تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
هزار سختی اگر بر من آید آسانست
که دوستی و ارادت هزار چندانست
سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که خار دشت محبت گلست و ریحانست
اگر تو جور کنی جور نیست تربیتست
و گر تو داغ نهی داغ نیست درمانست
نه آبروی که گر خون دل بخواهی ریخت
مخالفت نکنم آن کنم که فرمانست
ز عقل من عجب آید صواب گویان را
که دل به دست تو دادن خلاف در جانست
من از کنار تو دور افتاده‌ام نه عجب
گرم قرار نباشد که داغ هجرانست
عجب در آن سر زلف معنبر مفتول
که در کنار تو خسبد چرا پریشانست
جماعتی که ندانند حظ روحانی
تفاوتی که میان دواب و انسانست،
گمان برند که در باغ عشق سعدی را
نظر به سیب زنخدان و نار پستانست
مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر
که جهل پیش خردمند عذر نادانست
و ما ابری نفسی و لا ازکیها
که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست
نقل قول:عصر این جمعه دلگیر...
وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس ، تو کجایی گل نرگس؟
بخدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنیست ز جنس غم و ماتم ، زده آتش به دل عالم و آدم
مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ؟ ای عشق مجسم...
که بجای غم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت ، نکند باز شده ماه محرم ؟ که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت
بفدای نخ آن شال سیاهت... به فدای رخت ای ماه بیا...
صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجرک الله... عزیز دو جهان یوسف در چاه...
دلم سوخته از آه نفس های غریبت... دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده
همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی
به همان صحن و سرایی که شما زاِیر آنی
و خلاصه... شود آیا که مرا نیز به همراه خودت ، زیر رکابت، ببری تا بشوم کرب و بلایی ؟
بخدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد... همه گویند به انگشت اشاره ...
مگر این عاشق بیچاره دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد؟ تو کجایی تو کجایی؟ شده ام باز هوایی شده ام باز هوایی...


و اما جواب امام زمان:

تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی، ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟؟؟

تو که یک عمر سرودی " تو کجایی؟" تو کجایی؟ چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟ چه خطرها به دعایم ز کنار

تو گذر کرد چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد... و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی ، تو کجایی؟

و ای کاش بیایی! هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی... هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی!

خواهش نفس شده یار و خدایت... و همین است که تاثیر نبخشند دعایت... و به آفاق نبردند صدایت...

و غریب است امامت... من که هستم، تو کجایی؟ تو خودت کاش بیایی...
به خودت کاش بیایی...
دارد ميان هيئت خود گريه ميكند
با اهل بيت عصمت خود گريه ميكند
با داغ ِ هَتك حرمت خود گريه ميكند
دارد براي غربت خود گريه ميكند

آتش گرفت خانه اش اما سپر نداشت
بين ِچهار هزار نفر يك نفر نداشت

مشعل به دستها وسط خانه ريختند
يك عده بي هوا وسط خانه ريختند
اموالِ خانه را وسط خانه ريختند
جمع ِحسودها وسط خانه ريختند

بين نماز بود و مجالش نداده اند
حتي امان به اهل و عيالش نداده اند

بين هجوم بي خبر و يادِ مادر است
ديوارهاي شعله ور و يادِ مادر است
تنها ميان درد سر و يادِ مادر است
افتاده است پشت در و يادِ مادر است

شكر خدا خميده به ديوار و در نخورد
بال و پرش به تيزي مسمار و در نخورد

اين پير ِسالخورده عصا بر نداشته
آرام تر هنوز عبا بر نداشته
نعلين خويش را به خدا بر نداشته
شيخ ِ حرم عمامه چرا بر نداشته

اورا كشان كشان وسط كوچه ميكِشند
در پيش اين و آن وسط كوچه ميكِشند

اين غُصه را به نام مدينه سند زدند
بر آه آهِ خستگي اش دستِ رد زدند
در كوچه ها چقدر به آقا لگد زدند
ميگفت نام فاطمه و حرف بد زدند

از بس دويده خميده شده،بي رمق شده
اين پير ِمردِ غمزده خيس ِ عرق شده

گيرم خميده در بر انظار رفته است
پاي برهنه از سر بازار رفته است
گيرم به پاي هر قدمش خار رفته است
با دستِ بسته مجلس اغيار رفته است

شكر خدا كه پيرهنش پا نخورده است
در زير چكمه ها دهنش پا نخورده است


لا یوم کیومک یا ابا عبد الله الحسین
عمر سعد وقاس را با سپاه**فرستاد تا جنگ جوید ز شاه
چو آگاه شد زان سخن یزگرد**ز هر سو سپاه اندر آورد گرد
بفرمود تا پور هرمزد راه**به پیماید و بر کشد با سپاه
که رستم بدش نام و بیدار بود**خردمند و گرد و جهاندار بود
ستاره شمر بود و بسیار هوش**به گفتارش موبد نهاده دو گوش
برفت و گرانمایگان راببرد**هر آنکس که بودند بیدار و گرد
برین گونه تا ماه بگذشت سی**همی رزم جستند در قادسی
بسی کشته شد لشکر از هر دو سوی**سپه یک ز دیگر نه برگاشت روی
بدانست رستم شمار سپهر**ستاره شمر بود و با داد و مهر
همی‌گفت کاین رزم را روی نیست**ره آب شاهان بدین جوی نیست
بیاورد صلاب و اختر گرفت**ز روز بلا دست بر سر گرفت
یکی نامه سوی برادر به درد**نوشت و سخنها همه یاد کرد
نخست آفرین کرد بر کردگار**کزو دید نیک و بد روزگار
دگر گفت کز گردش آسمان**پژوهنده مردم شود بدگمان
گنهکارتر در زمانه منم**ازی را گرفتار آهرمنم
که این خانه از پادشاهی تهیست**نه هنگام پیروزی و فرهیست
ز چارم همی‌بنگرد آفتاب**کزین جنگ ما را بد آید شتاب
ز بهرام و زهره ست ما را گزند**نشاید گذشتن ز چرخ بلند
همان تیر و کیوان برابر شدست**عطارد به برج دو پیکر شدست
چنین است و کاری بزرگست پیش**همی سیر گردد دل از جان خویش
همه بودنیها ببینم همی**وزان خامشی برگزینم همی
بر ایرانیان زار و گریان شدم**ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ این سر و تاج و این داد و تخت**دریغ این بزرگی و این فر و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان**ستاره نگردد مگر بر زیان
برین سالیان چار صد بگذرد**کزین تخمهٔ گیتی کسی نشمرد
ازیشان فرستاده آمد به من**سخن رفت هر گونه بر انجمن
که از قادسی تا لب جویبار**زمین را ببخشیم با شهریار
وزان سو یکی برگشاییم راه**به شهری کجاهست بازارگاه
بدان تا خریم و فروشیم چیز**ازین پس فزونی نجوییم نیز
پذیریم ما ساو و باژ گران**نجوییم دیهیم کند او ران
شهنشاه رانیز فرمان بریم**گر از ما بخواهد گروگان بریم
چنین است گفتار و کردار نیست**جز از گردش کژ پرگار نیست
برین نیز جنگی بود هر زمان**که کشته شود صد هژبر دمان
بزرگان که بامن به جنگ اندرند**به گفتار ایشان همی‌ننگرند
چو میروی طبری و چون ارمنی**به جنگ‌اند با کیش آهرمنی
چو کلبوی سوری و این مهتران**که گوپال دارند و گرز گران
همی سر فرازند که ایشان کیند**به ایران و مازنداران برچیند
اگرمرز و راهست اگر نیک و بد**به گرز و به شمشیر باید ستد
بکوشیم و مردی به کار آوریم**به ریشان جهان تنگ و تار آوریم
نداند کسی راز گردان سپهر**دگر گونه تر گشت برما به مهر
چو نامه بخوانی خرد را مران**بپرداز و بر ساز با مهتران
همه گردکن خواسته هرچ هست**پرستنده و جامهٔ برنشست
همی تاز تا آذر آبادگان**به جای بزرگان و آزادگان
همی دون گله هرچ داری زاسپ**ببر سوی گنجور آذرگشسپ
ز زابلستان گر ز ایران سپاه**هرآنکس که آیند زنهار خواه
بدار و به پوش و بیارای مهر**نگه کن بدین گردگردان سپهر
ازو شادمانی و زو در نهیب**زمانی فرازست و روزی نشیب
سخن هرچ گفتم به مادر بگوی**نبیند همانا مرانیز روی
درودش ده ازما و بسیار پند**بدان تا نباشد به گیتی نژند
گراز من بد آگاهی آرد کسی**مباش اندرین کار غمگین بسی
چنان دان که اندر سرای سپنج**کسی کو نهد گنج با دست رنج
چوگاه آیدش زین جهان بگذرد**از آن رنج او دیگری برخورد
همیشه به یزدان پرستان گرای**بپرداز دل زین سپنجی سرای
که آمد به تنگ اندرون روزگار**نبیند مرا زین سپس شهریار
تو با هر که از دودهٔ ما بود**اگر پیر اگر مرد برنا بود
همه پیش یزدان نیایش کنید**شب تیره او را ستایش کنید
بکوشید و بخشنده باشید نیز**ز خوردن به فردا ممانید چیز
که من با سپاهی به سختی درم**به رنج و غم و شوربختی درم
رهایی نیابم سرانجام ازین**خوشا باد نوشین ایران زمین
چو گیتی شود تنگ بر شهریار**تو گنج و تن و جان گرامی مدار
کزین تخمهٔ نامدار ارجمند**نماندست جز شهریار بلند
ز کوشش مکن هیچ سستی به کار**به گیتی جزو نیستمان یادگار
ز ساسانیان یادگار اوست بس**کزین پس نبینند زین تخمهٔ کس
دریغ این سر و تاج و این مهر و داد**که خواهدشد این تخت شاهی بباد
تو پدرود باش و بی‌آزار باش**ز بهر تن شه به تیمار باش
گراو رابد آید تو شو پیش اوی**به شمشیر بسپار پرخاشجوی
چو با تخت منبر برابر کنند**همه نام بوبکر و عمر کنند
تبه گردد این رنجهای دراز**نشیبی درازست پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر**ز اختر همه تازیان راست بهر
چو روز اندر آید به روز دراز**شود ناسزا شاه گردن فراز
بپوشد ازیشان گروهی سیاه**ز دیبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش**نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
به رنج یکی دیگری بر خورد**به داد و به بخشش همی‌ننگرد
شب آید یکی چشمه رخشان کند**نهفته کسی را خروشان کند
ستانندهٔ روزشان دیگرست**کمر بر میان و کله بر سرست
ز پیمان بگردند وز راستی**گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی**سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی
کشاورز جنگی شود بی‌هنر**نژاد و هنر کمتر آید ببر
رباید همی این ازآن آن ازین**ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود**دل شاهشان سنگ خارا شود
بداندیش گردد پدر بر پسر**پسر بر پدر هم چنین چاره گر
شود بندهٔ بی‌هنر شهریار**نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی رانماند وفا**روان و زبانها شود پر جفا
از ایران وز ترک وز تازیان**نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود**سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند**بمیرند و کوشش به دشمن دهند
بود دانشومند و زاهد به نام**بکوشد ازین تا که آید به کام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور**که شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام**همه چارهٔ ورزش و ساز دام
پدر با پسر کین سیم آورد**خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان کسان از پی سود خویش**بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار و زمستان پدید**نیارند هنگام رامش نبید
چو بسیار ازین داستان بگذرد**کسی سوی آزادگی ننگرد
بریزند خون ازپی خواسته**شود روزگار مهان کاسته
دل من پر از خون شد و روی زرد**دهن خشک و لبها شده لاژورد
که تامن شدم پهلوان از میان**چنین تیره شد بخت ساسانیان
چنین بی‌وفا گشت گردان سپهر**دژم گشت و ز ما ببرید مهر
مرا تیز پیکان آهن گذار**همی بر برهنه نیاید به کار
همان تیغ کز گردن پیل و شیر**نگشتی به آورد زان زخم سیر
نبرد همی پوست بر تازیان**ز دانش زیان آمدم بر زیان
مرا کاشکی این خرد نیستی**گر اندیشه نیک و بد نیستی
بزرگان که در قادسی بامنند**درشتند و بر تازیان دشمنند
گمانند کاین بیش بیرون شود**ز دشمن زمین رود جیحون شود
ز راز سپهری کس آگاه نیست**ندانند کاین رنج کوتاه نیست
چو برتخمهٔ‌یی بگذرد روزگار**چه سود آید از رنج و ز کارزار
تو را ای برادر تن آباد باد**دل شاه ایران به تو شاد باد
که این قادسی گورگاه منست**کفن جوشن و خون کلاه منست
چنین است راز سپهر بلند**تو دل را به درد من اندر مبند
دو دیده زشاه جهان برمدار**فدی کن تن خویش در کارزار
که زود آید این روز آهرمنی**چو گردون گردان کند دشمنی
چو نامه به مهر اندر آورد گفت**که پوینده با آفرین باد جفت
که این نامه نزد برادر برد**بگوید جزین هرچ اندر خورد
ولادت با سعادت حضرت زینب کبری س بر شما مبارک باد

وقت نزول رحمت حق از سحاب شد
یعنی که جام دیده ی ما پُر شراب شد
مستی ما به رتبه ی اعلی رسیده است
آنگونه که دل همه ی ما خراب شد
زهراترین ستاره ی زهرا طلوع کرد
نوری دمید و قبلگه آفتاب شد
بعد از طلوع مِهر رخش دل جلا گرفت
در ذره ذره های دلم انقلاب شد
امشب خدا برای علی حیدر آفرید
زیباترین دعای علی مستجاب شد
"یک نیمه اش حسن شد و یک نیمه اش حسین"
از شدّت بزرگی اش عالی جناب شد
از بس که شأن و منزلتش پر بها بود
وحی خدا به حضرت ختمی مآب شد ...
... آمد ندا که نام دل آراش زینب است
این گونه شد که زینت بابا خطاب شد
,,قائم مقام فاطمه آمد ادب کنید
از او سعادت دو جهان را طلب کنید,,





ما از ازل گدای پریشان زینبیم
شکر خدا که ریزه خور خوان زینبیم
با یک دعای او همه عاشق شدیم و بس
یعنی که عاشقانه مسلمان زینبیم
ما را خرید و نوکر اربابمان نمود
ممنون لطف و بخشش و احسان زینبیم
طعم شراب کوثری او زبانزد است
مست و خراب باده ی جوشان زینبیم
با یک نگاه حیدریش جذبمان نمود
ما قوم در به در، همه سلمان زینبیم
حجب و حیای دختر زهرا زبانزد است
تا روز حشر ما همه حیران زینبیم
مثل خدیجه هستی خود را فدا نمود
مبهوت عزم راسخ و ایمان زینبیم
او یک تنه مقابل دشمن قیام کرد
دلداده های رزم نمایان زینبیم
,,مانند مرد باشد اگر چه که خانم است
خون علی میان رگش در تلاطم است,,



او آمده زمین و زمان را تکان دهد
مثل مسیح بر تن هر مرده جان دهد
او آمده که با کرم کردگاریش
با نور خویش بر سر ما سایه بان دهد
او آمده که آیه ای از هل اتی شود
بر دست های خالی ما آب و نان دهد
او آمده که با نخی از تار چادرش
بر دوستدار فاطمه برگ امان دهد
او آمده که با نفس مصطفاییش
قد قامت نماز ولا را اذان دهد
او آمده پیمبر خورشید طف شود
در ماجرای کرب و بلا امتحان دهد
او آمده که حق خودش را ادا کند
یعنی به راه عشق، دو تا نوجوان دهد
او آمده برای حسین خواهری کند
او آمده که خواهریش را نشان دهد
,,خواهر- برادری که عزیز دل هم اند
تنها همین دو عاشق و معشوق عالم اند,,


هرگز کسی شبیه تو خواهر نبود و نیست
در آسمان عاطفه اختر نبود و نیست
دار و ندار تو همه وقف حسین بود
مانند تو به پای برادر نبود و نیست
حتی تو از عصاره ی جانت گذشته ای
در کربلا، شبیه تو مادر نبود و نیست
آیینه ی شکسته ی صحرای کربلا!
مانند ماجرای تو دیگر نبود و نیست
بر شانه ی صبور تو بار رسالت است
مانند تو کسی که پیمبر نبود و نیست
در ذیل خطبه های فصیح تو گفته اند:
اصلاً کسی شبیه تو "حیدر" نبود و نیست
شیوایی کلام تو را هیچ کس نداشت
از ذوالفقار نطق تو خوشتر نبود و نیست
زینب شدی که زینت شیر خدا شوی
یعنی کسی شبیه تو زیور نبود و نیست
,,در دفتر ثنای تو ای یاس مریمی
این بس بُوَد که عالمه ی بی معلمی,,


هر دختری که دختر زهرا نمی شود
هر بانویی که زینب کبری نمی شود
دار و ندار حضرت حیدر، مجلّله
جز تو کسی که "زینت بابا" نمی شود
وصف و مدیحت همه ی خاندانتان
در فهم و عقل ما به خدا جا نمی شود
پرونده ی زمین و زمان، زیر دست توست
بی اذن تو که نامه ای امضا نمی شود
صبر و ادب به پای تو قد خم نموده اند
این واژه ها بدون تو معنا نمی شود
دریا اگر مرکّب و گل ها قلم شوند
یک شمّه از فضائلت انشا نمی شود
عیسی به نام نامی تو می دهد شفا
بیخود مقام او که مسیحا نمی شود
شأن و مقام حضرت مریم ز مهر توست
بی مهر تو که بانوی دنیا نمی شود
,,صدّیقه و زکیّه و تندیس عفّتی
تو گوهر مقدّسه ی بحر عصمتی,,

[تصویر: parastar.jpg]


آیینه ی تمام کمالات مادری
یادآور جلال و کمال پیمبری
مستجمع جمیع صفات علی تویی
یعنی تویی علی و علی تو، چه باوری؟
حیدر اگر به شهر علوم نبی در است
بانو! تو هم به شهر وصال حسین، دری
وقتی به روی دست نبی گریه می کنی
چشم انتظار دیدن روی برادری
در پای درس مادر خود پا گرفته ای
بیخود نشد که عالمه ی آل حیدری
علم لدنّی تو گواه کمال توست
الحق که از سلاله ی زهرای اطهری
با نطق حیدری و بیانات فاطمی
ویرانگر قبیله ی شوم و ستمگری
با هر کلام خود به عدو تیغ می کشی
در رزم خود شبیه برادر، دلاوری
,,با قدرتت به قله ی دل ها علم زدی
فتح الفتوح آل علی را رقم زدی,,


ای بانویی که اسوه شدی بر ادیب ها
مدح و فضائل تو بُوَد از عجیب ها
با هر خطابه ی تو علی زنده می شود
مبهوت ذوالفقار کلامت خطیب ها
وقتی که با حسین خودت حرف می زنی
پیچیده می شود همه جا عطر سیب ها
ای یادگار فاطمه، علیا مخدّره
زهرا نسب شدی که شوی از نجیب ها
وقتی که نام توست به دارو چه حاجت است
اصلاً نیاز نیست وجود طبیب ها
با نام تو تمامی حاجات ما رواست
ای بهترین تجلّی امّن یجیب ها
طعم خوشی و طعم بلا را چشیده ای
ای مَحرم تمام فراز و نشیب ها
تفسیر داغ در نظرت جز "جمیل" نیست
محو شکوه عشق تو صبر و شکیب ها
در ظهر واقعه چقَدَر غصه
محمد فردوسی
نقل از وبلاگ پاتوق بچه شيعه ها. با تشكر از علي حسنوند
داستان زندگی منBlush


من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست
که پر بازم اگر هست دل بازم نیست

آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن
آشیان سوخته ام من که هم آوازم نیست

چون توانم که سر آرم به دم ساز که ساز
همه از سر کندم باز که دمسازم نیست

مطربم گو به سلامت برو و ساز ببر
که به سر شوری از آن سلمک و شهنازم نیست

ساز اگر دم زنم از آتش من می سوزد
گو بسوزد که غم سوختن سازم نیست

ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز
من همان روی نیازم که سر نازم نیست

دم بنای غم خود زن که نوایی داند
من دگر ساز دل قافیه پردازم نیست

آخر آن دقت و مشقم به خط عشق گذشت
حالیا حال و مجال قلم اندازم نیست

شاخص فقرم و چندان متمایز از خلق
که کسی منکر شخصیت ممتازم نیست

به حریمی زده ام پای سریر عزّت
کز فلک داعیه ی حرمت و اعزازم نیست

آهم آیینه ی دل گاه مکدّر سازد
به گمانی که دگر شاهد طنّازم نیست

در کتابی که منم اول و آخر مطلب
من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست

شهریارم بهر اسبی که بگردانم پای
گرچه شمشیر مصاف و صف سربازم نیست

لیکن از فتنه ی عشق تو عنان می پیچم
که دگر توسن طبع تتری تازم نیست

شهریار
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

((بادا)) مباد گشت و ((مبادا)) به باد رفت

((آیا))ز یاد رفت و ((چرا در گلو شکست))

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا......در گلو شکست

مرحوم قیصر امین پور



پ.ن: کاش من همه بودم، با همه دهان ها صدایت بزنم... خدایا...
شاعر رو کرد به حضار و گفت من برای امشب یک بیت آوردم


حضار زدند زیرخنده


ساکت ترکه شدند گفت:


تازه یک مصرعش هم ازحافظ عاریه گرفتم


اینبارعلاوه برمردم خود حضرت آقا هم خندیدند،وقتی همه آروم شدند خواند:

« ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد

تمام هستی زهرانصیب نرجس شد»

وهمین تک بیت با یک مصرع عاریه اش،شبنم اشک برچشم ونوای احسنت برلب حضارنشاند...این خاطره وشعر مربوط به شاعر اهل بیت جناب آقای سازگارهست که در جلسه شعرخوانی در محضر رهبری اتفاق افتاده.
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : کارگران مشغولند،کار احداث ضریح

کاش روزی بنویسند به دیوار بقیع : چند روزی مانده به اتمام ضریح

کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : مهدی فاطمه آید، به تماشای ضریح

کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : عید امسال، نماز، صحن بقیع

کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : فلش راهنما ،مرقد زهرای شفیع

[تصویر: %D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%20%...%D8%B9.png]
این شعر امروز سروده شده خیلی قشنگه

از دجله ها آورده اند عباس ها را
از بطن مَوّاجِ بلا الماس ها را
در جامه ی تقوا، تبِ اخلاص ها را
با دست های بسته این غَوّاص ها را
اَلسّابِقونَند و جوانانِ بهشتند
با دست های بسته یازینب نوشتند

یک دسته ی سینه زنِ بی تاب آمد
یک هیئت از پابوسیِ ارباب آمد
یک موج، از آرامش گرداب آمد
دریا خروشید از دلش مهتاب آمد
این ها زمانی سَروْ بودند و قیامت
این دست های بسته هم دارد حکایت

اصحابِ کهفْ امروز بیدارند، آری
با دستِ بسته بر سرِ دارند، آری
پایِ ولایت مثل تَمّارند، آری
سلمان و مقدادند و عَمّارند، آری
ما مُرده ایم، اما شهیدان زنده هستند
در مکتبِ پیرِجماران زنده هستند

سخت است مادرها پسرها را ببینند
یک استخوان، جسمِ جگرها را ببینند
در پاره پیراهن، قمرها را ببینند
اینگونه روی خاک سرها را ببینند
دیدند مادرها زمین افتاده ها را
با چهره ای پُرچین، این آزاده ها را

آن خواهری که غُصّه گاهی سهمِ او شد
در حسرت دیدار هم، آشفته مو شد
داغ جدایی سالها بُغضِ گلو شد
سخت است، اما با بردار روبرو شد
سخت است، اما سر به تن دارد برادر
گر پاره پاره، پیروهن دارد برادر

با دستِ بسته بر زمین خوردند ؟ هرگز
سر نیزه ها را، از کمین خوردند ؟ هرگز
تیر از یسار و از یمین خوردند ؟ هرگز
اصلاً عمود آهنین خوردند ؟ هرگز
اما همینکه از نَفَس افتاد عباس
با چند ضربه از فَرَس افتاد عباس

رضاباقریان. مشهد مقدس
26/3/94
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع