تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: تصاویری از جبهه وشهدا که باید دید!
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
[تصویر: sizOzI5_432.jpg]
به نام خدا
میگفتــــ: سینه زدن های محرّم، کلی فرق دارد با فاطمیّه........
هرچه سینه های محرّم، داغ دل کم می کنند و مردانه اند؛.......
سینه های فاطمیّه، رمق می گیرند و مادرانه اند!.......
همین که دست بالا برود...
بازو و سینه، تیر می کشد

[تصویر: Jebhe.jpg]
خیلی حال میده یه بچه خوشگل دنیا بیاری!

خیلی حال میده تو کوچیکی همه جا از ادبش و تو بزرگی از اخلاق و صفا

و صمیمیتش حرف بزنند!

خیلی حال میده به سنین جوانی که رسید وقتی نگاش کنی دلت بره!

خوشگل،خوشتیپ،شیک...

خیلی حال میده وقتی حرف ِ امام میاد وسط دیگه بی خیال همه چیز بگه

می خوام برم و تو بگی خدا یارت مادر!

ولی از همه اینا باحال تر می دونی چیه؟

اینه که وقتی بعد چندین سال چشم انتظاری استخونای پسر خوشتیپتُ

بیارن،کفن ُبگیری سمت آسمون و آروم بگی:

اللهم تقبل منا هذا القلیل ...
انباردارمون گفت:
یه بسیجی اینجاست که عوض ده تا بسیجی کار می کنه،
میشه این نیرو رو بدی به من تا تو انبار ازش استفاده کنم؟
بهش گفتم: کو؟ کجاست؟
گفت: همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره توی انبار
نگاه کردم ببینم کیه.
گونی ها جلوی صورتش بود و دیده نمیشد.
رفتم نزدیک تر ، نیم رخش رو دیدم
آقا مهدی باکری بود ، فرمانده ی لشکرمون
تا من رو دید ، با چشم و ابرو اشاره کرد که به انباردار چیزی نگم
می خواست کارش رو تموم کنه...
... دل توی دلم نبود
اما دستور آقا مهدی بود.
نمی تونستم به انباردار بگم این فرمانده لشکره که داره عوض ده تا بسیجی کار میکنه.
گونی ها که تموم شد ، آقا مهدی گفت: پاشو بریم.

رفتیم و کسی نفهمید فرمانده ی لشکر...

[تصویر: 35675085515774109216.jpg]
[تصویر: 20211478959652534763.jpg]

نیروهای شهید کاوه شب عملیات رسیده بودند به میدان مین؛ به هر زحمتی آن را رد کردند اما حالا رسیده بودند به سیم خاردارهای حلقوی.

سیم خاردارهای همه یکجا جمع شده بودند و اگر میبریدیشان کل معبر منفجر می شد.

وقت تنگ بود؛ گره به کار عملیات افتاده بود.

ناگهان نوجوانی آمد و خوابید روی سیم خاردارها

بچه ها هم معطل نکردند؛ همه ی سیصد نفر گردان که از رویش عبور کردند عملیات شروع شد.

زیر منور بچه ها دیدند که خون از بدن سوراخ سوراخش روان شده بود.

همان موقع به سختی دستانش رو به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تحمل ندارم! شهادت را نصیبم کن.

لحظه ای نگذشت که تیری آمد و او را آسمانی کرد.

قسمت جانسوز ماجرا اما آن جایی است که وقتی پیکر شهدا را آوردند برای تحویل به خانواده ها

پیکر رجبعلی غلامی را کسی نبود تحویل بگیرد.

خانواده اش را در جنگ افغانستان از دست داده بود...

امشب را به یاد کسانی باشیم که کسی را ندارند در این دنیای خاکی...
به نام خدا


[تصویر: siB1Ugo_530.jpg]
[تصویر: 2515821878719425539438224820416785185150.jpg]
(۱۷/مهر/۹۲ ۱۲:۴۸)شهیدناهید فاتحی نوشته است: [ -> ]
[تصویر: 2515821878719425539438224820416785185150.jpg]
سلام
یک مدته از این سری عکس ها توی شهر می بینم
از نظر ایده خوبه،اما وقتی فکر می کنم یک چهره معنوی که عمرشرو صادقانه وقف عشق و اسلام کرده،یک طرفه،و طرف دیگه یک مدل عکاسی که اصلا باورپذیر نیست لبخندش،اصلا باور پذیر نیست عشقش ، هدفش از عکس گرفتن هم احتمالا پول یا شهرت یا مادیات بوده،حسابی تو پرم می خوره،دوست ندارم نگاش کنم.
[تصویر: 9515197120932142035469326101901215538.jpg]
علی اکبری رفتید

علی اصغری برگشتید...





[تصویر: 1380294756194048_large.jpg]
هر وقت کسی بهت گفت بچه خوزستانی ؟؟


محکم بهش بگو خوزستان بچه نداره ... همه "" مردن ""

.

آفرین بر تو که ایستاده و بادستهای بسته شهید شدی ......

.
اما هرگز در مقابل دشمن "" زانو "" نزدی ....
.
"" یاد همه یاران سفر کرده بخیر """


...

[تصویر: 954691_1410049585875449_515128007_n.jpg]
آدرس های مرجع