14- خويشاوند و بيگانه واقعى
«أَلْقَريبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّةُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ، وَ الْبَعيدُ مَنْ باعَدَتْهُ المَوَدَّةُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ.»
خـويشاونـد كسـى است كـه دوستـى و محبّت، او را نـزديك كرده باشد و اگـر چـه نـژادش دور بـاشد.
و بيـگانـه كسـى است كـه از دوستـى و محبّت به دور است و گرچه نژادش نزديك باشد.
حسن بن علی (علیه السلام)
ابري شدم به نيت باران شدن فقط *** مور آمدم براي سليمان شدن فقط
بايد ز گوشه چشم تو کاري بزرگ خواست *** چيزي شبيه حضرت سلمان شدن فقط
بايد به شيعه بودن خود افتخار کرد *** راضي نمي شوم به مسلمان شدن فقط
دنياي ديگريست اسيري و بردگي *** آن هم به دام زلف کريمان شدن فقط
لا يمکن الافرار ز تير نگاه تو *** چاره رسيدن است و قربان شدن فقط
در خانه ي کريم کفايت نمي کند *** يک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط
اين لطف فاطمه است و عشق است تا ابد *** سرمست از نواي حسن جان شدن فقط
فکري براي پر زدن بال من کنيد *** من را اسير زلف امام حسن کنيد
**********
آقا شنيده ام جگرت شعله ور شده *** بي کس شدي و ناله ي تو بي اثر شده
پيش حسين سرفه نکن آه کم بکش *** خون لخته هاي روي لبت بيشتر شده
يک چشم خواهرت به تو يک چشم بین تشت *** تشت مقابلت پر خون جگر شده
از ناله هات زينب تو هل کرده است *** گويا که باز واقعه ي پشت در شده
اي واي از مصيبت تابوت و دفن تو *** واي از هجوم تير و تن و چشم تر شده
مي گفت با حسين اباالفضل وقت دفن *** اين تيرها براي تنش دردسر شده
موي سپيد و کوچه و تابوت و زهر و تير *** دوران غربت حسن اينگونه سر شده
يک کوچه بود موي حسن را سپيد کرد *** يک اتفاق بود که او را شهيد کرد
کربلایی مسعود اصلانی
عزت امام حسن (علیه السلام) به امام حسن علیه السّلام گفتند: فیک عظمه، شما عظمت خاصی دارید. امام فرمود: لا بل عزّهٌ، قال الله تعالی فللّه العزّه و لرسوله و للمؤمنین، این عظمت نیست بلکه عزت است، خداوند فرموده است: عزت برای خدا، پیامبرش و مؤمنان است.[۱۴] امام در مدت هشت نه سالی که پس از صلح در مدینه بودند، مرتب با شیعیان کوفه که برای حج به حجاز میآمدند دیدار داشتند. طبیعی هست که آنها حضرت را به عنوان امام خود پذیرفته و در کار دینداری خود از آن حضرت بهره میبردند. مردی از شامیان گوید: روزی در مدینه شخصی را دیدم با چهرهای آرام و بسیار نیکو و لباسی در برکرده که به طرز زیبایی آراسته و سوار بر اسب. درباره او پرسیدم. گفتند: حسن ابن علی ابن ابیطالب است. خشمی سوزان سرتاپای وجودم را فراگرفت و بر علی بن ابیطالب علیه السّلام حسد بردم که چگونه او چنین پسری دارد. پیش او رفته و پرسیدم: آیا تو فرزند علی هستی؟ وقتی تأیید کرد. سیل دشنام و ناسزا بود که از دهان من به سوی او سرازیر شد. پس از آنکه به ناسزاگویی پایان دادم از من پرسید: آیا غریب هستی؟ گفتم: آری. فرمود: با من بیا اگر مسکن نداری به تو مسکن میدهم و اگر پول نداری به تو کمک میکنم و اگر نیازمندی، بینیازت سازم. من از او جدا شدم در حالی که در روی زمین محبوبتر از او در نزد من کسی نبود.[۱۵]
[۱۴] . ربیع الابرار، ج۳، ص۱۷۷.
[۱۵] . الکامل فی الادب، ج۱،ص۲۳۵.
بنام خداوند بخشنده مهربان
باسلام و سپاس فراوان از تمامی عزیزان و همسنگران که به بنده لطف داشته و ذره پروری می کنند.
هر چه هست از سایه سار لطف خداوند متعال و نظر بیکران اهل بیت (سلام الله علیها) است که شامل حال بنده است و بهترین جمله بندی این لطف و کرامت را چه زیبا سروده است جناب سعدی:
ما گدایان خیل سلطانیم *** شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود *** هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند *** ره به جای دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر *** سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار *** زر فشانند و ما سر افشانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست *** در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار *** همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت *** ترک یار عزیز نتوانیم
15- اعتماد به مقدَّرات الهى
«مَنِ اتَّكَلَ عَلى حُسْنِ الاِْخْتِيارِ مِنَ اللّهِ لَهُ لَمْ يَتَمَنَّ أَنـَّهُ فى غَيْرِ الْحالِ الَّتى إِخْتارَهَا اللّهُ لَهُ.»
هر كه به نيك گزينى خداوند دلگرم باشد، آرزو نمیكند در وضعى جز آنچه خدا برايش برگزيده، باشد.
حسن بن علی (علیه السلام)
«قیلَ لَهُ(علیه السلام): مَا الْكَرَمُ؟قالَ: أَلاِْبْتِداءُ بِالْعَطِیةِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ وَ إِطْعامُ الطَّعامِ فِى الَْمحَلِّ. قیلَ فَمَا الدَّنیئَةُ؟ قالَ: أَلنَّظَرُ فِى الْیسیرِ وَ مَنْعُ الْحَقیرِ.»
از امام مجتبى سؤال شد: كرم چیست؟فرمود: آغاز به بخشش نمودن پیش از درخواست نمودن و اطعام نمودن در وقت ضرورت و قحطى. سؤال شد: دنائت و پستى چیست؟ فرمود: كوچك بینى و دریغ از اندك.
پنجاه و یک
ادعا میکرد امام از او هزار درهم گرفته و پس نمی دهد.
دست بردار هم نبود. از خدا نمی ترسید، داد و هوار می کرد و پولش را می خواست.
بردندش پیش قاضی . قاضی قسمش داد. امام هم .
قسم خورد. پول ها را گرفت و بلند شد.هنوز چند قدمی برنداشته بود که بر زمین افتاد. مرده بود.
المناقب، ابن شهرآشوب، ج4، ص10