تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یا کریم خانه می ریزدچه بخشنده خدای عاشقی دارم که می خواند مرا با آنکه می داند گنه کارم،دلم گرم است ومی دانم بدون لطف او تنهای تنهایم...ای دوست... برایت من خدارا آرزو دارم.



یارب دل پاک و جان آگاهم ده /// آه شب وگریه سحر گاهم ده
در راه خود اول ز خودم بی خودکن /// بی خود چو شدم ز خود به خود راهم ده
خواجه عبدا... انصاری

شرف نفس به جودست و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود

ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش
که محالست در این مرحله امکان خلود

وی که در شدت فقری و پریشانی حال
صبر کن کاین دو سه روزی به سرآید معدود

قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن
گرت ایمان درستست به روز موعود

Heartدست حاجت که بری پیش خداوندی بر
Heart
Heartکه کریمست و رحیمست و غفورست و ودودHeart

Heartکرمش نامتناهی، نعمش بی‌پایانHeart
Heartهیچ خواهنده ازین در نرود بی‌مقصودHeart
سعدی
صدای ناز می آید/// صدای کودک پرواز میآید///صدای رد پای کوچه ی عشق پیدا شد///معلم در کلاس درس حاضر شد///یکی از بچه هااز قلب خود فریاد زد برپا///همه بر پا///چه برپایی شده برپا///معلم نشأتی دارد///معلم علم را در قلب می کارد///معلم گفته ها دارد///یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا:همه برجا///معلم گفت:بفرما ، جان من بنشین///چه درسی؟ فارسی داریم؟///کتاب فارسی بردار، آب و نان را دیگر نمی خوانیم///بزن یک صفحه از این زندگانی را ورق ها یک به یک رو شد///معلم گفت: فرزندم ببین بابا بخوان بابا///عزیزم این یکی بابا پسر جان آن یکی بابا///تمام صفحه پر از بابا ، نداردفرق این بابا و آن بابا///بگو آب و بگو بابا///
بگونان و بگو بابا///اگر بخشش کنی"با"می شود بابا///اگر نصفش کنی"با" می شود بابا///تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه///بغل بی همچوآیینه///یکی از بچه های کوچه ی بن بست که میزش جای آخر هست،که همچو نی فقط نا داشت و در قلبش معما داشت///سوال از درس بابا داشت، سوال از درس بابای زمان دارد///توگویی دست هایی بر زبان دارد///صدای کودکی اندیشه می آید/// صدای بیستون فرهاد ،صدای تیشه می آید،صدای شیرها از بیشه می آید///معلم گفت:فرزندم سوالت چیست؟///بگفتا آن پسر،آقا اجازه؟///این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟///معلم گفت:آری جان من،بابا همان باباست///پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد///معلم گفت:فرزندم بیا اینجا...///چرا اشکت روان گشته؟///پسر با گریه گفت:این درس را دیگر نمی خوانم...///معلم گفت:فرزندم چرا جانم؟مگر این درس سنگین است؟/// پسر با بغض گفت:این درس رنگین است///دوتا بابا یکی بابا///تو می گویی این بابا و آن بابا یکی هستند؟///چرا بابای من غمگین و نالان است،ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟///تو می گویی که این بابا وآن بابا یکی هستند؟///چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور وظلم می کارد؟///تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟///چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر دم ، هر روز می پوسد؟///چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟///ولی در خانه ی ما اشک و خون دل بجریان است؟/// تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟///معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردید///به روی گونه اشکی ز دل برخاست///چو گوهر روی دفتر ریخت///معلم عشق را می ریخت///یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش///بگفت: دانش آموزم بس است دیگر، یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.///پاک کن را بگیرید ،ای عزیزانم///پاک کردند. /// معلم گفت:به جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند آن روز خدا بابا،تمام بچه هاگفتند: خدا بابا ، خدا بابا ، خدا بابا.
ساقي به پياله باده كم مي ريزي
اين ميكده را چرا به هم مي ريزي؟!
از گردش ساغرت شكايت دارم
آسوده بريز! بنده عادت دارم
با خستگي آمدم؛ فرح مي خواهم
سجاده و تسبيح و قدح مي خواهم
ما قوم عجم به باده عادت داريم
بر پيرمغان «علي» ارادت داريم
بر طايفه مان نگاه حق معطوف است
ميخانه ي شهر طوس ما معروف است
من اهل ري ام ؛ مست ولي اللهم
يك خمره مي ِ سفارشي مي خواهم
در روز ازل كه دل به آدم دادند
فرياد زدم؛ پياله دستم دادند
فرياد زدم : علي - پناهم دادند
اينگونه به اين ميكده راهم دادند
با ديدن اين شوق عناياتي كرد
لبخند علي مرا خراباتي كرد
من مست ِ مِي ابوترابم يك عمر
سرزنده به نشئه ي ِ شرابم يك عمر
يك ثانيه بي شراب نتوانم زيست
در مذهب ما حلال تر از مِي نيست
جامي بده لب به لب، خرابم ساقي
از مشتريان خوش حسابم ساقي
ساقي بده باده اي كه گيرا باشد
از خُم كهنسال تولا باشد
ساقي بده باده اي كه روشن باشد
خوشرنگ و زلال و مردافكن باشد
زُهاد پر از افاده را دلخور كن
با نام خدا پياله ها را پر كن
بد مستي ِ من قصه ي پر دنباله است
زيرِ سرِِ باده اي صد و ده ساله است
اين بزم مرا اهل سخن مي سازد
تنها مِي كوثري به من مي سازد
من معتقدم باده سرشتي دارد
انگور نجف طعم بهشتي دارد
می داخل خُم سینجلی می گوید
قُل می زند،علی علی می گوید
هُوهُوي ِ تمام خمره ها را بشنو
تفسير شگرف « هل اتي» را بشنو
با تلخي اين دُرد، رطب مي چسبد
با حال خوشم توبه عجب مي چسبد
#
گويم به تو حرف عشق بي پرده علي
اين شور، مرا به رقص آورده علي
با غصه و غم عجب وداعي دارم!
سرمست توام! چه خوش سماعي دارم!
هوُ هوُ نكنم ؛ جنون مرا مي گيرد
اين دل به هواي كربلا مي گيرد
ديوانه ترم نكن، كجا مي كِشيم!؟
سمت حرم دوست چرا مي كِشيم؟
تا طور كشانده اي ، عصا مي خواهم
يك تذكره ي ِ كرببلا مي خواهم


وحید قاسمی
آقا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتا همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...

آقاي من:
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
بهایی
آب را گِل نکنید...
شاید از دور علمدارحسین(علیه السلام) ، مشک طفلان بر دوش،
زخم و خون بر اندام،می رسد تا که از این آب روان،
پر کند مشک تهی،ببرد جرعه آبی برساند به حرم،
تا علی اصغر بی شیر رباب، نفسش تازه شود،
و بخوابد آرام...،آب را گِل نکنید،که عزیزان حسین(علیه السلام)
خیره به راهند که ساقی آید، و به انگشت کرم،
گره کور عطش بگشاید، آب را گِل نکنید...
که در این نزدیکی، عابدی تشنه لب و بیمار است...
در تب و گریه اسیر، آب را گِل نکنید...
که بُوَد مهریه مادرشان،نه همین آب که هر جای دگر،
رودی و نهری جاریست، مهر زهرای بتول(سلام الله علیها) است...
از این است که من می گویم آب را گِل نکنید...
آب را گِل نکنید.......
گرمی خسرو و شیرین بشکر کم نشود ... شعف لیلی ‌و مجنون بنظر کم نشود

خصم بی آب اگر انکار کند طبع مرا ... آب دریا به اراجیف شمر کم نشود


گر چه هست اهل خرد را خطر از بی خردان ... حدت خاطر دانا بخطر کم نشود

سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین شکند ... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

در چنان وقت که طوفان بلا برخیزد ... عزت نوح بخواری پسر کم نشود

گفته‌اند این مثل و من دگرت می‌گویم .... که به تقبیح نظر نور بصر کم نشود

گزیده ای از: خواجوی کرمانی
مایه ی اصل و نصب در گردش دوران زر است
دایما خون می خورد تیغی که صاحب جوهر است
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است
شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی می کنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است؟
آهن و فولاد هر دو از یک کوره می آید برون
آن یکی شمشیرگردد دیگری نعل خر است
گر ببینی ناکسان بالا نشینند غم مخور
روی دریا کف نشیند، قعر دریا گوهر است
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع