تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: دلنوشته ها و اشعار
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24

و تو ای زلال عشق . ای معنای پاکی . ای وجودت کلام نخست و هستی ات ، جمله ای زیبا
ای پاکترین عشق و ای ماهتاب شبهای تاریک و تو ای داننده ستاره های سربی و افروزنده فانوس های خاموش.
شهر خاموش است ، شهر دل بی خروش است .
عروس شادی در حجله اش زندانی شده و چشمان مادر دل خسته بی اشک و نگاه های مردمان وجود ، نگران
و شب آمده
بی صدا ، بی فروغ و بدون ستارک هایش
و ماهتاب در جستجوی وادی آفتاب دز شاهراه هستی قدم نهاده و سرگردان دیار غربت شده و همه منتظرند
منتظر نگاهی روشن
منتظر سلیمانند تا ماه را فرا خواند ، منتظر نوحند تا ناخدای کشتی عشق شود ، منتظر ابراهیمند تا اسماعیل هستی را قربانی شاهد و ساقی کند ، منتظر عیسایند تا در دلهای مرده بدمد و جانهای پاک را بسراید ، منتظر موسایند تا چشمه اشک دیده را بشکافد و منتظر محمدند
محمدی دیگر تا بیاید و رخ به رخسار نگران مردمان ساید و حرفی بزند از آفریدگار هستی
و چه انتظاری ...
[font=Tahoma][size=medium][color=#006400]
آرزوها
ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن
کشتی صبر اندرین دریا افکندن همچو نوح دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن
روشنی دادن دل تاریک را با نور علم در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن
همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن
دیروز الو!الو!یا حسین.آنجا جبهه است؟

امروز شماره مورد نظر در دسترس نمی باشد.عشق بی پاسخ the mobile set is off

دیروز خدا همراهمان بود

امروز تلفن همراه...

دیروز پلاک ها آدرسی از بهشت...

امروز همه آدرس ها گم

دیروز زنده باد بسیجی،بی حجاب محتاج نگاه دیگران است

امروز،نگاه زاده علاقه است،حجاب کیلو چند؟؟

دیروز،اهنگران/شجریان،صدای خاطره ها

امروز ،جنیفر لوپز،انریکو،شکیلا ،

دیروز اب و اینه و قران خدانگهدار

امروز،گود نایت ،بای بای

دیروز جبهه جنگ کربلا

امروز،بزن به سیم اخر،دیوونه شو مثل ما

دیروز،کربلای 1،کربلای 2،کربلای3

امروز؛50 میلیارد باد هوا ،خیالی نیست

دیروز ماشین اداره،بیت المال

امروز ،ماشین اداره ،مال البیت

دیروز ،پای مصنوعی دستان نامرئی

امروز،اعتیاد،هپاتیت آچ آی وی

دیروز ،نه شرقی نه غربی...

امروز،تئوری قرصهای اکستازی

دیروز،سلام بر چشم های شیشه ای

امروز یک میلیون جراحی بینی ،لنز های رنگی

دیروز اژیر قرمز،اضطراب های زرد،انتظار های سپید

امروز،عشق هایی کز پی رنگی بود...

دیروز ،سفر به چزابه،از کرخه تا راین،بوی پیراهن یوسف

امروز،:توکیو بدون توقف:

دیروز ،انبوه جانبازان شیمیایی

امروز رادیو فردا،موج بی بی سی

دیروز،غروب جمعه انتظار...

امروز،غروب شد باز خیالت به سرم زد

دیروز ،وضعیت زرد ،اژیر قرمز ،خطر

امروز ،کمربند های لاغری بی خطر

دیروز ،عشق ایثار فداکاری

امروز، بی خیال بابا بیا پارتی

دیروز ، نخل های افسرده،زیتون های کال

امروز،سی دی جشن جدید استقلال

و امروز هنوزنسیم لبخند های بسیجی ما را به فردا امید وار کرده است

كجايند مردان بي ادعا؟

http://forum.bidari-andishe.ir/thread-6282.html
[color=#006400][font=Arial][i]
[size=medium]
بامدادان صلای سفر را
بر سنگ و آب
بی دریغ
می تابد آفتاب

چون دانه های روشن شبنم
آنها که از تبار آب اند
پا در رکاب دل بی تاب
با کوله بار سبکباری
آماده جواب اند.

هان ای مخاطب خورشید
می بینمت هنوز در تپش تردید!
ای دل مرا تو مایه ننگی
حقا که از سلاله سنگی!

"سید حسن حسینی"


شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم
نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم
از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم
من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام
چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم
يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است
ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!


[color=#006400][size=medium][i]
السلام ای عالم اسرار رب‌العالمین
وارث علم پیمبر فارس میدان دین
السلام ای بارگاهت خلق‌را دارالسلام
آستان رویت بطرف آستین روح‌الامین
السلام ای پیکر زایر نوازت زیر خاک
از پی جنت خریدن خلق را گنج زمین
السلام ای آهن دیوار تیغت آمده
قبلهٔ اسلام را از چارحد حصن حصین
السلام ای نایب پیغمبر آخر زمان
مقتدای اولین و پیشوای آخرین
شاه خیبر گیر اژدر در امام بحر و بر
ناصر حق غالب مطلق امیرالمؤمنین
ملک دین را پادشاه از نصب سلطان رسل
مصطفی را جانشین از نص قرآن مبین
بازوی عونت رسول‌الله را رکن ظفر
رشتهٔ مهرت رجال‌الله را حبل‌المتین
هر که در باب تو خواند فضلی از فصل کلام
در مکان مصطفی داند بلا فصلت مکین
بوترابت تا لقب گردیده دارد آسمان
چون یتیمان گرد غم بر چهره از رشک زمین
چون سگ کویت نهد پا بر زمین در راه او
گستراند پرده‌های چشم خود آهوی چین
مایهٔ تخمیر آدم گشت نور پاک تو
ورنه کی می‌بست صورت امتزاج ماء و طین
آن که خاتم را یدالله کرد در انگشت تو
ساخت نص فوق ایدیهم تو را نقش نگین
چون یدالهی که ابن عم رسول‌الله بود
ایزدت جا داده بالا دست هر بالانشین
آن یدالله را که ابن عم رسول‌الله بود
گر کسی همتاش باشد هم رسول‌الله بود
ای به جز خیرالبشر نگرفته پیشی بر تو کس
پیشکاران بساط قرب را افکنده پس
فتنه را لشگر شکن سرفتنه را تارک شکافت
ظلم را بنیاد کن مظلوم را فریاد رس
چرخ را بر آستانت پاسبانی التماس
عرش را در بارگاهت پاسبانی ملتمس
گر کند کهتر نوازی شاهباز لطف تو
بال عنقا را ز عزت سایبان سازد مگس
ور کند از مهتران عزت ستانی قهر تو
سدره در چشم الوالابصار خوار آید چو خس
همتت لعل و زمرد در کنار سائلان
آن چنان ریزد که پیش سائلان مشت عدس
خادمان صد گنج می‌بخشند اگر از مخزنت
خازنان ز اندیشه جودت نمی‌گویند بس
آسمان از کهکشان وهاله بهر کلب تو
پیشکش آورده زرین طوق با سیمین مرس
روز کین از پردلی گردان نصرت جوی شد
مرغ روح از شوق جانبازی نگنجد در قفس
بار هستی بر شتر بندد عماری‌دار تو
دل تپد در کالبد روئین‌تنان را چون جرس
از هجوم فتنه برخیزد غبار انقلاب
راه بر گشتن ز پیشت گم کند پیک نفس
از سپاه خود مظفروار فردآئی برون
وز ملایک لشگر فتح و ظفر از پیش و پس
حمله‌آور چون شوی بر لشگر اعدا شود
حاملان عرش را نظارهٔ حربت هوس
بر سر گردنکشان چون دست و تیغ آری فرو
وز زبردستی رسد ضربت ز فارس برفرس
لافتی الا علی گویند اهل روزگار
ساکنان آسمان لاسیف الاذوالفقار
خدا آن حس زیباییست که
در تاریکی صحرا

زمانی که هراس مرگ میدزدد
سکوتم را

یکی همچون نسیم دشت
میگوید

کنارت هستم ای تنها
هر شب که انتظار تو را می برم به روز
شرمنده ام که بی تو نفس می کشم هنوز

منت گذار بر سر من مهربان پدر
دیگر به گریه، پای گناهان من مسوز

آقا به این سیاه دل ِ بی نوای خویش
لطفی کن و عطا بنما اشک و ساز و سوز

یا لااقل دعا بنما تا ببینمت
از پشت پرده رخ بنما ماه شب فروز

چشمم به راه جاده ی وصلت در انتظار
اما تو چشم بر ره برگشت من مدوز
دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان

شب عید است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر همسو نمیگردند با فریادهای تو

نمیگریند دل ریشان، نمیچرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمیفهمند

فراواناند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شبها که پنداری

نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم

جدا از زندگانی کردن این مرگاندیشان

شب عید است لبخندی بزن تا عید فطر من

تبسم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

عیدتون مبارک...ــــــــــــــــــــــــHeartHeartHeart
نمی دانم چه بنویسم
نمی خواهم که بنویسم
ولی عشقم به یاد تو
مرا دیوانه می سازد که بنویسم!


شب هنگام است…
دلم در خلوت سردش
کنار بغض بی بندش
درون ذهن پر دردش
مرا مستانه می سازد که بنویسم !




تو ای زیباترین سنبل
تو ای ختم چهارده گل
تو ای عشق علی گویان
حضورت در دل خوبان
به من جانانه می گوید که بنویسم!


تویی هم اسم پیغمبر
تویی خوشبوترین عنبر
تو والاتر زیک رهبر
فراغت در دل امت
مرا مجنون می سازد که بنویسم!




شدی یوسف در این دوران
تو هستی شاه مظلومان
منم یعقوب این کنعان
که عشقت در دل و در جان
به من شاهانه می گوید که بنویسم!




محمد افتخاری
این شعر تقدیم به همه ی اونایی که مثل آب زلالن ولی هیچ وقت دیده نمیشن

فرض کن حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به تو مهمان گردد

ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت،

داری آن قدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری؟!

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران،

گر چنین بود، می توان گفت تو را شیعه ی اثنا عشری...
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله بی‌قراریت از طلب قرار تست طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

[alignگفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خواب‌تر
هست بیداریش از خوابش بتر
چون بحق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
نی بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال
چونک تخم نسل را در شوره ریخت
او به خویش آمد خیال از وی گریخت
ضعف سر بیند از آن و تن پلید
آه از آن نقش پدید ناپدید
مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش
می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش
ابلهی صیاد آن سایه شود
می‌دود چندانک بی‌مایه شود
بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست
بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست و جو
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت
سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش
وا رهاند از خیال و سایه‌اش
سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
دامن او گیر زوتر بی‌گمان
تا رهی در دامن آخر زمان
کیف مد الظل نقش اولیاست
کو دلیل نور خورشید خداست
اندرین وادی مرو بی این دلیل
لا احب افلین گو چون خلیل
ره ندانی جانب این سور و عرس
از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
ور حسد گیرد ترا در ره گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو
کو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست
ای خنک آنکش حسد همراه نیست
این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
از حسد آلوده باشد خاندان
گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
آن جسد را پاک کرد الله نیک
طهرا بیتی بیان پاکیست
گنج نورست ار طلسمش خاکیست
چون کنی بر بی‌حسد مکر و حسد
زان حسد دل را سیاهیها رسد
خاک شو مردان حق را زیر پا
خاک بر سر کن حسد را همچو ما
=right]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
آدرس های مرجع