تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
به نام خداوند بخشنده مهربان

بعدهاااا

مرگ من روزی فراخواهد رسید/دربهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور/یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فراخواهد رسید/روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر/سایه ای ز امروزها ،دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار/گونه هایم همچو مرمرهای سرو

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود/من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم/دستهایم فارغ از افسون و شعر

یاد می آرم که در دستان من/روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش/می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب/گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند/پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناس می خزند/روی کاغذها و دفترهای من

در اطاق کوچکم پا می نهند/بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای/تار موئی،نقش دستی،شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش/هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی/در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب/روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای/خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا/می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو،دور از ضربه های قلب تو/قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد/نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه/فارغ از افسانه های نام و ننگ

<فروغ فرخ زاد>
به نام خدا


مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد !

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود ؟!
که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم
با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد ...


علامه طباطبایی رحمه الله علیه
آن ها

[/font]
[font=Tahoma]
من که در تُنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟


دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم


چیستم؟! خاطره زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم


با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟


چیزی از عمر نمانده است، ولی می خواهم
خانه ای را که فرو ریخته بر پا دارم

فاضل نظری

دوش به یاد دل ویران شدم
چون خط ایام پریشان شدم

عاقبتم سینه زغم تنگ شد
پای شکیبایی من لنگ شد

شمع به دستی وبه دست دگر
ساغر ومینا شدم از در به در

نیمه شب از خانه گریزان شدم
گاه سحر سوی گلستان شدم

گاه بهار و شب مهتاب بود
خرگه گل بود ولب آب بود

جشن بد وشیوه سرو و سمن
کرده پر از غلغله صحن چمن

بر سر هر بوته گلی گل زدند
پای سمن زیور سنبل زدند

نغز نسیمی که خاور وزد
خود لب گل ,گل لب نسرین گزد

رقص کنان نسترن ویاسمن
چنگ زنن ,چنگ زنان چمن

تازه عروسان چمن گرم ناز
پرده در افتاده برون جسته راز

مرغ چمن هرچه به دل راز داشت
چون نی خویش در آواز داشت

ما بغنودیم به یک کنج باغ
شیشه و پروانه وجام وچراغ

لیک دلم چون خم می جوش داشت
شاهد اندوه در آغوش داشت

بسته لب ودیده . گوش از جهان
گرم سر از تابش نور نهان

چشم و لبی را که ز غم بسته بود
گریه گهی خنده گهی می گشود

دیدم وپروانه به گرد چراغ
گردد و بزمی ست دگر سوی باغ

لیک سراسر همه خاموشی است
جلوه گه راز فرا موشی است

در دو سر باغ دوتا جان فروش
این به طواف اندر و آن در خروش

عالم چروانه همه راز بود
عالم بلبل همه آواز بود

گفت به پروانه خامش هزار
هان !تو هم از سینه نوایی بیار

با دل پر سوز تو را تب سزاست
در جلو ناز نیازت رواست

گفت به مرغ سحر ارام شو
بسته دامی و برو رام شو

راستی از عاشق دل رفته ای
این همه از بهر چه آشفته ای !؟

گفت مرا یار بدین سان کند
بی خود و بی تاب وپریشان کند

گفت بگو زنده چرا مانده ای
تخم وفا گر به دل افشانده ای !؟

صاعقه عشق به هر جا فتاد
نام ونشان سوخته بر باد داد

یا به دل اندیشه جانان نیار
یا به زبان نام دل وجان میار!

پیش میاور سخن گنج را
ور نه فراموش نما رنج را

فارغ از این پند چو پروانه گشت
از دل وجان بی خود وبیگانه گشت

خویش بر آتش زد وخاموش شد!
رخت برون برد و فراموش شد!!





علامه طبا طبایی رحمه الله علیه
روحش شاد وای کاش که خاک پایش سرمه چشمانمان باشد
هوشنگ ابتهاج

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است
تفاوت

[/font]
[font=Tahoma]
پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن

پروانه‌های مرده با هم فرق دارند
پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا


قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن



پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو


بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر


خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی


طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان


مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم


یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما


قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ


غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت


هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود


ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر


مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟


حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟


حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟


سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟


رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟


هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان


باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!


ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!

سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی
همی گویم و گفته ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها


پرستش به مستی است در کیش مهر


برون اند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور


ندارند کاری دل افگارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل


نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان


میان دل و کام، دیوارها

چه فرهادها مرده در کوهها


چه حلاجها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار


مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان


نبازند هرگز به مردارها

مهین مهر‌ورزان که آزاده اند


بریزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند


چه گلهای رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر


به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت، سبزه به هامون و دشت


زند بارگه ،گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبارها


در آیینه‌ی آب، رخسارها

رود شاخ گل در بر نیلوفر


برقصد به صد ناز گلنارها

درد پرده ی غنچه را باد بام


هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ


خروشد ز سرو و سمن، تارها

به یاد خم ابروی گل رخان


بکش جام در بزم می‌خوارها

گره از راز جهان باز کن


که آسان کند باده، دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان


که بستند چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز


که آینده خوابی است چون پارها

فریب جهان مخور زینهار


که در پای این گل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش


بهل گر بگیرند بیکارها



علامه طبا طبایی رحمه الله علیه
هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
سجّاد که سجّاده به او دل می بست
تدبیر خدا بود که در تب باشد
باغ گُل اید و ما بقیه شبنم شما

باغ بهشت، باغچه­ ی خرم شما



چیزی ز کم، زیاد ندارد زیاد ما

چیزی کم از زیاد ندارد کم شما



شیطان که نیستیم، یقیناً فرشته ایم

پس سجده می بریم بر این آدم شما



این سیئات را حسناتم نوشته اید

یعنی به جای آن همه ما...! این همه شما...!



حتی مسیح میّت ما را نفس نداد

ای بچه های فاطمه بازم دم شما...



روح القدس شدید و کسی باردار شد...

احساس می کنم شده ام مریم شما [1]



در عالم شماست خدا جلوه می کند

ای مظهر صفات خدا عالم شما




علی اکبر لطیفیان


[1]. روى الكشى عن حمدويه عن حسان بن عبيد بن زرارة عن أبيه عن أبى جعفر عليه السلام أنه قال للكميت: «لا تزال مؤيداً بروح القدس‏ ما دمت تقول فينا» و فى رواية اُخرى «ان أبا جعفر عليه السلام قال له لا تزال‏ معك‏ روح‏ القدس‏ ما ذببت‏ عنا».
شرح الكافي-الأصول و الروضة (للمولى صالح المازندراني)، ج‏12، ص:274
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع