شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
یک سوال ریاضی از امام علی(علیه السلام)
شخصی از امام علی(علیه السلام) پرسید:عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر 2و 3و 4و 5و 6و 7و 8و 9و 10 باشد بی آنکه باقی بیاورد.
امام علی بی درنگ به او فرمود:
" اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک "
یعنی:" روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن"
سوال کننده هفت را در 360 ضرب کرد.حاصل آن یعنی 2520 بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد.
منبع: شرح بهایه به نقل از ترجمه کشکول شیخ بهایی
امام علی علیه السلام، بهره مند از پنج ششم علم الهی
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
« خداوند متعال علم و دانش را به شش قسمت تقسیم کرده است؛ پنج قسمت آن را به علی علیه السلام داده است و یک بخش آن را به سایر مردم، و علی در همان بخش نیز با مردم سهمی دارد.»
بحارالانوار، ج30، ص 143،
حدیث48 بصائرالدرجات
سعد بن ابی وقاص می گوید:
روز جمعه ای با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را به جماعت خواندیم. آن گاه پیامبر رو به ما کرد و بر خداوند متعال درود فرستاد و فرمود:
« روز قیامت من می آیم در حالی که علی بن ابیطالب علیه السلام پیش روی من است و به دستش لوای حمد دارد. لوای حمد دو تکه است، تکه ای از سُندس (حریر و دیبا) و تکهای از استبرق (حریر زربفت).»
در این هنگام مردی بادیه نشین با شتاب به طرف رسول خدا رفت و گفت:« در باره علی بن ابی طالب چه می گویی، زیرا درباره او اختلاف فراوانی وجود دارد.»
رسول خدا لبخندی زد و فرمود:« ای اعرابی، چرا درباره علی اختلاف فراوانی وجود دارد؟ علی رابطه اش با من مانند سرم برای بدنم است و مانند دکمه برای لباسم. » (رسول خدا میخواهد بگوید همان گونه که بدن بدون سر حیاتی ندارد و لباس بدون دکمه کاربردی ندارد، پیامبر منهای علی برای هیچ کس فایده ندارد؛ باید در کنار رسول خدا، علی را پذیرفت و به او مؤمن بود.)
آن عرب بادیه نشین با خشم به پیامبر گفت:« ای محمد، من نیرو و قدرتم از علی بیشتر است. آیا علی می تواند لوای حمد را حمل کند؟!»
پیامبر فرمود:« آرام بگیر، اعرابی! همانا خداوند روز قیامت به علی ویژگی های گوناگونی عنایت می کند: به او زیبایی یوسف می دهد و زهد یحیی و صبر ایوب و بخشش آدم و نیروی جبرئیل. لوای حمد به دست اوست، همه مردم در زیر این لواء هستند و گرداگرد او را امامان و تلاوت کنندگان قرآن و اذان گویان گرفته اند. و آنها کسانی هستند که در قبرها به بدنهایشان کرم نمیافتد.»
بحارالانوار، ج 39، ص 216،
هفت باغ بهشتی
علی علیه السلام میفرماید:
باپیامبرخداصلی الله علیه وآله وسلم دریکی از کوچه های مدینه قدم میزدیم درطول مسیربه باغ سرسبزی رسیدیم به آن حضرت عرض کردم عجب باغ زیبایی است؟
حضرت فرمودند:آری زیباست ولی باغ تودربهشت زیباترخواهدبود.به باغ دیگری رسیدیم بازگفتم:یارسول الله عجب باغ
زیبایی است. حضرت فرمودند: آری زیباست ولی باغ تودربهشت زیباتراست. به همین ترتیب درطول راه با هفت باغ
مواجه شدیم وهربارگفت وگوی من بارسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم تکرار میشدتااینکه به پایان راه رسیدیم.پس
ناگاه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم دست برگردنم انداخت درحالیکه مرابه سینه خودمی فشردبه گریه
افتادوفرمود:پدرم به فدای آن شهید تنها .
عرض کردم ای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم گریه شمابرای چیست؟
حضرت فرمود:ازکینه های مردمی که درسینه های خودنسبت به توپنهان کرده اندتاپس ازمن آن راآشکار کنند.کینه هایی که ریشه دربدرواحددارد...آنها خونهای ریخته شده دراحدراازتوطلب میکنند.
پرسیدم ای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آیا درآن روز دینم سلامت خواهدبود.حضرت فرمود:آری.(کشف الغمه،ج1،ص96.)
انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه
و يؤتون الزکوه و هم راکعون
٭٭سرپرست شما تنها خدا و رسول و آن مؤمناني هستند که نماز به پاي مي دارند٭٭
٭٭و در حال رکوع به فقيران زکوت مي دهند ٭٭
(مائده- آيه 55)
در کتاب احتجاج از حضرت عسکري (عليه السلام) روايت کرده در حديثي اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمودند: منافقين (لعنه الله عليهم) حضور پيامبر اکرم (صلی الله عليه و آله) عرض کردند آيا حکم واجبي ديگر هست بر ماکه هنوز پروردگار او را نازل نکرده تا بدانيم بعد از آن چيزي باقي نيست و بيش از اين تکليفي نداريم. خداوند اين آيه را نازل فرمودند: قل انما اعظکم بواحده همانا سفارش مي کنم شما را به ولايت، سپس آيه (55 مائده) انما وليکم الله نازل شد.
و اختلافي در ميان امت نيست که اين آيه در شأن اميرالمؤمنين (عليه السلام) نازل شده و کسي جز آن حضرت در رکوع صدقه و زکات نداده است.
در کافي از حضرت باقر(عليه السلام) روايت کرده فرمودند: امر کرد خداوند به پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله ولايت علي (عليه السلام) را، نازل کرد آيه (انما وليکم الله- آيه 55 سوره مائده) را، واجب نمود بر مردم ولايت اولي الامر را، آن مردم نداستند اولي الامر چه اشخاصي هستند.
خداوند به پيغمبرش امر فرمود تا تفسير کند براي آنها اولي الامر و ولايت ايشان را چنانچه تفسير فرموده نماز و زکات و حج و روزه را براي آن مردم.
وقتي امر خداوند به پيغمبرش ابلاغ شد مي ترسيد از آن که مردم از دين برگردند و تکذيب کنند فرمايشات او را، وحي رسيد به او: اي پيغمبر، برسان ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) را بر مردم، اگر ابلاغ نکني مانند آن است که هيچ کدام از احکام ما را ابلاغ نکرده باشي، ما تو را از شر اين مردم (منافق) حفظ مي نماييم، سپس پيامبر، آن حضرت را به خلافت نصب فرمودند.
حضرت باقر(عليه السلام) فرمودند: واجبات يکي پس از ديگري از جانب خداوند نازل مي شد و آخرين حکم واجبي که نازل شد ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود. سپس آيه اليوم اکملت لکم دينکم نازل شد که خداوند مي فرمايد: دين شما را (به ولايت علي(عليه السلام)) کامل کردم و بعد از اين احکام واجبي نازل نکنم.
(تفسير جامع ج 2 ص 230)
آزمایش بینایی و بویایی و گویایی
حضرت علی (علیه السلام) از مردی که مرد دیگر سرش را کوفته بود و مضروب ادعا میکرد بینایی و بویایی و گویایی را از دست داده پرسش نمودند. حضرت علی(علیه السلام) فرمود :
بویایی اش بدین وسیله ازمایش میشود که پارچه نیم سوزی در زیر بینی او بگیرند، اگر همچنان درجای خود ایستاد و حرکت نکرد راست گفته و اگر سر را دور کرد و چشمانش اشک ریخت دروغ گفته است.
آزمایش بینایی بدین ترتیب که چشمانش را در مقابل آفتاب نگه میدادند اگر بدون اختیار چشم برهم زد دروغ گفته است.
اما گویاییش سوزنی در زبانش فرو می برند اگر خون سرخ بیرون آمد دروغ گفته است و اگر خون سیاه خارج شد راست گفته است.
از کتاب قضاوتهای حضرت علی (علیه السلام) تالیف آیه الله شیخ محمد تقی شوشتری انتشارات پیام حق
اقرار دومی به کفر در نامهاش به معاویه قسمت اول
علامه مجلسی با سند مذکورشان از جعفر بن علیّ حوار، از حسن بن مسکان، از مفضل بن عمر جعفی از جابر جعفری از سعید بن مسیب میفرماید: ... که گفت:
دومی در نامهاش به معاویه نوشته است:
آن کسی که ما را با شمشیر وادار کرد که به او اعتراف نماییم، اقرارکردیم ولی به خاطر ناخشنودی از آن دعوت، سینهها از خشم و غضب، خروشان و جانها آشفته و مشوّش و فکرها و دیدگان دچار شک و تردید بود، بدان جهت از او اطاعت کردیم که شمشیر زور قوم و قبیله یمنی خود را از بالای سرمان بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین اجدادی خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند. به بت «هبل» و به دیگر بتان و «لات» و «عزّی» سوگند که من از آن روز که آنها را پرستیدم، دست از آنها بر نداشتم، پروردگار کعبه را نپرستیده و گفتاری از محمد(صلیالله علیه و سلم) را تصدیق ننمودهام و جز از راه نیرنگ و فریب ادّعای مسلمانی ننمودهام و جز از راه نیرنگ و فریب ادعای مسلمانی ننمودهام و خواستهام او را فریبم. چون جادوی بزرگی برایمان آورد و در سحر و جادوگری بر سحر بنی اسرائیل با موسی و هارون و داود و سلیمان و پسرش و پسر مادرش عیسی افزود و سحر و جادوی همه آنان را او یک تنه آورد و بر آنان این نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند، باید بر این مطلب که او را سالار ساحران است اقرار داشته باشند.
ای پسر ابوسفیان! تو آیین پدرت را بگیر و از ملّت خود پیروی کن و به آنچه که پیشینیان تو گفتهاند و این خانه را - که میگویند پروردگارشان به آنان دستور داده به سوی آن آمده پیرامونش بچرخند و طواف کنند و قبله خود قرار دهند - انکار کردهاند وفادار باش! و به نماز و حجّشان که در رکن دین خود قرار داده، میپندارند که از آن خداست اعتنایی نداشته باش!
از جمله کسانی که محمد(صلیالله علیه و سلم) را یاری کرده، همین شخص ایانی الکن، روزبه است و میگویند به او (محمد(صلیالله علیه و سلم)) وحی شده است: انّ اوّل بیت للنّاس للذّی ببکّة مبارکا و هدی للعالمین) و میگویند خداوند گفته است: (قد نری تقلّب وجهک فی السّماء فلنولّینّک قبلة ترضاها فولّ وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولّوا وجوهکم شطره)2 آنان نماز خود را برای سنگها قراردادهاند، اگر نبود سحر او چه چیز باعث میشد که ما از پرستش بتان دست بداریم با این که آنها هم از سنگ و چوب و مس و نقره و طلاست، نه به لات و عزّی قسم که دلیلی برای دست برداشتن از اعتقادات دیرین خود نداریم هر چند که سحر کنند و ما را به اشتباه بیندازند. تو با چشم بینا بنگر و با گوش شنوا بشنو! با قلب و عقلت وضع آنها را بیندیش از لات وعزّی سپاسگزار باش! و از این که آقای خردمندی همچون عتیق بن عبدالعزّی بر امّت محمّد(صلیالله علیه و سلم) حکمفرما شده، و بر اموال و خون و آیین و جان و حلال و حرام ایشان و مالیاتی که به خاطر خدایشان جمع آوری میکنند تا به اعوان و انصار خود دهند حاکم است خشنود باش! وی به سختی و درستی زندگی کرد، در ظاهر خضوع و خشوع میکرد و در پنهان سر سختی و نافرمانی داشت و غیر از همراهی با مردم چارهای نمیدید.
من بر ستارة درخشان و نشان پر فروغ و پرچم و پیروز توانمند بنی هاشم که «حیدر» نامیده میشد و داماد محمّد(صلیالله علیه و سلم) شده و با همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده و«فاطمه»اش(سلامالله علیها) نامیدهاند ازدواج کرده بود، حمله بردم تا آنجا که بر در خانه علی(علیهالسلام) و فاطمه(سلامالله علیها) و فرزندانشان حسن(علیهالسلام) و حسین(علیهالسلام) و دخترانشان زینب(سلامالله علیها) و امکلثوم(سلامالله علیها) و کنیزی به نام فضّه به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر و دیگر یاران ویژه خود رفتم. به سختی حلقه در را گرفته و کوبیدم. کنیز آن خانه پرسید: کیست به اوگفتم: به علی بگو، کارهای بیهوده را رها کن و خود را به طمع خلافت نینداز! اختیار امور به دست تو نیست. کار دست کسی است که مسلمانان او را برگزیده و بر او اجماع کردهاند. به خدای لات و عزّی سوگند که اگر کار به ابوبکر واگذار میشد هیچگاه به آنچه که میخواست نمیرسید و به جـانشینی ابن ابی کبشه (حضرت محمد(صلیالله علیه و سلم)) دست نمییافت. لکن من چهره خود را برایش گشوده دیدگانم را باز کردم. ابتدا به قبیله نزار و قحطان گفتم: خلافت جز در قریش نمیتوانند باشد، تا وقتی که از خداوند اطاعت میکنند از آنان اطاعت کنید و این سخن را بدان جهت گفتم که دیدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده و به خونهایی که در جنگها و غزوات محمد(صلیالله علیه و سلم) از کفار و مشرکان ریخته استناد میکند و قرضهای او را که هشتاد هزار درهم بود ادا کرده و به وعدههای او جامه عمل پوشیده و قرآن را جمع آوری نموده و بر ظاهر و باطنش حکم میکند، و همچنین به سبب گفتار مها جرین و انصار که وقتی به آنان گفتم: امامت در قریش خواهد بود گفتند: همین انسان اصلع و بطین1 امیرالمومنین علی بن ابیطالب(علیهالسلام) است که رسولخدا برای او از تمامی امّت بیعت گرفت و ما در چهار موضع با او به عنوان امیرالمومنین سلام کردیم. ای گروه قریش! اگر شما فراموش کردهاید ما از یاد نبردهایم، بیعت و امامت و خلافت و وصیّت حقّی معین و امری صحیح بوده، بیهوده و ادعایی نیست ...
ما آنان را تکذیب کرده و من چهل نفر را وادار کرد مکه شهادت دهند که محمد(صلیالله علیه و سلم) گفته: امامت با انتخاب و اختیار مردم است. در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوار تریم. زیرا ما به آنان پناه دادیم و یاریشان کردیم، و مردم به سوی ما هجرت کردند. اگر قرار است کسی که این مقام مربوط به اوست کنار گذاشته شود ما از دیگران سزاوارتریم. گروه دیگری پیشنهاد کردند: امیری از ما و امیری از شما باشد.
به آنان گفتیم: چهل نفر گواهی دادند که امامان از قریش میباشند. عدهای پذیرفتند و جمعی نپذیرفتند و با یکدیگر به نزاع پرداختند. من – در حالی که همه میشنیدند - گفتم: فقط به کسی میرسد که که از همه بزرگسالتر و نرم و ملایمتر باشد. گفتند: چه کسی را میگویی؟ گفتم ابوبکر که رسولخدا او را در نماز بر دیگران مقدم داشت و در روز بدر در زیر سایبانی با او به مشورت نشست و رای او را پسندید، یار غار او بود و دخترش عایشه را به همسری رسولخدا درآورد و او را امّ المومنین نامید. بنیهاشم با عصبانیّت و خشم جلو آمدند. زبیر از آنان پشتیبانی کرده در حالی که شمشیرش را از نیام درآورده بود گفت: جز با علی(علیهالسلام) نباید بیعت شود و گرنه شمشیر من گردنی را راست نخواهد گذاشت. گفتم: ای زبیر! انتساب به بنی هاشم تو را به فریاد درآورده، مادرت صفیّه دختر عبدالمطلب است. گفت: این یک شرافت والا و یک امتیاز ویژه است، ای پسر خصم و ای پسر صهّاک، ساکت باش! ای بی مادر! و سخنی گفت؛ چهل نفر از حاضران در سقیفه بنی ساعده از جا جسته و بر او حمله ور شدند. به خدا سوگند نتوانستیم شمشیرش را از دستش بگیریم مگر وقتی که او را بر زمین افکندیم با اینکه هیچ کس به یاری و کمک او نیامده بود. من به سرعت خود را به ابوبکر رسانده با او دست داده بیعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیر از زبیر چنین کردند. به او گفتم بیعت کن و گرنه تو را خواهیم کشت! بعد مردم را از او دور ساخته گفتم: مهلتش دهید! او از روی خودخواهی و نخوت نسبت به بنی هاشم به خشم در آمده است. دست ابوبکر را در حالی که از ترس میلرزید گرفته سر پا نگه داشته و او را که عقلش مخلوط گشته و نمیدانست چه میکند، بر روی منبر محمد(صلیالله علیه و سلم) نشانیدم. به من گفت: ای ابوحفص! من از قیام و خروش علی میترسم. به او گفتم: علی(علیهالسلام) با تو کاری ندارد و سرگرم کار دیگری است. ابوعبیده جراح در این کار به من کمک کرده دست او را بر روی منبر میکشید و من از پشت سر، او را مانند بز نری که بخواهند بر بز مادهای بجهانند بر روی منبر گذاشتم.
اقرار دومی به کفر در نامهاش به معاویه قسمت دوم
گیج و سرگردان بر روی منبر ایستاد. به او گفتم: سخنرانی کن و خطابه بخوان! زبانش بند آمده به وحشت افتاده، و از سخن باز ایستاده بود من دست خود را از شدتّ عصبانیت به دندان میگرفتم، و به او میگفتم: تو را چه شده؟ چرا گیجی؟ و او هیچ کاری نمیکرد و سخنی نمیگفت. میخواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جای او را بگیرم. ترسیدم مردم از سخنانی که خود درباره او گفته بودم تکذیبم کنند. عدهای پرسیدند: پس آن فضائلی که درباره او گفتی و بر شمردی کجاست؟ تو از رسولخدا درباره او چه شنیده بودی؟ گفتم: منم از رسولخدا درباره او فضائلی شنیده بودم که دوست میداشتم و آرزو میکردم ای کاش مویی بر بدن او میبودم، و من داستانی از او دارم. به او گفتم: سخنی بگو و گرنه از منبر پایین آی! ... خدا میداند که اگر از منبر پایین آمده بود من بالا میرفتم و سخن میگفتم که به گفتار او منجر نشود. وی با صدایی ضعیف و نارسا گفت: من ولی و سرپرست شما شدهام اما بهترین نفرات شما نیستم با این که علی(علیهالسلام) در بین شماست. بدانید که مرا شیطانی است که بر من مسلط شده و مرا وسوسه میکند و خیر مرا در نظر ندارد پس هرگاه لغزیدم، شما مرا بر پای داشته، راست کنید. که من در پوست و موی شما وارد نشوم. برای خودش استغفار میکنم.
از منبر پایین آمد و در حالیکه مردم به او خیره شده بودند دستش را گرفته فشار داده او را نشانیدم. مردم برای بیعت با او جلو آمدند، من در کنارش نشستم تا هم او را و هم کسانی را که بخواهند از بیعتش سر باز زنند بترسانم. او گفت: علی(علیهالسلام) چه کرد؟ گفتم: وی خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر این که مسلمانان کمتر اختلاف داشته باشند به اختیار آنان گذاشت و خود خانه نشین شده است. مردم با اکراه بیعت کردند.
وقتی بیعت او فراگیر شد، فهمیدم که علی(علیهالسلام)، فاطمه(سلامالله علیها) و حسنین(علیهما السلام) را به در خانة مهاجران و انصار میبرد و بیعت ما را با خود در چهار موضع یاد آور شده آنان را تحریک میکند. مرم شبانه به او نوید یاری میدهند ولی صبحگاهان کسی به کمک او نمیرود. بر در خانه حاضر شده از او خواستم که از خانه بیرون آید. به کنیزش فضّه گفتم: به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون آید چون مسلمانان با او بیعت کردهاند! پاسخ داد: علی(علیهالسلام) مشغول است. گفتم: بهانه نیاور و به او بگو خارج شود و گرنه وارد شده به زور بیرونش میبریم! فاطمه(سلامالله علیها) از اتاق بیرون آمده پشت در ایستاد وگفت: ای گمراهان دورغگوی! چه میگویید؟ گفتم: ای فاطمه! گفت: عمر چه میخواهی! گفتم: چرا پسر عمویت تو را برای پاسخگویی فرستاده و خود در پس پرده نشسته است؟ گفت: ای بدبخت! طغیان و سرکشی تو، مرا از خانه به در آورده است، و حجّت خدا را بر تو و بر همه گمراه کنندگان تمام کرده است. گفتم: این یاوهها و حرفهای زنانه را کنار گذاشته به علی بگو: بیرون آی! دوست و احترامی در بین نیست.گفت: ای عمر! آیا مرا از حزب شیطان میترسانی با این که حزب شیطان کوچک است؟ گفتم: اگر بیرون نیاید هیزم فراوانی آورده بر روی ساکنان این خانه آتش میافروزم و تمام کسانی را که در این خانه باشند خواهم سوزاند مگر این که علی را برای بیعت بیرون کشانده، همراه ببریم و تازیانه قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالد بن ولید گفتم: بروید و هیزم بیاورید و گفتم: آن را بر میافروزم [فاطمه(سلامالله علیها)] گفت: ای دشمن خدا، دشمن رسول او و دشمن امیرالمومنین!
اقرار دومی به کفر در نامهاش به معاویه قسمت سوم
فاطمه دستاهایش را جلو در خانه گرفته گذاشت در نیم باز شود. او را به سویی افکندم، سر راه من را گرفت، با تازیانه بر دستهایش زدم، از شدت درد ناله و فریادش بلند شد. تصمیم گرفتم قدری نرم شوم و از در خانه برگردم. در این هنگام به یاد دشمنی علی(علیهالسلام) و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد(صلیالله علیه و سلم) و سحرش افتادم، لگدی بر در زدم وی که محکم بر در چسبیده بود تا باز نشود، فریادی زد که پنداشتم مدینه زیر و رو شد و صدا زد: ای پدر! ای رسولخدا با حبیبه تو و دخترت بدین گونه رفتار میشود. آه ای فضّه مرا بگیر، به خدا سوگند فرزندی که در شکم داشتم کشته شد. صدای آه و ناله او را به خاطر درد زایمان در حالی که به دیوار تکیه داده بود شنیدم. در را باز کرده وارد خانه شدم. با چهرهای با من روبهرو شد که دیدگانم را فرو بست. از روی مقنعه به گونهای بر دو روی صورتش نواختم که گوشواره از گوشش به درآمد و بر زمین افتاد. علی(علیهالسلام) از خانه بیرون آمد. همین که چشمم به او افتاد با شتاب از خانه بیرون رفته و به خالد و قنفذ و همراهانش گفتم: از گرفتاری عجیبی رها شدم (و در روایت دیگری آمده: جنایت بزرگی مرتکب شدم که بر خود ایمن نیستم، این علی(علیهالسلام) است که از خانه بیرون آمده من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم.) علی خارج شد در حالی که فاطمه دست بر جلو سر گرفته، میخواست چادر از سر بردارد و به پیشگاه خداوند از آنچه بر سرش آمده شکوه نموده از او کمک بگیرد. علی چادر بر سر او انداخته، به او گفت: ای دختر رسولخدا خداوند پدرت را به عنوان رحمت برای جهانیان مبعوث کرد، به خدا سوگند اگر چادر از سر برداری و از پروردگارت بخواهی که این مردم را نابود سازد، دعایت به اجابت خواهد رسید به طوری که در روی زمین از اینان هیچ انسانی باقی نخواهد ماند. زیرا مقام تو و پدرت در پیشگاه خداوند بزرگتر است از نوح که خداوند به خاطر او تمام ساکنان روی زمین و کسانی را که در زیر آسمان به سر میبردند به جز همان چند نفری که در کشتی بودند نابود ساخت و نیز قوم هود را به خاطر این که او را تکذیب کرده بودند و قوم عاد را به وسیله تند باد سهمگین از بین برد. تو و پدرت از هود برترید، ثمود را که دوازده هزار نفر بودند به خاطرآن ناقه و بچهاش عذاب کرد. تو ای بانوی زنان بر این خلق نگونبخت رحمت باشت و موجب عذاب و نابودی آنان مباش!
درد زایمان سخت او را گرفته بود؛ به بیرون خانه رفت و جنینش را که علی(علیهالسلام) او را محسن(علیهالسلام) نامیده بود سقط کرد. جمعیت فراوانی را در آنجا گرد آوردم، اما نه بدان جهت که از کثرت آنان در مقابل علی(علیهالسلام) کاری ساخته باشد، بلکه برای دلگرمی خودم، او را در حالی که کاملا در محاصره بود به زور از خانهاش بیرون آورده برای اخذ بیعت به جلو راندم و به درست میدانستم که اگر من و تمامی ساکنان روی زمین کوشش میکردیم که بر او پیروز شویم، زورمان به او نمیرسید اما مطالبی را در نظر داشت که من به خوبی میدانستم و هم اکنون نمیشود که بگویم.
هنگامی که به سقیفه بنی ساعده رسیدم، ابوبکر و اطرافیانش از جا حرکت کرده علی(علیهالسلام) را مسخره کردند. علی(علیهالسلام) گفت: ای عمر! میخواهی در آنچه که فعلا به تاخیر انداختهام شتاب کنم و کاری که از آن خوشت نمیآید انجام دهم؟ گفتم: نه یا امیرالمومنین!!!
به خدا سوگند که خالد سخنان مرا شنید به شتاب نزد ابوبکر رفته سه مرتبه به او گفت: مرا چه کار با عمر؟ و مردم این سخنان را شنیدند. هنگامی که علی(علیهالسلام) به سقیفه رسید ابوبکر کودکانه به او نگریست و وی را مسخره کرد.