تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: دلنوشته ها و اشعار
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
خدايا !
رحمتي کن تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد
،قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم
تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و براي دين کار ميکنند
،نه از آنان که پول دين را ميگيرند و براي دنيا کار مي کنند
دکتر شريعتي
سلام... اینجا زمین است و انسان تنهاست. انسان گریه می‌کند... . زخم می‌خورد... و هیچ درمانی برای ظلم سراغ ندارد. اینجا زمین است و همه هستند جز یک نفر که جایش در تمام عکس‌های یادگاری خالی ا‌ست. ما همه خوبیم... هنوز نفس می‌کشیم و هنوز انتظار با ماست. ملالی نیست جز دوری شما. که دوری شما همه ملال‌هاست... . که همه ملال‌ها همان دوری شما هستند. اما به صورتی دیگر بدل شده. ملالی نیست جز دوری شما. اما این، ملالِ کمی نیست. اینکه انتظار تمام هستی‌مان را پر کند و هیچ‌کس به میهمانی این همه اشک و نذر و تسبیح نیاید... .
اینجا زمین است. صدای ما آیا به اوج آسمان آنجا که تو هستى، می‌رسد؟ آیا آن‌قدر دور نیستیم که هیچ ناله و استغاثه‌ای به بارگاه تو راه نیابد؟ ما دور مانده‌ایم. ما به تبعید زمین، به زندان خاک، سال‌هاست تن داده‌ایم و منجی را در خواب‌های خویش تنها دیده‌ایم، مثل خیالی دور از دست که هرگز امید دیدنش را در خود سراغ نداریم.
خوشا آنانکه دائم یاد یارند / برای دیدنش چشم انتظارند

خوشا آنانکه در هر نیمه شب / چه حالی با هوای دوست دارند

خوشا آنانکه دائم در شب و روز / بغیر از ذکر دلبر بر کنارند

ندارند خواهشی جز دیدن یار / تمنّایی بجز دلبر ندارند

خوشا سوز و تب هجران دلبر / خوشا آنانکه بی او بیقرارند

خوشا شوق وصال روی جانان / خوشا آنانکه بر او جان سپارند

خوشا آنانکه مشتاق حضورند / به دیدار رخش امّیدوارند

خوشا آن عاشقان دل سپرده / که راهش جان و مال خود گذارند

خوشا آنانکه چون قربان نگشتند / ز دست کوته خود شرمسارند

خوشا آنانکه از دوری رویش / چو ابر نوبهاری خون ببارند

خوشا بر حال در بندان هجران / که راضی بر رضای کردگارند

خوشا آن لحظه نابی که یاران / خبر از وصل روی دوست آرند
بسم الله الرحمن الرحیم
«دیروز که داشتم چمدان می بستم تا از شهر شما بروم، حس غریبی داشتم. بغض گلویم را میفشرد واشک شوق صورتم را می شست. غمم از این بود که با تاریکی ها خو گرفته بودم و دل کندن از آنها سخت بود و شوقم از این که بلآخره از بند های آهنین شهر که به پایم گره زده بودند، رها خواهم شد. شهرتان شهر غریبی است. باران به ندرت به شما سر میزند وقتی هم که می آید و حال و روزتان را که میبیند، بیچاره چه گریه ای میکند. نمی دانم چرا دیگر در شهر شما عطر خاک نم خورده بلند نمی شود.
آفتاب اما دلسوز تر است. صبح ها وقتی او می آید، کسی پنجره نمی گشاید، سلامی نمی کُنَدَش. وقتی می آید میگویید:«اه بازهم این آفتاب لعنتی». میخواهد صورتتان را نوازش کند، هزارجور کرم میزنید، عینک میزنید و رو برمیگردانید که مباد نزدیکتان شود.
گویی درختانتان هم فقیر شده اند یا لباس نمی پوشند یا اگر بپوشند همیشه زرد است و وصله دار حتی بهار! درختانتان خسیس هم شده اند، دیگر به ندرت کبوتری بر شاخه هاشان میبینی که لانه کرده. اگر هم باشد سریع میدوید و با سنگ بالش را می شکنید.
آسمانتان هم پیر شده است، حوصله میهمانی ندارد. کمتر بتواند ستاره میهمانش کند. اگر میهمانی هم باشد؛ خیلی رسمی می نشیند گوشه ای، نه چشمک میزند، نه میدود از این سر آسمان تا آن سر. کمتر مهتاب از میان کوچه های شبتان می گذرد. دلت هم که برای ماه تنگ شد، باید آنرا در چشمان غبارآلود پنجره ها بیابی.
نمی دانم چه بلایی سرتان آمد، مردمی که از بوی گلِِ باغچه ها ی دلشان مدهوش میشدی، گاهی دلت میخواست میان حوض آبی حیاطشان قدمی بزنی و با ماهیان هم گپی؛ حالا تمام آرزویشان شده باغچه و حوض را بکوبند و آسمان بخراشند. در شهرتان جای بوی خوش اسپند و خاک نم زده و بوی نان و صدای اذان، بوی تیز آهن زنگ زده و روغن سوخته و آواز دلنشین دزدگیرها می آید. نمیدانم این همه سختی آهن و سوزندگی آتش دلزدتان نکرده است؟ شما فقط دلتان خوش است که متمدنید؛ البته اگر دلی هم داشته باشید!
شهرتان را تاب نمی آورم نمی توانم نفس بکشم، اما این هارا میتوان تحمل کرد؛ تحمل اینکه شیرینی انتظار را نمیتوانستم میان این همه آهن بچشم، تحمل اینکه او سراسر بهار است و باران و شما بهار را درک نمی کنید، تحمل اینکه او آفتاب است و شما از آفتاب رویگردانید؛ برایم سخت است.
این را از زبان خودتان شنیدم:« او که بیاید، دنیا گلستان می شود، آیا گلی در گلدان مرده ی خانتان کاشته اید؟
گفتید: «او که بیاید شیطان را در بند میکِشد و می کُشد، آیا یه شیطان سنگی زده اید؟ آیا او را از سفره هاتان رانده اید؟
او که بیاید تنهاست.
از میان میلیارد ها انسان، تنها 313 نفر یار اویند.
دلم به حالش می سوزد بیشتر از وقتی که گلهای باغچه ام را زیر پا له کردید.
من که از شهرتان رفتم تا پا بپای مجنون بیابان ها را طی کنم، اما یادتان باشد او یکی است مثل شما اما به اندازه آسمان مهربانتر و نورانی تر، مباد او را تنها بگذارید...»
اینهارا گفت و رفت.
من ماندم و آن همه آیا.
تأملی کردم و عبور کردم از آن همه آیا. صورتش را یادم نیست حرف هایش را هم.
بنام ستار معاصی عاصیان


این شعر برا تسکین دل خودمه که واقعا دلتنگ ماه رمضانه و اون همه برکات و حسنات......



آمدیم از سفر دور و دراز رمضان

پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا

هر چه دل بود شكستیم به ساز رمضان

سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر

آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان

دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست

دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم كشید از دنیا

بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نكند چشم ببندم به سحرهای سلوك

نكند بسته شود دیده باز رمضان

صبح با باده شعبان و رجب آمده بود

آن كه دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع

خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

علیرضا قزوه



یا علی (علیه السلام) مدد است.
[ [سخنانی از جبران ]
دريغا بر امتّي كه مي‌پوشد آن‌چه را كه نمي‌بافد ، و مي‌خورد آن‌چه را كه نمي‌كارد و مي‌‌نوشد آن‌چه را كه نمي‌سازد .واي بر امتّي كه خودكامه را قهرمان ، و گشايش‌گر عشوه‌گر را رحيم و بخشنده به شمار میآورد واي بر امتّي كه در خواب و رويايش از شهوت بيزاز است و اما در بيداري بدان رو مي‌‌كند.
دريغ بر امتّي كه صدايش را تنها آن‌گاه بالا مي‌برد كه جنازه اي را تشييع مي‌‌كند، و تنها به ويرانه‌ها مي‌بالد، و تنها آن‌گاه كه گردنش مي‌ان شمشير و چوبه‌ي دار باشد مي‌خروشد و لاف مي‌‌زند واي بر امتّي كه سياست¬گزارش روباه، فيلسوفش تردست و هنرش، وصله زدن و تقليد كردن باشد.
دريغا بر امتّي كه با بوق و كرنا به استقبال فرمانروايش مي‌رود و با ناي و نفير و غوغا توديعش مي‌كند تا ديگر با بوق و كرنابه استقبال فرمانروايي ديگر رود.[/واي بر امتي كه حكيمان و فرزانگانش از سختيِ روزگار و گذشت روزگاران خرف و لال‌اند و مردان تنومندش پيوسته در قنداق مي‌زيند واي بر امتي كه تكه تكه شده و هر تكه‌اش و هر بخشي خود را امتّي مي‌شمارد بخشی از کتاب "پیامبر" اثر جبران خلیل جبران
منتظران ....مژده برای رسیدن یوسف زهرا(سلام الله علیها)....
یاحجـّت بن الحسن
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
بنام ستار معاصی عاصیان




چند وقتیه که گروهی از دوستان نزدیکم در حال آماده سازی خودشونن که بعد شهادت امام صادق (علیه السلام) راهی کربلای ارباب بشن....
هر کاری کردم قسمتم نشد که باهاشون راهی بشم و این فاصله رو چیزی بین من و این سفر عرشی فراهم نیاورده مگر گناه....


تو این دل گرفتگی این ابیات ناب از آقای رحیمی عزیز به چشمم خورد گفتم، شماروهم مهمان این حرف دل کنم .اگه به دلتون نشست بر دل گرفته من هم دعا کنید.........






پری بازکن کربلایی شویم...




شده غصه‌ی نان و دنياي ما
حجاب ميان حبيب و مُحِبّ
توکل نکردیم بر او که گفت:
«وَ يَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِب»
فقط فکر دنياي خود بوده ايم
غم دیگران چه؟! ملالی که نیست
ندارد اثر در عبادات ما
همين رزق هاي حلالي که نيست

سحرها و افطارها فکر مان
شده خوردن و سفره‌ی التذاذ
مجالي نمانده براي عروج
براي مناجات و راز و نياز
شکم هاي تا خرخره پر شده
دوباره زمين گيرمان کرده است
همين لقمه‌ی شبهه، نان حرام
ز پرواز دل سيرمان کرده است
چه کرديم با بال دل هايمان
مناجات ها ، ربّناها چه شد
دعامان شده حبس در سينه ها
«خدايا ، خدايا» خدايا ! چه شد

تمامی ندارد افاضات نفس
اسيران بند تکاثر شديم
اگر از حقایق تهي مانده ايم
ولی از غرور و ريا پر شديم
تجمّل شده همّ و غمّ همه
چه شد فرش هاي حصيري چه شد؟
که ديگر به نان و نمک قانع است؟
مرام علي! دستگيري! چه شد؟

به ظاهر خداجو ولي در عمل
همه بنده‌ی جاه و مال و مقام
فقط صاحب قدرت و ثروت است
به چشمان ما واجب الاحترام
دگر قدر و شايستگي بي بهاست
ملاک عمل هر کجا شهرت است
همه پايبند روابط شديم
دگر حرف ها بر سر قيمت است

به دنياي خود خوب خو کرده ايم
دگر در سري فکر پرواز نيست
در آسمان باز باز و چه حيف
براي پريدن پري باز نيست

به دنياي فاني چنان رو زديم
که از عزّت نفس غافل شديم
سر دل به دريا زدن داشتيم
اسير تماشاي ساحل شديم
کجايند مردان بي ادعا
چه شد اشک ها ، دردها ، ناله ها

چه کرديم با عشق و انسانيت
چه کرديم با حرمت لاله ها
اگر چه معاصی و جرم و خطا
شده همدم ما شده خوي ما
ولي هر زماني پشيمان شديم
در توبه باز است بر روي ما
بيا لحظه ای سوی نورانيت
بيا يک نفس غرق تقوا شويم

بگو مرد و مردانه یک یا علی
که راهی عرش معلّی شویم
چه مي‌شد اگر حضرت آفتاب
به دل هاي تاریک ما يک نگاه ...
تواني دهد، نيمه جاني دهد
به اين عبد درمانده‌ی رو سياه

بيا يک قدم مانده تا آسمان
بيا التجا کن خدايي شويم
حسين است سرّ رهايي ما
پري باز کن کربلايي شويم
یوسف رحیمی


یا علی (علیه السلام) مدد است.
بنام ستار معاصی عاصیان






این شعر رو خواستم در قسمت دفاع مقدس بزارم ولی چون حرف دل خیلی از اونایی که روزای خوش خودشونو تلخ کردن برا خوشی ما،دیدم اینجا جاش بهتره....




بغضم گرفت و داد زدم: نه نرو علي!
آخر چرا تو؟ ها؟ تو كه شاگرد اولي!
چيزي نمانده است به پايان درسها
كم كم قرار است كه جشن مجللي...
گوشت به حرفهاي من اصلاً نبود، نه؟
تنها تو فكر توپ و تفنگ و مسلسلي
خنديدي و به سمت خدا رفت دستهات
يعني كه راضي ام به رضاي تو، يا علي!
شايد صداي سبز خدا بود در دلت:
اصلاً چرا هنوز هم اينجا معطلي؟
وقتي لباس جنگ به تن كرده بودي، آه؟
مي خواستم دوباره بگويم: نرو ولي...
برگشته اي كبود، ولي سربلندتر
مثل هواي شرجي و تب دار جنگلي
كه زخمي تبر شده و مانده در خزان
مسموم شعله هاي پر از اشك خردلي
آه! اي درخت زرد تناور نگاه كن
لبريز از شكوفه نم دار تاولي
كم كم تو را هواي پر از شيميايي... آه...
مثل غروب ماهي تالاب انزلي...
هر تاولي ستاره شد و رفت تا خدا
برپا كند براي تو جشن مفصلي
يك آسمان ترانه شدي: شعر، شعر، شعر
يك شاخه گل نشاند تو را روي صندلي
پيچيده است عطر تو انگار در كلاس
يعني هنوز هم كه هنوز است اولي
* ندا هدايتي فرد


یا علی (علیه السلام) مدد است.
سکوت

چشم‌‌هایش رو به کودک بود بدون حتی‌ لحظه‌ای پلک برهم زدن
نگاه‌هایشان به هم گره خورده بود، اما سکوت اجازه حرف زدن به پدر نمی‌داد
برف کم کم سر رویش را می‌پوشاند و پدر باز هم آرام و بی‌ حرکت سرجایش نشسته بود
مادر دست کودک را گرفت:
"بلند شود برویم مادر"
کودک اما از کنار پدر تکان نمی‌خورد
مادر کودک را به آغوش کشید و از آن‌جا فاصله گرفت
چشمان پدر هنوز به کودک بود و
کودک هم نگاهش به قاب عکس پوشیده از برف
باز هم همان سئوال تکراری:
"مادر! شهید یعنی چه؟"
بنام ستار معاصی عاصیان


غریب




حکایت عجیبی است حکایت غربت و فراق و حبیب

[/font]
غربتی به سنگینی ۱۴۰۰ سال

فراقی به فاصله ۱۴ روز

و حبیبی در نزدیک ترین فاصله

آقا جان ! ای صاحبخانه کریم

عطشناک جرعه ای از کوثر وجود تواییم

بیا تا غربت مدینه شدت فراق شش گوشه را افزون نکند

و حبیب باز هم اول لبیک گوی هل من ناصر باشد

مسجد شجره دلمان محرم کاروان سالاری شماست

اگر رخصت دهید بار سفر بندیم تا موعد میعاد حج فرصتی باقی نمانده
[font=tahoma]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
آدرس های مرجع