تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: (A)فضايلي غیر قابل انکار و بی نظیر برای مولا علی که هر شیعه باید بداند*$
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
قال رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) : إنَّ السَّعيدِ حقَّ السَّعيدِ مَن أَحَبَّكَ و أطاعكَ و إنَّ الشقيَّ كلَّ الشقيِّ منْ عاداكَ وَ نصبَ لكَ الحرب و أبغضكَ .
يا عليُّ ! كَذَبَ نْ زعمَ أنَّهُ يحبني و يُغبضكَ .
يا عليُّ ! من حاربكَ فقد حاربني وَ منْ حاربني فقدْ حاربَ اللهَ عزَّ و جلَّ .
يا عليُّ ! مَنْ أَبغضكَ فقدْ أبغضني ، فقدْ أبغضَ الله ، و أتعسَ اللهُ جدَّهُ وَ أَدخَلَهُ نارَ جهنَّمْ .

رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند : همانا سعادتمند حقيقي كسي است كه تو را دوست بدارد و اطاعت كند ، و تيره روز حقيقي آن كسي است كه با تو دشمني كند و در برابر تو بايستد ، و بغض و كينه تو را داشته باشد .
اي علي ! دروغ مي‌گويد كسي كه گمان مي‌برد مرا دوست دارد ولي با تو دشمن باشد .
اي علي ! هر كس با تو بجنگد با من جنگيده ، و هر كس با من بجنگد با خدا جنگيده است .
اي علي ! هر كس تو را دشمن دارد مرا دشمن داشته و هر كس من را دشمن دارد ، خدا را دشمن داشته و خدا او را بخت برگشته كند و به دوزخ افكند .
بسمه تعالی
سلام



[تصویر: imam-ali.jpg]
">


وسایل کارش را با اکراه جمع می کرد. در حالی که یکی یکی را در خورجین می گذاشت، زیرلب زمزمه کرد: «نه، این بار هم نمی شود. من که نمی خواهم خاری از پای بیرون بکشم. تیر است، آن هم تیری که تا استخوان پیش رفته است».
از جا بلند شد. لباس عوض کرد. لحظه ای کوتاه، خود را در آینه تماشا کرد. این، سومین بار بود که می خواست تیر را از پای او خارج کند. اول بار، پس از جنگ احد، وقتی که مسلمانان برمی گشتند، نزدیک مدینه در میان غوغای شیون و زاری، پای او را معاینه کرده بود. می خواست همان جا تیر را بیرون بکشد ؛ امّا تنها کمی اطراف زخم را شکافته و مایعی بر آن مالیده بود تا اطراف زخم، متورم شده و باز شود. خورجینش را روی شانه انداخت. بیرون آمد. هوا رنگ و بوی بهاری داشت. نسیمی عطرآگین، شاخه ها را به بازی گرفته بود. اندکی ایستاد و به آسمان آبی نگاه کرد. خورشید، مثل سیبی در دست آسمان بود. حرکت کرد. در راه اندیشید: «آیا این بار، طاقت می آورد؟ زخم عمیقی است. خدا کند طاقت بیاورد!».
بار دوم، در خانه اش خواسته بود کار را یکسره کند ؛ ولی کار، سخت تر از آن بود که فکر می کرد. چهره عرق کرده علی(علیه السلام) را به یاد آورد. هر که به جای او بود، بی گمان از شدت درد، از هوش می رفت، و باز به ناچار، دست از کار کشیده بود و حسن(علیه السلام) گفته بود: «بگذار وقتِ نماز»، و امروز پیغام داده بود که: «نماز ظهر بیا».
باد، صدای مؤذن را از دور می آورد. حکیم، لبخند تلخی زد و از خود پرسید: «چرا وقت نماز؟ درد که وقت نمی شناسد!».

با شنیدن اذان، شتاب گام هایش تندتر شد. از چند کوچه و پس کوچه گذشت. جلوی خانه ای ایستاد و کلون در را کوبید. در، فوری باز شد؛ مثل این که بی صبرانه منتظرش بودند.
حکیم پرسید: «به موقع آمده ام؟».
خدمتکار امام که در را به رویش باز کرده بود پاسخ داد: «آری، خیلی به موقع آمدید؛ تازه به نماز ایستاده، عجله کنید».

حکیم، وارد اتاق شد و سلام کرد. حسن و حسین(علیه السلام) جواب دادند. آن دو، چشم به پدر دوخته بودند. امام، تمام دلش را به خدا داده بود. صدایش چون موسیقیِ حُزن انگیز، دلنشین بود. امام به سجده رفت. پایی را که زخمی بود به ناچار به عقب رها داد. حکیم، نگاهی به حسن و حسین(علیه السلام) کرد. باید زود دست به کار می شد. با اشاره آن دو جلو رفت. جای زخم با پارچه ای پیچیده شده بود. آهسته با سر انگشتانش زخم را لمس کرد. فکر کرد امام متوجه می شود. با خود گفت: «نکند امام نمازش را نیمه کاره رها کند؟!». امّا امام هیچ تکانی نخورد.
وسایلش را از خورجین بیرون آورد. حضرت، آرام، سر از سجده برداشت و بلند شد. با تیغ، گره پارچه را برید. دو سر پارچه شل شد. با احتیاط، دو سر پارچه را تا محل زخم ،آرام کشید. درست در محل زخم، پارچه بر خون خشکیده و پوست سخت، چسبیده بود. زیر لب دعا کرد. می دانست که با کشیدن پارچه، فوجی از درد، بیدار خواهد شد و امام... امّا ناچار بود. پس با یک حرکت ماهرانه و تند، پارچه را به سوی خود کشید و سرش را تند بالا گرفت تا عکس العمل امام را ببیند. شگفت زده شد ؛ زیرا امام، باز هیچ تکانی نخورد. نفس بلندی کشید و عرق را از چهره پاک کرد.
حضرت دوباره به سجده رفت. تیغش را به دست گرفت. ترسید. با خود گفت: «این بار، دیگر از درد، نمازش را خواهد شکست».

رو به حسن و حسین(علیه السلام) کرد. آن دو، آرام، چشم به دست او داشتند. وقت داشت می گذشت. لبه تیز تیغ را آرام بر پوست کشید. حضرت هنوز گرم مناجات با خدا بود. حکیم، محل زخم را آرام شکافت. رگه ای از خون جاری شد. با پارچه پاکش کرد. او هر بار با نشست و برخاست امام، کمی جا به جا می شد ؛ ولی به هنگام سجده کار بر او راحت تر بود.



امام نشست. حکیم چهره خیس از عرقش را پاک کرد. با سجده رفتن امام، دوباره کارش را شروع کرد. شکاف های قبلی را عمیق تر شکافت. احساس کرد لبه تیغش به تیر برخورد کرده است. چند شکاف دیگر در اطراف زخم به وجود آورد تا بتواند تیر را راحت تر بیرون بکشد. خون تازه را دوباره پاک کرد. قیچیِ بلند و نوک تیزش را برداشت. خدا خدا می کرد تا سجده امام طولانی شود. با خود گفت: «این بار، دیگر طاقت نخواهد آورد». تمام حواسش را به دستش داد. نوک قیچی را آرام در شکاف گوشت، فرو بُرد. بعد آرام آرام دستش را پس کشید و تیر خون آلود را بیرون آورد. شگفت زده از این که امام از درد، حتی تکانی نخورده بود. به حسن و حسین چشم دوخت. آن دو تنها لبخند بر چهره داشتند.



امام سر از سجده برداشت. نماز را سلام داد. ناگهان متوجه شد فرش زیر پایش پر از خون است. در پایش احساس سبکی و آرامش کرد. برگشت به حسن و حسین(علیه السلام) و حکیم که تیر را در نوک قیچی نگه داشته بود نگاه کرد. همه چیز را فهمید. لبخندی زد و گفت: «به خدای بزرگ قسم، اصلاً دردی را حس نکردم!».
هنگامي كه علي (علیه السلام) بر شفير دوزخ مي‌ايستد

عن أبي بصير : عن أبي جعفر بن محمدٍ بن علِّي الباقرِ (علیه السلام) عَنْ آبائهِ (علیه السلام) قال : قالَ رسولُ الله : كيفَ بِكَ يا عليُّ إذا وَقَفْتَ علي شفيرِ جهنَّمَ وَ قدْ مدُّ الصِّراطُ و قيلَ للنَّاسِ جوزوا ، وَ قُلْتَ لجهنَّمَ هذا لي و هذا لكَ .
فقال عليُّ (علیه السلام) : يا رسول الله ! وَ منْ اولئكَ ؟
قالَ (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) : اُولئُكَ شيعَتُكَ معكَ حَيثُ كنت ْ
.


امام باقر (علیه السلام) از پدران بزرگوارشان (علیه السلام) روايت كردهند كه رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به علي (علیه السلام) فرمودند : اي علي ! چگونه خواهي بود هنگامي كه بر سر راه دوزخ قرار خواهي گرفت ، در حالي كه پل صراط كشيده شده و به مردم ندا مي‌شود كه از اين پل بگذريد ، آن وقت تو به جهنم مي‌گويي اين از من است ( او را واگذار ) و اين از آن توست ( او را بگير ) .
علي (علیه السلام) عرض كرد : اي رسول خدا ! آنها كيستند ؟
رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند : آنها شيعيان و پيروان تو هستند كه هر جا باشي با تو خواهند بود .


حديث 38 ، كتاب بشارتها ، صفحه 68
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
روزى جبرئيل در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، مشغول صحبت بود كه حضرت على عليه السلام وارد شد. جبرئيل چون آن حضرت را ديد برخاست و شرايط تعظيم به جاى آورد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا جبرئيل ! از چه جهت به اين جوان تعظيم مى كنى ؟ عرض كرد: چگونه تعظيم نكنم كه او را بر من ، حق تعليم است !
فرمود: چه تعليمى ؟ عرض كرد: در وقتى كه حق تعالى مرا خلق كرد از من پرسيد: تو كيستى و من كيستم ؟ من در جواب متحير ماندم ، و مدتى در مقام جواب ساكت بودم كه اين جوان در عالم نور به من ظاهر گرديد، و اين طور به من تعليم داد كه بگو: تو پروردگار جليل و جميلى و من بنده ذليل و جبرئيلم : از اين جهت او را كه ديدم تعظيمش كردم .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد: مدت عمر تو چند سال است ؟ عرض كرد: يا رسول الله در آسمان ستاره اى هست كه هر سى هزار سال يك بار طلوع مى كند، من او را سى هزار بار ديده ام .

" اگر با این شمشیرم بینی مومن را بزنم که با من دشمن شود هرگز دشمنی نخواهد کرد و اگر همه دنیا را بر سر منافق بریزم که مرا دوست بدارد هرگز مرا دوست نخواهد داشت زیرا که این گذشته و بر زبان پیغمبر امی جاری گشته که گفت: یا علی مومن تو را دشمن ندارد و منافق تو را دوست نمی دارد. "


نهج البلاغه.حکمت42
من تازه این تاپیک رو دیدم. و می خوام کلشو بخونم.
هنوز صفحه اول رو تموم نکردم چنان حس غروری از شیعه بودنم به ام دست داده که می خوام پرواز کنم.
من از کودکی عاشق حضرت بودم و هزاران بار از فضایل ایشان شنیده ام ولی نمی دونم چرا حتی بعضی هاش هم که خیلی شنیدم باز وقتی می شنوم از خود بی خود می شم. به خدا دم همتون گرم رفقا.
می خوام یه مطلبی رو خدمتتون عرض کنم چون اینجا غریبه ای نیست و صحبت از مولای متقیان هست بی ربط نیست.
حاج منصور ارضی رو که می شناسین. ایشون بعد از یه عمر گدایی و پیرغلامیه در خونه اهل بیت می گن تازه امسال برای اولین بار در زندگیشون رفتن کربلا و نجف و.... خیلی هم بی صدا رفتن . یعنی خلاصه بگم اگر قرار بود پخش بشه که می خوان برن. شاید بدون غلو 20-30 هزار نفری باهاشون می رفتن. در کل یکی از نزدیکاشون که از رفقای ما هم هست می گفت: ایشون تا روبروی حرم حضرت علی (علیه السلام) ایستاد مثل اینکه قفل شده باشه هی به حرم نگاه می کرد می گفت: خیلی مردی، خیلی مردی، آقا خیلی مردی ....خلاصه اینکه رفقایی که اونجا بودن می گفتن روبروی حرم نشستیم و ساعت ها با این جمله گریه کردیم «که آقا خیلی مردی». بابا مگه می شه آدم در خیبر رو با یه دست از جا بکنه بعد دم در خونه اش.......... منم اینجا می گم آقا خیلی مردی.. به خدا خیلی مردی...
به بازار عمل با دست خالی....... منو عشق تو یا مولی الموالی

یا علی

التماس 2a
سلام علیکم
جابر بن عبدالله انصاری روایت میکند که :
در منی خدمت حضرت رسول (صلوات الله علیه و آله) بودیم و مردی را دیدیم که گاهی در رکوع و گاهی در سجده بود و نماز را با کمال طمأنینه بجا می آورد و گاهی تضرع و مناجات میکرد با خدا . عرض کردیم : یا رسول الله !این مرد چقدر نیکو نماز میخواند.آن حضرت فرمود: این همان کسی است که پدر شما (آدم)را از بهشت بیرون کرد. پس امیرالمؤمنین(روحی فداه) پیش رفت و او را بلند کرد و چنان بزمین زد که گویی دنده های راست او داخل دنده های چپ او شد و دنده های چپ او داخل دنده های راست او . و فرمود:تو را میکشم انشاالله . بعرض رسانید نباید مرا بکشید ، زیرا خداوند مرا مهلت داده تا وقت معلوم (و معین نزد خودش و شما) چه شده است که قصد کشتن مرا نموده ای؟بخدا قسم دشمن ندارد کسی تو را مگر آنکه سبقت گرفته است نطفه من برحم مادرش ،پیش از رسیدن نطفه پدرش و در حقیقت شریکم من در اموال و اولاد دشمنان تو ،همچنانکه خداوند در کتاب محکم خود قرآن فرموده : وشارکم فی الاموال و الاولاد . شرکت نما با ایشان در اموال و فرزندانشان.
رسول الله (صلوات الله علیه و آله) فرمودند: راست گفت یا علی(علیه السلام)؛دشمن نمیدارد کسی تو را از قریش مگر زنا زاده و نه کسی از انصار مگر یهودی(که منافق باشد) و از عرب (متهم به زنازادگی) و از سایر مردم که شقی باشند و از زنها آنیکه سلیطه و هرجایی و آلوده به بیعفتی باشد.
سپس آنحضرت به انصار توجه کرد و فرمود: عرضه کنید بفرزندان خود محبت علی(علیه السلام) را و هریک از آنها که اجابت کرد و علی(علیه السلام) را دوست داشت فرزند شماست و هریک که اظهار دشمنی نمود از شما نیست.

کتاب علل الشرایع شیخ صدوق جلد اول
موفق باشید و خدایی .
بیت الطشت مکانی است در مسجد کوفه که یکی از معجزات علی (علیه السلام) در آن اتفاق افتاده است. و داستانش چنین است:

دختری برای استحمام میان آب نهر رفته بود. زالویی وارد بدنش شده و با مکیدن خون آن دختر، کم کم بزرگ شده و باعث متورم شدن شکمش می شود. برادران آن دختر به او بدگمان شده و تصمیم به قتل وی میگیرند. و برای حکم آن، نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) می آیند. آن حضرت دستور داد در کنار دکةالقضا، خیمه ای زدند و دخترک را در آن خیمه نشاندند. آن گاه به قابله کوفه امر کرد که آن دختر را معاینه کند.

قابله پس از معاینه گفت: این دختر آبستن است.

حضرت برای اثبات بی گناهی دختر، دستور داد، طشتی مملو از لجن آوردند. و دخترک را روی آن نشاندند. زالو با استشمام بوی لجن از شکم دختر بیرون آمد و با این معجزه، علی (علیه السلام) بی گناهی آن دختر را اثبات کرد.


الأنوارالعلویة، شیخ جعفر نقدی، ص 110
در روایتی می خوانیم : پیامبر(صلی الله علیه وآله) به حضرت علی (علیه السلام)فرمود : در شب معراج ، در آسمان سیر می کردم ، جبرئیل به من گفت برادرت کجاست ؟ گفتم : در زمین با او وداع نمودم . گفت : از درگاه خدا بخواه تا او را نزد تو بیاورد . من از درگاه خداوند خواستم ، ناگاه تو را در کنار خود دیدم ، آن گاه پوشش همه آسمان های هفتگانه و زمین های هفتگانه از جلو چشمانم برداشته شد به طوری که ساکنان آن ها و آبادکنندگان آن ها و محل هر فرشته از آن ها را مشاهده کردم ، تو نیز همه آن ها را دیدی و من چیزی ندیدم که تو آن را ندیده باشی .

در روایتی دیگر می خوانیم : وقتی به ملأ اعلی رسیدم و بین من و قرب مخصوص خدا به اندازه طول دو کمان یا کمتر از آن ، فاصله نبود ، خداوند به من فرمود : «ای محمد ! از خلایق چه کسی را دوست داری ؟» گفتم : «پروردگارا ! علی را دوست دارم .» خداوند فرمود : توجه کن ! من به جانب چپ خود توجه کردم ، ناگاه علی(علیه السلام) را دیدم .
اصلی ترین مشاهده پیامبر اعظم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در شب معراج را باید شهود انوار مقدسه ائمه(علیه السلام) بدانیم که اصحاب متعددی روایت ذیل یا مشابه آن را از آن حضرت نقل کرده اند و همان طور که خواهیم دید در میان دوازده امام(علیه السلام)، حضرت مهدی(علیه السلام) جایگاهی ویژه و ممتاز دارند. ضمن این روایات نقل شده است که رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود:همانا خدای عزوجل در آن شب که به گردشی شبانه برده شدم (معراج) به من وحی فرمود: ای محمد چه کسی را در زمین میان امتت به جای خود گذاشتی؟ ـ در حالی که خدا خود بدان آگاه تر بود ـ عرض کردم: پروردگارا، برادرم را فرمود: ای محمد، علی ابن ابی طالب را؟ عرض کردم: بلی ای خدای من، فرمود: ای محمد من ابتدا از مقام ربوبیت نظری بر زمین افکندم و تو را از آن اختیار کردم. هیچ گاه یادی از من نمی شود مگر اینکه تو نیز با من یاد کرده شوی. من خود محمودم و تو محمد؛ سپس نظری دیگر بر زمین افکندم و از آن علی بن ابی طالب را برگزیدم و او را وصی تو قرار دادم، پس تو سرور پیامبران و علی از نام های من است و «علی» (مشتق آن) نام اوست. ای محمد، من، علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان را از یک نور آفریدم؛ سپس ولایت ایشان را بر فرشتگان عرضه داشتم، هر که آن را پذیرفت از مقربین گردید و هر که آن را رد نمود به کافران پیوست. ای محمد، اگر بنده ای از بندگانم مرا چندان پرستش کند تا رشته حیاتش از هم بگسلد و پس از آن در حالی که منکر ولایت آنان است با من روبه رو شود، او را در آتش دوزخ خواهم افکند سپس فرمود: ای محمد، آیا مایلی آنان را ببینی؟ عرض کردم: بلی. فرمود: قدمی پیش گذار. من قدمی جلو نهادم. ناگاه دیدم علی بن ابی طالب و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفربن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی آنجا بودند و حجت قائم همانند ستاره ای درخشان در میان آنان بود، پس عرض کردم: پروردگار من اینان چه کسانی اند؟ فرمود: اینان امامان هستند و این یک نیز قائم است که حلال کننده حلال من و حرام دارنده حرام من است، و از دشمنان من انتقام خواهد گرفت. ای محمد، او را دوست بدار که من او را دوست می دارم و هر کس را که او را دوست بدارد نیز دوست می دارم.

1. برای نمونه ر.ک: نعمانی، الغیبة، ص133.


[/font][font=Arial]
همان اميدي كه از كلمه توحيد دارم از ولايت علي (علیه السلام)دارم

[size=x_large]
قال رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) : إنّي لأرجو لأُمَّتي في حبِّ عليٍّ (علیه السلام) كما أَرجو في قول لا إله إلّا الله .
[/size]

رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند : همانا من اميدي كه نسبت به گوينده كلمه طيّبه لا اله الّا الله دارم ، همان اميد را هم نسبت به محبّ علي (علیه السلام) دارم .

حديث 259 كتاب بشارتها
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
آدرس های مرجع