تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: (A)فضايلي غیر قابل انکار و بی نظیر برای مولا علی که هر شیعه باید بداند*$
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
ذکر علی عباده
مزیّن میکنم این تالار را به فضیلتی بی نظیر از مولا علی که غیر قابل انکار است و متأسفانه مغفول است میان بسیاری از شیعیان

از آنجا که من در دانشگاهی تحصیل کردم که پر بود از اهل سنت، این فضیلت را چاپ کردم و دراتاق خوابگاهم نصب کردم و باز خورد بسیار جالبی داشت
چون این فضیلتی است که غیر قابل جعل و مشابه سازی استSmile
به همه محبین مولا علی تقدیم میکنم

خطبه بدون نقطه معروف به مونقه (شگفت‌آور در گفتار)، از خطبه‌های علی بن ابیطالب است.

روزی عربی در مسجد کوفه و پس از نماز، برای ریشخند علی از او درخواست گفتن چند جمله بدون نقطه می‌کند، و او این خطبه را می‌خواند ، بی درنگ!!!!!!!!.


خطبه بدون نقطه


الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ.
الواحدُ الاحدُ الأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ.
سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ دَحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها.
الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ.
عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ.
وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ.
أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً.
صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ.
أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً.
اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ، وَ اعدِموا الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها.
هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ، وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً.
اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ.
عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم.
وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ.

ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است. از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین ترین آن و سعادت بخش ترین ستایش و سخاوت بار ترین(و شریف ترین) آن و پاک ترین ستایش و بلند ترین آن و ممتاز ترین ستایش و سزاوارترین آن.
یگانه و یکتای بی نیاز(ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند). نه پدری دارد و نه فرزندی.
شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت وبه تاختن واداشت. و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند. و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید. و آسمان را بالا برد و بلند گردانید. بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت. آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی در آن) به درستی. (و حکمت) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت. و نشانه های بلند (هدایت) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت.
معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی. خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا، فرمانروا و مهربان، پاک و بی آلایش. فرمانش ستوده است و حریم کویش آباد (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید.
کلامش را به شما آموخت و نشانه هایش را به شما نمایاند. و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد.
بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند. (همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده، پاک و پیراسته است.
خداوند این امّت را به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید. او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است. او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار. و درست پیمان ترین و کریم ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی.
درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی در پی و مکرّر (برای آنان) و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته، (برای همیشه) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر.
او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان. و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر).
از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید. آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛ آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید. رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها (:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید.

1- نهج السّعادة، به نقل از کتاب «مجموعة ادبیة» تألیف محی الدّین محمد بن عبد القاهر بن الموصلی الشهروزی
کتاب ناقل بخش آغازین خطبه:
1- مناقب آل ابی طالب (ابن شهر آشوب)2- الصراط المستقیم3- نهج الایمان (زین الدّین علی بن یوسف بن جبر)4- بحار الانوار5- منهاج البراعة


دوستان ما چند حرف داریم در زبان عربی که نقطه ندارد؟
14 حرف

و مولا فقط جمله نساخته است، شما بروید در بحر معانی بلند این خطبه
این نمی است از دریا فضایل مولا علی


دومین خطبه بدون نقطه


اَلْحَمْدُ لِلّهِ الْمَلِکِ الْمَحْمودِ الْمالِکِ الْوَدودِ، مُصَوِّرِ کُلِّ مَوْلودٍ وَ مَآلِ کُلِّ مَطْرودٍ.
ساطِحِ الْمِهادِ وَ مُوَطِّدِ الْاَطْوادِ وَ مُرْسِلِ الْاَمْطارِ وَ مُسَهِّلِ الْاَوْطارِ، عالِمِ الْاَسْرارِ وَ مُدْرِکِها وَ
مُدَمِّرِ الاَمْلاکِ وَ مُهْلِکِها وَ مُکَوِّرِ الدُّهورِ وَ مُکَرِّرِها وَ مُورِدِ الْاُمورِ وَ مُصْدِرِها، عَمَّ سَماحُهُ وَ
کَمُلَ رُکامُهُ وَ هَمَلَ وَ طاوَعَ السُّؤالَ وَ الْاَمَلَ وَ اَوْسَعَ الرَّمَلَ وَ اَرْمَلَ.

اَحمَدُهُ حَمْداً مَمْدوداً مَداهُ وَ اُوَحِّدُهُ کَما وَحَّدَ الاَوّاهُ، وَ هُوَ اللهُ لا اِلهَ لِلاُمَمِ سِواهُ وَ لا صادِعَ لِما عَدَّلَهُ
وَ سَوّاهُ.
اَرْسَلَ مُحَمَّداً عَلَماً لِلْاِسْلامِ وَ اِماماً لِلْحُکّامِ، مُسَدِّداً لِلرَّعاعِ وَ مُعَطِّلَ اَحْکامِ وَدٍّ وَ سُواعٍ، اَعْلَمَ وَ
عَلَّمَ وَ حَکَمَ وَ اَحْکَمَ وَ اَصَّلَ الْاُصولَ وَ مَهَّدَ وَ اَکَّدَ الوُعودَ وَ اَوْعَدَ، اَوْصَلَ اللهَ لَهَ الاِکْرامَ وَ اَوْدَعَ
روحَهَ السَّلامَ وَ رَحِمَ آلَهُ وَ اَهْلَهُ الْکِرامَ، مالَمَعَ رِئآلٌ وَ مَلَعَ رالٌ وَ طَلَعَ هِلالَ وَ سُمِعَ اِهْلالٌ.
اِعْمَلوا -رَعاکُمُ اللهُ- اَصْلَحَ الْاَعْمالِ وَ اسْلُکوا مَسالِکَ الْحَلالِ وَ اطرَحوا الْحَرامَ وَ دَعوهُ وَ
اسمَعوا اَمرَ اللهِ وَ عوهُ وَ صِلوا الْاَرْحامَ وَ راعوها وَ عاصوا الْاَهْواءَ وَ اَردَعوها وَ صاهِروا اَهْلَ
الصَّلاحِ وَ الْوَرَعِ وَ صارِموا رَهْطَ اللَّهْوِ وَ الطَّمَعِ وَ مُصاهِرُکُمْ اَطْهَرُ الْاَحْرارِ مولِداً وَ اَسْراهُمْ
سؤدُداً وَ اَحْلاهُمْ مَورِداً وَ ها؛ هُوَ اَمَّکُمْ وَ حَلَّ حَرَمَکُمْ مُملِکاً عَروسَکُم المُکَرَّمَةَ وَ ماهَرَ لَها کَما
مَهَرَ رَسولُ اللهِ اُمَّ سَلَمَةَ وَ هُوَ اَکْرَمُ صِهْرٍ اَوْدَعَ الْاَوْلادَ وَ مَلَکَ ما اَرادَ وَ ما سَها مُمَلِّکُهُ وَ لا وَهِمَ
وَ لا وُکِسَ مُلاحِمُهُ وَ لا وُصِمَ. اَسْئَلُ اللهَ لَکُم اِحمادَ وِصالِهِ وَ دَوامَ اِسْعادِهِ وَ اَلْهَمَ کُلّاً اِصْلاحَ حالِهِ
وَ الْاِعْدادَ لِمَآلِهِ وَ مَعادِهِ، وَ لَهُ الْحَمْدُ السَّرْمَدُ وَ الْمَدْحُ لِرَسولِهِ اَحْمَدَ.

سپاس از آن خداوندی است که پادشاهی ستوده و مالکی پر مهر، صورت گر هر مولود و پناهگاه هر مطرودی است. گستراننده بستر زمین و استوار کننده کوهها و فروفرستنده بارانها و آسان کننده نیازها (و آرزوها) است.
دانا و آگاه به همه رازها و درهم کوبنده پادشاهان و نابودکننده آنهاست. در هم پیچنده (:و پایان بخش) روزگاران و برگرداننده آنهاست. اوست که هر چیز را وارد دَور می نماید و از دور خارجش می گرداند. عطایش همه چیز را فراگرفته و ابرِ سخایش کمال یافته و فروباریده و خواسته ها و آرزو(های بندگان) را برآورده است. و (به حکمتش) ریگزارها را گسترد و به ریگ آراست.
ستایش می کنم او را، ستایشی که امتدادش بلند (:و بی انتها) است؛ و یگانه اش می شمارم بدان گونه که (پیامبرِ) پر تضرّع و ابتهال یگانه اش می شمرد. و اوست خداوندی که امّتها را خدایی جز او نیست. آنچه که او استوار و مرتّب نمود کسی نیست که درهم ریزد.
محمّد را – به عنوان نشانه هدایت اسلام و پیشوای زمام داران (:و پیشوایان)، و اصلاح گر توده ها و تعطیل کننده احکام (:و رسوم بتهایی چون) وَدّ و سُواع – فرستاد. او (نیز تعالیم رسالت را) ابلاغ نمود و تعلیم فرمود (هر حکمی که لازم به بیان بود بدان) حکم نمود و (مبانی را) محکم ساخت؛ و اصول اساسی را پایه گذارد و زمینها(ی عملی اش را) مهیّا ساخت، و بر وعده ها(ی بشارت) تأکید ورزید و انذار و بیم داد.
خداوند اِکرام (خویش) را برای او پیوسته سازد و سلام (:و درود) را ملازم روانش گرداند، و آل و اهل بیت بزرگوارش را رحمت عطا کند، تا وقتی که کواکب می درخشد و بچه شتر مرغ می دود و ماه طلوع می کند و بانگی به گوش می رسد.
خداوند حفظتان کند. شایسته ترین اعمال را انجام دهید، و به مسیرهای حلال روید، و حرام را کنار افکنید و ترک گویید، به فرمان خدا گوش فرا دهید آن را به خاطر بسپارید و پیوند با خویشان را محکم نمایید، و مراعاتشان نمایید، و با هوسها مخالفت ورزید، و آنها را از خود دور کنید.
با اهل درستی و تقوا وصلت نمایید و از اهل لهو و آز ببُرید. این کسی که در پی وصلت با شماست از پاکزاده ترین آزادگان و شریفترین آنان، و شیرین (:و محبوبترین) آنان در (تبار و) خواست گاه.
آگاه باشید؛ که او اینک آهنگ شما را نموده، به حریم شما وارد گشته تا عروس گرامی (از تبار) شما را بگیرد و مهریّه اش را همان مهری قرار می دهد که رسول خدا، برای (همسرش) امّ سلمه قرار داده است، با اینکه این بزرگوار یهترین دامادی بود که فرزندانی را به ودیعه نهاد و آنچه را که خواست بدست آورد (و کسی از وصلتش امتناع نمی کرد). و هر که به او همسر داد، دچار سهو و اشتباه نشد و بر آن که با او پیوند نمود خرده ای گرفته نشد و خسارتی ندید.
از خداوند برایتان مسئلت می کنم که پیوندتان را ستوده گرداند و امدادش را به شما مداوم کند و به هر یک را آن چه مایه صلاح کار و آمادگی برای سرانجام و معادِ اوست الهام نماید.
و ستایش همیشگی مخصوص آن ذات (یکتا)ست و مدح و ثنا از آنِ رسول او احمد.


• ابن ابی الحدید معتزلی. شرح نهج البلاغه، جلد 19. ص 140.
• محمد بن مسلم شافعی معتزلی. کتاب الطالب. ص 248.

برخی از سنی ها که تعدادشان البته در اطراف ما کم بود، معاند بودند و چهره هاشان بعد از دیدن این خطبه ها دیدنی بود Smile



روزی مردم در مسجد بحث می‌کردند که کدام حرف در عربی از همه بیشتر در گفتار است؟ معلوم شد حرف «الف» از همه بیشتر است و هیچکس نمی‌تواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد. علی آنجا بود و بی‌درنگ این خطبه را گفت. علی خطبه دیگری بدون نقطه دارد.



خطبه بدون الف


حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ
بَلَغَت حُجَّتُهُ، و عَدَلَت قَضیَّتُهُ، وَ حَمِدتُ حَمدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن
خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ، یَومَ یُشغَلُ عَن
فَصیلَتِهِ وَ بَنیهِ، وَ نَستَعینُهُ، وَ نَستَرشِدُهُ، وَ نُؤمِنُ بِهِ، وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ، وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ
مُخلِصٍ موقِنٍ، وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ، وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی
مُلکِهِ، وَ لَم یَکُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ، جَلَّ عَن مُشیرٍ وَ وَزیرٍ، وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ وَ نَظیرٍ، عَلِمَ
فَسَتَرَ، وَ بَطَنَ فَخَبَرَ، وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ، وَعُصیَ فَغَفَرَ، وَ عُبِدَ فَشَکَرَ، وَ حَکَمَ فَعَدَلَ، وَ تَکَرَّمَ وَ
تَفَضَّلَ، لَم یَزَل وَ لَم یَزولَ، وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ، وَهُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ، رَبٌّ
مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ، مَتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ، مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ، مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ، وَ لَم یُحِط بِهِ
نَظَرٌ، قَویٌ، مَنیعٌ، بَصیرٌ، سَمیعٌ، علیٌّ، حَکیمٌ، رَئوفٌ، رَحیمٌ، عَزیزٌ، عَلیمٌ، عَجَزَ فی وَصفِهِ
مَن یَصِفُهُ، وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ، قَرُبَ فَبَعُدَ، وَ بَعُدَ فَقَرُبَ، یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ، وَ
یَرزُقُ عَبدَهُ وَ یَحبوهُ، ذو لُطفٍ خَفیٍّ، وَ بَطشٍ قَویٍّ، وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ، وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ،
رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ، وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ، وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ وَ
رَسولِهِ صَفیِّهِ وَ حَبیبِهِ وَ خَلیلِهِ، بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ، وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ، وَ
مِنَّةً لِمَزیدِهِ، خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ، وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ، فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ، وَ بَلَّغَ، وَ کَدَحَ، رَؤفٌ بِکُلِّ
مُؤمِنٍ، رَحیمٌ، ولیٌّ، سَخیٌّ، ذَکیٌّ، رَضیٌّ، عَلَیهِ رَحمَةٌ، وَ تَسلیمٌ، وَ بَرَکَةٌ، وَ تَعظیمٌ، وَ تَکریمٌ
مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ، قَریبٍ مُجیبٍ، وَصیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی، بِتَقوی رَبِّکُم، وَ ذَکَّرتُکُم
بِسُنَّةِ نَبیِّکُم، فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم، وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم، وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم یَومَ
یُذهِلُکُم، وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ، وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ، وَ لتَکُن مَسئَلَتُکُم
مَسئَلَةَ ذُلٍّ، وَ خُضوعٍ، وَ شُکرٍ، وَ خُشوعٍ، وَ تَوبَةٍ، وَ نَزوعٍ، وَ نَدَمٍ وَ رُجوعٍ، وَ لیَغتَنِم کُلُّ
مُغتَنَمٍ مِنکُم، صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ، وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ، وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ، وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ، وَ
حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ، قَبلَ هُوَ یَکبُرُ، وَ یَهرَمُ، وَیَمرَضُ، وَ یَسقَمُ، وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ، وَ یُعرِضُ عَنهُ
جَیِبُهُ، وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ، وَ لیَقطِعُ عُمرُهُ، ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوکَ، وَ جِسمُهُ مَنهوکٌ، قَد جَدَّ فی نَزعٍ
شَدیدٍ، وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ وَ بَعیدٍ، فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ، وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ، وَ رَشَحَ جَبینُهُ، وَ سَکَنَ
حَنینُهُ، وَ جُذِبَت نَفسُهُ، وَ نُکِبَت عِرسُهُ، وَ حُفِرَ رَمسُهُ، وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ، وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ، وَ
قُسِّمَ جَمعُهُ، وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ سَمعُهُ، وَ کُفِّنَ، وَ مُدِّدَ، وَ وُجِّهَ، وَ جُرِّدَ، وَ غُسِّلَ، وَ عُرِیَ، وَ
نُشِفَ، وَ سُجِیَ، وَ بُسِطَ لَهُ، وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ، وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ، وَ قُمِّصَ، وَ عُمِّمَ، وَ لُفَّ، وَ
وُدِعَّ، وَ سُلِّمَ، وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ، وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَکبیرٍ، وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ، وَ قُصورٍ
مُشَیَّدَةٍ، وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ، فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ، ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ
بِجُلمودٍ، وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ، وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ، فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ، وَ نُسِیَ خَبَرُهُ وَ رَجَعَ عَنهُ
وَلیُّهُ، وَ نَدیمُهُ، وَ نَسیبُهُ، وَ حَمیمُهُ، وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ، وَ حَبیبُهُ، وَ صَفیُّهُ، وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ
قَبرٍ، وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ، یُسحَقُ ثَوبُهُ وَ
لَحمُهُ، وَ یُنشَفُ دَمُهُ، وَ یُدَقُّ عَظمُهُ، حَتّی یَومَ حَشرِهِ، فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ، وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ، وَ
یُدعی لِحَشرٍ وَ نُشورٍ، فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ، وَ حُصِّلَت صُدورٌ، وَ جیء بِکُلِّ نَبیٍّ، وَ صِدّیقٍ، وَ
شَهیدٍ، وَ مِنطیقٍ، وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ، بِعَبیدِهِ خَبیرٌ وَ بَصیرٌ، فَکَم مِن زَفرَةٍ
تُضنیهِ، وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ، فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ، وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ، بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ،
بِکُلِّ صَغیرَةٍ وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍٍ، حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ، وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ، عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ، وَ
صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ، وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ، وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ، وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ، وَ نَطَقَ کُلُّ
عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ وَ فَرجُهُ
بِلَمسِهِ وَ یُهَدِّدَهُ مُنکَرٌ وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ وَ غُلَّت یَدُهُ وَ سیقَ یُسحَبُ
وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ شَدیدٍ وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ وَ یُسقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ وَ
تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ
عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ کُلِّ مَصیرٍ وَ نَسئَلُهُ
عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن
تَعذیبِ رَبِّهِ سَکَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ وَ حَفَدَةٍ وَ
طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ وَ سَکَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ، وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ، وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ وَ شَرِبَ مِن
عَینٍ سَلسَبیلٍ، مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسکٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ
یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ
مَن خَشِیَ رَبَّهُ وَ حَذَّر نَفسَهُ وَ تِلکَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ
ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ
بِهِ روحُ قُدُسٍ مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ
رَحیمٍ مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُکُم وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُکُم فَنَستَغفِرُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی
وَ لَکُم.


ای جانم به فدای مولا ، ماشا الله این خطبه بدون الف ایشان یه ذره در ذره هم نیست و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در باره خدا و دنیا و آخرت و... سخن به میان آوردند
خوشا به حال شیعه با این امیری که دارد
بدا به حال شیعه با این قدر نا شناسی که دارد




ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش بر غضبش پیشی گرفته است. سخن و حکم اوتمامیّت یافته و قطعی است؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.
ستایش می کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش بریده و کنده شده و به توحید او اقرار می نماید. و از وعید و بیم عذابش به خود او پناه می برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که انسان را به گرفتاری خویش مشغول و از بستگان و فرزندانش غافل می سازد.

از او یاری و هدایت می جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او به توحید گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار در یقین. و او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. بر کردارها آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او عطا فرمود.

همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه و مقتدر. و به برتری شأنش پاک و منزّه است. و به علوّ مقامش ه حق خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی در معرفت بر او احاطه پیدا نمی کند. قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. به آفریدگان نزدیک است و در رفعت مقام، از آناندور است. به علوّ شأنش از آنان دور است و به آنان نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند. و به بنده اش روزی می دهد و بدو عطا می فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیبباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار.

و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را در بهترین و ضروری ترین برهه و در دوران گسیختگی وحی و کفر به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار برانگیختن پیامبران به پیامبری از جانب خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی به قضا و حکم حق بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی ویژه و فراوان از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.

ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما از پروردگارتان درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن از گناه و پشیمانی و بازگشت به طاعت باشد.

هر کدامتان که غنیمت شمار فرصت است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از گرفتاری و مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و نزدیکترین دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای به عیادت و وداع به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد.

در چنین حالی می بینی که تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. هم اکنون می بینی رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده اند و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ از هر جامه و پیرایه ای عاری اش داشته، خشکش نموده اند و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده اند و آماده اش نموده، قطعه دیگرکفنش را نیز بر او افکنده اند، به گونه ای که از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده اند و نزدیکان با او وداع نموده، بدرودش گفتند.

اینک می نگری بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاقهای منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشتهای محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگهایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و کسانی که یار و همنشین و خویشاوند و دوست او بودند، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.

اکنون درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. و بدین گونه است تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون کشیده و هویدا می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری که مجاز به تکلّم است، آورده می شوند.

داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا به حالشان است. پس بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده و بدان توجّه نمی گردد. و دلیل و عذر او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می گردد و به وی سپرده می شود و بدی کردارش بر او و دیگران بیان می شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه او به حرام و دستش به سخت گیری نامورد او و پایش به گام برداشتن به سوی حرام، پوستش به لمس نامشروع و شرمگاهش به تماس به حرام گواهی می دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را به عذاب وحشتناک تهدید می کنند و خداوند بینا از کارش پرده بر می دارد.

پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود. و در آتش دوزخ عذاب می گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کند. فرشته مأمور عذاب او به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، پیوسته پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد و تبدیل می شود. و فریاد استمداد برمی آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می گردانند. و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنم می ماند.

به پروردگار توانا پناه می بریم از شرّ هر سرانجام نا خجسته ای و از او عفو می طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم همانند کسانی که ایمان و طاعتشان را از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.

پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان بهشتی بهره مند می گردد. و جامهایی مملو از خوراکی و نوشیدنی پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم و از نوشیدنی های بهشت بدو نوشانیده می شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط آفرین و سرور انگیز است. از نوشیدنی هایی پاکیزه در باغی روشن، با درختانی پربار می نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می شود و نه مست و مدهوش می گردد.

این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن نیز کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس شیطانی او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید.


دوستان التماس دعا دارم برای خودم و پدر و مادرم
سعی کنید این فضیلت مولا را به هر نحو پخش کنید که بی شک مولا علی پس از 1400 سال هنوز غریب است
ای اول مظلوم عالم، جانم به فدایت
علي جان سلام
از مطلب خوبت ممنونم
چون بنده هم در دانشگاهي درس مي خونم كه پر است از اهل سنت و شيعه بي بصيرت! از اين روش استفاده مي كنم.Blush

دوستان عزيز پيشنهاد مي كنم نهج البلاغه رو زياد بخونيد
خطبه هايي كه امام خطاب به كوفيان گفتن واقعا عجيبه
در واقع يك نوع روزه خواني حضرت در باره خودشون هست كه هر شيعه اي رو به گريه مي ندازه و باور كنيد بعد از گذشت 1400 سال دل آدم رو به لرزه ميندازه و واقعا عجيبه كه كوفيان چه طور نسبت به اين خطبه ها بي تفاوت بودن.
انشا الله كه ما نسبت به فرامين حضرت مهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نايب بر حقش امام خامنه اي ( مد ظله العالي) بي تفاوت نباشيم
برآن شدم تا در ادامه ی این پست به ذکر فضایلی که حقانیت شیعه را اثبات میکند بپردازم
باشد که ذخیره قبر قیامتم باشد

مباهله ترازوي حقانيت اسلام است
«فمن حآجک من بعد ما جآءک من العلم فقل تعالو ندع ابناءنا وابناء کم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکذبین »
پس هر کس بعد از دانشی که (درباره مسیح) به تو رسیده است با تو به ستیز و محاجه بر خیزد
بگو:بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم و شما فرزندان خود را وما زنان خود را بخوانیم و شما زنانتان را و ما نفوس خود رابخوانیم و شما نفوستان را پس لعنت خدا را بر دروغگویان قراردهیم.

جريان مباهله نقطه عطفي در تاريخ اسلام محسوب مي‌شود; چرا که در آن روز بار ديگر نور اسلام در آفاق هستي درخشيدن گرفت و عالميان در سال نهم هجرت، حقانيت نبوت پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله و منزلت اهل بيت آن حضرت را براي چندمين بار به نظاره نشستند و روز مباهله، به عنوان يکي ديگر از روزهاي جشن و پيروزي و روز دعا وشکرگزاري در تاريخ اسلام ثبت شد. در اين نوشتار، به برخي از دست آوردها و آموزه‌هاي حياتبخش جريان مباهله مي‌پردازيم:
سند حقانيت شيعه
نزول آيه مبارکه مباهله، واضحترين دليل بر فضيلت و عالي ترين مدرک براي حقانيت باورهاي شيعه در مورد امامت و خلافت علي عليه السلام بعد از رحلت پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله مي‌باشد. در اين آيه وجود مقدس اميرمؤمنان علي عليه السلام به منزله جان پيامبر شناخته شده است و اين حقيقت غيرقابل انکار - که از منظر تمام دانشمندان شيعه و اهل سنت جاي ترديد و شبهه در آن وجود ندارد - اثبات مي‌کند که دومين شخص عالم امکان، علي عليه السلام است که شايستگي جانشيني حضرت خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله بعد از رحلتش منحصر در شخصيت وي مي‌باشد.

شيخ مفيد رحمه الله مي‌فرمايد: «خداي متعال در آيه مباهله حکم نموده است که علي عليه السلام جان رسول خدا صلي الله عليه و آله مي‌باشد، و از اين حکم معلوم مي‌شود که اميرمؤمنان علي عليه السلام به بالاترين درجه فضيلت و برتري نائل شده است و با پيامبر صلي الله عليه و آله در کمال و عصمت از گناهان مشترک است.»1
اين سخن شيخ مفيد برگرفته از حديث معروف مساوات است. اهل سنت اين حديث را از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله نقل مي‌کنند که فرمودند: «من اراد ان ينظر الي آدم في علمه والي نوح في تقواه وفهمه و الي ابراهيم في حلمه و الي يحيي بن زکريا في زهده والي موسي في هيبته والي عيسي في عبادته فلينظر الي علي بن ابي طالب;2

هر کس مي‌خواهد علم حضرت آدم و تقوا و فهم حضرت نوح و حلم حضرت ابراهيم و زهد حضرت يحيي و هيبت حضرت موسي و عبادت حضرت عيسي را ببيند، به علي بن ابي طالب بنگرد.

بر اساس اين روايت، وجود اميرمؤمنان علي عليه السلام با تمامِ پيامبران الهي جز رسول اکرم مساوي است و بلکه افضل است.
علامه بزرگوار استاد محمدتقي جعفري در اين زمينه مي‌نويسد: «رواياتي متنوع در منابع اوليه اسلام، مخصوصا حديث مقدس «مساوات اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام با رسولان الهي در امتيازاتي که خداوند سبحان به آنان عطا فرموده است»، به اضافه آيه مباهله که علي بن ابي طالب عليه السلام در آن نفس رسول اعظم صلي الله عليه و آله منظور شده است، با کمال وضوح اثبات مي‌کنند که علي عليه السلام آن بزرگ بزرگان و آن يگانه نسخه انسان کامل - که پس از وجود نازنين محمد مصطفي صلي الله عليه و آله نظير او به عرصه هستي گام نگذاشته است - تجلي گاه نمونه همه امتيازات والاي پيشوايان معصوم عليهم السلام مي‌باشد.»3
در يکي از گفتگوهاي امام رضا عليه السلام با مامون، آمده است که مامون از حضرت رضا عليه السلام پرسيد: شما چه دليلي بر خلافت جدتان علي بن ابي طالب بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله داريد؟! امام رضا عليه السلام فرمودند: «آية انفسنا; آيه مباهله.»
شخصيت شناس پرتلاش، علامه سيدعلي اصغر بروجردي، در کتاب طرائف المقال در توضيح سخن امام رضا عليه السلام مي‌نويسد: بدون ترديد در صحنه مباهله به غير از اصحاب کساء هيچ کس ديگر از مسلمانان حضور نداشت و اگر به غير از علي عليه السلام مرد با فضيلت ديگري - که به اندازه او در نزد رسول گرامي اسلام موقعيت و منزلت والائي کسب کرده بود - وجود داشت، هيچ گاه پيامبر صلي الله عليه و آله علي عليه السلام را به جاي او گزينش نمي‌کرد و يا حداقل به همراه علي عليه السلام او را نيز مي‌آورد. اما آيه مباهله و شان نزول آن گواهي مي‌دهد که علي عليه السلام شايسته ترين و بافضيلت ترين فرد در ميان ياران پيامبر صلي الله عليه و آله بود.
سخن رسول گرامي اسلام در روز مباهله شاهد ديگري بر اين مدعاست. آن حضرت هنگام مباهله با نصاراي نجران با اشاره به علي عليه السلام فرمود: «اللهم هذا نفسي وهو عندي عدل نفسي;4 پروردگارا اين [علي] جان من است و او در نزد من معادل نفس من است.»
براي همين بود که اميرمؤمنان علي عليه السلام در اوج مظلوميت خويش در ماجراي شوراي خلافت، خطاب به اهل شورا با آيه مباهله احتجاج نمود. ابن حجر هيثمي از محدثان اهل سنت کلام علي عليه السلام، خطاب به اهل شورا را چنين نقل مي‌کند: «انشدکم الله هل فيکم احد جعله الله نفس النبي، وابناءه ابناءه، ونساءه نسائه، غيري;5 شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا به غير از من در ميان شما کسي هست که خداوند او را جان پيامبر و فرزندانش را فرزندان پيامبر و زنانش را زنان پيامبر قرار داده باشد؟!» همه يکصدا گفتند: نه; به غير از تو چنين فردي را سراغ نداريم.
ابن حماد شاعر پرشور و متعهد قرن چهارم هجري در ضمن اشعاري علي عليه السلام را با آيه مباهله ستوده، مي‌گويد:
سماه رب العرش نفس محمد
يوم البهال وذاک ما لا يدفع6
«پروردگار عرش، در روز مباهله، علي عليه السلام را جان محمد ناميد و اين واقعيتي انکارناپذير است.»
. جلوه اي از عزت اسلام
ماجراي مباهله موجب شد تا عظمت و حقانيت اسلام بر تمامي مردم اثبات شده و صداقت گفتار رسول اکرم صلي الله عليه و آله و ادعاهاي وحياني آن حضرت بيش از گذشته آشکار گردد. اين واقعه يکي ديگر از دلائل نبوت و کرامتهاي آن حضرت به شمار مي‌آيد. بي ترديد مباهله، در تقويت ايمان مسلمانان و تضعيف روحيه منافقان و مخالفان تاثيري بسزا داشته است.
دليلي بر فضيلت اهل بيت عليهم السلام
اين آيه محکم ترين دليل بر عظمت و فضيلت اهل بيت عليهم السلام مي‌باشد. از دانشمندان اهل سنت، ابوالقاسم جار الله زمخشري صاحب تفسير معروف کشاف مي‌نويسد:«وفيه دليل لاشي ء اقوي منه علي فضل اصحاب الکساء عليهم السلام وفيه برهان واضح علي صحة نبوة النبي صلي الله عليه و آله لانه لم يرو احد من موافق ولا مخالف انهم اجابوا الي ذلک;7 در اين آيه قوي ترين دليل بر برتري اصحاب کساء عليهم السلام وجود دارد و در آن دليل روشني بر صحت پيامبري پيامبر صلي الله عليه و آله است; چون هيچيک از مخالف و موافق روايت نکرده است که مسيحيان نجران مباهله (با پيامبر صلي الله عليه و آله) را پذيرفته باشند.»
مسلم نيشابوري، عالم ديگر اهل سنت نيز در صحيح خود، در مورد شان نزول اين آيه که فضيلت و منقبتي ديگر را براي اهل بيت عليهم السلام رقم زده است مي‌گويد: هنگامي که آيه مباهله نازل شد، رسول خدا صلي الله عليه و آله علي و فاطمه و حسنين عليهم السلام را دعوت کرد و فرمود: «اللهم هؤلاء اهلي; پروردگارا! اينان اهل [بيت] من هستند.»8
شيخ مفيد اين گفته را چنين تکميل نموده: «مباهله فضيلتي استثنائي براي اهل بيت عليهم السلام مي‌باشد که هيچکس از امت اسلام در اين فضيلت با آنان شريک نيست و همانند آنان نمي‌تواند باشد.
. آشکار شدن ذلت دشمنان اسلام
ماجراي مباهله نشان داد که هر کس به هر عنوان با دين اسلام مخالفت نمايد، دچار شکست و ذلت ابدي خواهد شد. و سرنوشت انسانهاي لجوج و خودخواه که به هر بهانه اي از پذيرش حق و منطق صحيح سرباز مي‌زنند، همانند نصاراي نجران با خذلان و خواري توام خواهد شد، که وعده الهي حق است وپيروزي حق بر باطل از سنتهاي تغييرناپذير اوست. آنان آن چنان از عظمت روحي و معنوي پيامبر صلي الله عليه و آله مرعوب شده بودند که بدون لحظه اي درنگ از مباهله دست کشيده و در کوتاهترين مدت به خواسته هاي پيامبر صلي الله عليه و آله تن دادند و اين مصداق همان آيه شريفه است که مي‌فرمايد: «سالقي في قلوب الذين کفروا الرعب»10 ; «به زودي در دلهاي کافران ترس و وحشت مي‌افکنم.» به همين جهت آنان هنگامي که چهره هاي مصمم و با اراده پيامبر صلي الله عليه و آله و همراهان را مشاهده کردند که چگونه به سوي محل مباهله قدمهاي راسخ برمي دارند، اسقف نجران اظهار داشت: «يا معشر النصاري اني لاري وجوها لوسالوا الله ان يزيل جبلا من مکانه لازاله بها فلا تباهلوا فتهلکوا;11 اي گروه نصارا! من چهره هايي را [که ايمان در سيمايشان موج مي‌زند] مشاهده مي‌کنم که اگر آنان از خداوند بخواهند که کوهي را از مکانش بردارد سريعا اجابت خواهد کرد. هرگز مباهله نکنيد که نابود خواهيد شد.»
روز خجسته و مبارک
شکوه و عظمت حادثه مباهله آن روز تاريخي را به عنوان يکي از ماندگارترين روزهاي تاريخ اسلام قرار داد و آن روز به عنوان روز جشن و شادي وشکرگزاري به درگاه حق و به عنوان يادآور عظمت اصحاب کساء در حافظه تاريخ ثبت شد. به همين جهت در روز 24ذي الحجه، همانند عيد غدير آداب ويژه اي منظور شده است که برخي از اعمال آن روز عبارتست از:
1. روزه گرفتن 2. غسل روز مباهله 3. به جاي آوردن نماز مباهله 4. خواندن دعاي آن روز 5. تصدق بر فقرا، به عنوان شکرگزاري 6. قرائت زيارت جامعه که جلوه هايي از عظمت اهل بيت عليهم السلام را بيان مي‌کند.
. تثبيت جايگاه اهل بيت عليهم السلام
واقعه مباهله موقعيت اهل بيت عليهم السلام را در جامعه بويژه در ميان انديشمندان مسلمان آن چنان استحکام بخشيد که حتي تندروترين مخالفين آن بزرگواران نتوانسته‌اند از ذکر آن خودداري کنند و خداوند متعال به اين وسيله حق را در زبان و قلم آنان جاري نموده است.
فخرالدين رازي صاحب تفسير مفاتيح الغيب که در شبهه افکني و تشکيک مواضع و باورهاي کلامي شيعه گوي سبقت را از ديگران ربوده و هيچ موردي را در مسئله امامت بدون نقض رد نشده، هنگامي که به آيه مباهله مي‌رسد حقيقت را چنين اظهار مي‌دارد: رسول خدا صلي الله عليه و آله زماني که به محل مباهله مي‌آمد عبائي بافته شده از موي سياه در بر کرده و حسين را بغل کرده و دست حسن را گرفته و فاطمه و علي عليهما السلام نيز از پشت سر آن حضرت مي‌آمدند. در همان حال پيامبر به آنها سفارش کرد: «هنگامي که دست به نفرين بلند کردم شما آمين بگوييد.» سپس پيامبر در همان نقطه مباهله، حسن و حسين و علي و فاطمه عليهم السلام را در زير عباي خود گردآورده و آيه تطهير را قرائت کرد و به اين ترتيب اهل بيت خود را نيز معرفي نموده و عظمت و منزلت آنان را شناساند.
فخر رازي بعد از نقل اين روايت مي‌گويد: به اتفاق اهل حديث و تفسير اين روايت صحيح است و هيچگونه ترديدي در صدور آن وجود ندارد.
او در ادامه مي‌افزايد: همچنين اين آيه دلالت مي‌کند که حسن و حسين پسران رسول خدا صلي الله عليه و آله هستند.12
. تداوم سنتهاي پيامبران پيشين
مباهله همانند بسياري از احکام و دستورات شريعت اسلام ادامه اديان توحيدي پيشين مي‌باشد. به همين جهت اين سنت آسماني و حرکت معنوي براي پيروان اديان گذشته کاملا آشنا بود. همانطوري که ابوحارثه - اسقف بزرگ هيئت اعزامي - هنگام مشاهده پيامبر و همراهان در محل مباهله به دوستانش گفت: به خدا سوگند! او همانند پيامبران الهي به مباهله نشسته است.13
شيوه مقابله با مخالفين
مباهله اهل بيت عليهم السلام، به مسلمانان آموخت که هرگاه مخالفين با منطق و دليل قانع کننده به سوي صراط مستقيم هدايت نشدند و آنان به لجاجت پرداخته واز پذيرش حق امتناع ورزيدند با مباهله به مقابله برخيزند و در برابر دشمنان عنود، خود را عاجز و درمانده نشان ندهند. به همين سبب اين شيوه در ميان مسلمانان رايج بود.
هنگامي که در بامداد روز عاشورا يکي از دشمنان امام حسين عليه السلام به نام يزيد بن مقعل به صحنه نبرد آمد، برير از سوي امام مامور مقابله با وي شد. او خطاب به برير گفت: اي برير بن خضير، کار خدا را چگونه مي‌بيني؟ برير گفت: به خدا سوگند براي من خوب است اما براي تو بد!
- چرا دروغ گفتي، تو که در گذشته دروغگو نبودي، آيا به ياد داري که از عثمان بد مي‌گفتي و معاويه را، گمراه و گمراه کننده مي‌دانستي؟! و علي بن ابي طالب را امام برحق مي‌شمردي؟!
- آري شهادت مي‌دهم که عقيده من همان است و گواهي مي‌دهم که تو از گمراهان هستي، آيا حاضري در اين زمينه مباهله کنيم و لعنت خدا را بر دروغگو قرار دهيم و قبل از مبارزه از خدا بخواهيم که آنکه حق است فرد گمراه و دروغگو را بکشد؟! هنگامي که يزيد بن مقعل مباهله را پذيرفت آنان در پيشگاه دو لشگر به مباهله پرداخته و دست به نفرين برداشتند. سپس مبارزه را آغاز کردند، بعد از اندکي زد و خورد برير بن خضير که با اراده اي آهنين و ايماني راسخ به دفاع از حضرت سيدالشهدا عليه السلام قيام کرده بود با ضربت شمشير خويش به يزيد بن مقعل پيروز شده و او را به خاک مذلت نشاند.
مباهله نه تنها در صحنه هاي مبارزات اعتقادي و اصول دين کاربرد دارد بلکه در فروعات فقهي نيز بابي به همين نام وضع شده است که مربوط به اختلافات و مشکلات خانوادگي است.
اين نوع مباهله که مورد بحث فقهاي اسلامي مي‌باشد در متون فقهي به نام باب «لعان» معروف است. اساسا مباهله نوعي نفرين طرفيني است و اين گذشته از اينکه در سطح عمومي با غير مسلمانان انجام مي‌شود. در مسائل خصوصي و خانوادگي نيز اگر کار به منازعه ومشاجره بکشد يکي از راهکارهاي آن مباهله مي‌باشد. هنگامي که مردي همسر خويش را به عمل نامشروع متهم کند و يا بخواهد فرزندي را از خودش نفي کند از مباهله و ملاعنه استفاده مي‌شود. مبناي اين نوع مباهله در آيات 6 تا 10 سوره نور است و شرايط و کيفيت آن نيز در منابع فقهي آمده است.
________________________________________
1) شيخ مفيد، ارشاد، ج 1، ص 170.
2) ابن عساکر، تاريخ مدينه دمشق، ج 42، ص 313; الرياض النضره، ج 2، ص 218; قوشچي، شرح تجريد، ص 338. و از منابع شيعه، فتال نيشابوري، روضه الواعظين، ص 128.
3) طرحهاي آموزشي نهج البلاغه، ص 11.
4) تفسير امام عسکري، ص 660; الامام علي عليه السلام ص 285.
5) الصوائق المحرقه، ص 93.
6) مناقب آل ابي طالب، ج 2، ص 145.
7) تفسير کشاف، ج 1، ص 433.
8) صحيح مسلم، باب فضائل الصحابه.
9) ارشاد، ج 1، ص 158.
10) انفال/12.
11) تفسير فخر رازي، ذيل آيه مباهله (آل عمران/61).
12) تفسير فخر رازي، ذيل آيه (آل عمران/61).
13) تفسير مجمع البيان، ذيل آيه مباهله.

منبع:
http://www.radmardetarikh.blogfa.com/post-258.aspx
بسم الله
"أشهد أنّ عليّاً وليّ الله"
"أشهد أنّ عليّاً وليّ الله"
"أشهد أنّ عليّاً وليّ الله"
واقعا که علی (علیه السلام) آخرشه... خدایا عشق به علی و ولع در خواندن سخنان گهربارش رو نسیب ما بفرما. برحمتک یا ارحم الراحمین
و من الله توفیق
هستی نبود علی بود
واقعاً تکان دهنده بود مخصوصاً خطبه های مولا امیرالمومنین
آيا داستان بازگشت خورشيد پس از غروب كردن صحت دارد؟
ررسي تطبيقي حديث رّد الشمس
طرح بحث
1.ابن مردويه بنا بر آنچه كه بياضي در كتابش (كتاب الصراط المستقيم) به نقل از ،عبقات الانوار :ج ص 33 ومناقب آل ابي طالب ج 1 ص 353
.2.رسالة ((كشف اللبس عن حديث رد الشمس)) الحافظ جلال الدين السيوطي المتوفى (911) ,
3. رسالة ((مزيل اللبس عن حديث رد الشمس.)) شمس الدين محمد بن يوسف الصالحي الشامي ...المتوفى سنة 942 ه ق .
4.کشف الرمس عن حديث ردالشمس، محمد باقر محمودي، المعارف الاسلاميه، چاپ اول، قم، مؤسسة المعارف الاسلامية قم .
5.حديث رد الشمس ، لابي الفتح ، محمد بن الحسين ، الازدي الموصلي المتوفى سنة 374 هـ .
6.تصحيح خبر رد الشمس وترغيم النواصب الشمس ، لابي القاسم ، بن الحداد ، الحسكاني الحنفي ، من أعلام القرن الخامس .
7.حديث رد الشمس ، للموفق بن أحمد ، الحنفي المكي الخوارزمي ، المتوفى سنة 568 هـ .
8.حديث رد الشمس ، لابي علي ، محمد بن أسعد بن علي ، الجواني العبيدلي ، المتوفى سنة 588 هـ
ردّ الشمس به عنوان يك معجزه الهي و فضليت براي امام علي عليه السلام‌ مطابق روايات معتبر دو بار اتفاق افتاده است ، مرتبه اول در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله، و دومي در زمان حكومت آن حضرت.
سعي ما در اين مقاله اين است تا صحت و سقم ايداستان بازگشت خورشيد يا «حديث ردّ الشمس» از دير باز مورد توجّه و عنايت علما ودانشمندان رشته‌ها و گرايش‌هاي مختلف علوم اسلامي بوده و هر كدام به سهم خويش به نقل و بررسي و تحليل آن با رويكرد تاريخي تفسيري و فقهي‌ پرداخته‌اند و اين واقعه را كه بيانگر اعجاز رسول خدا صلي الله عليه و آله و اثبات فضيلتي براي امير مؤمنان علي عليه السلام مي باشد مورد توجّه قرار داده و به عنوان يك فضيلت ثبت كرده‌اند ؛ برخي نيز تحقيقي مستقل در قالب كتاب يا رساله در اين زمينه انجام داده و با سندهاي گوناگون و به تفصيل به نقل آن پرداخته‌اند ، به همين جهت براي حديث رد الشمس كتابها ورساله هاي مختلف نوشته شده است كه ذيلا به برخي از آنها اشاره مي گردد:
ن دو قضيه را از نظر سندي در منابع شيعه و سني، بررسي نموده و سپس به شبهات مطرح شده پيرامون آن پاسخ دهيم.
مبحث اول : رد الشمس در روايات شيعه
روايات شيعه درباره رد الشمس به دوسته تقسيم مي شود ، دسته نخست رواياتي هستندكه مي گويد: رد الشمس در عصر پيامبر( ص‌‌‌) اتفاق افتاده است . دسته‌ي ديگر رواياتي هستند كه حادثه رد الشمس را بعد از رحلت رسول خدا( ص‌‌‌‌‌‌‌‌‌) مي داند .
گفتاراول : رد شمس در عصر پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
حديث اول :
شيخ صدوق به سند خويش نقل نموده است :
روزى رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سر خود را بدامان علىّ عليه السّلام گذاشته و خفته بود علي نماز عصرش را نخوانده بود و خورشيد غروب كرده بود، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله چون از خواب برخاست و از ماجرا آگاه شد دست بدعا برداشت و عرض كرد: بار خدايا همانا علىّ در پى فرمانبردارى از تو و فرمانبردارى از رسول تو بوده است و نمازش فوت شده پس خورشيد را بر او باز گردان تا نماز خود را در وقتش بجاى آورد، اسماء مي گويد: به خدا قسم خورشيد را ديدم كه غروب كرده بود و بار ديگر طلوع نمود و هيچ كوهى و زمينى باقى نماند مگر آنكه آفتاب بر آن تابيد تا على عليه السّلام وضو گرفت و نماز خواند، پس از آن خورشيد غروب كرد.
الشيخ الصدوق (وفات : 381) من لا يحضره الفقيه ، ج 1 ص 203 ح610 ، ناشر : مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة،تحقيق : تصحيح وتعليق : علي أكبر الغفاري.
حديث دوم :
شيخ مفيد نقل مي كند
روزي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در منزل خويش تشريف داشت و علي عليه السلام نيز در محضر وي بود ، جبرئيل عليه السلام نازل شده و به ابلاغ پيام الهي از طريق وحي پرداخت . در همان حال پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم پاي اميرالمؤمنين عليه السلام را تكيه گاه خويش ساخت وسر بر آن نهاد ، اين وضعيّت تا غروب ادامه يافت ، به ناچار أميرالمؤمنين عليه السلام نماز عصر را در همان حالت نشسته خوانده وركوع وسجود را با اشاره به جاي آورد ، وقتي كه وحي پايان يافت وپيامبر صلي الله عليه وآله وسلم به حالت عادي برگشت رو به علي عليه السلام نموده فرمود : آيا نماز عصرت قضا شده است ؟ علي عليه السلام عرض كرد : اي رسول خدا ، به علّت وضعيّت خاصّ شما كه در حال دريافت وحي بوديد نتوانستم نمازم را ايستاده بخوانم .
پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم فرمود : دعا كن واز خدا به خواه خورشيد را برايت برگرداند تا نمازت را ايستاده و در وقت مخصوصش بخواني ، چون تو در حال فرمانبرداري از خدا وپيامبرش بوده اي خداوند دعايت را مستجاب خواهد كرد .
اميرالمؤمنين عليه السلام از خدا خواست تا خورشيد را براي وي برگرداند ، خورشيد براي علي عليه السلام برگردانده شد تا اينكه نماز عصر را در وقت مخصوصش خواند ، آنگاه بار ديگر خورشيد غروب كرد . اسماء مي گويد : به خدا سوگند هنگام غروب خورشيد از آن صدايي شبيه صداي كشيده شدن ارّه بر چوب شنيدم .
الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي (متوفاي413 هـ)، الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج 1 ص 345 ، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1414هـ - 1993 م.
حديث سوّم :
كليني نقل مي كند :
عمار گفت : به همراه امام صادق عليه السلام به مسجد فضيخ رفتيم ، حضرت فرمود : اي عمّار ، اين فرو رفتگي در اين زمين را مي بيني ؟ گفتم : آري .
فرمود : همسر جعفرـ همان كه بعدها همسر اميرالمؤمنين عليه السلام شد ـ در اين مكان نشسته بود ، دو فرزند وي از جعفر نيز در كنار وي بودند ، اسماء گريست ، آن دو گفتند : مادر ، چرا گريه مي كني ؟
اسماء گفت : براي اميرالمؤمنين عليه السلام گريه مي كنم آن دو گفتند : براي اميرالمؤمنين گريه مي كني ولي براي پدرمان گريه نمي كني ؟ ! اسماء گفت : آنگونه كه مي پنداريد نيست ، به ياد داستاني افتادم كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مكان برايم تعريف كرد ، به ياد آن ماجرا كه افتادم اشكم جاري شد . آن دو پرسيدند : چه داستاني ؟ اسماء پاسخ داد : من به همراه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مسجد بودم ، حضرت فرمود : اين فرو رفتگي در زمين را مي بيني ؟ گفتم : آري .
فرمود : من ورسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در اين مكان نشسته بوديم ، حضرت سرش را بر دامنم نهاده به استراحت پرداخت تا اينكه به خواب رفت ، وقت نماز عصر فرا رسيد ، نتوانستم سر حضرت را از دامنِ خويش بلند كنم ؛ زيرا مي ترسيدم سبب آزار حضرت گردد ، تا اينكه پس از پايان يافتن وقت نماز پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم بيدار شد ، رو به علي عليه السلام نمود و فرمود : اي علي ، نمازت را خوانده اي ؟ گفتم : نه ، فرمود : چرا ؟ گفتم : نخواستم شما را اذيت كنم . پيامبر.صلي الله عليه وآله وسلم از جا برخاسته ورو به قبله نمود ، آنگاه هر دو دست را به دعا بلند كرد وچنين گفت : خدايا ، خورشيد را به جايگاه نماز عصر برگردان تا علي نمازش را بخواند . خورشيد به قدري بالا آمد كه وقت نماز عصر شد ، من نمازم را خواندم..
الكليني الرازي ،أبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي (متوفاى 329هـ )، الفروع من الكافي، ج 4 ص 561 ، صححه وقابله وعلق عليه علي أكبر الغفاري ،ناشر : دار الكتب الاسلامية تيراژ : تاريخ انتشار : بهار 1367 ،ناشر : تهران - بازار سلطاني دار الكتب الاسلامية.
حديث چهارم :
شيخ صدوق نقل مي كند :
اسماء بنت عميس گفت: در همين مكان (صهباء) با رسول خدا بودم، نماز ظهر را خواند و علي را دنبال كاري فرستاد، عصر شد و حضرت نماز عصر را خواند، علي آمد او را صدا زد و كنارش نشاند، وحي نازل شد سرش را بر دامن علي گذاشت تا آنكه خورشيد غروب كرد، رسول خدا بيدار شد و از علي پرسيد: آيا نماز عصر را خوانده اي؟ عرض كرد: نخوانده ام، زيرا سرت بر دامن من قرار داشت و دلم طاقت نياورد كه شما را اذيت كنم، رسول خدا دست به دعا بلند كرد و عرض كرد: خدايا اين بنده تو علي است كه جانش را در خدمت پيامبرت قرار داده است، خورشيد را برايش باز گردان، ناگهان خورشيد همه جا را روشن كرد، علي بر خواست و نماز عصرش را خواند، سپس خورشيد غروب كرد.

الشيخ الصدوق ،( وفات : 381 )، علل الشرائع ،ج 2 ص 351 وفات : 381، ناشر : منشورات المكتبة الحيدرية ومطبعتها - النجف الأشرف ،حقيق : تقديم : السيد محمد صادق بحر العلوم ،سال چاپ : 1386 - 1966 م
گفتار دوم : رد شمس بعد از رحلت پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
حديث اول :
صدوق روايتي را نقل مي كند كه رد الشمس بعد از وفات رسول خد( ‌ص‌) بوده است و به دعاي امام علي خورشيد بازگشته است :
از جويرية بن مسهر روايت شده كه گفت : ما به همراه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السلام از جنگ خوارج باز مى‏گشتيم تا اينكه به سرزمين بابل رسيديم (محلّى بوده نزديك حلّه امروزى در عراق كه مسجدى بنام مسجد شمس هم امروز در حلّه مشهور است و مردم به قصد زيارت و عبادت به آنجا مي روند) وقت نماز عصر فرا رسيد، امير المؤمنين عليه السّلام در آنجا فرود آمد و لشكريان نيز فرود آمدند، آن حضرت فرمود: اى مردم، اين سرزمين مورد لعن و غضب خداوند است و در طىّ روزگار سه بار- و بنا بر خبر ديگر دو بار- تاكنون به عذاب الهى دچار شده يا مردمش مورد عذاب قرار گرفته‏اند و هم اكنون نيز در انتظار عذاب سوّم است و اين زمين يكى از زمينهاى مؤتفكه است (يعنى سرزمينهائى كه دچار سرنگونى و خرابى شده و از جمله شهرهاى قوم لوط است كه خداوند آنها را با فرو بردن در زمين هلاك ساخته است) و اين نخستين سرزمينى است كه در آن بت مورد پرستش قرار گرفته، بنا بر اين هيچ پيامبر و وصىّ پيامبرى را جايز نيست كه در چنين زمينى نماز گزارد، ولى هر كس از شما كه به خواهد مى‏تواند اينجا نماز به خواند، پس مردم به دو سوى جاده يا راه مايل شده و به نماز پرداختند و آن حضرت بر استر رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سوار شده و روانه گشت، جويريه (راوى خبر) مي گويد: با خودم گفتم : به خدا قسم من از امير المؤمنين عليه السّلام پيروى مي كنم.‏
الشيخ الصدوق (وفات : 381) من لا يحضره الفقيه ،ج‏1، ص: 204 ، ناشر : مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة،تحقيق : تصحيح وتعليق : علي أكبر الغفاري.
محمد بن الحسن الصفار )وفات : 290 ( بصائر الدرجات ، ص 237، ناشر : منشورات الأعلمي - طهران ،تحقيق : تصحيح وتعليق وتقديم: الحاج ميرزا حسن كوچه باغي ،سال چاپ : 1404 - 1362 ش،چاپخانه : مطبعة الأحمدي – طهران .
حديث دوم :
پس از جنگ نهروان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از ناحيه نهروانات حركت كرده ( به سمت كوفه به راه افتادند ) ، ـ در آن زمان شهر بغداد بنا نشده بود ـ تا اينكه به منطقه براثا رسيدند ، در آنجا نماز ظهر را بر پا داشت ، پس از نماز به راه خود ادامه داد تا اينكه هنگام عصر به سرزمين بابِل رسيدند ، وقت نماز عصر فرا رسيده بود ، مسلمانان از هر طرف صدا زدند : اي اميرمؤمنان ، وقت نماز عصر شده است . حضرت فرمود: « اين سرزمين تا كنون سه بار دهان باز كرده ومردم را به كام خويش فرو برده است ، براي بار چهارم نيز چنين خواهد كرد ، براي وصي پيامبر نماز خواندن در چنين سرزميني جايز نيست ، هر كدام از شما مي خواهد مي تواند نمازش را در همينجا بخواند » .
منافقان گفتند : او نمازش را نمي خواند ونماز خوان ها را مي كشد ! ـ منظور آنها از نماز خوان ها اهل نهروان بود .
جويريه مي گويد : من گفتم : تا حضرت نماز نخوانده من هم نمازم را نخواهم خواند ، امروز نمازم را بر عهده وي قرار مي دهم .
به همراه يكصد تن از سواره نظام بدنبال حضرت به راه خويش ادامه داديم تا اينكه از سرزمين بابِل خارج شديم در حالي كه خورشيد در حال غروب بود وافق لاله گون شد .
جويريه مي گويد : حضرت رو به من نموده فرمود : « جويريه ، آب بياور » .
من ظرف آب را براي وي بردم ، حضرت وضو ساخته آنگاه فرمود : « جويريه اذان بگو» .
گفتم : هنوز وقت نماز شام نرسيده است .
فرمود : براي نماز عصر اذان بگو .
به خودم گفتم : اذان نماز عصر را پس از غروب خورشيد بگويم ؟ ! ولي جهت اطاعت از فرمان حضرت اذان گفتم .
فرمود : « اقامه بگو» مشغول گفتن اقامه شدم ، در همان حال ديدم لب هاي حضرت حركت مي كند وسخني بر زبان دارد كه شبيه صداي چلچله ها است ، چيزي از آن نفهميدم ، ناگهان خورشيد را كه صداي شديدي از آن شنيده مي شد ديدم كه ( از سمت مغرب ) بالا مي آيد ، تا به جايي رسيد كه وقت نماز عصر بود و در آن وضعيّت توقّف كرد . حضرت از جاي خويش برخاست ، تكبيرة الاِحرام گفته مشغول خواندن نماز عصر شد ، ما نيز پشت سرش ايستاده وبا وي نماز خوانديم ، با پايان يافتن نماز ناگهان خورشيد غروب كرد همچون چراغي كه در طشت آب بيفتد وخاموش شود ، با غروب خورشيد ستارگان آشكار شدند . حضرت رو به من نموده فرمود : « اي كسي كه يقينت ضعيف شده ، براي نماز شام اذان بگو .
حسين بن عبد الوهاب ، عيون المعجزات ،ص7، ناشر: محمد كاظم الشيخ صادق الكتبي منشورات المطبعة الحيدرية في النجف 1369 هج‍ - 1950 م سال چاپ : 1369چاپخانه : الحيدرية – نجف.
حديث سوم :
نصر بن مزاحم منقري به سند خويش از عبد خير هَمْداني اين گونه روايت كرده است :
به همراه حضرت علي عليه السلام در سرزمين بابِل حركت مي كرديم ، وقت نماز عصر رسيد ، هر جا مي رسيديم سرسبزتر از جاي قبل بود ، تا اينكه به جايي رسيديم كه از همه جاهاي قبلي زيباتر بود ، خورشيد در حال غروب بود ، علي عليه السلام پياده شد ، من هم به دنبال وي پياده شدم ، حضرت دعا كرد ، وخورشيد شروع كرد به بازگشتن ، تا اينكه به جايي رسيد كه وقت نماز عصر بود ، در آن موقعيّت توقّف كرد . نماز عصر را خوانديم ، آن گاه بار ديگر خورشيد غروب كرد .
ابن مزاحم المنقري ،وقعة صفين ، ص 135.
اين روايت در منابع ذيل آمده است :
ابن أبي الحديد المدائني المعتزلي ، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ) ، شرح نهج البلاغة ، ج3ص98، حقيق محمد عبد الكريم النمري ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان ، الطبعة : الأولى ، 1418هـ - 1998م .
العلامة المجلسي ،بحار الأنوار ، ج 32 ص 419
حديث چهارم :
شيخ طوسي به سند خويش از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام اينگونه روايت كرده است :
زماني كه اميرالمؤمنين عليه السلام به نهروان مي رفت در مسير راه به سرزمين بابِل رسيد ، با اين كه وقت نماز عصر فرا رسيده بود توقّف ننموده و به راه خويش ادامه داد، از آن سرزمين خارج نشده بود كه خورشيد غروب كرد . مردم پياده شدند وشروع كردند به نماز خواندن ، تنها مالك اشتر نمازش را نخواند وگفت : تا اميرالمؤمنين نمازش را نخوانَد من هم نمي خوانم .
پس از خارج شدن از سرزمين بابِل علي عليه السلام پياده شد وخطاب به مالك فرمود : « اي مالك ، اين سرزمين شوره زار است ونماز خواندن در آن جايز نيست ، هركس نمازش را در آن خوانده اعاده كند. »
امام باقر عليه السلام مي فرمايد : حضرت رو به قبله نموده سه جمله بر زبانشان جاري شد ، جمله هايي كه نه عربي بود ونه فارسي ، با پايان يافتن آن جمله ها خورشيد سفيد و درخشان بازگشت . حضرت اقامه نماز فرمود ، با پايان يافتن نماز صدايي مانند صداي برش چوب به وسيله ارّه به گوش مي رسيد.
الشيخ الطوسي ، أبو جعفر محمد بن الحسن بن علي بن الحسن ا ، ( وفات : . 46 ) ، الأمالي، ج2 ،ص 671 ، ح 22 .،رقم : 1415، ناشر : دار الثقافة للطباعة والنشر والتوزيع - قم ،تحقيق : قسم الدراسات الإسلامية - مؤسسة البعثة ، سال چاپ : 1414.
مبحث دوم : بررسي حديث رّد الشمس در منابع اهل سنت
احاديثي كه در منابع اهل سنت در باره بازگشت خورشيد در زمان پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم از آن سخن به ميان آمده است دو دسته‌اند:
الف : دسته اول احاديثي هستند كه تنها به اصل ماجرا پرداخته و در آن از جزئيات بازگشت خورشيد و علت آن سخني به ميان نيامده است .
دسته دوّم رواياتي است كه به نقل جزئيّات جريان و از علّت تأخير نماز امام علي عليه السلام از وقت آن ، سخن به ميان آمده است ، كه در اين قسمت به بررسي سندي و تحليل تطبيقي اين دسته از روايات مي‌پردازيم .
گفتار اول : بررسي روايات دسته اول
احمد طبراني نقل مي كند :
حدثنا علي بن سعيد قال نا أحمد بن عبد الرحمن بن المفضل الحراني قال نا الوليد بن عبد الواحد التميمي قال نا معقل بن عبيد الله عن أبي الزبير عن جابر ان رسول الله امر الشمس فتأخرت ساعة من نهار لم يرو هذا الحديث عن معقل إلا الوليد تفرد به أحمد بن عبد الرحمن ولم يروه عن أبي الزبير إلا معقل .
پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم به خورشيد فرمان داد تا مدّتي با تأخير غروب كند ، اين روايت را از معقل كسي نقل نكرده به جز وليد.
الطبراني ، سليمان بن أحمد بن أيوب أبو القاسم ( متوفاي360هـ ) ، المعجم الأوسط ، ج 4 ، ص 224، ح 4039 تحقيق : طارق بن عوض الله بن محمد ،‏عبد المحسن بن إبراهيم الحسيني ، ناشر: دار الحرمين - القاهرة – 1415هـ .
ابن حجر مي گويد :
وإسناده حسن .
اسناد اين حديث « حسن » است .
العسقلاني الشافعي ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل ( الوفاة: 852 )، فتح الباري شرح صحيح البخاري ، ج 6 ص 221، دار النشر : دار المعرفة - بيروت ، تحقيق : محب الدين الخطيب
زيي الدين عراقي مي گويد :
وروى الطبراني في معجمه الأوسط بإسناد حسن عن جابر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم أمر الشمس فتأخرت ساعة من نهار .
طبراني بسند حسن از جابر نقل كرده است كه پيامبر اكرم به خورشيد فرمان داد تا باز گردد.
طرح التثريب في شرح التقريب ج 7 ص 238 ، اسم المؤلف: زين الدين أبو الفضل عبد الرحيم بن الحسيني العراقي الوفاة: 806هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 2000م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد القادر محمد علي
ابوالحسن بن ابي بكر مي گويد :
رواه الطبراني في الأوسط وإسناده حسن
أبو الحسن علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ) ، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 8 ، ص 296، ناشر : دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة ، بيروت – 1407هـ
سيوطي مي گويد :
وأخرج الطبراني بسند حسن عن جابر أن النبي صلى الله عليه وسلم أمر الشمس فتأخرت ساعة من نهار .
الخصائص الكبرى ج 2 ص 137 ، اسم المؤلف: أبو الفضل جلال الدين عبد الرحمن أبي بكر السيوطي الوفاة: 911هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1405هـ - 1985م.
سيوطي براي صحت اين حديث شاهدي از قول شافعي آورده است .
ومما يشهد بصحة ذلك قول الإمام الشافعي رضي الله عنه وغيره ما أوتي نبي معجزة إلا أوتي نبينا نظيرها أو أبلغ منها وقد صح أن الشمس حبست على يوشع ليالي قاتل الجبارين فلا بد أن يكون لنبينا نظير ذلك فكانت هذه القصة نظير تلك والله أعلم .
آنچه كه بر صحت بازگشت خورشيد دلالت دارد سخن شافعي و غير او است كه گفته اند: به هيچ پيامبري معجزه اي داده نشد مگر آنكه مانند آن و يا مهمتر از آن به رسول اسلام داده شده است، چون در اخبار صحيح آمده است كه خورشيد در دوران مبارزه يوشع با ستمگران محبوس شد پس براي پيامبر اسلام هم بايد مانند آن باشد كه اتفاقا بوده است.
جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر ( الوفاة: 911 هـ ) ، اللآلىء المصنوعة في الأحاديث الموضوعة ، ج 1 ص 312 ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1417 هـ - 1996م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : أبو عبد الرحمن صلاح بن محمد بن عويضة .
بنابراين سند اين روايت هيچ مشكلي ندارد.
فخررازي نيز رد الشمس را بر اي امام علي عليه السلام پذيرفته و در اين باره مي نويسد :
وأما سليمان فإن الله تعالى رد له الشمس مرة ،وفعل ذلك أيضاً للرسول حين نام ورأسه في حجر علي فانتبه وقد غربت الشمس ، فردها حتى صلى ، وردها مرة أخرى لعلي فصلى العصر في وقته.
براى حضرت سليمان عليه السّلام يكبار ردّ الشمس اتفاق افتاد. و براى پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله هم ردّ الشمس واقع شد و اين در حالى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سر در دامان على عليه السّلام گذاشته و به خواب رفته بود، اما هنگامى از خواب برخاست آفتاب غروب كرده بود؛ به دعاى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله خورشيد بازگشت، تا على عليه السّلام نمازش را بجاى آورد .
الرازي الشافعي ، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ) ، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب ، ج 32 ص 118، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1421هـ - 2000م
گروه پاسخ به شبهات ، مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
ادامه دارد...
سلام

تکلم امیر المؤمنین با خورشید در حضور ابوبکر و عمر و صحابه

فردا امیر المؤمنین بیرون آمد در حالیکه ابوبکر و عمر و عده ای از مهاجرین و انصار همراه آن حضرت بودند تا به بقیع رسیدند و حضرت بر مکان بلندی از زمین ایستاد . همین که خورشید طلوع کرد حضرت فرمود: سلام بر تو ای خلق جدید خدا که مطیع او هستی. صدایی از آسمان شنیدند و جواب گوینده ای را که می گفت: سلام بر تو ای اول، و ای آخر ، و ای ظاهر و ای باطن و ای کسی که به هر چیزی عالم هستی.

تعجب و بیهوشی حاضران از تکلم خورشید

وقتی ابوبکر و عمر و مهاجرین و انصار سخن خورشید را شنیدند از هوش رفتند. آنان بعد از چند ساعت به هوش آمدند در حالیکه امیرالمؤمنین از آن مکان رفته بود! همگی خود را به حضور پیامبر رسانیدند و عرض کردند: شما می گوئی علی بشری مثل ماست. خورشید او را با سخنانی مخاطب قرار داد که خداوند خود را با آن مخاطب قرار داده است!!



تفسیر گفتار خورشبد با امیرالمؤمنین

پیامبر فرمود: از او چه شنیدید؟ گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت: « سلام بر تو ای اول » پیامبر فرمود: راست گفته است، او اول کسی است که به من ایمان آورده است. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت: « ای آخر » فرمود: راست گفته است، او آخرین کسی است که با من تجدید دیدار می کند. او مرا غسل و کفن می کند و مرا داخل قبرم می نماید. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت: « ای ظاهر » فرمود: راست گفته است، همه ی علم من برای او ظاهر شده است. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت: « ای باطن » فرمود: راست گفته است. همه ی اسرار در باطن اوست. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت: « ای کسی که به هر چیزی عالم هستی » فرمود: راست گفته است، اوست عالم به حلال و حرام و واجبات و مستحبات و آنچه از این قبیل است. همه بر خاستند و گفتند: « محمد ما را در ظلمت انداخت »!! و بعد از درب مسجد بیرون رفتند

منبع
سلام محمد جان
جواب مستکبرین به موسی بعد از آوردن پیام پروردگار برایشان چه بود؟
بله
او میخواهد شما را گمراه کند
حق برای اهل باطل و منافقین و مستکبرین سنگین است و آنها اون رو گمراهی میدونند
همونطور که خدا در قرآن گفته که این قرآن بر گمراهی کافر و منافق می افزاید و کلام حق رسول اکرم در باره ی جایگاه مولا علی برای این مستکبرین منافق سنگین است و اون رو مثل اجداد تاریخی شان گمراهی بر میشمرند
نمیدونم جواب را گرفتی برادر؟
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام
این تاپیک مخصوص ذکر فضائل امیرالمومنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) است.
(با اجازه مدیران تالار که معلومه همگی ولایتی هستند ، دوستان یه کم فضای تالار رو به معنویت بره دلمون روشن،روحمون شاد و دل تنگیمون کم میشود برای همین بیام از حضرت علی(علیه السلام) مدد بگیریم)

در حدیث شریف نبوی وارد است که اگر کسی فضیلتی از فضائل علی (علیه السلام) را بنویسد مادامیکه از آن نوشته باقی باشد ملائکه برای او طلب مغفرت مکنند.
پس هرکی میخواد توشه ای برای آخرت ذخیره کنه بسمه الله
از دوستانی که مایل هستند خواهش میکنم با نوشتن یک شعر یا فضیلتی از فضائل حضرت علی (علیه السلام) دراین موضوع شرکت کنن.
یا علی

در مکتب عشق پیر استاد علیست****عالم همه بنده اند و آزاد علیست
آمد نمک و علی موافق بعدد**** یعنی نمک سفره ایجاد علیست
چون نمک با نام مبارک علی (علیه السلام) تطابق دارد و هر دو به ابجد یکصد و ده می باشد.

1- پیامبر گرامی اسلام فرمودند : حضرت حق برای برادرم علی (علیه السلام) فضائلی را قرار داده است که قابل شمارش نیست.
هرانسانی یکی از فضائل او را بیان کند و بدان معترف باشد پروردگار گناهان آینده و گذشته اش را میامرزد. و هر انسانی یکی از فضایل علی (علیه السلام) را بنویسد تا زمانیکه از آن اثری باقی است ملائکه برای نویسنده طلب آمرزش می نمایند.
و هر کسی مناقب علی (علیه السلام) را بشنود خداوند گناهانی را که از راه گوش انجام داده است می بخشد ، هر انسانی به یک نوشته ای که در فضیلت علی (علیه السلام) می باشد نگاه کند معصیتهایی که از راه چشم مرتکب شده است مورد عفو قرار خواهد گرفت. (ینابیع الموده حافظ القندوزی حنفی ص 121)

از روز ازل که خاک ما گل کردند **** بر صورت حق شکل و شمایل کردند
از بهر ولای مرتضی حصنی را **** بنیاد نهاده نام او دل کردند
2- پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود : سرلوحه پرونده ی مومن دوستی علی بن ابیطالب (علیه السلام) است.
(تاریخ بغداد ج4 ص 410)

چون نامه اعمال مرا پیچیدند***بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه گناه ما بود، ولی***ما را به محبت علی بخشیدند

3- حضرت باقرالعلوم(علیه السلام) فرمودند: هرگاه شیطان میشنود کسی می گوید یا محمّد و یا علی از شنیدن این دو اسم(اعظم) مانند سرب آب میشود.(عده الدّاعی ابن فهد حلّی باب 2)

انشاء الله ادامه دارد...
سلام دوستان
این یکی از شگفت انگیز ترین پستهایی خواهد بود که اگر خدا توفیق دهد خدمت دوستان پیشکش خواهم کرد
بسیار با دقت مطالعه بفرماید

این پست قسمت به قسمت انشالله تقدیم خواهد شد
و ما شیعیان را با حقایقی آشکار میکند که به احتمال فراوان از آنها غافلیم
و بعد 5 نتیجه گیری بسیار مهم در پایان به توفیق الهی انشالله پیشکش خواهم کرد
به احتمال فراوان در این پست هم سوالات بسیار در این پست برای دوستان به وجود خواهد آمد و هم جوابهای حیرت انگیزی را در همین پست دریافت خواهند کرد
اما در پایان حتماً 5 نکته ی پایانی را با دقت به ذهن بسپارید
نکته ی اول در مورد غفلت و بیخبری ما از دلایل حقانیت مولایمان و مذهبمان است
نکته ی دوم در مورد مأمون لعنت الله علیه و امثال اوست که چگونه با این استدلالات و این پایه ی علمی امام زمان خود را در عین یقین به افضلیت و حقانیت به قتل میرساند
نکته ی سوم در مورد یک هشدار بزرگ درباره ی فتنه های تاریخ اسلام قبل از ما و در زمان ماست
نکته ی چهارم تنبهی بزرگ درباره ی میزان علم دشمنان ما به معارف ماست که یکی از رازهای و دلایل غلبه ایشان بر ما غافلان است
نکته پنجم درباره ی حقیقت ایمان است که غیر این علم است و باید مفصل در باره اش بحث شود که من نقل قولی از بزرگواری را عجالتاً تقدیم دوستان میکنم تا اگر عمری بود و توفیقی به توضیحات بیشتری در باره ی آن تقدیم خواهم کرد
بزرگواری فرمود:
متأسفانه بسیاری از ما از دین و از حقایق، تنها در پی یادگرفتن الفاظی هستیم که آنها را به دیگران تحویل دهیم و هیچگاه در صدد این نیستیم که آیا مطالبی که یاد گرفته ایم و به حساب خودمان با یادگرفتن آنها خود را مسلمان میدانیم اعتقاد قلبی ما شده یا خیر؟!

...پس هان ای عزیز تنها به یادگرفتن قناعت مکن؛ زیرا یادگرفتن وقتی به انسان نفع می دهد که معلومات او توأم با اعتقاد باشد .البته منظور نفع اخروی است و الّا چه بسا افرادی با همین محفوظات، سال های سال از منافع دنیوی آن برخوردار و امور خود را به خوبی بگذرانند و مردم، اطرافشان را گرفته، انها را از بزرگان دین هم بدانند، و همین اجتماع و اعتقاد مردم، امر را بر انها مشتبه کرده، زودتر آنها را به هلاکت معنوی برساند.

اعتقاد نیز اگر اعتقاد صحیح و جازم باشد ملازم و همراه با عمل است. اگر عمل صحیح، ناشی از اعتقاد درست باشد دارای اثر و علامت است؛ روز به روز یقین و شوق به عالم بقا و پشت کردن به دنیا را زیادتر می کند تا جایی که انسان می شود ((روحانی)) و در عین حال که در زندان تن و عالم ناسوت محبوس است قلبش که از برکت اعمال صالح به حیات انسانی زنده شده، با ملاء اعلی در ارتباط است و نمونه ای از فیوضات عالم غیب را درک می کند.

{ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُو }"نحل-97"(( هر كس- از مرد يا زن- كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه‏اى، حياتِ [حقيقى‏] بخشيم، و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى‏دادند پاداش خواهيم داد))
پس هر علمی برای عمل است و قیمت هر عملی به قدر نیت عامل اوست و هر نیتی برای نتیجه است. در این عالم همه فعالیت می کنند، لکن اهداف و نیات و در نتیجه آثار مختلف است؛ زیرا از هر عملی اثری در نفس انسان پیدا میشود. اگر عمل ظلمانی بود ایجاد ظلمت می کند و اگر نورانی بود اثری دل افروز و نورانی خواهد داشت.


خوب میرویم سر اصل مطلب و تا قبل از ارائه ی آخرین پست این پست قفل خواهد بود و در پایان دوستان اگر میخواستند نظری بدهند پست باز خواهد شد انشالله
تقدیم به شما مناظره مأمون (لعنت الله علیه) با فقيهان اهل سنت درباره برترى على (علیه السلام) "الطرائف-ترجمه داود الهامى، ص: 94"

شهاب الدين احمد معروف به «ابن عبد ربه» اندلس مالكى (متوفى 328 ه ق) در كتاب «عقد الفريد» مى‏نويسد: اسحاق بن ابراهيم بن اسماعيل روايت كرده است كه «يحيى بن اكثم» هنگامى كه قاضى القضات بود نزد من و جمعى از ياران من پيغام فرستاد كه امير المؤمنين مأمون به من دستور داده است كه فردا طرف صبح چهل نفر از دانشمندان و فقهاء را كه در مناظره و مباحثه علمى استاد هستند در پيشگاه او حاضر كنم و از شما تقاضا دارم اشخاصى را كه لايق و سزاوار هستند، معرفى كنيد ما نام چند تن را برديم و او نيز نام چند تن ديگر را آورد تا اين كه چهل تن كامل باشد، آنگاه نام آنان را در كاغذى نوشت و دستور داد فردا صبح نزد وى رويم و فرمان داد كه قضيه را به غائبان نيز اطلاع دهند.
فردا پيش از طلوع فجر نزد وى حاضر شديم وى جامه‏هاى خود را پوشيده بود و انتظار ما را مى‏كشيد پس او سوار شد و ما نيز سوار شديم و آهنگ دربار كرديم چون بدان جا رسيديم خادمى را ايستاده نزد در ديديم، چون ما را ديد گفت: اى ابا محمد، امير المؤمنين در انتظار توست، پس ما را داخل دربار كرد و فرمود كه نماز بخوانيم ما به نماز ايستاديم و هنوز نماز را به پايان نرسانده بوديم كه خادم بيرون رفت آنگاه به ما گفت: داخل شويد ما داخل شديم و ديديم كه امير المؤمنين بر روى مسند خود نشسته جامه سياه و طيلسان (لباده) و رشته مرواريد و عمامه خود را بر تن دارد ما ايستاديم و سلام كرديم او دستور نشستن داد و چون در جاى خود قرار گرفتيم او از مسندش به كنارى رفت و عبا و عمامه و شال و پارچه سياه (علامتى بود كه بنى عباس انتخاب كرده بودند و امروز اين علامت براى علويّين است) و قلنسوه خود را بر داشته و آنان را نيز امر كرد كه اين چنين كنند و آزاد باشند و چون حاضرين امر و تأكيد و اصرار خليفه را مشاهده كردند، همه عبا و عمامه را بر داشته و شال و جوراب را كنده و با آزادى كامل نشستند....

مأمون: منظور من از دعوت و جمع شما اين مبحث نبود، من مى‏خواهم در پيرامون عقيده خودم و آنچه جزو عقايد دينى خود قرار داده‏ام به طور مفصل با شماها وارد مذاكره شوم.
همه گفتند: بفرمائيد:
مأمون: امير المؤمنين بر اين عقيده و دين است كه على بن ابى طالب بهترين خلق خداست پس از پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم سزاوارترين مردم براى خلافت است.
اسحاق: در ميان اين جمعيت كسانى هستند كه آنچه را امير المؤمنين در باره على (عليه السلام) بيان كرد، نمى‏شناسند و بدان معتقد نيستند و امير المؤمنين ما را براى مناظره طلب كرده است.
مأمون: هر طريق را مى‏پسندى اختيار كن من از تو سؤال كنم يا تو از من سؤال كنى؟
اسحاق: من پرسش را آغاز مى‏كنم.
اسحاق مى‏گويد: من اين پيشنهاد را پسنديدم و گفتم: من پرسش را آغاز مى‏كنم.
اسحاق: به چه دليل امير المؤمنين ادعا مى‏كند كه على برترين مردم است پس از رسول خدا و سزاوارتر است از همه به خلافت پس از وى؟
مأمون: به من بگو چه چيز مايه برترى مردم بر يك ديگر مى‏شود، چنان كه بتوان گفت: فلان كس از ديگرى افضل است؟
اسحاق: اعمال نيكو.
...
اى اسحاق روزى كه خداوند رسول خود را مبعوث كرد، چه عملى از همه بهتر و برتر بود؟
گفتم: كلمه شهادت كه از روى اخلاص گفته مى‏شد و پيشى گرفتن به اسلام و قبل از همه مسلمان شدن و عمل به احكام اسلام كردن.
گفت راست مى‏گوئيد در كتاب خداوند آمده است السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ، كسانى كه از همگان پيشى گرفته‏اند آنها مقرب مى‏باشند و در بهشت متنعم مى‏باشند، در اينجا مقصود از سابقون كسانى هستند كه زودتر مسلمان شده‏اند، آيا مى‏دانى كسى قبل از على عليه السّلام اسلام آورده باشد.
گفتم: يا امير المؤمنين على در حالى اسلام آورد كه هنوز كودك بود و احكام بر او جارى نبود، ولى ابو بكر هنگامى كه مسلمان شد در كمال عقل بوده و احكام هم بر او واجب مى‏شد،
مأمون: به من بگو كدام يك نخست اسلام آورده است تا پس از آن در باره موضوع نوجوانى و كمال و بزرگى با تو مناظره كنم.
گفت: البته معلوم است كه على قبل از ابو بكر مسلمان شده است.
مامون گفت: به من بگو هنگامى كه على مسلمان شد آيا رسول خدا او را به اسلام دعوت كرد و يا خداوند به او الهام فرمود و او هم اسلام اختيار كرد؟
اسماعيل گويد: من در اين جا به زمين نگاه كردم و در فكر فرو رفتم، اگر بگويم با الهام بوده كه او را به رسول خدا مقدم داشته‏ام، زيرا رسول خدا قبلا از اسلام خبر نداشت تا آنگاه كه جبرئيل آمد و به او تعليم داد. لذا گفتم: البته پيامبر او را دعوت به اسلام كرد.
مأمون: اسحاق، آيا پيغمبر كه على را دعوت كرد به دستور خداوند بود يا از جانب خودش؟اسحاق مى‏گويد: باز من در انديشه فرو رفتم و سر پائين افكندم.
مأمون: اسحاق! نمى‏توانى پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلّم را نسبت به تكلف دهى، زيرا خداوند مى‏فرمايد «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ» «2».
اسحاق: بلى، اى امير المؤمنين پيغمبر على را به دستور خداوند به اسلام خواند.
مأمون: آيا شايسته است و كه خداوند به پيغمبر خود تكليف كند كسى را كه هنوز به سن بلوغ نرسيده است و حكمى بر وى جارى نمى‏شود به دين دعوت كند؟
اسحاق: پناه مى‏برم به خداوند كه چنين نسبتى به وى داده شود.

مامون گفت: حالا كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله او را به اسلام دعوت كرده آيا به امر خدا بوده يا رسول خدا خود از روى تكلّف او را دعوت كرده است گفتم: پيامبر كارى از روى تكلّف نمى‏كند زيرا خداوند مى‏فرمايد: وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ*، پيامبر كارى بدون اذن خدا نمى‏كند و او را بفرمان خدا دعوت كرده است. و همچنین مى‏فرمايد «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ»
مامون گفت: اى اسحاق خداوند پيامبران خود را به كارهائى تكليف مى‏كند كه طاقت انجام آن را نداشته باشند؟
گفت: به خداوند پناه مى‏برم اگر خدا چنين كارى بكند
آيا تو كه مى‏گوئى در حال كودكى مسلمان شد و حكم بر او جارى نبود خداوند پيامبر خود را تكليف كرد تا كودكانى كه توانائى انجام مراسم دينى را ندارند به اسلام دعوت كند.
رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله كودكان را به اسلام دعوت كند و آنها هم هر ساعت از دين خود بر گردند و حكمى در باره آنها نباشد آيا هم چه چيزى بر خداوند جايز است كه ما اين گونه مطالب را به خداوند نسبت بدهيم، گفتم به خداوند پناه مى‏برم اگر در باره خداوند چنين عقيده‏اى داشته باشم.
مامون گفت: من اكنون مشاهده مى‏كنم كه تو يكى از فضائل بزرگ على عليه السّلام را كه بر همه مردم فضيلت دارد و مقام و منزلت او را به جامعه معرفى مى‏كند و او يك ساعت مشرك نشده است آن وقت شما آن فضيلت را براى او نقص مى‏دانى، اگر خداوند پيامبر را امر كرده بود كه كودكان را دعوت كند او كودكان ديگر را هم مانند على دعوت مى‏كرد.
گفتم آرى چنين است، گفت: آيا خبر دارى براى تو روايت شده كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله يكى از كودكان دوره جاهليت را به اسلام دعوت كرده باشد و يا يك كودكى از خويشاوندان خود را غير از على به اسلام فرا خواند كه گفته شود، پيامبر پسر عموى خود را با كودك ديگرى دعوت كرده باشد
گفتم: خير چنين روايتى نقل نشده و من حديثى در اين باره نديده‏ام.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
آدرس های مرجع