۲۱/خرداد/۹۲, ۱۲:۴۴
می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن...
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو،دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...
منتظر شنیدن شد که مادر گفت:
«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(سلام الله علیها) برسون
![[تصویر: sisdi3.jpg]](http://www.heydarekarrar.com/uploads/2013/04/sisdi3.jpg)
![[تصویر: 1_si3F1k_535.jpg]](http://askdin.com/gallery/images//3554/1_si3F1k_535.jpg)
![[تصویر: aviny-pootin1-1024x664.jpg]](http://www.heydarekarrar.com/uploads/2013/02/aviny-pootin1-1024x664.jpg)
![[تصویر: si7F7y_535.jpg]](http://media.afsaran.ir/si7F7y_535.jpg)
![[تصویر: 12_8705161018_L600.jpg]](http://media.farsnews.com/Media/8705/ImageReports/8705161018/12_8705161018_L600.jpg)
![[تصویر: widkjs5la52pcpqqm6wq.jpg]](http://www.niloblog.com/files/images/widkjs5la52pcpqqm6wq.jpg)
![[تصویر: 00411.jpg]](http://www.saelin18.com/wp-content/uploads/2011/12/00411.jpg)