۲۰/مرداد/۹۰, ۱۶:۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
ماه رمضان آمد و دیدم همه جا می گویند:«ماه، ماه خودسازی است؛ ماهی است که تقوا زینت می شود؛ ماهی است که قرآن سرلوحه ما میشود». تصمیم گرفتم به بازار بروم و آخرین ورژن قرآن را بخرم، بروز ترینش را. هر جا که رفتم، به هرکه که گفتم، با نگاهش، با حرفهایش حسابی کتکم زد. به خانه که بازگشتم؛ اعصاب بیچاره ام دستش شکسته بود، زیر چشمش را هم شب نقاشی کرده بود. به اتاقم رفتم و در را محکم پشت سرم بستم. نسخه قدیمی قرآنم را باز کردم آمد:
واعبدوا اللّه و لا تشركوا به شيئا و بالولدين احسنا و بذى القربى و اليتمى و المسكين و الجار ذى القربى و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت ايمنكم ان اللّه لا يحب من كان مختالا فخورا
و خدا را بپرستيد، و چيزى شريك او مگيريد، و به پدر و مادر احسان كنيد، و همچنين به خويشاوندان ، و يتيمان ، و مسكينان و همسايه نزديك و همسايه دور، و رفيق مصاحب ، و در راه مانده و بردگان كه مملوك شمايند، كه خدا افرادى را كه متبختر و خود بزرگ بينند، و به ديگران فخر مى فروشند دوست ندارد.
سوار ماشین ذهنم شدم دوری، در جامعه زدم. یادم آمد کودکان دست فروشی را سر چهار راه، خیلی آشنا بودند. پنجره را پایین زدم گفتند: «خانم شما که همسایه مایید؛ کمکمان کنید. مادرمان مریض است. پدرمان مرده. چند روز است که غذا نخوردیم.» چراغ قرمز شد. شیشه را بالا زدم و بی توجه از آنها عبور کردم و چشم های معصومشان را در سیل اشک غرقانیدم و بازگشتم پشت میز.
باز ورق زدم آمد:*
…ولا یغتَب بَعضُکُم بَعضاً أیحِبُّ أحَدکُم أن یأکُل لَحمَ أخیهِ مَیتاً فکَرِهتُموه
بعضی از شما غیبت بعضی دیگر را نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مردهاش را بخورد؟ از آن کراهت دارید
نا امید شدم. قرآن را بستم به مسجد رفتم به امید آنکه شاید آنجا قرآن جدید تری بیابم. اتفاقا آنجا حاج خانم مسجدی را دیدم. در صف نماز نشسته بود وداشت با ذوقِ تمام، خاطرات نماز جماعتی که در سفر بیستمش به حج خوانده بود را برای کناری اش می گفت که جوانی وارد مسجد شد سلامی کرد و قرآنی برداشت و گوشه ای نشست به قرآن خواندن. دختر معصومی بود ولی لباسش وصله داشت، رویش زرد بود و زیر چشم هایش گود افتاده بود. حاج خانم که دیدش به کناریش گفت:« می بینی اش...» وکلی بدی اش را گفت که مکبر گفت:« قد قامت الصلوة». همه برخاستیم به نماز خواندن. نماز که تمام شد قرآنی باز کردم، دیدم آمد:
اْلخلقُ عِیالُ الله فَأحبُّ الْخلق إلی الله من نَفَع عیالَ الله و ادْخل علی اهلِ بیْتٍ سُرُوراً
مردم عائله و جیره خواران خداوندند. محبوب ترین آنها نزد خدا كسی است كه سودش به عائله خدا برسد و خانواده ای را خوشحال كند)
یاد حرف کسی افتادم، می گفت:« چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. یعنی چه که دوزار ته گنجه را بفرستیم فلسطین . همش هوای این بحرینی های بی نیاز و آفریقایی ها با این همه نعمت و طلا را داشته باشید. دروغ می گویند که گرسنه اند. بیچاره ها! رسانه ها گولتان زده اند»
باز سر در قرآن کردم این آیه را دیدم:
«اﻋﻠﻤﻮا اﻧﻤﺎ اﻟﺤﯿﺎۀ اﻟﺪﻧﯿﺎ ﻟﻌﺐ و ﻟﻬﻮ و زﯾﻨﮥ...[/color]...;
[color=#00BFFF]ﺑﺪاﻧﯿﺪ زﻧﺪﮔﻰ دﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎزى و ﺳﺮﮔﺮﻣﻰ و ﺗﺠﻤﻞ ﭘﺮﺳﺘﻰ...
قرآن را بستم و بوسیدم و بر طاقچه ی مسجد گذاشتم. در راه باز گشت باز سری به قرآن فروشی زدم گفتم:«آقا! قرآن جدید دارید؟»
گفت:« بله؛ جدید ترین و گرانترینش را هم داریم. روی جلدش طلاکاری شده. آیه هایش را با آب طلا نوشتند. صفحه اش از مرغوب ترین چوب های جنگل می سی سی پی است و از همه مهمتر از جنس های درجه یک چینی است.»قرآن را گرفتم و بازش کردم باز آمد:
اﻋﻠﻤﻮا اﻧﻤﺎ اﻟﺤﯿﺎۀ اﻟﺪﻧﯿﺎ ﻟﻌﺐ و ﻟﻬﻮ و زﯾﻨﮥ...[/color]...;
[color=#00BFFF] ﺑﺪاﻧﯿﺪ زﻧﺪﮔﻰ دﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎزى و ﺳﺮﮔﺮﻣﻰ و ﺗﺠﻤﻞ ﭘﺮﺳﺘﻰ...
همان قدیمی بود در لباس جدید. بیچاره این قرآن که چقدر نزد من و مردم جامعه ام مظلوم و غریب است. قرآن را پس دادم و گفتم:«دستتان درد نکند از این ها یکی دارم» و حیران به خانه بازگشتم.
در راه بازگشت کودکان همسایه را که دیدم، چشمانم که در نگاه معصومشان اسیر شد؛ دیدم قناری لبخند در قفس فقرشان جان میدهد.
وقت افطار که رسید سفره را آماده کردم. رفتم در خانه شان رازدم که بیایند و بامن روزه شان را افطار کنند. درزدم! دخترک گریان در را باز کرد، نگاهم کرد و گویی هزار نفرین به من هدیه داد و دوید داخل خانه. از دم در دیدم خواهر کوچکشان مرد از گرسنگی.
بغض گلویم را گرفت. گریان به خانه بازگشتم، قرآن قدیمیم را گشودم آمد:
اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ
ما را به راه راست هدایت فرما
ماه رمضان آمد و دیدم همه جا می گویند:«ماه، ماه خودسازی است؛ ماهی است که تقوا زینت می شود؛ ماهی است که قرآن سرلوحه ما میشود». تصمیم گرفتم به بازار بروم و آخرین ورژن قرآن را بخرم، بروز ترینش را. هر جا که رفتم، به هرکه که گفتم، با نگاهش، با حرفهایش حسابی کتکم زد. به خانه که بازگشتم؛ اعصاب بیچاره ام دستش شکسته بود، زیر چشمش را هم شب نقاشی کرده بود. به اتاقم رفتم و در را محکم پشت سرم بستم. نسخه قدیمی قرآنم را باز کردم آمد:
واعبدوا اللّه و لا تشركوا به شيئا و بالولدين احسنا و بذى القربى و اليتمى و المسكين و الجار ذى القربى و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت ايمنكم ان اللّه لا يحب من كان مختالا فخورا
و خدا را بپرستيد، و چيزى شريك او مگيريد، و به پدر و مادر احسان كنيد، و همچنين به خويشاوندان ، و يتيمان ، و مسكينان و همسايه نزديك و همسايه دور، و رفيق مصاحب ، و در راه مانده و بردگان كه مملوك شمايند، كه خدا افرادى را كه متبختر و خود بزرگ بينند، و به ديگران فخر مى فروشند دوست ندارد.
سوار ماشین ذهنم شدم دوری، در جامعه زدم. یادم آمد کودکان دست فروشی را سر چهار راه، خیلی آشنا بودند. پنجره را پایین زدم گفتند: «خانم شما که همسایه مایید؛ کمکمان کنید. مادرمان مریض است. پدرمان مرده. چند روز است که غذا نخوردیم.» چراغ قرمز شد. شیشه را بالا زدم و بی توجه از آنها عبور کردم و چشم های معصومشان را در سیل اشک غرقانیدم و بازگشتم پشت میز.
باز ورق زدم آمد:*
…ولا یغتَب بَعضُکُم بَعضاً أیحِبُّ أحَدکُم أن یأکُل لَحمَ أخیهِ مَیتاً فکَرِهتُموه
بعضی از شما غیبت بعضی دیگر را نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مردهاش را بخورد؟ از آن کراهت دارید
نا امید شدم. قرآن را بستم به مسجد رفتم به امید آنکه شاید آنجا قرآن جدید تری بیابم. اتفاقا آنجا حاج خانم مسجدی را دیدم. در صف نماز نشسته بود وداشت با ذوقِ تمام، خاطرات نماز جماعتی که در سفر بیستمش به حج خوانده بود را برای کناری اش می گفت که جوانی وارد مسجد شد سلامی کرد و قرآنی برداشت و گوشه ای نشست به قرآن خواندن. دختر معصومی بود ولی لباسش وصله داشت، رویش زرد بود و زیر چشم هایش گود افتاده بود. حاج خانم که دیدش به کناریش گفت:« می بینی اش...» وکلی بدی اش را گفت که مکبر گفت:« قد قامت الصلوة». همه برخاستیم به نماز خواندن. نماز که تمام شد قرآنی باز کردم، دیدم آمد:
اْلخلقُ عِیالُ الله فَأحبُّ الْخلق إلی الله من نَفَع عیالَ الله و ادْخل علی اهلِ بیْتٍ سُرُوراً
مردم عائله و جیره خواران خداوندند. محبوب ترین آنها نزد خدا كسی است كه سودش به عائله خدا برسد و خانواده ای را خوشحال كند)
یاد حرف کسی افتادم، می گفت:« چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. یعنی چه که دوزار ته گنجه را بفرستیم فلسطین . همش هوای این بحرینی های بی نیاز و آفریقایی ها با این همه نعمت و طلا را داشته باشید. دروغ می گویند که گرسنه اند. بیچاره ها! رسانه ها گولتان زده اند»
باز سر در قرآن کردم این آیه را دیدم:
«اﻋﻠﻤﻮا اﻧﻤﺎ اﻟﺤﯿﺎۀ اﻟﺪﻧﯿﺎ ﻟﻌﺐ و ﻟﻬﻮ و زﯾﻨﮥ...[/color]...;
[color=#00BFFF]ﺑﺪاﻧﯿﺪ زﻧﺪﮔﻰ دﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎزى و ﺳﺮﮔﺮﻣﻰ و ﺗﺠﻤﻞ ﭘﺮﺳﺘﻰ...
قرآن را بستم و بوسیدم و بر طاقچه ی مسجد گذاشتم. در راه باز گشت باز سری به قرآن فروشی زدم گفتم:«آقا! قرآن جدید دارید؟»
گفت:« بله؛ جدید ترین و گرانترینش را هم داریم. روی جلدش طلاکاری شده. آیه هایش را با آب طلا نوشتند. صفحه اش از مرغوب ترین چوب های جنگل می سی سی پی است و از همه مهمتر از جنس های درجه یک چینی است.»قرآن را گرفتم و بازش کردم باز آمد:
اﻋﻠﻤﻮا اﻧﻤﺎ اﻟﺤﯿﺎۀ اﻟﺪﻧﯿﺎ ﻟﻌﺐ و ﻟﻬﻮ و زﯾﻨﮥ...[/color]...;
[color=#00BFFF] ﺑﺪاﻧﯿﺪ زﻧﺪﮔﻰ دﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎزى و ﺳﺮﮔﺮﻣﻰ و ﺗﺠﻤﻞ ﭘﺮﺳﺘﻰ...
همان قدیمی بود در لباس جدید. بیچاره این قرآن که چقدر نزد من و مردم جامعه ام مظلوم و غریب است. قرآن را پس دادم و گفتم:«دستتان درد نکند از این ها یکی دارم» و حیران به خانه بازگشتم.
در راه بازگشت کودکان همسایه را که دیدم، چشمانم که در نگاه معصومشان اسیر شد؛ دیدم قناری لبخند در قفس فقرشان جان میدهد.
وقت افطار که رسید سفره را آماده کردم. رفتم در خانه شان رازدم که بیایند و بامن روزه شان را افطار کنند. درزدم! دخترک گریان در را باز کرد، نگاهم کرد و گویی هزار نفرین به من هدیه داد و دوید داخل خانه. از دم در دیدم خواهر کوچکشان مرد از گرسنگی.
بغض گلویم را گرفت. گریان به خانه بازگشتم، قرآن قدیمیم را گشودم آمد:
اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ
ما را به راه راست هدایت فرما
![[تصویر: 21211_719.jpg]](http://www.saaer.org/saaer/quraansuzi/21211_719.jpg)