۲۰/خرداد/۹۳, ۵:۴۸
ما توی سن پیش دانشگاهی بودیم و عید رفته بودیم از این اردوهایی که بچه ها درس میخونن...
واسه این که حواس بچه ها هم زیاد پرت نشه، یه مربی پرورشی مون رو باهامون فرستاده بودن که اونم بیچاره یه سر داشت و هزار سودا...
خلاصه یکی از دوستای ما به نام عاطفه با تلفن توی سالن زنگ زد به آقای سن بالایی که بهش شماره داده بود...
آقاهه بهش گفته بود دکتره...
ما چه آقاهه راست میگفت و چه چاخان میکرد، دوستمون رو در خطر میدیدیم...
هر چی هم بهش گفتیم بچه از خر شیطون بیا پایین و بشین سرت رو بکن توی کتاب و آینده ات رو خراب نکن، فایده نداشت که نداشت...
یه 5 دقیقه ای داشتن لاو میترکوندن که ذهن خبیث من فعال شد...
یهو داد زدم، عاطفه، ظرفارو شستی که داری با تلفن حرف میزنی؟
مگه بهت نگفتم خونه رو جارو کن بعد برو پی یللی تللی؟؟؟
عاطفه پای تلفن خشکش زد...
هرچی شکلک درمیاورد که توروخدا هیچی نگو، ما ول کن نبودیم...
خلاصه دیگه اون آخرین باری بود که باهام حرف زد، اما دیگه طرف دوست پسر نرفت...
شیوه تربیتی رو حال کردین؟؟؟
واسه این که حواس بچه ها هم زیاد پرت نشه، یه مربی پرورشی مون رو باهامون فرستاده بودن که اونم بیچاره یه سر داشت و هزار سودا...
خلاصه یکی از دوستای ما به نام عاطفه با تلفن توی سالن زنگ زد به آقای سن بالایی که بهش شماره داده بود...
آقاهه بهش گفته بود دکتره...
ما چه آقاهه راست میگفت و چه چاخان میکرد، دوستمون رو در خطر میدیدیم...
هر چی هم بهش گفتیم بچه از خر شیطون بیا پایین و بشین سرت رو بکن توی کتاب و آینده ات رو خراب نکن، فایده نداشت که نداشت...
یه 5 دقیقه ای داشتن لاو میترکوندن که ذهن خبیث من فعال شد...
یهو داد زدم، عاطفه، ظرفارو شستی که داری با تلفن حرف میزنی؟
مگه بهت نگفتم خونه رو جارو کن بعد برو پی یللی تللی؟؟؟
عاطفه پای تلفن خشکش زد...
هرچی شکلک درمیاورد که توروخدا هیچی نگو، ما ول کن نبودیم...
خلاصه دیگه اون آخرین باری بود که باهام حرف زد، اما دیگه طرف دوست پسر نرفت...

شیوه تربیتی رو حال کردین؟؟؟






![[تصویر: 0.124191001401334621_taknaz.jpg]](http://www.taknaz.ir/upload/90/0.124191001401334621_taknaz.jpg)