بسم الله
.
.
مردى به امام حسن عليه السلام گفت : من از شيعيان شما هستم .
.
امام عليه السلام فرمود: اى بنده خدا اگر مطيع امر و نهى ما هستى راست مى گوئى و اگر اين گونه نيستى با ادعاى مقام بلند تشيع كه از آن بهره مند نيستى برگناهان خود نيفزا و نگو من از شيعيان شما هستم . بلكه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نيكى و بسوى نيكى هستى .
.
------------------------------------------
ان شاء الله ما هم از دوست داران شما شویم...
کاش ما هم دشمن دشمنانتان شویم...
خرائج مي نگارد: روايت شده كه حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام در رحبه بود. مردى برخاست و به آن حضرت گفت: من از رعيتها و اهل شهرهاى تو ميباشم.
حضرت امير فرمود: تو از رعيتها و اهل شهرهاى ما نيستى. بلكه پادشاه روم فرستاده مسائلى را از معاويه پرسش نمايند، چون معاويه از جواب آنها عاجز شده است لذا تو را براى خاطر آن مسائل نزد من فرستاده. آن مرد گفت: راست گفتى يا امير المؤمنين، معاويه مرا مخفيانه نزد تو فرستاد، ولى تو از اين موضوع آگاه شدى، در صورتى كه غير از خداى عليم كسى از اين راز آگاه نبود. حضرت امير فرمود: از هر يك از اين دو فرزندم كه ميخواهى جويا شو. گفت از حسن پرسش ميكنم، آنگاه امام حسن متوجه وى شد و فرمود:
تو آمدهاى جويا شوى:
1- بين حق و باطل چقدر است. 2- بين آسمان و زمين چقدر است.
3- بين مشرق و مغرب چقدر است. 4- قوس و قزح چيست.
5- آن ده موضوعى كه هر كدام از ديگرى شديدتر است چيست؟ گفت: آرى.
امام حسن عليه السّلام فرمود:
1- بين حق و باطل بقدر چهار انگشت است. زيرا آنچه را كه به چشم خود بنگرى حق و گاهى آنچه را كه بگوش خود بشنوى باطل است (و فاصله بين چشم و گوش انسان چهار انگشت ميباشد).
2- فاصله بين آسمان و زمين نفرين شخص مظلوم است و آنچه كه چشم بنگرد.
3- فاصله بين مشرق و مغرب يك روز راه است براى آفتاب.
4- قزح نام شيطان است و منظور از قوس همين قوس خدائى است كه علامت فراوانى نعمت و امان از براى اهل زمين ميباشد كه غرق شوند.
5- اما آن ده چيزى كه بعضى از آنها از ديگرى شديدتر است: شديدترين چيزى كه خدا آفريده سنگ است، شديدتر و سفتتر از سنگ آهن ميباشد كه سنگ بوسيله آن قطع مىشود- شديدتر از آهن آتش است كه آهن را آب مينمايد. سختتر از آتش آب است (كه آتش را خاموش ميكند) شديدتر از آب ابر ميباشد (كه آب را جذب و توليد مينمايد) سختتر از ابر باد است كه ابر را حمل و نقل يا پراكنده ميكند. شديدتر و قوىتر از باد آن ملكى است كه باد را رد مينمايد قوىتر از آن ملك ملك الموت است كه وى را ميميراند. قويتر از ملك- الموت خود موت ميباشد كه وى را مىميراند. شديد و قويتر از موت همان خدائى است كه موت را دفع مينمايد.
8- مشورت مايه رشد و هدايت
«ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إِلاّ هُدُوا إِلى رُشْدِهِمْ.»
هيچ قومى با همديگر مشورت نكنند، مگر آن كه به رشد و كمالشان هدايت شوند.
حسن بن علی (علیه السلام)
چهل و یک
داشتند غذا می خوردند که ملخی پریدوسط سفره .
ابن عباس پرسید : "پسر رسول خدا ! بر بال ملخ چه چیزی نوشته ؟"
فرمود :" نوشته « انا الله لا اله الا انا » گاهی ملخی می فرستم برای عده ای گرسنه که آن را بخورند . گاهی هم برای گروهی که غذاشان را بخورد ."
بلند شد سر امام را بوسید، گفت :" الحق !گنجینه ی علم پیش توست . "
الخرایج ، ج1 ، ص 241
چهل و دو
استاد مفسران قرآن بود.
پیر و ریش سفید اما، هنوز رکاب می گرفت برای دو جوان. کسی گفت :" ابن عباس ! سن تو زیاد است و احترامت واجب . درست نیست برای دو جوان رکاب می گیری ."
جواب داد : " نادان ! پسر های پیامبرند . نمی شناسی ؟ افتخاری بیش تر از این که رکاب دارشان باشم ؟! "
المناقب، ابن شهر آشوب ،ج3 ،ص 400
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : إنّ الحَسنَ بنَعليٍّ عليهما السلام لَمّا طُعِنَ واختَلَفَ الناسُ عَليهِ سَلَّمَ الأمرَ لِمعاويةَ ، فَسَلَّمَت علَيهِ الشِّيعَةُ «علَيكَ السَّلامُ يا مُذِلَّ المؤمنينَ !» فقالَ عليه السلام : ما أنا بِمُذِلِّ المُؤمنينَ ، ولكِنّي مُعِزُّ المؤمنينَ ، إنّي لَمّا رَأيتُكُم ليسَ بِكُم علَيهِم قُوَّةٌ سَلَّمتُ الأمرَ لأِبقى أنا وأنتُم بينَ أظهُرِهِم ، كما عابَ العالِمُ السَّفِينَةَ لِتَبقى لأصحابِها ، وكذلكَ نَفسِي وأنتُم لِنَبقى بَينَهُم . امام صادق عليه السلام :
حسنبنعلى عليه السلام پس از آنكه به جانش سوء قصد شد و پيروانش از درِ ناسازگارى با وى در آمدند ، كار را به معاويه واگذاشت .
آن گاه شيعيانش به آن حضرت چنين سلام كردند :
«سلام بر تو اى خواركننده مؤمنان» .
حضرت فرمود : من خواركننده مؤمنان نيستم ، بلكه عزّت بخش مؤمنانم .
وقتى ديدم شما در برابر دشمن قدرتى نداريد ، كار را به او واگذاشتم تا من و شما در ميان آنان باشيم ؛
همچنان كه آن فرزانه (خضر) كشتى را سوراخ كرد تا براى صاحبانش باقى بماند ،
و اين چنين (است حكايت) من و شما ، تا در ميان آنها باقى بمانيم .
منبع ، منتخب میزان الحکمه
جریان مربوط به بعد از صلح امام حسن مجتبی علیه السلام و معاویه لعنت الله علیه است:
عبد الرحمن بن كثير از امام صادق و او از پدرش از امام سجاد عليهم السّلام روايت مىكند كه حسن بن على عليهما السّلام با معاويه ملاقات كردند هنگامى كه به هم رسيدند معاويه بالاى منبر قرار گرفت و امام حسن عليه السّلام را يك پله پائينتر از خود نشانيد.
معاويه آغاز سخن كرد و گفت: اينك حسن بن على مرا براى خلافت شايسته ديده و خود را براى آن شايسته نمىداند، و اكنون آمده تا با من بيعت كند، بعد از اين گفت: اى حسن از جاى خود برخيز و امام حسن عليه السّلام از جاى خود حركت كرد و فرمود:
(امام حسن علیه السلام سخن را با ستایش خدا آغاز کردند وسخنانی درباب افزلیت رسول اکرم و امیرالمومنین و خداشان برطبق آیات قرآن و روایات نبوی و مستندات تاریخی آوردند که واقعاً خواندنی هست به خصوص برای هر شیعه ، امّا غرض حقیر از آوردن این مطلب، این فراز جانگداز سخنان امام است)
اى مردم اگر من يك سال سر پا توقف كنم و براى شما از آنچه خداوند به ما عنايت كرده است سخن بگويم و از فضائل خاندان خود كه در قرآن و سنت رسول صلى اللَّه عليه و آله وارد شده حرف بزنم توانائى ندارم همه آنها را براى شما بازگو نمايم و به اطلاع شما برسانم.
اكنون معاويه گمان مىكند من او را شايسته خلافت مىدانم و خود را براى آن شايسته نمىدانم، معاويه در اين ادعا دروغ مىگويد، من از همگان به اين مقام زيبندهتر هستم و خلافت حق ما مىباشد و در كتاب خدا و زبان رسول اين موضوع روشن شده است.
اما ما اهل بيت همواره مظلوم بودهايم و از هنگامى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفتهاند به ما ستم شده است خداوند بين ما و كسانى كه به ما ستم كردند داورى خواهد كرد، آنها مردم را بر ما شورانيدند و آنها را بر ما تسلط كردند.
....
اى معاويه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: هر امتى كه حكومت خود را به كسانى بدهد كه در جامعه داناتر از آن حاکمان باشند آن امت هرگز روى سعادت نخواهند ديد تا آن گاه كه برگردند و حق را به صاحبش بدهند، بنى اسرائيل هارون را ترك كردند و دنبال گوساله رفتند در حالى كه مىدانستند او خليفه موسى مىباشد.
مردم پدرم را رها كردند و از ديگران متابعت نمودند، در حالى كه از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شنيده بودند كه مىفرمود: اى على تو در نزد من مانند هارون در برابر موسى مىباشى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود، آنها ديدند رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در غدير چه عملى انجام داد.
پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله در غدير خم او را روى دست بلند كردند و به عنوان ولايت بر مؤمنان او را به جانشينى خود برگزيد و بعد هم دستور دادند شاهدان جريان را به غائبان برسانند،
رسول خدا از دست قوم خود بطرف غار رهسپار شد و آنها را دعوت كرد تا اسلام آورند، اما هنگامى كه مشاهده كردند آنها قبول نمىكنند بطرف مدينه رهسپار شدند،
پدر من دست خود را بطرف آنها (غاصبان خلافت) دراز نكرد و با مردم احتجاج نمود و از حق خود دفاع كرد ولى كسى به او كمك نكرد و اگر ياورى پيدا مىكرد هرگز بطرف آنها نمىرفت، همان گونه كه خداوند پيامبر را آزاد گذاشت و او بطرف غار رفت او هم چون ياورى نداشت خود را آزاد كرد و از آن محيط بيرون شد.
اكنون مردم مرا تنها گذاشتهاند من هم ناگزير هستم خلافت را به شما واگذار كنم، و اگر ياورانى داشتم هرگز خلافت را به تو نمىدادم، هنگامى كه بنى اسرائيل هارون را ناتوان كردند و با او دشمنى نمودند او هم آنها را به حال خود رها كرد زيرا ديگر وظيفهاى نداشت.
من و پدرم نيز همين گونه مىباشيم، ما كوشش كرديم و آنچه لازم بود به مردم گفتيم و وظايف آنها را بر شمرديم اما آنها گوش نداند، ما هم امت را به حال خود واگذاشتيم و كار را به ديگران واگذار كرديم زيرا يار و مددكارى براى ما پيدا نشد تا از حق خود دفاع كنيم، اينها سنتهائى است كه در اين جهان جريان دارد و همه دنبال هم مىآيند.
چهل و سه
عثمان در محاصره بود.
ده ها هزار نفر به دور خانه اش صف کشیده بودند. با شمشیر های کشیده و آماده.
تشنگی امان عثمان و خانواده اش را بریده بود.
توی این وضع کسی جرات نداشت نزدیک خانه اش شود ، ممکن بود با شمشیر تکه تکه اش کنند، اما او رفت .
محکم و استوار . نمی ترسید . به محاصره کنندگان هم نگاه نمی کرد . آب برد برای عثمان و برگشت . صحیح و سالم .
حسن بود ؛ پسر علی .
چهارده معصوم، سید محمد تقی مدرسی
در كتاب: مناقب مىنويسد: ابو سفيان نزد حضرت امير آمد و گفت: يا ابا الحسن! من بتو يك حاجتى دارم. فرمود: چه حاجتى؟ گفت: من بيايم نزد پسر عمويت محمّد كه براى ما قرار دادى بنويسد. فرمود: اى ابو سفيان! پسر عمويم با تو قرارى نهاده كه هرگز از آن باز نخواهد گشت. فاطمه اطهر پشت پرده بود و امام حسن كه كودكى چهارده ماهه و تازه راه افتاده بود نزد حضرت زهراء بود. ابو سفيان به فاطمه اطهر گفت: اى دختر حضرت محمّد! به اين كودك بگو: براى من نزد جدش سخنى بگويد كه عرب و عجم از آن بهرهمند شوند.
حضرت امام حسن عليه السّلام متوجه ابو سفيان شد، با يك دست خود بصورت و با دست ديگر به ريش ابو سفيان زد. آنگاه خداى توانا زبان مبارك او را گويا كرد و به ابو سفيان فرمود: اى ابو سفيان! تو بگو: لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، تا من شفيع تو گردم، سپس آن حضرت فرمود: سپاس مخصوص آن خدائى است كه در آل محمّد صلى اللَّه عليه و آله و سلم ذريهاى از آن حضرت قرار داد كه نظير يحيى بن زكريا است كه در بارهاش فرموده: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا.
9- لئامت و پستى
«أَللُّؤْمُ أَنْ لا تَشْكُرَ النِّعْمَةَ.»
پستى آن است كه شكر نعمت را نكنى.
حسن بن علی (علیه السلام)
چهل و چهار
وسط جنگ جمل . همه چیز گره خورده بود.
از ابن عباس و محمد ابن ابوبکر هم که رفته بودند کوفه نیرو بیاورند ، خبری نشده بود؛ ابوموسی نمی گذاشت .
علی نامه ای نوشت برای مردم. داد دست پسرش.
حسن برگشت به کوفه.
###
نامه را برای مردم خواند.
ابوموسی را سرزنش کرد. شروع کرد به سخن رانی. از جهاد گفت و از علی . همه را منقلب کرد.
از کوفه بیرون آمدند ؛ حسن و نه هزار کوفی .
المناقب، ابن شهرآشوب مازندرانی، ج3، ص151
چهل و پنج
پرچم سیاه دشمن نقطه ی مورد نظر بود.
زمین می افتاد یعنی دشمن شکست خورده.هیچ کس ولی توان این کار را نداشت.
سخت بود اما، او بلند شد واز پدر اجازه گرفت و رفت.
۞۞۞۞۞۞
دیدند سرباز های دشمن فرار می کنند این طرف و آن طرف.
نگاه کردند؛ پرچم و پرچم دار هردو افتاده بودند روی زمین .
کار حسن بود.
چهارده معصوم؛ سید محمد تقی مدرسی