شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
پدر !تو رفتی و ندیدی چروک بر چهره خورشید نشست و اشک در چشمان خسته نرگس.
تو رفتی و ندیدی رنگ از رخ بنفشه ها پرید و خون از جگر لاله ها سرازیر شد.
تو رفتی و ندیدی تسبیح فرشتگان رنگ غم گرفت و زمزمه آبی آسمان به خاکستری گرائید.
تو رفتی و ندیدی ترنم عارفانه باران به تاملی غمگنانه نشست.
تو رفتی و ندیدی درختان چه سبز گریستند و ماهیان چه غمگنانه سر بردامان دریا فرو بردند.
تو رفتی و ندیدی اشک چه رسوب سپیدی بر مژگان چمن گذاشت.
تو رفتی و ندیدی نخلها چه زود عصای پیری بر سر دست گرفتند و پیچکِ درد چه محکم بر ساقه وجود پیچید.
تو رفتی و ندیدی گیسوان بلند تاریخ چه شبانه به سپیدی نشست.
تو رفتی و ندیدی بغض در گلوی کوهها ترکید و دل سخت صخره ها لرزید.
تو رفتی و ندیدی آسمانیان بر ما زمینیان چه خرده ها نگرفتند و چه ملامت ها که نکردند.
پدر تو رفتی و ندیدی بعد از رفتنت:
موریانه غربت با چهارچوبه دلمان چه میکند.
تو رفتی و ندیدی که تنهایی چگونه جانمان را میکاود و چنگ بر جگرمان میزند.
تو رفتی و ندیدی که سوز بی کسی در این برهوت غربت چه بر سر این نهال نازک وجود،می اورد.
تو رفتی و ندیدی که داغ با دل شقایق چه میکند.
تو رفتی و این زبانه هایِ اشکِ ما به تو می گوید که درد هجران ،گاهی این گونه تجلی میکند.
تو رفتی و نگفتی ما که هستیم که در غم فراغت اینچنین قلم می زنیم
ما همان فرزندان مظلوم ابادانیم ،شلمچه زادگان سوسنگرد نژادیم،ما از تبار خونین شهریم،ما از نژاد هویزه ایم و نسبمان به واسطه چند پل به اروند میرسد.
ما زخم بسیار خورده ایم و داغ بسیار دیده ایم.
زخم سرت همین که به شمشیر خنده زد ... شمشیر ز سوز جگر ناله زد و گفت:یـــــــــــا علی
مولاجان____________
این غم همواره درون سینه های ماست تا زمانی که ظهور بفرمایی.
البته چنین است که حزن جز فرآورده محبت شما نیست.
چطور خوشحال باشد عاشقی که چنین معشوقی دارد و به فراق او مبتلاست؟؟؟
چطور بخندد تشنه ای که دریایی از آب شیرین و زلال و خنک در پیش دارد اما برای سیراب شدن از آن راهی نمی یابد؟؟؟
مولاجان____________
مامی خندیم اما فقط بر لبان نقشی از خنده است. زیرا که در دلهای ما آتشفشانی از سنگهای گداخته حسرت نهفته است.
حسرت یک نگاه....
حسرت سیراب شدن در دریای چشمانت...
حسرت شنیدن سخنان حکیمانه ات...
آقاجان التماس دعا
یامهدی ادرکنی
کور شد چشمی که بر ره دوختم
سوختم از سوز حسرت، سوختم
بر خیالت هر نفس، دل بستم
طاق نصرت، بر در، دل بستم
چقدر چشممنتظر پیر شدند و از خاک کوچیدند. چقدر کودکان که به دنیا آمدند و در این هوای غربت و چشم به راهی بزرگ شدند. چقدر دلها که تولد یافتند و عشق و انتظار آموختند و به پیری رسیدند و هنوز هیهات... هر کودکی که پا به روزگار مینهد, از زبان همه حدیث انتظار میشنود... .
ای آسمان ، ای آبی پاک
بی او کبوترها غریبند
بی او تمام چشمه ساران
از شوقِ خواندن بی نصیبند
بی او پرستو بی قرار است
در سینه دارد آه و فریاد
بی او نمی بینی در اینجا
پروانه ای را شاد و آزاد
ای آسمان ابری بباران
برفصل خشک ظلم وخنجر
تا فصل بی مهری سرآید
از راه آید ، فصل بهتر
فصل طلوع نور مهدی
فصل غروب رنگ ظلمت
فصل خوش و رنگین کمانی
زیباترین فصلِ عبادت
![[تصویر: ?n=1287728299MAHDI.jpg&w=250&...DmeiLvS4ko]](http://www.mihan24.com/?n=1287728299MAHDI.jpg&w=250&f=article&_=qoKK8BLc5WYQOBqaomF2QTu%2FCttk8zA37kCF6SbqrzPGFflvaw70h6%2BHJDmeiLvS4ko)
ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم
ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم
ما را نبی قبیله سلمان خطاب کرد
بر روی ایستادگی ما حساب کرد
از ما بترس که طایفه ای پر اراده ایم
ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم
اي ز نظر گشته نهان , اي همه را جان جهان
بار دگر مست كنان , جانب گلزار بيا !
اي شب آشفته برو ! اي غم نا گفته برو !
اي خرد خفته برو ! دولت بيدار بيا !
اي نفس نوح بيا ! اي هوس روح بيا !
مرهم مجروح بيا ! صحت بيمار بيا !
اي مه افروخته رو ! آب روان در دل جو !
شادي عشاق بجو ! كوري اغيار بيا !!!
" مولوي "
بینوایم ، نوای من ، مهدی است
دردمندم ، دوای من ، مهدی است
من غریبم در این زمان ، ولی
مونس و آشنای من مهدی است
گر چه از داغ هجر می سوزم
راضیم ، چون شفای من مهدی است
گه به یادش ز خواب برخیزم
نیمه ی شب دعای من ، مهدی است
من نخواهم بهشت ، بی مهدی
جنت با صفای من ، مهدی است
در دم مرگ با ولایت او
آخرین حرف نای من ، مهدی است
چون قیامت ز خاک برخیزم
اندر آنجا ندای من ، مهدی است