رهــرو عشقــم و از خرقــه و مسنــد بـي زار
بـه دو عــالــم ندهــم روي دل آراي تـــو را
قـــامت ســرو قدان را بـه پشيـــزي نخـــرد
آنگــه در خواب بيــند قــــد رعنــــاي تو را
بكجــا روي نمايــد كــه تو اش قبلــه نه اي
آنكه جويــد بحـــرم منــزل ومــاواي تـــو را
همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست
كــور دل آنــكه نيابـد به جهــان جاي تــو را
باكــه گويم كـه نديده است و نبيند به جهــان
جــز خم ابــرو و جز زلــف چليــــپاي تــــورا
دكّـــه ي علـــم وخرد بست در عشـق گشود
آنــكه مي داشت بـه سر علت سوداي تـو را
بشكنــم اين قلــم و پاره كنـــم ايـن دفتــر
نتــوان شــرح كنــم جلـــوه ي والاي تــو را
سر راه تو نشستم به تمناي نگاهي
چه شود عاقبتم را ز خدا خير بخواهي
سالِفِ برِّکَ بي خواندهام و درس گرفتم
که مرا دادهاي از روز ازل فيض پناهي
کی شب هجران من آخر شود
تا ببينيم روی خورشيد نگار؟
آمد اين پاسخ، مگر تنها تويی
در هوای ديدنش چشم انتظار؟
عمرى به آرزوى وصال تو سوختيم
با ياد آفتاب جمال تو سوختيم
ما را اگرچه چشم تماشا نداده اند
اى غايب از نظر! به خيال تو سوختيم
اى شام هجر! كى سپرى مى شوى؟ كه ما
در آرزوى صبح زوال تو سوختيم
ما را چو مرغكان هوس آب و دانه نيست
امّا ز حسرت لب و خال تو سوختيم
کی گره از کار من وا می کنی
عاشقت را کی مداوا می کنی
من زهجران تو می میرم بگو
تا به کی مولا تماشا می کنی