابیدن جلوی کولر خوب میشهBig Grin

---------

یکی دکتر میشه ، یکی هم مهندس
یکی هم عین من میشه درس عبرتی واسه بقیه
Big Grin

------------------
آیا از خشکی پوست خود رنج میبرید!؟
خجالت نمیکشید!!!!مردم سرطان دارن باهاش میسازن...اینم شد درد آخه!!!
Angry

------------------

قدیما آیفون معمولی بود! میگفتیم کیه؟میگفت منم...
اون وقت الان که تصویری شده،هرکی زنگ میزنه،ژست میگیره بعد زل میزنه به افق
Cool

--------------------

یادتونه تو تعلیمات اجتماعی ، آقای هاشمی و خونوادش!خودشون میرفتن مسافرت بعد ما بدبختا باید امتحانشو میدادیم...Smile

-------------------

اگه آدم به معجزه اعتقاد نداشت روزی چند بار نمیرفت سر یخچال تا چیزی که میخواد رو پیدا کنهBig Grin

----------------

دارم از گرما میمیرم...به طعنه به بابام میگم هوا هم خوب خنک شده ها...
میگه میخوای گولم بزنی بخاری بیارم؟؟!!برو لباس گرم بپوش
ConfusedBig Grin

--------------------

یادتون میاد زمانی رو که توی اینترنت بودی...مامانت داد میزد:بهت میگم بیا بیرون ، میخوام زنگ بزنم...

---------------

بعضی ها وقتی میرن دستشویی باید سند گذاشت تا درشون آورد
Big Grin

--------------

قبول دارید اولین بار کسی که سوپ رو به عنوان غذا به رسمیت شناخت ، درک درستی از گشنگی نداشت...

----------------

دختر خانمی که برنز میکنی در حد ته دیگ!!خواهشا ساپرت قرمز نپوش...شبیه انبر دست میشی
Big Grin




-------------

لذتی که توی دیدن کارت ملی بعضی ها هست ، توی دیدن کارتون شرک نیست
Big Grin



ارشمیدس در حمام
معروف است که یکی از بزرگ‌ترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوق‌زده، از حمام بیرون زد و فریاد کشید «یافتم، یافتم».


روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه‌خوردن در آب کرد. پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، باز پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خیلی آرام، یک بار دیگر که پایین رفت یکهو از آب بیرون جست. فریاد کشید: یافتم، یافتم...
کسانی که حمام نرفته‌اند نمی‌دانند که فریاد در حمام چه انعکاس پرابهت و چندباره‌ای دارد. پژواک صدا در خود صدا می‌پیچد و باز ارشمیدس انگار که مویش را می‌کشند از ته دل فریاد می‌زد: یافتم، یافتم
...
اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده است، اما تا آن روز کسی برای سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیک‌تر بودند بی‌اختیار ذهن‌شان به ثروت و جواهری رفت که ارشمیدس از روی خوش‌شانسی و اتفاق آن را پیدا کرده است که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند: مال ماست، مال ماست
...
اما ارشمیدس بی‌اعتنا به همه‌چیز و همه‌کس و حتی لباس‌هایش، از سر شوق، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد.

صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟

بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی یافته و فریاد‌زنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است!
حمامی پس از اینکه دویست، سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگر کاملاً باورش شد که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد می‌زد: دزد، دزد، بگیریدش
...
وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که از پی‌اش می‌دوید به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد می‌زد: یافتم، یافتم
...
شمع‌فروشان و نعل‌بندان و خلاصه کاسب‌کارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودند می‌پرسیدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب می‌دادند: «یافتش، یافتش»
و همین‌طور از پی ارشمیدس می‌دویدند
.
پیرزنی گفت: چه بی‌حیاست این مرد!

در سرکوی سگ‌بازها، آنجا که «کلبی»‌ها جمع می‌شدند، بالاخره جلوی ارشمیدس را گرفتند. لنگی به دور تنش پیچیدند، پیرمردی نفس‌نفس‌زنان از راه رسید: من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم شاهد است!
حمامی هم رسید: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامی است
یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: حرف بی‌حرف! این چیزها مال دولت است.
مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی‌چی هست.
مأمور خود را از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم!
اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همین‌طور داد و فریاد می‌کرد: یافتم، یافتم، یافتم
...
جمعیت که هر دم بیشتر می‌شد و کلافه بود دسته‌جمعی فریاد زدند: آخه بگو چی ‌یافتی؟
ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد کرد: هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود
مردم گفتند: چی‌، چی گفتی؟
ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق‌زده شده بود شمرده گفت: دقت کنید، ‌هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود
همگی با هم گفتند: «این مردک چه می‌گوید، دیوانه است» و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که می‌گفت «هر جسمی که در آب فرورود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمی‌شود» و صدای خنده مردم بلند شد
فردای آن روز به سردر حمام یک تابلوی کوچک نصب شد که روی آن با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم
به نام خدا

سلام

چندسال پیش که آبجیم کوچیک بود ، رفتیم لباس فروشی...

تا چشش افتاد به لباسا، سیریش شد که باید برام ازینا برام بخرین...
Confused
گریه میکرد که میخواااااااااااااااااااام...ConfusedBig Grin(بچه ست دیگه یچیزی میبینه خوشش میاد گیر میده...Blush)

مامانمم هرچی سعی کرد آرومش کنه نشد که نشد...خلاصه کار به جائی رسید که یا باید لباسه رو میخرید(خدائیش نیاز نداشت) و یا باید یجوری قانعش میکردیم:

یهو دیدم مامان با یه اعتماد به نفسی گفت:

ببخشید آقا، ما میخوایم این لباسو برا دخترمون بخریم، مگه میفروشین!؟( بنده خدا سریع دوزاریش افتاد!!!!)
فروشنده: نه خانوم محترم، این لباسا که فروشی نیست[تصویر: biggrin.png]
مامان: ای بابا...
SadWinkپس شمام اینارو برا دختر خودتون خریدین؟آره؟
فروسنده: بــــــــــــــــــــــــعله!!![تصویر: cool.png]
مامان: میشه بگین از کجا خریدین که مام بریم واسه دخترمون بخریم؟
فروشنده: چندتا مغازه بیرون از اینجا هست!!!خیلی لباسای خوشگل داره، برید از اونجا بخرید[تصویر: blush.png]
مامان: پس مام بریم از اون خوشگلاش بخریم...[تصویر: wink.png]

آبجیو نمیگی چشاش برق زد از خوشحالیBig GrinBlush بعدم ساکت شد...
Smile


بعد که اومدیم خونه، مامان آروم به من و بابا گفت:
این دخترم برا بازیگری خیلی مناسبه! کافیه از پشت دوربین بهش یه لباس نشون بدن اشکاش شُر شُر میریزه...Big GrinBlush


به نام خدا


[تصویر: comic-yadesh-bekheir-%28masraf%29-1.jpg?itok=v0cphvOa]
تابستان قبل از قبول شدنمون در دانشگاه، رفته بودیم در مغازه ای فروشندگی می کردیم... کارمون فروش محصولات اسباب بازی های فکری و تولید اون ها مخصوص بچه ها بود...


دقیقا همچین اتفاقی که فرمودید برای ما هم افتاد ولی برعکس حقیر شیطان گولمون زد و در جواب مادر گفتیم:


نه می فروشیم... اتفاقا خیلی هم خوبه و بچه ها خیلی دوسش دارن... فقط باید زود بخرید تا تموم نشده... بنده خدا مادره اینقدر برامون ایما و اشاره اومد ... ولی ما بی خیال نشدیم... به خود بچه اش میگفتم: عمو اینا خیلی خوبه چرا نمیخری...Big GrinBig Grin

خدا ببخشد ماراBlush
(۵/شهریور/۹۲ ۱۲:۴۳)میثاق نوشته است: [ -> ]به نام خدا

سلام

چندسال پیش که آبجیم کوچیک بود ، رفتیم لباس فروشی...

تا چشش افتاد به لباسا، سیریش شد که باید برام ازینا برام بخرین...
Confused
گریه میکرد که میخواااااااااااااااااااام...ConfusedBig Grin(بچه ست دیگه یچیزی میبینه خوشش میاد گیر میده...Blush)

مامانمم هرچی سعی کرد آرومش کنه نشد که نشد...خلاصه کار به جائی رسید که یا باید لباسه رو میخرید(خدائیش نیاز نداشت) و یا باید یجوری قانعش میکردیم:

یهو دیدم مامان با یه اعتماد به نفسی گفت:

ببخشید آقا، ما میخوایم این لباسو برا دخترمون بخریم، مگه میفروشین!؟( بنده خدا سریع دوزاریش افتاد!!!!)
فروشنده: نه خانوم محترم، این لباسا که فروشی نیست[تصویر: biggrin.png]
مامان: ای بابا...
SadWinkپس شمام اینارو برا دختر خودتون خریدین؟آره؟
فروسنده: بــــــــــــــــــــــــعله!!![تصویر: cool.png]
مامان: میشه بگین از کجا خریدین که مام بریم واسه دخترمون بخریم؟
فروشنده: چندتا مغازه بیرون از اینجا هست!!!خیلی لباسای خوشگل داره، برید از اونجا بخرید[تصویر: blush.png]
مامان: پس مام بریم از اون خوشگلاش بخریم...[تصویر: wink.png]

آبجیو نمیگی چشاش برق زد از خوشحالیBig GrinBlush بعدم ساکت شد...
Smile


بعد که اومدیم خونه، مامان آروم به من و بابا گفت:
این دخترم برا بازیگری خیلی مناسبه! کافیه از پشت دوربین بهش یه لباس نشون بدن اشکاش شُر شُر میریزه...Big GrinBlush





یک داستان معروفی هست در خانواده ما که روایت میکنه:

بنده رو در سن یک و نیم - دو سالگی میبرن مغاره لباس فروشی، برام لباس بخرن به مناسبت عروسی یکی از اقوام.
این بنده های خدا هی لباس انتخاب میکردن میوردن من بپ.شم ببینم چطوریه و من کماکان توی مغازه گریه زاری راه انداخته بودم که: من لباس دارم... من لباس نمیخوام... لباسهای خودم بهترن... برای من لباس نخرید... من لباس دارمممممم...!
..

من نمیدونم چرا بچه های الان اینجوری نیستن،
CoolDodgy
آدرس های مرجع