گلشن شادى ما رو به خزان است خزان
طالب فيض بهاريم كجايى اى دوست!
آتش درد فراق تو جهانسوز شده
بانگ و فرياد برآريم: كجايى اى دوست!
عاقبت کی سر شود اين انتظار؟
بر دل شوريده باز آيد قرار
در فراقش باغ دل همچون خزان
لاله ها چون لاله های داغدار
گفتم که از فراغت عمريست بي قرارم
گفت از فـــراق ياران من نيز بي قرارم
گفتم به جز شما من فرياد رس ندارم
گفتا به غير شيعه من نيز کس ندارم
گفتم که ياوررانت مظلوم هر ديــارند
گفتا مرا ببينند مظلــــــــــوم روزگارم
گفتم که شيعيانت در رنـج و در عذابند
گفتا به حال ايشان هر لحظه اشکبارم
گفتم که شيعيانت جمعند به ياري تو
گفتا که من شب و روز در انتظار يارم
گفتم به شــــيعيانت آيا پيـــــام داري
گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم
گفتم که اي امامم از ما چرا نهانــــــي
گفتا به چشم محرم همواره آشکارم
گفتم به چشم انوار آيا که پا گـــذاري
گفتا که شستشو ده شايدکه پا گذارم
من كيستم تا هر زمان، پيش نظر بينم تو را؟
گاهى گذر كن سوى من، تا در گذر بينم تو را
افتاده بر خاك درت، خوش آن كه آيى بر سرم
تو زير پا بينىّ و من، بالاى سر بينم تو را
يك بار بينم روى تو، دل را چه سان تسكين دهم؟!
تسكين نيابد جان من، صدبار اگر بينم تو را
از ديدنت بى خود شدم، بنشين به بالينم دمى
تا چشم خود بگشايم و، بار دگر بينم تو را