شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
3- قانون صلح در اسلام
بايد توجه داشت كه در آيين اسلام قانون واحدى بنام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلكه همانطور كه اسلام در شرائط خاصى دستور مىدهد مسلمانان با دشمن بجنگند، همچنين دستور داده است كه اگر نبرد براى پيشبرد هدف موثر نباشد، از در صلح وارد شوند. ما در تاريخ حيات پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) اين هر دو صحنه را مشاهده مىكنيم: پيامبر اسلام كه در بدر، احد، احزاب، و حنين دست به نبرد زد، در شرائط ديگرى كه پيروزى را غير ممكن مىديد، ناگزير با دشمنان اسلام قرار داد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خوددارى نمود تا در پرتو آن پيشرفت اسلام تضمين گردد. پيمان پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با «بنى ضمره» و «بنى اشجع» و نيز با اهل مكه (در حديبيه) از جمله اين موارد به شمار مىرود(15)
بنابراين، همانگونه كه پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بر اساس مصالح عاليترى كه احيانا آن روز براى عدهاى قابل درك نبود، موقتاً با دشمن كنار آمد، حضرت مجتبى (علیه السلام) نيز، كه از جانب رهبر و پيشواى دينى بود و به تمام جهات و جوانب قضيه بهتر از هر كس ديگر آگاهى داشت، با درو انديشى خاصى صلاح جامعه اسلامى را در عدم ادامه جنگ تشخيص داد. از اينرو اين موضوع نبايد موجب خردهگيرى گردد، بلكه بايد روش آن حضرت عيناً مثل پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تلقى شود.
اينك براى آنكه انگيزهها و آثار صلح آن حضرت بهتر روشن شود، لازم است تاريخ را ورق بزنيم و اين مسئله را با استناد به مدرك اصيل تاريخى بررسى كنيم:
اجمالا بايد گفت: حضرت مجتبى (علیه السلام) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحميل شد. يعنى، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسئله ضرورى بر امام تحميل گرديد و حضرت جز پذيرفتن صلح چارهاى نديد، به گونهاى كه هر كس ديگر به جاى حضرت بود و در شرائط او قرار مىگرفت، چارهاى جز قبول صلح نمىداشت؛ زيرا هم اوضاع و شرائط خارجى كشور اسلامى، و هم وضع داخلى عراق و اردوى حضرت، هيچ كدام مقتضى ادامه جنگ نبود. ذيلاً اين موضوعات را جداگانه مورد بررسى قرار مىدهيم:
سلام
در ادامه بحث به ابوالطفیل کنانی (ابوطُفِیلِ کِنانی)/
ابوطفیل عامر، از شیعیان و یاران خاص علی بن ابیطالب (علیه السلام) و امامان معصوم علیهم السلام و از امرا و شورای نامدار قریش در صدر اسلام.
پدرش: واثلة بن عبدالله بن ... لیث کنانی مکی
که سال سوم قمری در زمان جنگ احد (به نقلی روز دوشنبه 15 شوال روز جنگ احد) بدنیا آمد و هشت سال آخر حیات پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را درک نمود.
ابوطفیل مردی شاعر، فاضل، خطیب، سخنور و فصیح بود. اشعارش بیشتر چون اشعار عهد جاهلی، منسجم و حماسی و غالبا در مفاخره و مدح و هجاء و رثاء می سرود. در مدت کوتاهی که رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) زنده بودند، از اصحاب آنحضرت و احادیث معدودی از ایشان نقل کرده است.
حدود سال 36 ه. ق (ظاهرا در زمان حذیفه بن یمان، فرماندار مدائن) به مدائن و سپس به کوفه رفت.
و در مصاحبت امام علی (علیه السلام) کسب علم کرده و از یاران وفادار و خاص آنحضرت که او را بر دیگران فضیلت می داد و در زمان خلافتش، در جنگهای جمل، صفین، و نهروان شرکت نمود و در جنگ صفین، فرمانده قبیله «کنانه» بود که در شکست سپاه دشمن (معاویه) تاثیر بسیاری داشت. بعد از شهادت آن امام (علیه السلام) به مکه رفت و همانجا مقیم شد و تا آخر عمرش آنجا بود. (در برخی منابع گفته شده که در کوفه سکونت داشته و تا آخر عمر، در همانجا از دنیا رفت.) پس از شهادت علی بن ابیطالب (علیه السلام) که معاویه بن ابوسفیان، خلافت را گرفت و در شام حکومت داشت، بسیار مشتاق بود تا او به پیروانش بپیوندد و از این رو، تقاضای زیادی کرده و او را به شام دعوت نمود، اما او دست از محبت خاندان رسالت برنداشت. نصر بن مزاحم در کتاب «الصفین» به نقل از «اعیان الشیعه» چنین گوید:
وقتی کار خلافت بر معاویه قرار گرفت، هیچ چیز را مثل دیدار «عامر بن واثله» دوست نداشت آنقدر نامه و پیغام برای او فرستاد تا او به سفر شام راضی شد و نزد معاویه رفت، وقتی به دستور او وارد دربار شد، معاویه خوش آمد گفت و به «عمرو عاص» و یارانش رو کرد و اظهار داشت: آیا این مرد را می شناسید؟ او قهرمان جنگ و شاعر روز صفین و دوست وفادار ابوالحسن (امام علی علیه السلام) است و از او پرسید: ای ابوالطفیل. علی را چه اندازه دوست داری؟ گفت به اندازه ای که مادر موسی، موسی را دوست می داشت. گفت: حزن تو در مرگ او چگونه است؟ گفت: آنطور که پیرزالی که همه امید خود را از دست داده در سوگ عزیزش زاری می کند. (برخی منابع نقل کره اند که گفت: چون سوگ مادر موسی بر موسی! و بعد گفت: نزد خدایتعالی شرمنده ام و عذر تقصیر در خدمت علی (علیه السلام) را به درگاهش عرضه می کنم. معاویه گفت: اما اگر از پیروان من درباره ام سوال کنی، این چنین که تو درباره علی گفتی، نخواهند گفت. ابوالطفیل گفت: به خدا قسم بیهوده حرف نمی زنم. و چون معاویه از او در مود قتل عثمان سئوال کرد گفت: در واقعه قتل او حاضر بودم ولی شرکت نداشتم. ابوطفیل، سال 65 ه.ق که محمد بن حنفیه از بیعت با «عبدالله بن زبیر» خودداری کرد، همراه محمد و عده ای دیگر از یارانش به دستور عبدالله بن زبیر، در شعب بنی هاشم زندانی شد و تا زمان قیام مختار ثقفی، در حبس بود.
در زمان قیام مختار به خونخواهی شهدای کربلا و امام حسین (علیه السلام) شرکت کرد و فرمانده سپاه او بود. برخی او را به سبب شرکتش در این قیام «کیسانی» می دانند، هرچند که این شرکت، دلیلی بر کیسانی بودن او نمی تواند باشد.
محرم سال 82 ه.ق که «محمد بن اشعث بن قیس کندی» علیه بنی امیه و حجاج ثقفی، قیام کرد، وی به همراه پسرش «طفیل» از سران لشگر بود و در همین جنگ، پسرش کشته شد و او شعری در رثاء او سرود. گویند که بعد از پسرش، در کناری نشست، و تا آخر عمرش منزوی شد، عمری طولانی کرد و تا زمان «عمر بن عبدالعزیز» و شاید بعد از او نیز زنده بود و ظاهرا آخرین صحابه رسول خدا بود که از دنیا رفت.
او راوی حدیث بود و از رسول اکرم تعداد کمی حدیث روایت کرده و از امامان شیعه چون: امام علی (علیه السلام)، امام حسن مجتبی و امام سجاد و به نقل از: اصول کافی از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده است. همچنین به موجب نقلی که در «علل الشرایع» قید شده، از حضرت صادق علیه السلام، نقل حدیث کرده، بدیهی است روایت او از امام صادق، قبل از امامت آنحضرت و در دوران امام باقر (علیه السلام) بوده است.
پژوهشگران زندگی ابوطفیل
نمونه هایی از اسفار او به طور پراکنده در منابع ادبی آمده که ظاهرا یک دیوان کوچک او، بدست یک محقق آلمانی همراه با دیوان طرماح به چاپ رسیده و بعدا «کرنکو» آنها را، به انگلیسی ترجمه کرده است.
کتابی بنام «اخبار ابی الطفیل» درباره سرگذشت او، توسط «عبدالعزیز بن یحیی جلودی» رئیس شیعیان بصره تالیف شده که «طیب عشاش» تونسی، این کتاب و اشعار او را در 37 صفحه در حولیات «جامعه التونسیه» در سال 1973 میلادی چاپ کرده است. (الذریعه، اعلام زرکلی)
1-دائره المعارف بزرگ اسلامی به نقل از: کامل ابن اثیر، بدایه ابن کثیر، اعیان الشیعه و دهها منبع دیگر.
2- دائره المعارف تشیع
[/b]
از نظر سياست خارجى
از نظر سياست خارجى آن روز، جنگ داخلى مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زيرا امپراتورى روم شرقى كه ضربتهاى سختى از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبى بود تا ضربت موثر و تلافى جويانهاى بر پيكر اسلام وارد كند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد.
وقتى كه گزارش صف آرايى سپاه امام حسن و معاويه در برابر يكديگر، به سران روم شرقى رسيد، زمامداران روم فكر كردند كه بهترين فرصت ممكن براى تحقق بخشيدن به هدفهاى خود را به دست آوردهاند، لذا با سپاهى عظيم عازم حمله به كشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگيرند. آيا در چنين شرائطى، شخصى مثل امام حسن (علیه السلام) كه رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز اين راهى داشت كه با قبول صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند، ولو آنكه به قيمت فشار روحى و سرزنشهاى دوستان كوته بين تمام شود؟
«يعقوبى»، مورخ معروف، مىنويسد: هنگام بازگشت معاويه به شام (پس از صلح با امام حسن) به وى گزارش رسيد كه امپراتور روم با سپاه منظم و بزرگى به منظور حمله به كشور اسلامى از روم حركت كرده است.
معاويه چون قدرت مقابله با چنين قواى بزرگى را نداشت، با آنها پيمان صلح بست و متعهد شد صد هزار دينار به دولت روم شرقى بپردازد.(16)
اين سند تاريخى نشان مىدهد كه هنگام كشمكش دو طرف در جامعه اسلامى، دشمن مشترك مسلمانان با استفاده از اين فرصت، آماده حمله بود و كشور اسلامى در معرض يك خطر جدى قرار داشت و اگر جنگ ميان نيروهاى امام حسن و معاويه در مىگرفت، كسى كه پيروز مىشد، امپراتورى روم شرقى بود نه حسن بن على (علیه السلام) و نه معاويه!! ولى اين خطر با تدبير و دورانديشى و گذشت امام بر طرف شد.
امام باقر (علیه السلام) به شخصى كه بر صلح امام حسن ع خرده مىگرفت، فرمود: اگر امام حسن اين كار را نمىكرد خطر بزرگى به دنبال داشت. (17)
در ادامه بحث به جاریه بن قدامه (جاریة بن قُدامه)
از یاران مشهور و دلاور حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) و سپس امام حسن مجتبی علیه السلام:
[/b]
پدرش: مالک بن زهیر بن حصین تمیمی.
از قبیله بزرگ «بنی سعد» و تیره ای از «تمیم» و ساکن شهر بصره بود و به همین جهت او را سعدی تمیمی و بصری گفته اند.
کنیه اش، ابوایوب که اکثرا او را خطاب می کردند، و «ابویزید، ابوقدامه، ابوولید و ابوعمرو»، در اینکه او محضر پیامبرخدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را درک کرده باشد تردید است.
برخی علمای رجال او را جزو صحابه آنحضرت می دانند، چنانکه شیخ طوسی نام او را در شمار اصحاب پیغمبر آورده، و بعضی او را از «تابعین» دانسته و گویند که زمان آن حضرت را درک نکرده است.
ظاهرا منشا این اختلاف، به حدیثی بازمی گردد که: «احنف بن قیس» از جاریه و او بطور مستقیم یا غیرمستقیم از پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نقل می کند و لذا برخی با دقت بر الفاظ سند روایی حدیث، استماع مستقیم جاریه از پیامبر را مورد تردید دانسته اند. جاریه و «احنف بن قیس»، از نظر قبیله سعد و تمیم، با هم بودند ولی خویشاوندی و فامیلی نداشتند، اما به جهت احترام در ظاهر، به آنها عمو و یا پسرعمو می گفتند. و زمانی که علی علیه السلام به کوفه آمد، جاریه به همراه احنف، به آن حضرت پیوستند.
جاریه، بزرگ قبیله تمیم و فردی دلیر و از یاران خاص و وفادار امام علی (علیه السلام) و از سرداران دلاور آن حضرت بود که: در تمام جنگها آن حضرت را همراهی کرد و در جنگهای جمل و صفین، سر کرده تمیمیان بصره بود.
مجاهدتها و رشادتهای او در کنار امام علیه السلام
1- سال 35 هـ بعد از قتل عثمان، از مردم بصره بنام علی (علیه السلام) بیعت گرفت.
2- سال 36 هـ ق، در جنگ جمل بر خروج عایشه بر علی (علیه السلام) اعتراض و به او خطاب کرد و گفت: به خدا سوگند، خروج تو از خانه ات بر علی (علیه السلام)، از قتل عثمان بن عفان، بزرگتر و گران تر است که سوار بر این شتر گشته و خود را در معرض سلاح نهادی و حجاب و حرمت خود هتک نمودی و عزت خود را نزد خداوند هدر دادی: چنانکه به اختیار خود از خانه خارج شدی، به خانه ات بازگرد.
3- جاریه، مدتی بعد امام خود را در حرکت به سرزمین بابل همراهی کرد که گفته شده در این سفر آنحضرت دعا کرد که خداوند آفتاب را برگرداند تا جاریه با وی، نماز عصر گزارد.
4- در جنگ صفین، سال 37 هـ ق، با 1700 تن از مردم بصره، از قبایل «سعد و الرباب»، (ابوالفتوح رازی ج 4/170) در رکاب امام علی (علیه السلام) آمد و راهی صفین شد و در این جنگ «عبدالرحمان» فرزند خالد بن ولید را به قولی مجروح و به قولی به قتل رساند.
5- زمانی که امام (علیه السلام) قصد جنگ با خوارج «حروریه» را داشت، جاریه با لشگر بسیاری از اهالی بصره، (بین سه هزار تا 5000 نفر) گفته شده، در «نخیله کوفه»، به آنحضرت پیوست، علی بن ابیطالب (علیه السلام) نیز، او را جلو فرستاد تا با آنها سخن گوید و لذا جاریه در برابر آنها ایستاد و موعظه کرد.
6- مهمترین ماموریت او که شهره تاریخ دلیران شد، اقدامش در مقابل «عبدالله بن حضرمی» مامور معاویه می باشد. سال 38 هـ ق که «ابن حضرمی» به عنوان عامل معاویه به بصره فرستاده شد تا آنجا را تصرف کند و افراد قبایل آنجا را برای همکاری جلب نماید، اولین فرستاده علی بن ابیطالب (علیه السلام) بنام «اعین بن ضبیعه» به مقابله با او برخاست که در این مقابله و درگیری، کشته شد. امام (علیه السلام) به پیشنهاد «زیاد بن ابیه» که آن زمان کارگزار بصره بود، جاریه را که تیزبینی و سرسختی اش با دشمن معروف بود، در حالی که هنوز از سرکوب خوارج آسوده نشده بود، با 50 نفر از بنی تمیم، از کوفه به بصره فرستاد.
جاریه به بصره آمد و برای «ازدیان» ساکن بصره سخنرانی کرد و فرمانبرداری و اطاعت آنها از علی بن ابیطالب (علیه السلام) را متذکر شد و نامه امام (علیه السلام) را برای شیعیان خواند.
امام (علیه السلام) در این نامه به مردم بصره هشدار داده بود که در صورت سرکشی و مخالفت، باید شکستی سخت تر از جمل را بپذیرند. مردم بصره اطاعت کردند و جاریه با آنان که از قبیله او، عهد و پیمانشان را شکسته بودند، تندی کرد و ظاهرا توانست میان قبایل آنجا (ازد و تمیم) که دو قبیله بزرگ بصره بودند، اتحاد برقرار نماید و به مقابله با ابن حضرمی رود. جنگ سختی بین آنها در گرفت که در آخر، ابن حضرمی با عده ای از یارانش به قصر کهن بصره و در بعضی نقل ها به خانه سنبل [سنبیل] سعدی، پناه برد. جاریه به آنها هشدار داد و به اطاعت خواند، اما آنها نپذیرفتند و لذا، به دستور جاریه، آن قصر با همه ساکنانش به آتش کشیده شد. از آن به بعد به او محرق (آتش زننده) می گفتند. زیاد در نامه ای به امام (علیه السلام) این خبر را گزارش داد و آنحضرت خبر را به اطلاع مردم رساند و جاریه و ازدیان را ستود و بصریان را نکوهش نمود.
7- در جمادی الاخر همان سال 38 هـ ق، بعد از جنگ نهروان «اشهب بن بشیر عونی [قرنی بجلی] با عده ای (از 130 تا 180 نفر گفته شده) بر علی بن ابیطالب خروج کرد، که آنحضرت، جاریه را برای مقابله با آنها فرستاد و او توانست آنها را در یکی از نواحی عراق (جرجرایا، میان واسط و بغداد)، شکست داده و اشهب و یارانش را کشت.
8- زمانی که امیرالمومنین علی (علیه السلام) برای جنگ با بقایای خوارج به سرکردگی «ابومریم» از کوفه بیرون آمد. جاریه با عده ای زیاد به یاری حضرت شتافت و چون خبر رسید که «بشر بن ارطاة» از طرف معاویه مشغول قتل و غارت در «حجاز و یمن» است، جاریه بار دیگر داوطلب سرکوب او شد. امام (علیه السلام) ضمن سخنانی مردم را به جهاد و دفع دشمن خواند ولی با سستی مردم روبرو شد. جاریه در آن موقعیت اعلام کرد که با دشمن سخت می جنگد، امام او را ستود و سفارشاتی درباره تقوا و جهاد نمود و دستور داد تا لشگری برای مقابله با دشمن به فرماندهی «جاریه» روانه شود.
جاریه از بصره راه حجاز را پیش گرفت و تا یمن به دنبال بشر و لشگریانش رفت و توانست هواداران معاویه را پراکنده کند و «بشر» از یمن به سمت حجاز فرار کرد و جاریه به تعقیب او رفت. در راه زمانی که به «جرش» و به نقلی به مکه رسید، خبر شهادت علی بن ابیطالب علیه السلام، مولای خود را شنید و این در رمضان سال 40 هـ ق، بود، «بشر بن ارطاة» در مسیر راه توانست خود را به شام برساند و گزارش سفر را به معاویه بدهد. او در این مسیر 30 هزار نفر را کشت.
جاریه به مکه و مدینه رفت و از مردم آنجا برای امام حسن مجتبی (علیه السلام) بیعت گرفت.
گفته شده که او پس از ورود به کوفه اولین نفر بود که با امام مجتبی، دست بیعت داد و در لزوم ادامه جنگ با دشمن، سخن گفت و شهادت امام علی (علیه السلام) را به آنحضرت (امام حسن «ع») تسلیت گفت و درخواست کرد که برای نبرد با دشمن (معاویه و سپاه شام) لشگرکشی کند. امام (علیه السلام) فرمود: اگر همه مثل تو بودند، من حرکت می کردم. پس از صلح امام حسن (علیه السلام) و معاویه، که مردم گرد معاویه جمع شدند، قرار شد که «زیادبن سمیه» کارگزار و عامل معاویه در کوفه، چند نفر از یاران علی (علیه السلام) را نزد معاویه بفرستد که یکی از آنها همین «جاریه بن قدامه» بود، جاریه همراه هیئتی از بزرگان تمیم به شام رفت چون به دربار رسید، معاویه با سخنان تمسخرآمیز، به او توهین کرد و او با شجاعت و صراحت، با او درشتی کرد و ظاهرا در ستایش علی (علیه السلام) سخن گفت و از دوستی با آنحضرت یاد کرد. گویند که معاویه، از او گذشت و به او صدهزار درهم صله و به نقلی، نهصد جریب اقطاع (زمین) داد. (بلاذری ج 4و/11) (جزئیات گفتگو به طور مختلفی در تاریخ ثبت است).
علمای رجال، او را در نقل حدیث پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و علی بن ابیطالب (علیه السلام) مدح کرده و موثق می دانند. اهل مدینه و بصره، «احنف بن قیس» و «حسن بصری» از او نقل حدیث کرده اند.
وفات جاریه:
هرچند که برخی از مورخین تاریخ مرگ او را حدود سال 50 هـ ق، ذکر کرده اند ولی به نوشته (ابن حبان)، او تا زمان یزید بن معاویه یعنی بین سالهای 60 تا 64، از دنیا رفته است.
بعضی از نوادگان او بعدا در اصفهان و خراسان ساکن شدند.
از نظر سياست داخلى
شك نيست كه هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در ميدان جنگ بر دشمن پيروز گردد، بايد از جبهه داخلى نيرومند و متشكل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنين نيرويى، شركت در جنگ مسلحانه نتيجهاى جز شكست ذلتبار نخواهد داشت.
در بررسى علل صلح امام مجتبى (علیه السلام) از نظر سياست داخلى، مهمترين موضوعى كه به چشم مىخورد، فقدان جبهه نيرومند و متشكل داخلى است، زيرا مردم عراق و مخصوصا مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى (علیه السلام) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكيل و هماهنگى و اتحاد.
در ادامه بحث به حارث اعور همدانی
از اصحاب نزدیک و مصاحب علی بن ابیطالب (علیه السلام) و به نقلی از یاران امام حسن مجتبی (ع! از علما و تابعین بزرگ در شهر کوفه و فقیه و محدث نیز بود.
نسب کامل او، حارث بن عبدالله بن کعب بن اسید بن خالد بن حوث، قبیله اش «همدان» که قبیله بزرگی در «یمن» که شیعه و دوستدار علی بن ابیطالب (علیه السلام) بودند و بعد از تاسیس شهر کوفه، در سال 17 ه.ق، به کوفه کوچ کردند. لذا تا قبل از این دوران، اطلاعی از زندگی او نداریم.
کنیه اش: ابوزهیر بود. و چون یک چشم خود را از دست داده بود، به او «اعور» می گفتند. ضمنا نسبت «خارفی» و در بعضی منابع شیعی «جالفی» به او داده اند. برخی اصل او را از ایران می دانند، اما این خطایی بیش نیست. او در دوران خلافت عثمان بن عفان در مبارزات سیاسی وسیعی شرکت داشت. و از اعضاء گروه «قراء» به ریاست مالک اشتر در کوفه، با سعید بن عاص، والی کوفه از طرف عثمان، مخالفت کرده و همراه مالک اشتر و گروه، بر او شوریدند و به مدینه رفته و از عثمان، خواستار بر کناری سعید شدند، اما عثمان توجهی نکرد و آنها را به شام تبعید نمود و آنجا حوادثی برایشان رخ داد. حارث در زمان قتل عثمان و ماجراهایی که پیش آمد در مدینه بود.
[/b]
[b]او در صدر شیعیان علی (علیه السلام) است:
از نخستین بیعت کنندگان با امام علی (علیه السلام)، در مدینه بود، نامش در صدر شیعیان آنحضرت و از او به عنوان «پرچمدار و صاحب رایت علی (علیه السلام)» یاد شده است. گفته شده که آنحضرت، هنگام فراخوان لشگرش، از او می خواست تا همگان را فراخواند. علاقه بسیرا شدیدی به مولای خود داشت و این شیفتگی به حدی بود که دائما به محضر ایشان می رفت و در راه دوستی ان بزرگوار هر گونه اذیت و آزار و طعنه مخالفان را تحمل می کرد.
فقه و علوم دینی را از مولای خود یاد گرفت و در علم فرائض «نحوه محاسبه در تقسیم ارث» که از امام علی (علیه السلام) آموخت، سرآمد مردم بود. امام (علیه السلام) او را در زمره 10 یار معتمد خود قلمداد کرد. (سیدبن طاووس)
وی همتی والا در گردآوری خطبه ها و احادیث آن حضرت داشت و اولین گردآورنده خطبه های علی (علیه السلام) است. در زمانی که سیاست خلفای دوم و سوم، قبل از امیرالمومنین علیه السلام، عدم کتابت حدیث بود، امام (علیه السلام) بر فراز منبر فرمود: افرادی که مایل هستند تا علم را بنویسند کاغذ و قلمی آماده کنند. حارث اوراقی خرید و در آن علوم و احادیث زیادی از آنحضرت نوشت. از این رو، در بعضی منابع تاریخ، از او عنوان «صاحب کتاب» ذکر شده است.
منابع شیعه، گفتگو و مصاحبت هایی از او و مولایش علی (علیه السلام) نقل کرده است. براساس روایتی، شبی خدمت علی بن ابیطالب (علیه السلام) رفت، ایشان سوال کرد چه چیز ترا در این موقع، اینجا آورده است؟ حارث محبت و علاقه زیاد خود را ابراز کرد و گفت: به خدا قسم، این دوستی و محبت به تو، مرا نزد تو آورده است، آنگاه حضرت فرمود: بدان ای حارث: هر بنده ای که مرا دوست داشته باشد، موقع مرگ (احتضار) مرا به گونه ای که دوست دارد ببیند و از دیدن من، به رحمت خدا، امیدوار می شود و هر کس دشمن من است، مرا در هنگام احتضار آنگونه که دوست ندارد می بیند و از دیدن من، خجالت کشیده و ناامید می شود. این مطلب را سید اسمعیل حمیری به شعر درآورده که فارسی آن را نیز سروده اند.
یا حار همدانی من یمیت یرنی *** من مومن او منافق قبلا... ادامه دارد
ای که گفتی فمن یمیت یرنی *** جان فدای کلام دلجویت
کاش روزی هزار مرتبه من *** مردمی تا بینمت رویت
[/b]
[b]از منظر بزرگان اهل تسنن و تشیع
«ابوبکر بن ابی داود»، عالم سنی مذهب گوید: حارث اعور، افقه مردم و افرض مردم و احسب مردم بود. بیشتر اهل تسنن، او را با عناوین علامه، فقیه، امام، کثیر العلم و حاذق در علم حساب و علم فرائض (نحوه تقسیم ارث و میراث و اموال میت) می دانند. حافظ او را ستوده و او را در زمره اصحاب دانشمند امام علی (علیه السلام) خوانده اند.
«ابن سیرین» او را در زمره پنج عالم و فقیه سرشناس کوفه نام برده است. و «ابن حیان» گوید او از شیعیان تندرو، و غالی در تشیع بود. نسائی نیز، حدیث او را در «سنن اربعه» ذکر و آنرا متقن می داند.
عبدالعزیز بن محمد حسینی غماری، از علمای معاصر مراکش، دو کتاب در اثبات و ثاقت او و رد شبهاتی که بر او وارد شده، تالیف کرده است (کتاب الباحث عن علل الطعن عن حارث (قم/1420)، نکث الناکث المتعدی به تضعیف الحارث (قم/1420).
با اینکه منابع رجالی زیادی در اهل سنت، او را محدثی موثق و معتبر دانسته، اما برخی او را ضعیف و نقل قول هایی سبک از او کرده و به اعتبارش، شک داشتند. «عامر بن شراحیل شعبی» از تابعین معاصر او، با اینکه از حارث نقل حدیث کرده ولی او را «کذاب» گفته، اما اکثرا این حرف را یا قبول نکردند و یا توجیهاتی آورده اند، مثل اینکه اگر دروغی گفته، سهوی بوده نه عمدا، یا حارث در نقل دروغ نمی گفته، بلکه عقاید نادرست داشته و از این قبیل!! اما نجاری و مسلم، به دلیل طعن شعبی بر حارث، اصلا روایات شعبی را نقل نکرده اند.
«وابن عبدالبر» تصریح کرده که اصلا دروغی از حارث گزارش نشده، اما به سبب محبت و علاقه شدیدش به حضرت علی (علیه السلام) و تفضیل او بر دیگران، مورد ملامت و سرزنش قرار گرفته و شعبی هم از همین جهت، او را تکذیب کرده، زیرا معتقد به برتری ابوبکر بعد از پیامبر خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بوده است.
حارث همدانی، همچنین مصاحب «عبدالله بن مسعود» بوده و از او و زید بن ثابت و حضرت علی (علیه السلام)، حدیث نقل کرده است.
مهمترین راوی احادیثش، «ابواسحاق سبیعی» است که اجدادش، تبار حارث است و به نقل از «ابن حنبل» پس از درگذشت او، با همسرش ازدواج کرد و توانست به کتاب ها و نوشته های حدیثی حارث، دست پیدا کند و لذا اهل تسنن گویند که «ابواسحاق» فقط چهار حدیث از خود حارث شنیده، بقیه آنها را از نوشته های او نقل کرده است، این احادیث ابواسحاق از حارث از علی علیه السلام بعدا دست آویزی برای جاعلان، خصوصا عثمانیه در مناظراتشان با شیعیان شد و از این شهرت، سوء استفاده و مطالب جعلی خود را رواج دادند، علاوه بر مسند ابن حنبل و سن دارمی، در چهار کتاب دیگر اهل تسنن از 6 کتاب، از او نقل حدیث شده است.
[/b]
[b]خاندان حارث همدان
چندان اطلاعی از فرزندان و خاندانش در دست نیست. اما «واقدی» گوید عبدالرحمن بن حارث بن عبدالله همدانی کوفی، سال 43 ه.ق، همراه عبدالرحمن، پسر خالد بن ولید در فتوحات شرکت کرده و از خبرگان در حساب بوده، او بر غنائم جنگی، گمارده شد ولی سهمی که به خودش از غنائم تعلق گرفت، نپذیرفت.
سعید بن عمرو، از راویان حدیث، برادرزاده اوست.
حارث بن محمدبن حارث، نوه او، از راویان شیعه است.
مهمتر از همه، شیخ بهایی، از نسل اوست که به حارثی و همدانی ملقب بود.
و گاهی شیخ خودش را به «حارثی» مطرح می کرده است. (بهاءالدین عاملی، حارثی، حسین بن عبدالصمد) این صحابه بزرگ امیرالمومنین (علیه السلام) در دوران حکومت «عبدالله بن زبیر» اولین حاکم زبیری در کوفه، سال 65 و به نقلی 66 ه.ق و هم زمان با قیام توابین از دنیا رحلت نمود.
«عبدالله بن یزید خطمی» حاکم ابن زبیر در کوفه، بر او نماز خواند.
گفته شده ظاهرا این نماز بر طبق وصیت حارث بوده است در این صورت، این مسئله حاکی از همراهی او با زبیریان و مخالفت با امویان بوده است.
خستگى از جنگ
جنگ جمل و صفين و نهروان، و همچنين جنگهاى توام با تلفاتى كه بعد از جريان حكميت، ميان واحدهاى ارتش معاويه و نيروهاى امير مومنان (علیه السلام) در عراق و حجاز و يمن درگرفت، در ميان بسيارى از ياران على ع يك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ايجاد كرد، زيرا طى پنج سال خلافت اميرالمومنين عليه السلام- ياران آن حضرت هيچ وقت اسلحه به زمين ننهادند مگر به قصد آنكه فردا در جنگ ديگرى مشاركت كنند. از طرف ديگر، جنگ آنها با بيگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنايان ديروزى آنان بود كه اينك در جبهه معاويه مستقر شده بودند.(18)مردم عراق در واقع با اين دست و آن دست كردن، و كندى درگسيل داشتن نيروها براى جنگ با گروههاى مختلف شام كه به حجاز و يمن و حدود عراق شبيخون مىزدند، عافيتطلبى و خستگى ازجنگ را نشان مىدادند، و اينكه عراقيان دعوت مجدد اميرمومنان- عليه السلام- را به جنگ صفين بكندى اجابتنمودند، نشانه همين خستگى بود.(19)
دكتر«طه حسين» پس از نقل ماجراى حكميت و پيچيدهتر شدن اوضاع در پايان حنگ صفين، مىنويسد: سپس(على) تصميم گرقت رهسپار شام گردد، اما منافقان اصحابش پيشنهاد كردند كه به كوفه بازكردد تا پس از جنگ، كارهاى خود را روبراه كنند و با جمعيت و آمادگى بيشترى به سوى دشمن روى آورند. على- عليه السلام- آنان را به كوفه باز آورد، ليكن ديگر از كوفه بيرون نرفت؛ چه؛ يارانش به خانههاى خود رفتيد و به كارهاى خود سرگرم شدند و به قدرىدر كار جنگ سستى و بى رغبتى نشان دادند كه على- عليه السلام- را از خود ناميد ساختند على(علیه السلام) پيوستهآنها را به جهاد مىخواند و در دعوت خويش اصرار مىورزيد، ليكن نه مىشنيدند و نه مىپذيرند، تا آنجا كهروزى در خطبه خود گفت: با نافرمانى خود، رأى مرا تباه ساختيد و كار به جايى رسيد كه قريش گفتند: پسر ابى طالب مردى است دلير، ليكن با جنگ آشنايى ندارد. پدرشان خوب، چه كسى علم جنگ را بهتر از من مىداند؟!.(20)
پس از شهادت اميرمنان(علیه السلام) كه حسن بن على به خلافت رسيد، اين پديده بشدت آشكار شد و مخصوصا هنگامى كه امام حسن مردم را به جنگ اهل شام دعوت نمود مردم خيلى بكندى آماده شدند. هنگامى كه خبر حركت سپاه معاويه به سوى كوفه به امام مجتبى(علیه السلام) رسيد، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند. آنگاه خصبهاى آغاز كرد و پس از اشاره به بسيج نيروهاى معاويه، مردم را به جهاد در راه خدا و ايستادگى در مبارزه با پيروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشواريها را گوشزد كرد امام(علیه السلام) با اطلاعى كه از روحيه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را احابت نكنند. اتفاقاً همين طور شد و پس از پايان خطبه جنگى مهيج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تاييد نكرد! اين صحنه به قدرى اسفانگيز و تكان دهنده بود كه يكى از ياران دلير و شحاع امير مومنان(علیه السلام) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر اين سستى و افسردگى بشدت توبيخ كرد و آنها را قهرمامان دروغين و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آنها دعوت كرد كه در ركاب امام براى جنگ اهل شام آماده گردند.(21)
اين سند تاريخى نشان مىدهد كه مردم عراق تا چه حد به سستى و بى حالى گراييده بودند و آتش شور و سلحشورى و مجاهدت، در آنها خاموش شده بود و حاضر نبودند در جنگ شركت كنند. سرانجام پس از فعاليتها و سخنرانيهاى عدهاى از ياران بزرگ حضرت مجتبى به منظور بسيج نيروها و تحريك مردم براى جنگ، امام(علیه السلام) با عده كمى كوفه را ترك گفت و محلى در نزديكى كوفه بنام«نخيله» را اردوگاه قرار داد و پس از ده روز اقامت در «نخيله» به انتظار رسيدن قواى تازه، جمعا«چهار هزار نفر» در اردوگاه حضرت گردد آمدند! به همين جهت امام ناگزير شد دوباره به كوفه برگردد و اقدامات تازه و جديترى جهت گردآورى سپاه به عمل بياورد.(22)
جامعهاى با عناصر متضاد
علاوه بر اين، جامعه عراق آن روز یك جامعه متشكل و فشرده و متحد نبود، بلكه از قشرها و گروههاى مختلف و متضادى تشكيل يافته بود كه بعضاً هيچ گونههماهنگى و تناسبى با يك ديگر نداشتند. پيروان و طرفداران حزب خطرناك اموى، گروه خوارح كه جنگ با هر دو اردوگاه را واجب مىشمردند، مسلمانان غير عرب كه از نقاط ديگر در عراق گرد آمده بودند و تعدادشان به بيست هزار نفر مىرسيد و بالاخره گروهى كه عقيده ثابتى نداشتندو و در ترجيح يكى از طرفين بر ديگرى در ترديد بودند، عناصر تشكيل دهنده جامعه آن روز عراق و كوفه به شمار مىرفتند. پيروان و شيعيان خاص امير مؤمنان(علیه السلام) نيز يكى ديگر از اين عناصر محسوب مىشدند.(23)
سلام
حبیب ابن مظاهر
یار هفتاد و پنج ساله
حبیب ابن مظاهر یا مظهر اسدی کندی فقعسبی از یاران پیامبر اکرم بود و به گفته ی برخی مورخان، از تابعین بزرگ و از اصحاب خاص علی بن ابیطالب علیه السلام بود. او را می توان برترین اصحاب و افضل شهدای غیر بنی هاشم در کربلا دانست. حبیب حدود 14 سال قبل از هجرت پیغمبر در قبیله ی بزرگ بنی اسد در یمن متولد شد. کنیه اش ابوالقاسم بود زیرا پسری بنام قاسم داشت که در واقعه کربلا خردسال بود. سال نهم هجری با خانواده اش به مدینه رفت و همان جا ماند. در نوجوانی فقط چند صباحی در زمان حیات پیغمبر بود و بعد دوران جوانی را در کنار علی بن ابیطالب علیه السلام و از شاگردان آن حضرت در علوم قرآنی بود او حافظ قرآن بود و شب تا صبح قرآن را ختم می کرد. امام علی (علیه السلام) او را علم «منایا و بلایا» آموخته بود، علمی که از عاقبت زندگی افراد خبر می داد. حبیب در 3 جنگ صفین، نهروان و جمل در رکاب امام علی علیه السلام بود و از سرداران و دلاوران سپاه به شمار می آمد. نام او همیشه در کنار یاران برجسته ی امام علی (علیه السلام) چون میثم تمار و رشید هجری بود. حبیب بعد از جنگ جمل در شهر کوفه اقامت کرد تا در کنار امام علی علیه السلام باشد و بعد از شهادت آن امام، شاهد غم ها و اندوه های آل پیغمبر بود. سال 60 هجری قمری او که در سن پیری و از سران شیعه در شهر کوفه بود، وقتی خبر بیعت نکردن امام حسین علیه السلام با یزید را شنید و از سفر آن حضرت آگاه شد پس از گفتگوهای زیادی با دوستان و شیعیان، در نامه ای از امام دعوت رسمی کرد تا از مکه به کوفه بیاید.
[/b]
[b]امام این نامه را با نامه های دیگری توسط مسلم بن عقیل به کوفه فرستاد! حبیب بن مظاهر نیز در بیعت گرفتن برای مسلم بن عقیل در کوفه، تلاش زیادی کرد اما با خیانت کوفیان مسلم به شهادت رسید و امام راه خود را از مکه به سوی عراق ادامه داد. زمانی که امام به کربلا آمد، حبیب هم به همراه مسلم بن عوسجه، خود را به کربلا رساند و چون یاران امام را اندک دید با تلاش و تبلیغ فراوان موفق شد خویشانش را از قبیله ی بنی اسد که در آن اطراف منزل داشتند به کمک آورد، آنها هم قبول کردند اما سربازان سپاه بنی امیه مانع پیوستن آنها شدند و بعد از جنگ سختی که پیش آمد، بنی اسد شبانه به قبیله خود برگشتند. حبیب این ماجرا را خدمت امام حسین عرض کرد. امام فرمود «لاحول ولاقوه الا بالله» او که در نزد حسین بن علی (علیه السلام) مقام والایی داشت، در کربلا، روز عاشورا فرمانده جناح چپ لشگر امام حسین علیه السلام بود. او قبل از اینکه عازم میدان جهاد شود به همراه زهیر بن قین کوفیان را چنین موعظه کرد: هان ای مردم! به خدا قسم در روز حساب نزد خداوند، بدقومی هستند کسانی که فرزندان پیامبر خود و خویشان و اهل بیت او و مردان خداپرست را که سحرها به عبادت برخاسته و بسیار به یاد خدا بوده اند به شهادت برسانند.
[/b]
[b]نزدیک ظهر عاشورا، وقتی ابوثمامه صائدی به امام یادآوری کرد که هنگام نماز فرا رسیده و امام فرمود «آری وقت نماز است، از کوفیان بخواهید دست از جنگ بردارند تا نماز بگزاریم» یکی از لشگریان دشمن به نام حصین بن تمیم گفت «نماز شما قبول نیست»، حبیب در پاسخ گفت «ای نفهم! خیال می کنی که نماز آل رسول قبول نیست و از تو پذیرفته است؟!»، حصین خشمگین شد و به او حمله کرد. حبیب با اجازه از حسین علیه السلام به مقابله با او برخاست و چنین رجز می خواند:
انا حبیب و ابی مظاهر *** فارس هیجاء و حرب تسعر
انتم اعد عدة و اکثر *** ونحن اوفی منکم و اصبر
و نحن اعلی حجة و اظهر *** حقا و اتقی منکم و اعذر
من حبیبم و پدرم مظاهر است. یکه سوار عرصه نبرد و جنگ فروزان، شمار شما بیشتر است اما ما وفادارتریم و صبورتر، حجت ما برتر و حق ما آشکارتر، از شما پرهیزکارتریم و دلیل ما استوار است!
[/b]
[b]او با حصین نبرد سختی کرد و او را به زمین زد. آن زمان که مسلم بن عوسجه یار دیرین حبیب از اسب به زمین افتاد، به حبیب وصیت کرد تا آخرین لحظه از حسین بن علی (علیه السلام) دفاع کند و در راه او جانش را فدا کند، حبیب نیز به او قول داد و گفت: به پروردگار کعبه قسم که به گفته ات عمل خواهم کرد. حبیب در حالی که همچنان جنگ می کرد، می گفت «قسم می خورم که اگر امکانات و سلاح های ما و نفرات ما به اندازه ی شما یا نصف آن بود، به جنگ پشت می کردید و متواری می شدید، ای بدترین قوم در حسب و اصالت!»، حبیب با حصین نبردی سخت کرد و او را به زمین زد. بنا به روایات مختلف تاریخی، بین 30 تا 61 نفر از دشمنان را کشت و ناگهان "بدیل بن حریم" شمشیری بر فرق او زد و حبیب به زمین افتاد؛ حبیب به شهادت رسید و سر او را از بدنش جدا کردند. حبیب در هنگام شهادت 75 سال داشت. شهادت او بر امام حسین علیه السلام بسیار سخت و ناگوار بود. امام بعد از اینکه فرمود انا لله و انا الیه راجعون، فرمود «او نفس من و پشتیبان یاران من بود»، گویند قاسم فرزند حبیب که همیشه در انتظار روزی بود قاتل پدرش را بکشد، در زمان حکومت مصعب بن زبیر، در نیمروزی با شمشیر قاتل پدر خود را در خیمه اش از پا در آورد.
[/b]
[b]توضیح: رجز حبیب با تفاوت های ناچیز دیگری نیز در تاریخ ثبت شده است.
سپاهى ناهماهنگ
اين چند دستگى و اختلاف عقيده و تشتت و پراكندگى، طبعاً در صفوف سپاه امام مجتبى(علیه السلام) نيز منعكس شده و آن را به صورت ارتشى ناهماهنگ باتركيب ناجور در آورده بود، ازينرو در مقابله با دشمن خارجى به هيچ وجه نمىشد به چنين سپاهى اعتماد كرد. استاد شيعه، مرحوم شيخ مفيد، و ديگر مورخان در مورد اين پديده خطرناك در سپاه امام حسن(علیه السلام) مىنويسند: «عراقيان خيلى بكندى و بى علاقگى براى جنگ آماده شدند و سپاهى كه امام حسن(علیهالسلام) بسيج نمود، از گروههاى مختلفى تشكيل مىشد كه عبارت بودند از : 1- شيعيان و طرفداران اميرمؤمنان(علیه السلام) 2- خوارج كه از هر وسيلهاى براى جنگ با معاويه استفاده مىكردند(و شركت آنها در صفوف سپاهيان امام به خاطر دشمنى با معاويه بود، نه دوستى با امام حسن)؛ 3- افراد سود جو و دنيا پرست كه به طمع منافع مادى در سپاه امام نظر آنان چندان بر معاويه ترجيح نداشت؛ 5- و بالاخره گروهى كه نه به خاطر دين، بلكه از روى تعصب عشيرگى و صرفاً به پيروى از رئيس قبيله خود، براى جنگ حاضر شده بودند.(24) بدين ترتيب سپاه حضرت مجتبى(علیهالسلام) فاقد يكپارچگى و انسجام لازم جهت مقابله با دشمن نيرومندى چون معاويه بود.