تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: تصاویری از جبهه وشهدا که باید دید!
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
دست تو شناسنامه هاشون می بردن ،
تا که شناسنامه ماها باشن . . .


[تصویر: 34282300446420462115.jpg]
[تصویر: L138390983382.jpg]




عملیات مسلم ابن عقیل حاج بهزاد می گفت :





تا رمز عملیات رو گفتم دیدم ستون از هم باز شد.

دیدم قمقمه ها رو دارن خالی میکنن ، گفتم ۱۵ کیلومتر راهه چرا آب رو بیرون


میریزید ؟؟

گفتن : مگه خودتون رمز عملیات رو نگفتی یا ابوالفضل العباس (علیه السلام)؟؟؟

ما حیا می کنیم با خودمون آب برداریم و با رمز یا ابوالفضل العباس (علیه السلام) بریم

عملیات !!

حاج رحیم می گفت بچه های این عملیات رو شهداشونو خودم از منطقه

مندلی آوردم . میگفت : خدا میدونه !!! بعضی هاشونو میدیم دَر قمقمه ها

باز و آبی نبود....

رو پیراهنشون نوشته بودند :

قربان لب تشنه ات ابوالفضل العباس (علیه السلام)


[تصویر: 52800159712496279099.jpg]
دستانت را با تمام جرات فدای دستانم کردی , چشمانت را با همه شهامتت فدای دیدگان من کردی اندوه که در شهری قدم میزنی که مردمش چشمی برای دیدنت ندارند و دستی برای گرفتن دستت
از خــدا
پــــــروا کنید تا ....
پــــــر ، وا کنیـد ...


[تصویر: 67318498330705031339.jpg]
شوخ طبعي يک رزمنده ايراني تا لحظه آخر !!!

مصاحبه گر
:

ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد دوربين

رو برداشتم و رفتم بالاي سرش داشت اخرين نفساشو ميزد ازش پرسيدم اين
لحظات اخر چه حرفي براي مردم داري با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي
براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط ميشه
برادر يه حرف بهتري بگو با همون طنازي گفت..اخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه
افتاده. از خاطرات يک رزمنده

[تصویر: 16109066220755336633.jpg]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

بدون شرح...........

جبهه غرب زمستان 1363


[تصویر: %D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%282%29.jpg]

شهدا شرمنده ایم...........
وقتی عقـــل عاشـــق شود ...
عشــق ، عاقــــل میشود و ...
شهید میشوی ...

شهید دکتر مصطفی چمران


[تصویر: 73837284648495830912.jpg]
زن ایرانی یعنی طیبه واعظی دهنوی

او متولّد سال 1336، بود. از کودکی قالیبافی می کرد و برای جهیزیه اش پول جمع می نمود،...
ولی وقتی بزرگ شد، با آن پولها یا برای افراد فقیر جهیزیه ، یا برای شاگردان بی بضاعت دفتر و قلم می خرید.

مادرش نقل می کند که طیبه می گفت من می خواهم مثل آسیه با فرعون زمانم بجنگم، دوست دارم مثل سمیّه(نخستین شهید اسلام)، شهید بشوم.

صاحبخانه اش می گوید: «این دختر به خانه ما آمد، سرمان برهنه بود، بی حجاب بودیم، اینقدر پند و نصیحت کرد و از قرآن و دعا گفت که ما دیگر یک تار مویمان را نمیگذاشتیم بیرون بماند.»

به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد.

ساواک که او را گرفته بود، چادرش را برداشته بود، او گفته بود: «
بکشیدم ولی حجابم را برندارید.»

در نهایت چنانکه آرزو داشت مانند سمیه شهید شود، روز 3 خرداد 1356، در سنّ 20 سالگی زیر شکنجه ساواک جان داد.



به خدا اگر دست راستم را هم قطع کنید

دست از حمایت از دینم بر نمیدارم

در عملیات خیبر دست راستش در اثر خوردن ترکش جدا شد

و شد علمدار طلاییه ....


[تصویر: 47544031747053812813.jpg]
آدرس های مرجع