دیده بیدار من دیده بیدار تو
عمر گذشت و نشد فرصت دیدار تو
در به درم ای طبیب چاره دردم بجوی
هست فقط دست تو داروی بیمار تو
روز به شب، شب به روز،طی کنم اما هنوز
نیست مرا حظی از جلوه رخسار تو
طبع بلندت منیع جاه و جلالت رفیع
دیده مدهوش عقل در عجب از کار تو
نامه سیه دل خراب وای ز روز حساب
گو چه دهد در جواب،عبد گنهکار تو
ره به سما می بری بوی خدا می دهی
یاس فرح بخش من ای گل و من خار تو
کم بنشین با رقیب این عمل از تو عجیب
منفعلم گر چه از رحمت سرشار تو
کوی تو دارالشفا خواجه مُلک وفا
هر چه کنی حکم کن این تو و دادار تو
سائلي بي دست و پايم راه را گم كرده ام
عبد كوي هل اتايم راه را گم كرده ام
بس كه دوري جستم از اين بارگاه باصفا
آستان صاحب درگاه را گم كرده ام
اشنايم نيستم از فرقه ي بيگانگان
.چند روزي دلبر دلخواه را گم كرده ام
دردهايم را نگفتم چند گاهي با طبيب
شد دلم بي يار وچاه را گم كرده ام
یـوســف فـاطمــه
زنـــدانـی اعمــالِ مـــن اســت ...
سوز هجران تو داريم كجايى اى دوست!
جمله بى صبر و قراريم كجايى اى دوست!
شمع ميقات بيفروز به تنگ آمده ايم
در شب تيره و تاريم كجايى اى دوست!
زمزم ديده ما چشمه خوناب شده
بى تو دل خسته و زاريم كجايى اى دوست!
شفق چهره تو آينه صلح و صفاست
واله خال عذاريم كجايى اى دوست!
سال ها منتظر روى دل آراى توايم
حسرت وصل تو داريم كجايى اى دوست!
بهر ديدار تو و رايت زهرايى تو
جملگى لحظه شماريم كجايى اى دوست!