تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست؟
برای خاطر بیچارگان نیاسودن

به کاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن

همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن

ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
برای خدمت تن، روح را نفرسودن

برون شدن ز خرابات زندگی هشیار
ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن

رهی که گمرهی‌اش در پی است نسپردن
دری که فتنه‌اش اندر پس است نگشودن

خانم پروین اعتصامی


به نظر من، "بیچارگان" در بیت اول شامل خود "بزرگان" هم میشه که به خیال آسایش در دنیا، کارهای نادرست ابیات دیگه رو انجام داده باشن.

منشین با بدان که صحبت بد ... گرچه پاکی تو را پلید کند

آفتاب بدین بزرگی را ... پاره ای ابر ناپدید کند
بسم الله الرحمن الرحیم

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ...

این چه شور است که در دور قمر می بینم/ همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
هر کسی روز بهی می طلبد از ایام / علت آن است که هر روز بدتر می بینم
دختران را همه جنگ است و جدل با مادر/ پسران را همه بدخواه پدر می بینم
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن / که من این پند به از در و گوهر می بینم

حافظ شیرازی
با همه ی بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام


دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها...به کجا می کشی ام خوب من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام؟
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که روی گل دیدی بر ما چها کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد..
اگر دسـتبند تکـبر نمی بست دست کمانگـیر ما را


کسی تاقیامت نمیکرد پیدا زیک گوشه ی کهکشان تیر مارا
مطرب عشق عجب ساز نوایی دارد
نقش هر زخم که زد راه به جایی دارد
Heart
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را جان خویش پندارم
(۲۵/مرداد/۹۲ ۶:۰۷)rahbin نوشته است: [ -> ]سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که روی گل دیدی بر ما چها کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد..



سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه ها کرد
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع