تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: (A)فضايلي غیر قابل انکار و بی نظیر برای مولا علی که هر شیعه باید بداند*$
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت خاتم الانبیا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند:
4- قسم به آنکه مرا به حق به رسالت برگزید ، خداوند حسنه ای را از بنده نمی پذیرد تا اینکه از دوستی و محبت علی بن ابیطالب(علیه السلام) از او سوال نماید.(بحار ، ج39- ص160)

گر برتر از آسمان بود منزل تو****وز کوثر اگر سرشته باشد گل تو
چون مهر علی نباشد اندر دل تو****مسکین تو و سعی های بی حاصل تو


حضرت خاتم الانبیا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند:
5- هیچ گروهی گرد هم جمع نشدند که فضائل علی (علیه السلام) را یاد کنند مگر آنکه فرشتگان آسمان بر آن ها فرود آمده و اطراف آنان پیچیده میشوند. ( بحار – ج38 – ص 199)

ای کردگار گفته ثنای تو یا علی****وی روزگار، خوان عطای تو یا علی
بنهاده روی عجز و ارادت نه آسمان **** بر خاک آستان گدای تو یا علی

(دوستان به علت اینکه تایپ عربی حدیث بسیار وقتگیر است عذر بند رو بپذیرید)


6- حضرت خاتم الانبیا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند:
بدرستیکه آتش شدیدتر می گیرد بر دشمنان علی از افرادیکه گمان میبرند برای خداوند فرزندی هست.
(بحار – ج39 – ص 160

7 - حضرت خاتم الانبیا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند:
راستی خداوند ذریّه هر پیامبری را در صلب خودش قرار داد و ذریّه مرا در صلب علی(علیه السلام) نهاد.(ینابیع الموده ص252)

قربان شود ذبیح صفت حضرت خلیل***گر بگذرد بقرب منای تو یا علی
موسی بکام اژ در حیرت نهان شود***گر بنگرد به شکل عصای تو یا علی
جای تو در عبا نبی بس غریب نیست***جای نبی بود در عبای تو یا علی

8- حضرت خاتم الانبیا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند:
خداوند تبارک و تعالی چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم ابوالبشر را خلق کند من و علی را از نور واحد آفرید ، چون آدم را خلق کرد آن نور را در صلب آدم قرار داد و دائما آن نور نسلا بعد نسل واحد بود تا در صلب عبدالمطلب بدو قسمت منقسم شد نیمی بمن و نیمی به علی(علیه السلام) منتقل شد ، پس نبوت را در من قرار داد و وصایت و ولایت را در علی قرار داد. (ینابیع الموده ص 256)

انشاء الله ادامه دارد...
مقام اهل بیت بالاتر از تمام آنچه است که در موردشان گفته شده است زیرا خودشان فرموده اند:
«ما را از مقام ربوبیت و پروردگاری پایین بیاورید و دیگر هر چه می خواهید درباره ما بگویید، به هر کجا که برسد»
(بحارالانوار، ج 25، ص 279، 383، 289 و ...)

در مناقب خوارزمی در شأن حضرت امیرالمومنین در روایتی از پیامبر آمده است:

«اگر بیم آن را نداشتم که گروه هایی از امت من درباره تو، آنچه را که مسیحیان در مورد حضرت مسیح بن مریم گفتند، بگویند، سخنی درباره تو می گفتم که به گروهی از مردم نگذری، مگر اینکه خاک زیر قدم های تو را به عنوان تبرک بردارند.»

شایان ذکر است که این حدیث در بسیاری منابع اهل سنت دیگر نیز آمده است. رجوع کنید به مجمع الزواهد هیثمی، ج 9، ص 131- المعجم الکبیر طبرانی، ج 1، ص 320- شرح نهج الابلاغه ابن ابی الحدید، ج 18، صفحه 282- مناقب خوارزمی، ص 129 و ...
منابع شیعی: امالی شیخ صدوق، ص 156- خصال، ص 557- روضه الواعظین، ص 112- سلیم بن قیس، ص 412 و ...
جانم به فدای مولا علی
فقط همین بس که پیامبر درباره علی فرمود:
یا علی لا یعرفک الا الله و انا
«ای علی! تو را هیچکس نشناخت جز خدا و من»
سلام
در رابطه با اين موضوع بد نيست اين را هم بخوانيد:
تقسیم نان
دو مسافر برای صرف غذا در بین راهی استراحت میکردند
یکی از انها 5 نان داشت و دیگری 3 نان
مسافر سومی از راه رسید و از دو مسافر دیگر تقاضای نمود که او را در غذای خودشان شریک کنند
مسافر سومی نان های مسافر اولی و دومی را به سه قسمت تقسیم نمود و هر کدام از مسافرها به اندازه یکسان از نانها خوردند
بعد از صرف غذا مسافر سومی به دو مسافر اولی و دومی 8 درهم داد و رفت
مسافر اولی که 5 قرص نان داشت به مسافر دومی گفت که سهم من 5 درهم می شود و سهم تو 3 درهم این یه تقسیم عادلانه است
مسافر دومی این تقسیم بندی را رد کرد و اصرار کرد که 8 درهم به طور مساوی بینشان تقسیم شود
این نزاع به نزد امام علی برای داوری برده شد
امام علی از مسافر دومی درخواست کرد که 3 درهم را بپذیرد و به او گفت رفیق تو بسیار منصف تر از تو عمل کرده است
مسافر دومی این را رد کرد و گفت که فقط 4 درهم قبول میکند
در این زمان امام علی به مسافر دومی پاسخ داد که سهم تو فقط 1 درهم می شود چون که شماها بین خود 8 نان داشته اید و هر نان به 3 قسمت تقسیم شده است بنابراین شماها
24 قسمت مساوی نان داشته اید
3 نانی که تو داشتی به 9 قسمت تقسیم شده و تو 8 قسمت ان را خورده ای و 1 قسمت از نانها به مسافر سومی داده ای
ولی رفیق تو 5 نان را داشته و نانهایش به 3 قسمت تقسیم شده و به 15 قسمت تبدیل شده
او (مسافر اولی) 8 قسمت از نانها را خورده و 7 قسمت ان را به مهمان(مسافر سومی)داده
به این ترتیب مهمان از نانهای تو 1 قسمت را سهیم شده و 7 قسمت از نانهای رفیق تو
بنابراین تو باید 1 درهم را بگیری و رفیق تو 7 درهم را دریافت کند
از ارائه مطالب خصوصی مانند دلایل و مفهوم آواتار در مباحث عمومی و در تاپیکی کمترین ارتباطی بهش نداره اونم در بخش اصول عقاید شیعه بپرهیزید رفقا تا نظم تالار خودتان حفظ شود
ممنون دوستان و یا علی
بعلاوه این پست جای درستش در فضایل مولا علی هست
!!!!
باز هم ممنون
فضيلتي از حضرت علي عليه السلام براتون نقل مي كنم كه ديدم نزديك عيد نوروز است بد نباشد:
روزي پيغمبر اكرم در ابطح كه زمين ريگزاري است نشسته بودند و نزد آن حضرت عده اي از اصحاب حضور داشتند رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) براي آن ها حديث مي فرمود كه ناگهان نظر مبارك او به گردبادي افتاد كه بالا مي رفت و گرد و غباري برانگيخته بود و آن كم كم
نزديك مي شد تا مقابل پيامبر قرار گرفت شخصي كه در ميان آن بود به پيامبر سلام كرد و گفت:
اي رسول خدا من فرستاده ي طايفه اي هستم كه به شما پناه آورده ايم ما را پناه دهيد و يك نفر از طرف خودتان به سوي آن جمعيت بفرستيد تا از نزديك اوضاع ما را بررسي كند زيرا عده اي از آن ها به ما ستم كرده اند و از حد خود تجاوز نموده اند نماينده ي شما بين ما
وآن ها به حكم خدا و قرآن داوري نمايد و من عهد مي بندم با شما كه او را فردا سالم برگردانم مگر اينكه حادثه ي غير مترقبه اي از طرف خدا پيش آيد
پيامبر فرمودند تو كيستي و از چه طايفه اي هستي؟
گفت من عرفطه بن شمراخ يكي از طايفه ي بني كاخ هستم كه آن ها جنيان مومن اند...
پيامبر رو كرد به ابوبكر و فرمود به همراه اين برادر ما عرفطه برو و طايفه ي او را از نزديك ببين و در كار آن ها تامل كن و آنگاه بين ايشان به حق قضاوت كن
عرض كرد اي رسول خدا آن ها كجا هستند؟
فرمود آن ها زير زمين هستند
گفت چگونه توانايي پايين رفتن در زمين را دارم؟ و چگونه بين آن ها حكم كنم در حالي كه با لغت آن ها و كلام آن ها آشنا نيستم؟
آن حضرت به عمر بن خطاب فرمود تو همراه او برو او هم جوابي مثل رفيقش داد.
آنگاه پيامبر به علي (علیه السلام) گفت تو همراه عرفطه برو و قوم او را از نزديك ببين و بعد از بررسي و انديشه بين آنها حكم كن.
علي فورا برخاست شمشير خود را حمايل كرد و ب عرفطه به راه افتاد. ابوسعيد خدري و سلمان فارسي هم به دنبال آن ها راه افتادند و گفتند ما به همراه آن ها رفتيم تا به دره اي رسيديم در وسط آن دره علي (علیه السلام) به ما نكاهي كرد و فرمود خداوند به شما جزاي خير دهد از اينجا برگرديد.
ما همان جا ايستاده بوديم و نگاه م مي كرديم ديديم زمين شكافته شد و انها داخل شدند و سپ زمين به شكل آول خود برگشت ...[فردا]خورشيد به غروب خود نزديك مي شد و منافقين شماتت و سرزنش خود را اظهار مي كردند و
آنقدر در آمدن علي (علیه السلام) تاخير شد كه يقين كردند او هلاك شده است.
در همين اثنا ناگهان زمين شكافته شد و جمال علي عليه السلام ظاهر گشت در حاليكه از شمشيري كه در دست داشت خون مي چكيد و عرفطه به همراه او آمده بود.
پيامبر با ديدن او از جا برخاست او را در برگرفت و پيشانيش را بوسيد و فرمود
چه شد كه تا اين زمان تاخير كردي و دير آمدي؟
عرض كرد با خلق بسياري رو برو شدم كه آن ها بر عرفطه و همدستان او ظلم كرده و آن ها را از حق خود محروم نموده بودند آن گروه را به سه چيز دعوت كردم وآن ها از قبولي آن خودداري كردند
گفتم ايمان به خدا و پيغمبر اكرم آوريد قبول نكردند، گفتم جزيه بدهيد قبول نكردم، از آن ها خواستم با عرفطه و دوستانش سازش كنند و مقداري از آب و چراگاه را در اختيار آن ها بگذارند
نپذيرفتند شمشير كشيدم و با آنها جنگيدم و جمعيت فراواني از آن ها را حدود 80 هزار نفر را به قتل رساندم بقيه طلب امان و صلح كردند و اخوت و برادري در بين ايشان برقرار گرديد و تا اين ساعتبا آن ها بودم و به كارهايشان رسيدگي مي كردم.
عرفطه گفت اي رسول خدا خدا به شما و علي جزاي خير دهد و خوشحال برگشت.
اين روز مصادف با نوروز فارسي بوده است

اليقين في امره اميالمومنين 68-70 باب 90
بحارالنوار 168/39 ح 9
القطره ج اول ص 341
آیه ی همنشینی در غار، در فضیلت خلیفه ی اول است یا در.....؟

گفتم: من در اين باره چيزى نمى‏دانم ولى براى ابو بكر هم فضيلتى مى‏باشد،
گفت: اگر ابوبكر فضلى نداشت نمى‏گفتم على از آن افضل است.
اينك فضيلتى كه براى ابوبكر معتقد هستى كدام است،
گفتم: خداوند متعال مى‏فرمايد: ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا، خداوند در اينجا ابو بكر را مصاحب رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله دانسته است،

مامون گفت: اى اسحاق من تو را در راه‏هاى سخت و دشوار حركت نمى‏دهم و تو را گرفتار مشكلات نمى‏كنم.
من مشاهده مى‏كنم كه خداوند متعال گاهى مصاحب افراد مورد نظر خود را هم كافر خوانده است مگر نديده‏اى در قرآن مى‏فرمايد: قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا، يعنى هنگامى كه او با رفيق خود سخن مى‏گفت و به وى اظهار داشت تو به خدايت كه تو را از خاك آفريد و بصورت نطفه در آورد و بعد چهره مردى به تو داد كافر شدى.(پس به صرف مصاحب بودن یک شخص در قرآن نمیتوان برای آن شخص فضیلتی بر شمرد)
گفتم: اين مرد مورد نظر كافر بود ولى ابو بكر ايمان داشت،
مامون گفت هنگامى كه جايز باشد مصاحب شخصى كه مورد رضايت خداوند است كافر باشد ،جايز است كه مصاحب پيغمبرى مؤمن هم باشد، ولى اين مؤمن لازم نيست كه از همه مؤمنين افضل باشد، و نه در مرتبه دوم حتى در مرتبه سوم هم قرار نمى‏گيرد.

مامون گفت اى اسحاق تو سخنها را قبول نمى‏كنى اكنون با تو از روى تحقيق بايد سخن بگويم.
اينك به من بگو ابو بكر چرا در غار محزون بود، آیا حزن او برای خدا بود یا برای نفسش بود؟
اسحاق گفت: ابو بكر برای خدا و جان رسول خدا محزون بود و دوست داشت گزندى به آن جناب وارد نشود،
مامون گفت: خداوند از حزن او راضى بود و يا اينكه رضايت نداشت،
گفتم: بلكه خداوند راضى بود.
مامون گفت: بايد رسولى مى‏فرستاد و او را از اين عمل نهى مى‏كرد؟
گفتم: به خداوند از اين سخن پناه مى‏برم،
گفت: مگر شما گمان ندارى كه خداوند از حزن ابو بكر راضى مى‏باشد،
پس اگر خداوند راضی میباشد و حزن او برای خداست و مورد رضای خداست پس چرا رسول خدا او را از این حزن نهی میکند؟ مگر در قرآن مشاهده نمى‏كنى كه رسول خدا به ابو بكر فرمودند: لا تَحْزَنْ، او را از حزن نهى فرمودند،پس مشاهده میکنی که مطلب آنچنان که شما میگویید و اعتقاد دارید نیست.
مگرآنکه معتقد باشی رسول خدا از چیزی نهی میکند که خدا آن را میپسندد
گفتم : به خدا پناه میبرم از این سخن.
مامون گفت: اى اسحاق مذهب من اين است كه با تو مدارا كنم، شايد خداوند تو را از عقيده‏ات برگرداند، اينك به من بگو تفسير آيه شريفه فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ چيست؟ خداوند در اين جا رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله را اراده كرده و يا ابو بكر را گفتم:
رسول خدا را
گفتم: درست است، به من بگو در آيه شريفه حنين كه مى‏فرمايد:
وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ آيا مى‏دانى مقصود از مؤمنان در اين آيه چه افرادى مى‏باشند
گفتم خير در اين مورد چيزى‏ نمى‏دانم،
مامون گفت: در روز حنين همه فرار كردند و با رسول خدا فقط هفت نفر از بنى هاشم باقى ماندند.
على در مقابل رسول خدا شمشير مى‏زد، عباس هم لگام استر او را گرفته بود، ديگران هم پيرامون رسول خدا را گرفته بودند كه كسى به او آسيب نرساند، تا آنگاه كه خداوند او را پيروز گردانيد، پس مقصود از مؤمنان در اين آيه على و كسانى كه با او بودند از بنى هاشم، گفته شده كه سلمان و عمار هم در ميان آن گروه بوده‏اند و از رسول خدا حمايت مى‏كردند.
اكنون اى اسحاق بگوئيد آيا كسى كه با رسول خدا بود و سكينه بر رسول و او فرود آمد افضل است يا كسى كه با رسول بود و سكينه به او نازل نشد و او را اصلا به حساب نياورد،
اسحاق گفت: البته آن كس كه با رسول خدا حضور داشت و سكينه بر او فرود آمد،
انشالله ادامه دارد....
در این مقاله ی کوتاه، به یکی از وقایع روشنگر تاریخ صدر اسلام اشاره شده که در حقیقت علت این حکم برخی از فرقه های اهل تسنن است که چرا سخن گفتن در نماز را قبل از سلام و بعد از تشهد پایانی جایز میدانند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چون مرض حضرت فاطمه عليها السّلام شديد شد، على عليه السّلام را طلبيد و گفت: وصيّت مى‏كنم تو را كه بعد از من امامه دختر خواهر من زينب را بخواهى، و نعش مرا چنانچه ملائكه براى من وصف كردند بسازى، و نگذارى كه احدى از دشمنان خدا در جنازه من حاضر شوند.
پس همان روز فاطمه از دنيا رحلت كرد، از صداى گريه زنان و مردان، مدينه به لرزه درآمد و مردم را دهشتى روى داد مانند روز وفات حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، پس ابو بكر و عمر برای تسلیت گویی به نزد حضرت امير المؤمنين عليه السّلام آمدند و گفتند: تا ما حاضر نشويم نماز بر دختر رسول خدا مكن.
چون شب فرارسید، حضرت على عليه السّلام، عبّاس و فضل پسر او و مقداد و سلمان و ابو ذر و عمّار را طلبيد بر جنازه حضرت فاطمه عليها السّلام نماز كرد و او را دفن كرد. چون صبح شد، مقداد به ابو بكر و عمر گفت: ما ديشب فاطمه را دفن كرديم، عمر به ابو بكر گفت: نگفتم چنين خواهند كرد؟ عبّاس گفت: فاطمه خود چنين وصيّت كرده بود كه شما بر او نماز نكنيد، عمر گفت: شما كينه قديم خود را هرگز ترك نمى‏كنيد، و اللّه كه مى‏روم او را از قبر به در مى‏آورم و بر او نماز مى‏كنم، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند اى فرزند صهّاك اگر اين اراده بكنى، شمشير خود را از غلاف بكشم و در غلاف نكنم تا تو را و جماعت بسيارى را به قتل رسانم.
چون عمر اين را شنيد ساكت شد، چون میدانست كه اگر امير المؤمنين قسم بخورد، البتّه به آن وفا مى‏كند. پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اى عمر حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به سبب ظهور كفر و نفاق تو مرا طلبيد مى‏خواست بفرستد تو را به قتل رسانم، حق تعالى اين آيه را فرستاد «فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ إِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا» " سوره مريم/ آيه 84".، به اين سبب دست از كشتن تو برداشت عذاب تو را به آخرت گذاشت.
پس بعد از ايشان توطئه كردند كه على‏ عليه السّلام را به قتل رسانند و گفتند: امر ما مستقيم نمى‏شود تا او را نكشيم، ابو بكر گفت كه: اين جرأت را كه مى‏كند؟
عمر گفت: خالد بن وليد،
پس فرستادند آن ملعون را طلبيدند و گفتند: مى‏خواهيم تو را بر امر عظيمى بداريم،
گفت: مرا بر هر چه مى‏خواهيد بداريد ،
گفتند: از براى کشتن علی تو را طلبیدیم،
خالد گفت: در چه وقت او را به قتل آورم؟
ابو بكر گفت: در وقت نماز در پهلوى او بايست، چون سلام‏ نماز بگويد گردن او را بزن.
چون اسماء بنت عميس كه پيشتر زن جعفر طيّار بود، در آن وقت در خانه ابو بكر بود، بر تدبير ايشان مطّلع شد، كنيزك خود را گفت: برو به خانه على و فاطمه در ميان خانه ايشان بگرد و اين آيه را بخوان‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ‏ " سوره قصص/ آيه 20." یعنی (اين جمعيّت براى كشتن تو به مشورت نشسته‏اند فوراً از شهر خارج شو، كه من از خيرخواهان توام!)
چون كنيزك آمد و اين آيه را خواند، على عليه السّلام فرمود: بگو به خاتون خود كه: خدا تو را رحمت كند، ايشان قدرت آن ندارند، اگر ايشان مرا بكشند كه قتال خواهد كرد با ناكثان و قاسطان و مارقان؟
پس حضرت وضو ساخت و مهيّاى نماز شد، به مسجد در آمد و مشغول نماز شد، خالد بن وليد آمد در پهلوى آن حضرت ايستاد، پس ابوبكر در اثناى نماز پشيمان شد و در فكر فرو رفت و بدون اين كه سلام‏ نماز را بگويد متفكر و حيران به قدرى در جاى خود ساكت نشست كه نزديك بود آفتاب طلوع كند ، مى‏ترسيد كه اگر سلام بگويد خالد به گفته او عمل كند فتنه‏اى برپا شود،
پس پيش از سلام نماز گفت که: يا خالد لا تفعلنّ ما أمرتك السّلام‏ عليكم و رحمة اللَّه و بركاته يعنى اى خالد انجام نده آن کاری که به تو امر کرده بودم را، و بعد از آن سلام نماز گفت.
پس امير المؤمنين به خالد گفت: تو را به چه چيز امر كرده بود؟
گفت: به كشتن تو،
حضرت فرمود: مى‏كردى؟
آن ملعون گفت: بلى و اللّه كه اگر مرا نهى نمى‏كرد مى‏كردم،
پس حضرت او را بلند كرد و بر زمين زد و بر سينه‏اش نشست، شمشير خودش را گرفت كه گردنش را بزند، پس عمر فرياد زد به حقّ پروردگار كعبه كه مى‏كشدش او را خلاص كنيد، جميع اهل مسجد جمع شدند نتوانستند او را از دست حضرت خلاص کنند.
پس ابو بكر به عمر گفت كه: اين از رأى‏هاى شوم تو است من مى‏دانستم كه چنين خواهد شد، پس ابو بكر، عمر را گفت: برو و عبّاس عمّ او را خبر كن شايد شفاعت عمّ خود را قبول كند. چون عبّاس به مسجد در آمد گفت: او را به حقّ صاحب قبر قسم دهيد تا دست بردارد. چون چنين كردند دست برداشت و به گريبان عمر چسبيد و او را حركت شدیدی داد و فرمود: اگر وصيّت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نمى‏بود مى‏دانستى كه من ضعيف‏ترم يا تو، و دست برداشت و به خانه مراجعت فرمود. «2»

ابو حنيفه با استناد به همين قضيه، سخن گفتن در نماز، پيش از سلام را جايز دانسته. «3»
سفيان ثورى نيز با استناد به همين قضيه، فتوا داده كه هر كه بعد از تشهد و قبل از سلام حدثى از او سر زند، نمازش صحيح است. «4»

به عنوان نمونه فضل مى‏گويد: بعضى به سفيان ثوری و ابن حى و وكيع گفتند: چه مى‏گوييد درباره اين اراده و تصميمى كه ابو بكر گرفته؟ همگى پاسخ دادند گناهى بوده كه انجام نگرفته است ...
و آنگاه فضل مى‏گويد: اين روايتى است كه خود شما درباره ابو بكر نقل كرده‏ايد و ليكن گروهى از شما آن را كتمان نموده و دور از حقيقت دانسته آن را اظهار نمى‏دارند، حال آن كه شما در كتابهاى فقهى خود در «كتاب الصلاة» در اين مسأله، كه هرگاه نمازگزار پس از خواندن تشهد و پيش از سلام مبطلى از او سر زند، گفته‏ايد نماز او صحيح است به دليل همين عمل ابو بكر. و ابو يوسف قاضى در بغداد اين حديث را در ميان گروهى از شاگردان خود نقل كرده، يكى از آنان به او گفت: ابو بكر، خالد را به چه چيز فرمان داده بود؟ ابو يوسف او را از سخن گفتن بازداشته به او گفت: خاموش تو را چه به اين كار؟!



(2) ر. ك: مجمع الرجال قهپائى، ج 2، ص 264؛ الشافى ابن حمزه، ج 4، صص 173، 202؛ بيان كرده كه جاحظ آن را در الزيدية الكبرى از گروهى از جمله زهرى آورده است. الايضاح، ص 155، 158؛ جلاء العيون، ج 1، ص 201؛ كتاب سليم، ج 2، اثبات الهداة، ج 2، ص 360؛ مرآة العقول، ج 5، صص 339- 340؛ الرسائل الاعتقاديه، ص 455؛ شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 222؛ المسترشد، ص 451؛ بحار الانوار، ج 29، صص 126، 133؛ الاحتجاج، ص 234؛ علل الشرايع، ج 1، ص 182؛ رجال كشى، ص 695؛ شرح حال سفيان ثورى.
(3) ر. ك: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 222.
(4) المسترشد فى امامة على عليه السّلام، الايضاح، ص 190.
به تازگی فیلم ملک سلیمان رو دیدم ، درباره انگشتر حضرت سلیمان داشتم جستجو می کردم به این روایت رسیدم ، البته منبع روایت نمی دونم

داستان حضرت علی علیه السلام و انگشتر عظیم القدر حضرت سلیمان علیه السلام

از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده است که حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در نماز جماعت بود و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز حضور داشت که در آن حال گدایی وارد شد و میان صفوف جماعت برای گدایی دور می زد. هیچ کس به او چیزی نداد اما وقتی که به امیرالمومنین (علیه السلام) رسید رسید، حضرت در حال رکوع به انگشتری که در دست داشت اشاره نمود و آن گدا انگشتر را از دست حضرت خارج کرد و آیه ای از قرآن در شأن آن حضرت در این باره نازل شد. (درباره ی این انگشتر دو نقل آمده که در زیر خواهد آمد)

اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدند که واقعیت آن خاتم(انگشتر) چه بود؟ حضرت فرمود: نگین آن انگشتر پنج مثقال یاقوت احمر بود و آن را حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) وقتی که "طوق بن حرّان" را به قتل رسانید از انگشت او بیرون آورد و او پادشاهانی بود از پادشاهان کفار. از حضرت سوال شد قیمت انگشتر چقدر بود؟ حضرت فرمود: قیمت آن به اندازه ی خرج شامات و توابع و اطراف آن بود! باز پرسیدند خرج شامات و توابع آن چقدر است؟ حضرت فرمود هزار بار شتر از طلا و نقره و چهارصد بار شتر از طلا و ششصد بار از نقره.

اما امام محمد غزالی در کتاب سرالعالمین درباره ی خواص نبوت ذکر کرده است که امیر المومنین (علیه السلام) در رکوع نماز خود خاتم حضرت سلیمان (علیه السلام) را به گدایی صدقه داد در حالیکه آن خاتم شریف اّ و اساس جمیع ملک و سلطنت و تسخیر جن و انس و وحوش و پرندگان و ابر و باد و... بود که حد و حساب نداشت و آیه ی امامت و ولایت مطلقه یعنی ( اِنّما وَلیّکم اللّه وَ رَسُولِهِ ) در شأن آن حضرت نازل شد.

در زمانهای نزدیک به زمان بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله) دو شخص از اهل مغاربه بودند که از علوم آسمانی و کتابهای پیامبران گذشته و علوم غریبه با اطلاع بودند و علاوه بر اینها از اهل ریاضت و متّصف و علّو و همت و از طالبان مراتب عالی بودند که نام یکی "بلوقیا" و نام دیگری "عفّان" بود و سفرهای دور و درازی را انجام دادند تا اینکه سرانجام به مکانی رسیدند که در آن باغ و بوستان وجود داشت همچون باغهای بهشت و جسد مطهر حضرت سلیمان بن داوود (علیه السلام) در آن باغ و در بالای یک تخت دفن بود که طلسم شده بود. عفّان افسونها و جادوهای بسیار همراه ادعیه خواند تا آنکه آن طلسم شکسته شد و داخل باغ شدند و بلوقیا سبقت گرفت تا اینکه تا اینکه خاتم حضرت سلیمان (علیه السلام) را از انگشت او خارج کند اما بناگاه از زیر تخت حضرت سلیمان (علیه السلام) ارژدهای بزرگی که موکل و نگهبان حفظ اسرار سلیمانی که در واقع یک جن بود سر بیرون آورد و با یک نفخه و دم که بر بلوقیا زد او را سوزاند.

عفّان شیشه ی جادو شده ای را از جیب خود بیرون آورد و آن را روی بلوقیا ریخت که در نتیجه به اذن خداوند به هوش آمد و مرتبه ی دوم و سوم نیز مانند مرتبه ی اول شد و حرص و طمع بر آنان غالب گشت و در مرتبه ی چهارم باز هم خواست دست دراز کرد تا خاتم را بیرون آورد. باز اژدها نفخه و دم زد و او را سوزاند و هلاک کرد و میزان علم عفّان تا اینحد بود. عفّان چون این حال را دید پا به فرار نهاد و به خود می گفت: آیا این اژدها شیطان بود یا فرشته یا شخصی مومن از طایفه ی جن که به امر خداوند موکل جسد حضرت سلیمان (علیه السلام) و خاتم شریفش و تخت و باغ بوده است؟ آن اژدها فریاد کشید و گفت: ای عفّان! برگرد و حالا دیگر از جانب خداوند اجازه داری که خاتم را برداری اما مال خود نکن و آنرا به حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) برسان که ظهور آن حضرت نزدیک است و باید این خاتم در دست مبارک او باشد.

عفّان انگشتر را گرفت و همانطور که مامور شده بود، امور خود را انجام داد و تلاش و کوشش بسیاری نمود تا صحرا ها و سرزمین های وسیعی را پشت سر نهاد و پس از مدتی طولانی خود را به مدینه ی طیبه رسانید و به خدمت محمد مصطفی (صلی الله و علیه و آله) مشرف شد و اسلام آورد. عفّان ماجرای خود را به طور کامل به عرض حضرت رساند و انگشتر را تسلیم نمود و سرانجام آن حضرت نیز انگشتر را به حضرت علی (علیه السلام) عطا فرمود و امر فرمود تا در انگشت نماید و هنگامی که آن حضرت چنین کرد در یک لحظه جمیع پرندگان و طوایف جنیان حاضر شدند و همه ی اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مشاهده نمودند و شهادت دادند. سپس سلطان سلاطین و شهنشاه جمیع ملوک و سلاطین جن بنام "مریاط" بزرگ حاضر شد و عرض کرد ای امیرالمومنین! ما همه ی طوایف جن اعم از مسلمان و کافر و مسخر مطیع و تسلیم تو شدیم همانطوری که برای حضرت سلیمان بن داوود (علیه السلام ) بودیم. سرانجام حضرت او را مرخص نمود و فرمود: به شما احتیاجی ندارم. پس از گذشت مدتی در ملا اعلی در میان اهل ملکوت و فرشتگان مباحثه و گفتگویی شروع گردید.

بحث در مورد این موضوع بود که امیرالمومنین (علیه السلام) این خاتم را که اساس ملک حضرت سلیمان (علیه السلام) و مدار تسخیرش روی آن بود را در راه خدا به گدایی بخشد؟! جمعی از فرشتگان گفتند: آری امیرالمومنین (علیه السلام) چنین کرده است. جمعی دیگر گفتند چگونه می تواند عقل قبول کند که اساس ملک سلیمان (علیه السلام) و مدار تسخیرش را آن حضرت تنها در مقابل یک سوال به گدایی ببخشد؟! در نتیجه همه ی فرشتگان از خداوند درخواست نمودند که راز این موضوع را برایشان آشکار و معلوم سازد. خداوند نیز به درخواستشان پاسخ مثبت داد و ملکوت زمین را برایشان آشکار نمود یعنی هر چه را که در زمین واقع میشود، همان را فرشتگان از ملأ اعلی ببینند. سپس جبرئیل امین به صورت گدایی میان صفهای نماز جماعت پیامبر (صلی الله علیه و آله) دور میزد و می گشت اما هیچ کس به او چیزی نداد حتی نصف یک خرما را تا اینکه نزد امیر المومنین (علیه السلام) رسید و آن حضرت در حال رکوع به انگشت خود اشاره کرد و جبرئیل (علیه السلام) آن را از انگشت حضرت بیرون آورد و در اینحا خاتم پرید و به سوی جسد سلیمان (علیه السلام) رفت و فرشتگان آن را مشاهده کردند و همگی متعجب شدند و داد و فریاد عظیمی میان آنان به راه افتاد و صدا به تسبیح و تکبیر و تهلیل و تمجید خداوند بلند کردند که چنین بنده ی خاصی دارد و جانشین خدا و رسولش روی زمین است و با صدای بلندی گفتند: طوبی طوبی لَکَ ای امیرالمومنین (علیه السلام) و وصی رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) که خداوند به تو مباهات فرمود که بنده ای مثل تو دارد.

سپس جبرئیل امین گفت: گوارا باد بر شما بدرستی که خداوند رجس و ناپاکی را از شما دور کرده و شما را پاک گردانیده است. سپس جبرئیل امین به آسمان صعود کرد و قبل از اتمام نماز جماعت یا پس از اتمام آن دوباره نازل شد و آیه ی وافی هدایت و شافی دلالت را از سوی خداوند به رسول اکرم (صلی اللّه علیه و آله) رسانید. حضرت به مردم امر کرد تا بنشینند و پراکنده نشوند و به حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) امر کرد که نزد خود بنشیند و به او امر فرمود: یا اباالحسن خاتم حضرت سلیمان علیه السلام کجاست؟ البته پیامبر (صلی اللّه علیه و آله) خود تمام موضوع را می دانست و هدفش این بود که از این طریق شأن و جلالت و تقرب حضرت علی (علیه السلام) را نزد خداوند به مردم نشان دهد. حضرت علی (علیه السلام) عرض کرد: ای رسول خدا(صلی اللّه علیه و آله) آن را به گدایی بخشیدم. پیامبر فرمود: آیا اساس ملک و عظمت و دولت و شوکت سلیمان (علیه السلام) را در مقابل تنها درخواست گدایی به او بخشیدی؟!

حضرت با شنیدن این کلام رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) به گریه افتاد و عرض کرد: ای رسول خدا(صلی اللّه علیه و آله) اهل بیت پاک تو در دنیا و آنچه در آن است را چه کند که در حلال آن حساب است و در حرام آن عذاب خواهد بود. رسول اکرم (صلی اللّه علیه و آله) آن حضرت را در آغوش گرفت و فرمود: خوشا به حالت ای ابا الحسن خداوند به خاطر تو به ملائکه مباهات نمود و سپس نزول آیه را به اطلاع وصی خود رساند.

شایان ذکر است که خاتم عظیم القدر حضرت سلیمان (علیه السلام) نزد حضرت صاحب الزمان (عج اللّه تعالی فرج الشریف) می باشد که اساس تسخیر جن و انس توسط آن حضرت خواهد بود.
بخشیدن شمشیر

در یکی از جنگ ها در میدان نبرد , دشمن از حضرت شمشمیر خواست , حضرت شمشیر را نزد او انداخت . دشمن عرض کرد : ((در شگفتم پسر ابی طالب در میدان جنگ شمشیرت را به حریفت میبخشی ))؟
فرمود :از شیوه ی کرم دور است که تو دست تقاضا دراز کنی و من رد کنم
در تاریخ دارد ان شخص مشرک از اسب پیاده شد و پای حضرت را بوسه زد و ظاهرا مسلمان شد


منبع : کتاب زندگینامه ی 14 معصوم
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
آدرس های مرجع