تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خنده حلال 5 (لطفاً قوانین را در ارسال اول بخوانید!)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
ما توی سن پیش دانشگاهی بودیم و عید رفته بودیم از این اردوهایی که بچه ها درس میخونن...
واسه این که حواس بچه ها هم زیاد پرت نشه، یه مربی پرورشی مون رو باهامون فرستاده بودن که اونم بیچاره یه سر داشت و هزار سودا...
خلاصه یکی از دوستای ما به نام عاطفه با تلفن توی سالن زنگ زد به آقای سن بالایی که بهش شماره داده بود...
آقاهه بهش گفته بود دکتره...
ما چه آقاهه راست میگفت و چه چاخان میکرد، دوستمون رو در خطر میدیدیم...
هر چی هم بهش گفتیم بچه از خر شیطون بیا پایین و بشین سرت رو بکن توی کتاب و آینده ات رو خراب نکن، فایده نداشت که نداشت...
یه 5 دقیقه ای داشتن لاو میترکوندن که ذهن خبیث من فعال شد...
یهو داد زدم، عاطفه، ظرفارو شستی که داری با تلفن حرف میزنی؟
مگه بهت نگفتم خونه رو جارو کن بعد برو پی یللی تللی؟؟؟
عاطفه پای تلفن خشکش زد...
هرچی شکلک درمیاورد که توروخدا هیچی نگو، ما ول کن نبودیم...
خلاصه دیگه اون آخرین باری بود که باهام حرف زد، اما دیگه طرف دوست پسر نرفت...Big Grin

شیوه تربیتی رو حال کردین؟؟؟Big Grin
به نام خدا
سلام

یکی از آشناها میگفت به رانندمون گفتیم برا فلان شهر بلیط رفت و برگشت بگیر...
دیدیم بعد چندساعت اومده میگه:
بلیط رفت نداشت فقط بلیط برگشت گرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( واقعی بودآآآآآآآآآآآآآآآ )

.
.
.
.
.
.
.

دیشب آبجی نشسته بود کنارم با یه دل زار بهم گفت:

آبجـــــــــــــــــــی جونم برا من 5 ساعت کنکور کمه...
منم غرق غصه که آخ کاش میشد برا تو وقتشو 10 ساعت بذارن!!!!!!!!!!!!!!!
هنوز حرفم تموم نشده پرید وسط حرفم میدونی چیه!؟ آخه 5 ساعت برا خوابیدن واقعاً کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!Big Grin

.
.
.
.
.
.
.
.
ببخشید یه چیز دیگه هم رو دلم مونده باید بگم...بعضی از ارسال های خنده حلال فکر نکنم در شان این تالار باشه... لطفا ظاهر و باطن حرفی رو که میخواید بزنید بسنجید...
باز هم عذرخواهی می کنم.
یا حق
(۲۰/خرداد/۹۳ ۲:۰۰)عبدالرحمن نوشته است: [ -> ]خواندن این ارسال برای جوانان عذب اکیدا ممنوع است حتی شما دوست عزیز
(۲۰/خرداد/۹۳ ۴:۲۳)Mohammad Trust نوشته است: [ -> ]عذب یعنی ترشیده ؟

به معنی این دو واژه دقت کنید
[align=-WEBKIT-CENTER]
  1. عَذَب :

    ريسمانى كه با آن ترازو را بالا بَرَند ، [b]شاخه هاى درخت ،
    اطراف هر چيز.چركى و خاشاك .[/b]

2. عزب:[b]فرهنگ فارسی معین
مرد یا زن تنها و مجرّد. ج . عزاب .


بسم الله

(۱۹/خرداد/۹۳ ۱۹:۲۰)Islam نوشته است: [ -> ]فکر نمیکنید یکم روابط و شوخی های خانم ها و اقایون تو تالار زیادی شده.
یکسری مرزها باید رعایت بشه...دلیل نمیشه که چون فضا مجازیه پس راحت باشیم.
حرف هایی که دو جنس مخالف به همدیگه میزنن اگه از عرف اسلامی خارج بشه ،مشکل داره.

قبلا موضوع "خنده حلال" به دلایل مشابه موقتا بسته شده بود. با هر گونه تخلف در این رابطه شدیدا برخورد خواهد شد. دوستان نیز می توانند از ابزار "گزارش" استفاده کنند.

با سپاس
یا علی مدد
(۲۰/خرداد/۹۳ ۴:۳۵)رضوانه نوشته است: [ -> ]هه!
یاد خودم افتادم!
کوچیک که بودم یه بار انقدر از دست داداشم عصبانی شدم! چاقو میوه خوری رو پرت کردم طرفش!!!
شانس آورد اون لحظه چپول شده بودم! و از بالای گوشش رد شد!
یادمه یه خرده خراش هم برداشته بود...
از همه خنده دارتر چهره داداشم بود که تا دو دیقه اصلا حرف نمیزد و همینطوری خشک شده بود! فکر نمیکرد همچین موجود خطرناکی باشمBig Grin Big Grin Big Grin
پس شدیم دوتا خواهر خطرناک قاتل.... البته فکر کنم من بیشتر قاتل باشم رضوانه جونمBig Grin
آخه یه بار هم باعث شدم یه بند انگشت داداشم قطع بشه، البته خداروشکر شکر پیوند زدن الان انگشت داره هاBig GrinSmile
یعنی اینقدر که این خواهرا تلاش کردن برای قتل برادراشون، تروریست های سوریه برای کشتن مردم نکردند !

ابجی منم سه تا خط با ناخن هاش انداخته روی دستم! بعد 13 سال جاشون نرفته هنوز، فرض کنید باند پیچیش کردم که خون نیاد! در این حد..Dodgy
ولی داداشا خیلی مهربونن
خداییشو بگیم دیگه
حتی بعد از اینکه اون چاقو هم پرت کردم طرفش بیچاره هیچی نگفت!
خدا این داداشا رو برامون حفظ کنه...
(۲۰/خرداد/۹۳ ۱۲:۰۱)soora نوشته است: [ -> ]پس شدیم دوتا خواهر خطرناک قاتل.... البته فکر کنم من بیشتر قاتل باشم رضوانه جونمBig Grin
آخه یه بار هم باعث شدم یه بند انگشت داداشم قطع بشه، البته خداروشکر شکر پیوند زدن الان انگشت داره هاBig GrinSmile

(۲۰/خرداد/۹۳ ۱۲:۳۳)Mohammad Trust نوشته است: [ -> ]یعنی اینقدر که این خواهرا تلاش کردن برای قتل برادراشون، تروریست های سوریه برای کشتن مردم نکردند !

ابجی منم سه تا خط با ناخن هاش انداخته روی دستم! بعد 13 سال جاشون نرفته هنوز، فرض کنید باند پیچیش کردم که خون نیاد! در این حد..Dodgy

(۲۰/خرداد/۹۳ ۱۲:۴۳)رضوانه نوشته است: [ -> ]ولی داداشا خیلی مهربونن
خداییشو بگیم دیگه
حتی بعد از اینکه اون چاقو هم پرت کردم طرفش بیچاره هیچی نگفت!
خدا این داداشا رو برامون حفظ کنه...

ConfusedConfused


پس من چه خواهر خوبی بودم واسه داداشم !!!!Wink

اون که نمیاد اینجورجاها ولی شماها یه لطفی کنید این داستان های خودتونو به صورت pdf دربیارید با عنوان داستان های من و داداشم !! من بدم بهش بخونه تا بفهمه تا حالا با چه فرشته ای زندگی میکرده !!!Big GrinBig Grin
(۲۰/خرداد/۹۳ ۱۲:۳۳)Mohammad Trust نوشته است: [ -> ]یعنی اینقدر که این خواهرا تلاش کردن برای قتل برادراشون، تروریست های سوریه برای کشتن مردم نکردند !

ابجی منم سه تا خط با ناخن هاش انداخته روی دستم! بعد 13 سال جاشون نرفته هنوز، فرض کنید باند پیچیش کردم که خون نیاد! در این حد..Dodgy


خواهر من هم حین بازی زد بینی مبارک مرا شکست Cool
[تصویر: 0.124191001401334621_taknaz.jpg]
آدرس های مرجع