۷/آذر/۹۲, ۰:۳۹
به نام خداوند بخشنده مهربان
بعدهاااا
مرگ من روزی فراخواهد رسید/دربهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور/یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فراخواهد رسید/روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر/سایه ای ز امروزها ،دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار/گونه هایم همچو مرمرهای سرو
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود/من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم/دستهایم فارغ از افسون و شعر
یاد می آرم که در دستان من/روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش/می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب/گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند/پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناس می خزند/روی کاغذها و دفترهای من
در اطاق کوچکم پا می نهند/بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند به جای/تار موئی،نقش دستی،شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش/هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی/در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب/روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای/خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا/می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو،دور از ضربه های قلب تو/قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد/نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه/فارغ از افسانه های نام و ننگ
<فروغ فرخ زاد>