تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: دلنوشته ها و اشعار
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
كاش باراني ببارد قلب‌ها را تر كند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
قطره‌قطره رقص گيرد روي چتر لحظه‌ها
رشته‌رشته مويرگ‌هاي هوا را تر كند
بشكند در هم طلسم كهنه‌ي اين باغ را
شاخه هاي خشك بي‌بار دعا را تر كند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحي شگفت
سرزمين سينه‌ها تا نا كجا را تر كند
چترهاتان را ببنديد اي به ساحل مانده‌ها
شايد اين باران كه مي‌بارد شما را تر كند

دستي به پهلو دارد و دستي به ديوار
داده ست تکيه مادر هستي به ديوار
هرلحظه دردي تازه داغي تازه دارد
در چشم خود غم هاي بي اندازه دارد
مثل شبي تيره ست دنياي مقابل
تنها هلالي مانده از آن ماه کامل
گاهي که بر ديوار و در دارد نگاهي
آهي به لب مي آورد از درد آهي
لبريز از دردست اما غرق احساس
دستي به پهلو دارد و دستي به دستاس
آه اين نسيم با محبت، مادرانه
دستي کشيده بر سر و بر روي خانه
شرمنده احساس او شد خانه داري
با هر نفس آه از در و ديوار جاري
ooo

شب، نيمه شب خسته شکسته، مات، مبهوت
دستي به سر مي گيرد و دستي به تابوت
از خانه بيرون مي رود ناباورانه
جان خودش را مي برد بر روي شانه
خورده گره با گرد غربت سرنوشتش
در خاک پنهان مي شود پنهان بهشتش
نفسي علي ... آه از دل پر درد او آه
يا ليتها... آه از دل پر درد او آه
ooo

اين روزها دستي به سمت ذوالفقار است
...
سيد محمد جواد شرافت
ساعت به وقت شرعی زهرا(سلام الله علیها)، دوازده
من حقم است هشت گرفتم چرا که من
یک جمله هم نساخته ام با دوازده


!
با چند نمره باشد اگر رد نمی شوی
یک، دو، سه... هفت، هشت، نه آقا دوازده


!
بی تو تمام اهل قیامت رفوزه اند
ای نمره ی قبولی دنیا، دوازده


!
ثانیه های کند توسل می آورند
یا صاحب الزمان خدا، یا دوازده


!
حالا که ساعت تو و چشم خدا یکی است
آقا چقدر مانده زمان تا دوازده؟
حالا اگر نشد، ولی یک روز می شود
ساعت به وقت شرعی زهرا(سلام الله علیها)، دوازده


!
)اللهم عجل لولیک الفرج)
و میدانم که کوه جایی است
که آدم های تنها می روند آنجا
و دردهایشان را فریاد می زنند.


" المومن کالجبل الراسخ "
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خداجان !

برای تو می نویسم تا شاید از سر ترحم هم که شده گوشه نگاهی به این دل خسته و رنجور بیندازی!

آیا هنوز هم وقتش نرسیده که مرا از این گور سرد و وحشتناک دنیا برهانی؟

آیا هنوز جواب پس دادنم به نکیر و منکرت تمام نشده؟

آیا بیش از این میخواهی زجر و عذابم بدهی؟ آخه رمقی برای آن دنیایم باقی نمی مونه! مگه نمیخوای اون دنیا هم عذابم کنی؟

خودت بهم وعده دادی اجابتت می کنم مگه نگفتی خلاف وعده نمی کنم؟!

الان که دارم اینها رو برات می نویسم درونم غوغائی سوزنده برپاست سراپایم آتش گرفته چشمانم می سوزد وپلکانم می لرزد

داشتم مطلبی رو می خوندم راجع به نهر جاری در زیرپای حرم حضرت عباس علیه السلام مانند بنزین روی آتش مرا گداخت

اشکانم دیگر نتوانست جایگاه خود را تحمل کند وسرازیر شد دستی بر مونیتور کشیدم و آن را روی قلبم گذاشتم حرارتش

قلبم را هم آتش زد دیگر تاب نیاوردم و برایت نوشتم
همیشه خودت بودی و خودم

اما الان شاید خیلی از مردم این دنیا دارن می بینن که چی دارم می گم شاید به خاطر فاش شدن رازم وحرفهایم

دلت به حالم سوخت و به وعده ات عمل کردی و مرا پیش خودت بردی حتی اگر هم جایگاهم جهنم است

اما مرا از این دنیا ببر که جهنمی تر است یا دنیا را از پیش چشمم بردار!!!!!

خدایا به داده ونداده ات شکر تو خوب می دانی که دردم مادی نیست فقط خیلی خسته ام

کاش لااقل مرا به خوابی طولانی می بردی تا کمی بیاسایم خدایا شکرت که مرا به این دنیا آوردی اما کرور کرور شکر

که مرا از اینجا ببری!

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم مولانا صاحب الزمان

خدایا فقط یک خواسته مرا قبل از بردنم اجابت کن اگه میشه خدا جون تورو به همون خدائیت قسمت می دم که یه جوری

خودت مقدمات سفرم به کربلا رو فراهم کن می خوام قبر آقام ابوالفضل علیه السلام رو زیارت کنم و دیگه هیچی نمی خوام
مهدي جان ؛
سئوالي دارم از وقت و حضورت ،
كه ايا زنده ام وقت ظهورت ؟
اگر كه امدي و من نبودم .....
اسير سال و ماه هفته بودم .....
دعايم كن دوباره جان بگيرم
بيايم در ركاب تو بميرم
آقاترين سكوت مرا غرق نور كن
از سمت اين خزان سترون عبور كن
مي ترسم از شبي كه به دجال رو كنيم
آقا تو را قسم به عشق حسين ات ظهور كن
چه انتظار عجيبي ؛
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي !
عجيب تر كه چه آسان ، نبودنت شده عادت
چه بي خيال نشستيم .
نه كوششي ، نه وفايي
فقط نشسته و گفتيم
خدا كند كه بيايي

زندگي لحظه ديدار عزيزي است كه ما ؛
سال هاست ........
منتظر روز وصالش بوديم
امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمى‏توانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه يك كهكشان آرزوهاى سپيد در كالبد دارد. اگر تو شكافى در آن به وجود بياورى يك آسمان شكوفه خواهى ديد و بعد يك دريا احساس از آن تو خواهد بود; مثل يك گنج هفت كليد است كه هر كليد نام تو و ياد توست.
اى عزيز! سالهاست تو را مى‏شناسم; نمى‏دانم صداى لطيف تو را كى شنيدم كه اينچنين عاشق زارت شدم، مانده‏ام اگر تو را با چشم ببينم با عشقت چه خواهم كرد.
آن وقت كه مرگ گل و مرگ برگ اتفاق مى‏افتد و هيكل نازنين تمام ياسهاى عالم شاپرك‏وار مى‏فرسايند آن وقت كه بيدها بوى اشك پرنده را به خود مى‏گيرند مى‏خواهيم كه بيايى، تمام دنيا با يك كهكشان احساس به تو خواهند گفت كه بيايى تا اميدشان به ياس دچار نشود.
نگذار تا احساسهاى زشت، عشق تو را از من بدزدد كه نااميدى امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهايم را از جسم و روحم بدزدد. منتظر لطيف‏ترين حرمت الهى خواهم بود، منتظر سپيدترين دست‏بشر، طولانى‏ترين پيراهن آرزو و خوشبوترين نسيم الهى.
آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به اين زودى رانديم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال يك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مى‏دانم كه ابليس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برايم چيزى نماند جز كبر و آن هم رهايم كرد، حال هيچم بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مى‏كردى نبودم، اما از راهى دور دستانم دراز بود;آسمان نمى‏باريد اما زمين‏تر بود.
از زمان اولين گريه‏ام تا به حال عشق تو را در من تزريق كردند; اما حال، شك، تكه تكه عشقت را از قلبم مى‏ربايد. صدايت مى‏زنم، بشنو، فرياد مى‏زنم با جانم، دلم با گلويم هم آوا مى‏شود كه اى منجى! اى سوار سبز پوش جلگه هميشه سبز، كاش تو مى‏ماندى!
آن روز كه از كنارم گذشتى از خاطر نمى‏برم كه نسيم، بوى خوش پاكى‏ات را سالهاست كه برايم هديه مى‏آورد.
دلم مى‏خواهد با اشك نامه‏اى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنويسم، بعد دستى گرم از جنس لطيف تو هويدايش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق‏ترينم. آه اگر مى‏دانستى كه چقدر به عشقى چون تو مى‏بالم بى دريغ، تمام نديده‏هاى دنيايى را به رويم مى‏گشودى.
رنگ زندگی هر آدمی مثل رنگ چراغ راهنمای چهارراه میمونه ...
از تولد تا سن بلوغ سبزه ...
از سن بلوغ به بعد زرده و در حالت هشدار قرار داره و از اون به بعد هر لحظه باید مراقب باشیم

چراغ بعدی قرمزه و توقف ...
هر روز چراغهای زیادی سبز و زرد و قرمز میشن ... کاش درعوض شیون چراغ های قرمز دیگران، کمی هم بفکر چراغ قرمز خودمون بودیم ...
سلام.
از هستی خویشتن رها باید شد
از دیو خودی خود جدا باید شد
آن کس که به شیطان درون سرگرم است
کی راهی راه انبیاء خواهد شد
امام خمینی(رحمة الله علیه)
[b]التماس دعا
لطیف ی خنده داری نیست ،
قصه ی من و نفس ....
وقتی در میدان زندگی ،
در نبرد با او
من نه دوم ، بلکه آخر میشوم ...
گاه این قصه به شوخی دردناکی می ماند ...
آری یک جای کار می لنگد ...
وقتی بجای اینکه او در خدمت من باشد،
من برده و بنده اش گشته ام ...
جای مالک و مملوک عوض شده ...
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
آدرس های مرجع