به نام الله
نوروز ما مثل شب تار است یاران/// چشم بهار از گریه خونبار است یاران
جاییکه اشک مرتضی از دیده جاریست/// گل هم به پیش چشم ما خار است یاران
تبریک در ماه غم زهرا حرام است/// مهدی از این تبریک بیزار است یاران
بیمعرفت باشم اگر تبریک گویم/// وقتیکه پیغمبر عزادار است یاران
اللهم عجل لولیک الفرج
رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحبت ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
تـا مـرغ دل پـریــد ، گـرفتـار دام شـد
صیـاد کی گذاشت کـه پر وا کند کسی
نشکفـت غنـچه یی کـه بـه باد فنــا نـرفـت
در ایـن چمن چگونـه دلی وا کند کسی
دنیـا و آخــرت بــه نگـاهـــی فـروختــیم
سودا چنین خوشست که یکجا کند کسی
عمـرعزیــز خـود منـما صــرف نـاکســان
حیـف از طـلا کـه خـرج مطـلاّ کـند کسـی
یادتان هست همه گوش به فرمان بودند
سینه چاک سخن پیرجماران بودند
یادتان هست که می گفت اگر پرباریم
همه را از نمک ماه محرم داریم
یادتان هست که از حیله دشمن می گفت؟
یادتان هست که از پیله دشمن می گفت ؟
گفت دلداری دشمن دلتان را نبرد...
مثل طوفان زده ها حاصلتان را نبرد..
جنگ جنگ است فقط رنگ عوض می گردد
نقشه ها درپی هرجنگ عوض می گردد
چشم وا کن اخوی خوب ببین یارکجاست
نخل بسیار ولی میثم تمار کجاست
أین عمار کجائید جوانان وطن ؟
أین عمار بیائید جوانان وطن
ما محال است که از بیعتمان برگردیم
تاکه مثل پسر فاطمه بی سرگردیم
پس از این شام سیه بال سحر می آید
یوسف گمشده دارد ز سفر می آید
یادمان هست که مدیون شهیدان هستیم
اهل جمهوری اسلامی ایران هستیم
تا به امروز و همیشه همه مان عاشق رهبر هستیم
سر و جان را به فدایش به ولایش بستیم
ما همه پیرو و عشاق ولایت هستیم
و همه عمر به فرمان ولایت هستیم
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سَمک تا به سُهایش کشش لیلا برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد
خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد
غزلي از مرحوم علامه طباطبايي (رحمة الله علیه)
![[تصویر: ec?url=http%3A%2F%2Fs5.picofile.com%2Ffi...O3b2OQ--~B]](https://ec.yimg.com/ec?url=http%3A%2F%2Fs5.picofile.com%2Ffile%2F8122435234%2Ftabatabaei_4_.jpg&t=1399692552&sig=awZRVa6gXpJApXwaO3b2OQ--~B)
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند...
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند...
خیام نیشابوری
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم چنان خواهم راند.
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
هم چنان خواهم راند.
هم چنان خواهم خواند: «دور بايد شد، دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود
دور بايد شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
هم چنان خواهم خواند.
هم چنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري
مي نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان
است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت. قايقي بايد ساخت
سهراب سپهری
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست