این مورد یادت رفت پرنیان
مطهری: وجود عمه و خاله از اساس کار اشتباهی بود! خوشحالیم که ملت بالاخره به این بالندگی رسیدن و فهمیدن حضور عمه و خاله بی معناست!
در راستای رمانتیک کردن فضای تاپیک
[b]در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آنست که مجنون باشی...
میبینی عبدالرحمن، شبا هم نمیذارن بخوابیم

گربه...
(۲۰/خرداد/۹۳ ۱:۳۷)fatemeh-55 نوشته است: [ -> ]در راستای رمانتیک کردن فضای تاپیک
[b]در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آنست که مجنون باشی...
مصداق حقیقی عشق مادر به فرزنده دوستان .. اشتباه نکنید
خواندن این ارسال برای جوانان عذب اکیدا ممنوع است حتی شما دوست عزیز
بگیرید بخوابید
مگه امتحان ندارید؟؟
مادر و فرزند نیستن
همون زوجین هستن
البته معلوم نیست در کدوم مرحله هستن
نامزدی یا ...
http://www.tehcute.com/cat-love-story.html
چرا باور نمیکنید عشق مادر به فرزنده...

ببینید گربه ها چقدر مهربونن
مکالمه بین گربه و موش:
گربه : چرا غذامو خوردی؟ اون غذای من بود 
حالا که اینطوره اصلا باهات قهر میکنم
موش: خب ببخشید
اخه گشنم بود
با من قهر نکن دیگه
بیا ماچت کنم
گربه : الهـــــــــــــــــــــــی ... گشنت بود؟
اشکالی نداره نوش جونت
بیا با هم دوست بشیم
حالا بیا بــــــــــــــــــــــــغل
داداشم امروز منو دیده جلوی دوستام میگه چطوری قاتل
! آخه بچه که بودم زیاد مریض میشدم، همش آمپول میزدم اونم یه 6،7 تا پنیسیلین 
داداشم خیلی سر به سرم میداشت مسخره میکرد!
منم دیدم اینجوری نمیشه، یه روز یه سرنگ برداشتم افتادم دنبالش آمپول و زدم به دستش

خلاصه داداشم زد زیر گریه به مامانم گفت
صدای جیغ و داد بود که میشنیدم ، چشمتون روز بد نبینه اینقدر کتک خوردم
داداشم بردن بیمارستان ، خداروشکر سوزن و تو رگش نزده بودم زود بمیره زیر پوستش رفته بود. آمپول هوا یی که زده بودم

عذب یعنی ترشیده ؟
امتحان که داریم ولی ...
همچنان بیداریم
هی خدا . . .
(۲۰/خرداد/۹۳ ۲:۵۲)soora نوشته است: [ -> ]داداشم امروز منو دیده جلوی دوستام میگه چطوری قاتل
! آخه بچه که بودم زیاد مریض میشدم، همش آمپول میزدم اونم یه 6،7 یادمیسیلین 
داداشم خیلی سر به سرم میداشت مسخره میکرد!
منم دیدم اینجوری نمیشه، یه روز یه سرنگ برداشتم افتادم دنبالش آمپول و زدم به دستش 
خلاصه داداشم زد زیر گریه به مامانم گفت
صدای جیغ و داد بود که میشنیدم ، چشمتون روز بد نبینه اینقدر کتک خوردم
داداشم بردن بیمارستان ، خداروشکر سوزن و تو رگش نزده بودم زود بمیره زیر پوستش رفته بود. آمپول هوا یی که زده بودم 
هه!
یاد خودم افتادم!
کوچیک که بودم یه بار انقدر از دست داداشم عصبانی شدم! چاقو میوه خوری رو پرت کردم طرفش!!!
شانس آورد اون لحظه چپول شده بودم! و از بالای گوشش رد شد!
یادمه یه خرده خراش هم برداشته بود...
از همه خنده دارتر چهره داداشم بود که تا دو دیقه اصلا حرف نمیزد و همینطوری خشک شده بود! فکر نمیکرد همچین موجود خطرناکی باشم
