۲۰/مهر/۹۰, ۱۷:۵۹
كاش باراني ببارد قلبها را تر كند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
قطرهقطره رقص گيرد روي چتر لحظهها
رشتهرشته مويرگهاي هوا را تر كند
بشكند در هم طلسم كهنهي اين باغ را
شاخه هاي خشك بيبار دعا را تر كند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحي شگفت
سرزمين سينهها تا نا كجا را تر كند
چترهاتان را ببنديد اي به ساحل ماندهها
شايد اين باران كه ميبارد شما را تر كند
شب، نيمه شب خسته شکسته، مات، مبهوت
اين روزها دستي به سمت ذوالفقار است
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
قطرهقطره رقص گيرد روي چتر لحظهها
رشتهرشته مويرگهاي هوا را تر كند
بشكند در هم طلسم كهنهي اين باغ را
شاخه هاي خشك بيبار دعا را تر كند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحي شگفت
سرزمين سينهها تا نا كجا را تر كند
چترهاتان را ببنديد اي به ساحل ماندهها
شايد اين باران كه ميبارد شما را تر كند
دستي به پهلو دارد و دستي به ديوار
داده ست تکيه مادر هستي به ديوار
هرلحظه دردي تازه داغي تازه دارد
در چشم خود غم هاي بي اندازه دارد
مثل شبي تيره ست دنياي مقابل
تنها هلالي مانده از آن ماه کامل
گاهي که بر ديوار و در دارد نگاهي
آهي به لب مي آورد از درد آهي
لبريز از دردست اما غرق احساس
دستي به پهلو دارد و دستي به دستاس
آه اين نسيم با محبت، مادرانه
دستي کشيده بر سر و بر روي خانه
شرمنده احساس او شد خانه داري
با هر نفس آه از در و ديوار جاري
ooo
شب، نيمه شب خسته شکسته، مات، مبهوت
دستي به سر مي گيرد و دستي به تابوت
از خانه بيرون مي رود ناباورانه
جان خودش را مي برد بر روي شانه
خورده گره با گرد غربت سرنوشتش
در خاک پنهان مي شود پنهان بهشتش
نفسي علي ... آه از دل پر درد او آه
يا ليتها... آه از دل پر درد او آه
ooo
اين روزها دستي به سمت ذوالفقار است
...
سيد محمد جواد شرافت