تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: دلنوشته ها و اشعار
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
وقتی بچه بودم موقع نماز خوندن، پیشانیم را زیاد روی مهر فشار نمی دادم چون نمی خواستم اثر مهر روی پیشانیم نقش ببنده
چون نمی خواستم که نمازم ریا باشه (البته این یک فکر زیبای کودکانه بود)

ولی این روزها نمی دانم چرا پیشانیم را محکم روی مهر فشار می دم!
روزگاري شهر ما ويران نبود
دين فروشي اينقدر ارزان نبود
نغمه مطرب دواي جان نبود
هيچ صوتي بهتر از قرآن نبود
دختران را بي حجابي ننگ بود
رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود
مرجعيت مظهر تكريم بود ،
حكم او را عالمي تسليم بود .
اينك اما ....
پشت پا بر دين زدن آزادگي است !
حرف حق گفتن عقب افتادگي است !
آخر اي پرده نشين فاطمه ؛
كي رسي بر داد دين فاطمه ؟
ثانیه ها، به جنون غلتیده. بس که سَر می رود از سرم کلمات و سُر می خورند جملات از روی سطرها. در همهمه و وهم جملات دیوانه وار ذهن، عقل از اندیشه تهی می شود و زبان باز می ماند از تکلم. بی هیچ اختیار و اراده ای، چشم ها پلک ها را به نشانه تسلیم پایین می آورند و بسته می شوند از نگاه. از دیدن اما نه. در خلصه فکر، میان میدان ناکجا آباد اندیشه، نبرد تردید و چرایی. پشت پرچین قضا و قدر. قید تعهدی در ورای ورق های پوسیده تاریخ. صدای «رعد»ی مهیب و دهشتناک، «برق» از سر جنون می پراند.

ابرهای تیره فام، در امتداد خاب زمستانی زمین، راه خود را به سوی قلب آسمان در پیش گرفته اند. باد ها می وزند در غربت لحظه ها، و روزها می روند از پی هم. هوا عطر و بوی عجیبی گرفته. عطر تلخ پرطرفداری که پیچیدنش در فضا، نم بغض را حواله چشم ها می کند. محلول غمی غریب اما آشنا، خون خنده را در شیشه کرده و رنگ لبخند را بی هوا پاک کرده از لب ها. دریا بوی تشنگی به خود گرفته و آسمان رنگ خون. ابر هوس باران دارد و زمین، هوس خشکیدن. ابر را به نباریدن، قانع کرده اند و دشت، جای «رفت» و «برگشت»، تنها فعل «رفتن» را صرف می کند.

چشم ببند تا ببینی و گوش بگیر تا بشنوی. باز دخل بازار آهنگران، مملو از سکه های خون شده. باز صوت چکاچک تیغ، بر طبل عزا می کوبد. باز شکم ها از حرام کام می گیرند. باز «هل من ناصر»، لقمه ها را پس می زند. باز رُژ خون، بر لب شمشیرها می نشیند. باز پشته از کشته ها بالا می رود. باز حر، اسب خریّت را پی می کند. باز غریب، بی حبیب؛ تنها می شود. باز، اربن اربا، اکبر را به خاک عشق می اندازد. دوباره محتشم، زیر شمشیر غم، بیت بیت می شود.

باز «احلی من العسل»، با اسب ها، دست به یکی می کنند. باز، «قاسم» و «سم» هم قافیه می شوند. باز مشک و سقا، به هم امیدوار می شوند. باز غربت حسین، اشک مشک را، سرازیر می کند. باز علمدار و علقمه، «دست» به «دست» هم، عمود خیمه را پایین می آورند. باز، سرنوشت عطش، به گلوی شیرخاره گره می خورد. باز تیر سه شعبه، خریدار پیدا می کند.

باز «خار و خاشاک»، به «دوش نبی» حسادت می کند. باز جا خوش می کند چکمه ای روی سینه. باز قامت زینب، کمر تل را، خم می کند. باز لهوف، کم می آورد در مقتل. باز، «خون» از «خدا»، به زمین می ریزد. باز پای مادری، به قتلگاه باز می شود. باز انگشتر، به انگشت سنگینی می کند. باز تار و پود خیمه، به شعله ها پناه می دهد. باز زنجیر، دست های جسارت را، آزاد می کند. باز معجر، سوغات سفر می شود. باز سیلی، به سه ساله تسلی می دهد.

باز گوشوار و گوش با هم قهر می کنند. باز گوش پاره، جای گوشواره می نشیند در زبان عرب. باز خار مغیلان، سر راه سبز می شود. باز شترها، تاب محمل، از کف می دهند. باز سرها، همسفر نیزه ها می شوند. باز نیزه ها، شیرخاره را سرفراز می کنند. باز، فکر شکستن، به سر زینب می زند. باز، سری که درد نمی کند را، سنگ می زنند. باز لب و دندان تو قرآن می خانند و سنگ ها برای بوسیدنت، سر از پا نمی شناسند. باز آتش به گیسوی غربت می افتد. باز «گلِ سر»، سربار می شود. باز دروازه ساعات، انگشت نمای کوچه ها می شود.

باز یک طبق پر از نور، ظلمت خرابه را غافلگیر می کند. باز دختری در خرابه خاب می رود. باز به شجاعت حسین، تشت طلا می دهند. باز خیزران، سر به سر حسین می گذارد. باز، زینب به «زیبایی»، زهر می کند، مجلس شراب را.

و تو باز، چشم هایت خون می شود…

این همه عاشق و مشتاق که داری چه عجب؟

این همه ناز که بر ما بنمایی چه عجب؟

در عجب نیستم از بخشش و احسان شما

این همه خلق که داری به گدایی چه عجب؟

عجب آن نیست که تو ضامن آهو شده ای

اگر از کار جهان عقده گشایی چه عجب؟

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری

گر که یادم بنمایی به دعایی چه عجب؟

جان من در ره وصل تو ز تن بیرون شد

اگرم جان بستانی به ندایی چه عجب؟

درد هجران تو را پیش طبیبان ره نیست

گر نگاهم بکنی بهر دوایی چه عجب؟

یک دمی بر سر بالین من خسته بیا

یا اگر بر سر قبرم تو بیایی چه عجب؟
دست ساقی دست با دریا نداد
عزم ساقی پای در دریا نهاد

گفت کوچکی دریا من دریادلم
هفت دریا قطره ست از ساحلم

تشنگی با آنکه میسوزم تنم
مرغ موطیمار این دریا منم
باز باران با ترانه...
ميخورد بر بام خانه
يادم آرد کربلا را
دشت پر شور و بلا را
گردش يک ظهر غمگين
گرم وخونين
لرزش طفلان نالان
زير تيغ و نيزه ها را
با صداي گريه هاي کودکانه
و اندرين صحراي سوزان
ميدود طفلي سه ساله
پر ز ناله
دلشکسته....
پاي خسته....
باز باران....قطره قطره
ميچکد از چوب محمل
آخ باران کي بباري بر تن عطشان ياران؟

باز باران با صداي گريه هاي كودكان

از فراز گونه هاي زرد و عطشان

با گهرهاي فراوان

مي چكد از چشم طفلان پريشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پيچ و خمي در حسرت لب‌هاي ساقي

چشم در چشمان هم آرام و سنگين

مي چكد آهسته از چشمان سقا

بر لب اين رود پيچان

باز باران

باز باران با ترانه

آيد از چشمان مردي خسته جان

هيهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب

شش ماهه طفلي

رو به پايان

مرد محزون

دست پر خون مي فشاند

از گلوي نازك شش ماهه

بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان

باز باران


باز هم اينجا عطش

آتش شراره جسمها

افتاده بي سر پاره پاره

مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره

شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان

وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سيلي

چهره ها از بارش شلاق‌ها گرديده نیلی

دراين صحراي سوزان
روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان

مي چكد از نوك سرخ نيزه ها

بر خاك سوزان

باز باران باز باران

خاك‌هاي چادر زينب به آرامي شود گل

مي رود اين كاروان منزل به منزل

مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران

آري آري

باز سنگ و باز باران
آري آري

تا نگيرد شعله ها در دل زبانه

تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي

بر فراز خيمه برگونه ها

بر مشك ساقي

كاش مي باريد باران.
[تصویر: 51kyr3bp7zggxw92j86.jpg]
گاه می رویم تا برسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم
[تصویر: rpn17e54sn93jdbsr6d.jpg]
بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست
باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده
[تصویر: vg6tl46ucgoi4yjyzcpn.jpg]
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است
که گاهی هیچ وقت نمی شود
و گاهی می شود بدون خواست تو
[تصویر: ucbhsr1hf2xsl5sfqba.gif]
پدرم می گفت تصمیم نگیر.اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن
نرسیدن است
اما
[تصویر: ploz1kxkwmtdel3qiei.jpg]
گاهی آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است
[تصویر: ucbhsr1hf2xsl5sfqba.gif]
[تصویر: 332qpt7ba0opz8zfpl5n.jpg]

گاه حتی لازم است بعد از نمازت فکر کنی و ببینی پشت سر
[b]اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت...!؟
[تصویر: ak3g4r3z4l599h5glwj.jpg]
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی
غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
[/font][/b]
[تصویر: tcplrniyv788dsjk51o2.jpg]
[font=Tahoma]
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی
[b] با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟[/b]
[تصویر: xq6whhnp9c03xbgcpop.jpg]

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
[b] در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
[تصویر: pyooktav09uv0nmhg3l.jpg]

لازم است گاهی عیسی باشی
محمد ص باشی
انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟[/b]
[تصویر: ut8d2ekdtoco7ss9b9au.jpg]

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و
[b] از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟[/b]
[تصویر: vjcvn3ss3e8ewfttnsh.jpg]


سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

[تصویر: d6z5djmeb4auujm2sot5.jpg]

و یاد می گیری که خیلی می ارزی
[تصویر: 1twzsvkxpqppt146kwkt.jpg]


زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند
[b] و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند...
حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
امبرنظام گروسی:
اگر آن کرد گروسی به دست آرد دل ما را
بدو بخشم تن و جان و سر و پا را
جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
دکتر انوشه:
اگر آن مه رخ تهران به دست آرد دل ما را
به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه به آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را
Heartواقعا چرا ما فکر می کنیم تنها جسممون برای همسرمون است.Heart
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من
به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من
بسم الله الرّحمن الرّحيم
روزي در تقويم خواهند نوشت :
تعطيل ؛ روز ظهور مهدي فاطمه
بعد در مدينه كنار ساختمان نيمه كاره اي تابلو مي زنيم ؛ " پروژه حرم مطهر بي بي دو عالم حضرت فاطمه زهراس"
كارفرما : قائم آل محمّد
پيمانكار : ياران حضرت
مساحت : وسعت دل تمام شيعيان !
اگه لذت برديد 3 صلوات براي تعجيل در فرج
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
آدرس های مرجع