دوباره با نفس گرم يار خواهم رفت
به سوي منزل آن بيقرار خواهم رفت
بسوي مستي چشمان منتظر با اشك
به پيشواز نگاه نگار خواهم رفت
زجادههاي خطر بوي ياس ميآيد كسي از آنسوي مرز محال ميآيد
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستـر شد وعـده هـای تـو بـه دادش نـرسـید
جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صـبـح امـیـد؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت عـاقـبـت داغ مـرا خـواهـی دیــد...
کجایی آقا؟
بین کدام سری از بی توجهی های ما غرق شدی؟
هجر جانكاهت به درازا كشيد، چشمها فرو خفتند، جز چشمان شيداى شيفتگان، كه در شب يلداى غيبت، طلوع خورشيد جهان آراى تو را مىجويند، اى خورشيد فروزان هستى،
دريا طوفانى شد، زورقها همه در هم شكستند، جز زورق سرخ چشم به راهان، كه بر فراز امواج فتنهها كرانه رهايىبخش تو را مىطلبند، اى ساحل آرام بخش نجات!
مولا جان روزها را مي گذرانيم بي آنکه ازشما خبري داشته باشيم هفته ها را سپري مي کنيم بي آنکه شما را ديده باشيم شبهاي جمعه که مي رسد اشتياق ديدارتان را مي کشيم که شايد اين شب در سحرگاه صداي نازنين و دلرباي شما رابشنويم و جان دوباره بگيريم .
مهدي جان ! اي عزيز زهرا ! به ما و كسانِمان سختي رسيده و سرمايه ي اندك آورده ايم ، پس پيمانه ي ما را كامل گردان و به ما صدقه و بخشش ده ، بيا بر ما نظري كن ، و دستي بر سر ما كشيده كاملمان كن .