هرجا كه مي روی ز رُخ يار روشن است
خفّاش وار راه نبُرديم سوي دوست
ميخوارگانِ دل شده ساغر گرفته اند
ما را نَمي نصيب نشدازسبوی دوست
گوش من و تو وصف رُخ يار نشنود
ورنه جهان ندارد جُز گفتگوي دوست
با عاقلان بگو كه رُخ يار ظاهر است
كاوش بس است اين همه در جستجوی دوست
در صيد عارفان و ز هستی رميدگان
زلفت چو دام و خال لبت، همچو دانه است
اندر وصال روي تو اي شمس تابناك
اشكم چو سيل جانب دريا روانه است
خیلی ممنون
ولی اگه به جای 10تا می کردینش 12تا خیلی بهتر می شد.
دركوی دوستْ فصل جوانی به سر رسيد
بايد چه كرد اين همه جور زمانه است
امواج حُسن دوست چو درياي بی كران
اين مستِ تشنه كامْ غمش در كرانه است
خورشيد چهره ات چو نهان شد زچشم خلق
شد روزشان سياه از اين غم چو موی تو
دامن پر از ستاره كنم شب ز اشك چشم
چون بنگرم به ماه و كنم ياد روی تو
ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
کی از مسير کوچه قصد عبور داری؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دريای نور داری
از ميان اشک ها خنديده می آيد کسی
خواب بيداری ما را ديده می آيد کسی
با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بيشه خشکيده می آيد کسی
گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا