تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
کسی می آید از یک راه دور آهسته آهسته
شبی هم می کند زینجا عبور آهسته آهسته
غبار غربت از رخسار غمگین دور می سازد
و ما را می کند غرق سرور آهسته آهسته
دل دریایی ما را به دریا می برد روزی
به سان ماهی از جام بلور آهسته آهسته
ازین رخوت رهایی می دهد جانهای محزون را
درونها می شود پر شوق و شور آهسته آهسته
نسیم وحشت پاییز را قدری تحمل کن
بهار آید اگر باشی صبور آهسته آهسته
کسی می آید و می گیرد احساس خدایی را
ز انسانهای سرشار از غرور آهسته آهسته
فنا می گردد این تاریکی و محنت ز دنیامان
ز هر سو می دمد صدگونه نور آهسته آهسته
به سر می‌آید این دوران تلخ انتظار آخر
و ناجی می کند اینجا ظهور آهسته آهسته
ز الطاف خداوندی حضورش را تمنا کن
که او مردانه می یابد حضور آهسته آهسته


اللهم عجل الولیک الفرج

وقتی یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می‌کند
باید
به بی‌تفاوتی واژه‌ها
و
واژه‌های بی‌طرفی
مثل نان
دل بست!
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!

قیصر امین پور

اي دل طوفانيم آرام باش
يك تپش با طبع من همگام باش
واژه هايم را پر از احساس كن
ديده را از اشك پر الماس كن
واكن از پاي قلم زنجير را
بشكن اين بغض شب دلگير را
تا نويسم از چنين هنگامه اي
سوي آن صحرا نشسته نامه اي
كعبه آباد حجاز من توئي
مستحبات نماز من توئي
اي تو آرام دل هر بي شكيب
مستجاب آخرين امن يجيب
يادت اي قامت قيامت هر كجا
كرده غوغاي قيامت را بپا
زلیلی من شنیدم یاعلی گفت به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت مگراین وادی دارالجنون است که هردیوانه دیدم یاعلی گفت خمیرخاک آدم راسرشتندچوبرمی خواست آدم یاعلی گفت مسیحاگردم ازاعجاز میزد زبس بیچاره مریم یا علی گفت به فرقش کی اثرمیکردشمشیر یقینم ابن ملجم هم یاعلی گفت.....صلواتی هدیه به خانم حضرت زهرا(سلام الله علیها)وامام علی(علیه السلام) به امیدفرج مولای غریبمان
[b]سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم
چون زلف تــو سرگرم پریشانی خویشم
در بـزم وصـال تـو نگــــویـم زکم و بیـش
چون آینه خـو کرده بـه حیرانی خویشم
لـب بـاز نکـردم به خـــروشـی و فغـانی
مـن محـرم راز دل طـــوفــانـی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم
از شــوق شکرخند لبـش جــان نسپـردم
شرمنـده جانـان ز گـــران جانـی خویشم
بشکسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند " امیـن " ، بستۀ دنیـــا نیـم امــا
دلـبـسـتـۀ یــاران خـراســـــانـی خویشم

[/b]
اونهایی که نمیدونن شعر از کیه اینجا کلیک کنن!
از من جدا مشو که توام نور دیده ای
آرام جان و مونس قلب رمیده ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده ای

از چشم بخت خویش مبادت گزند آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده ای

منعم مکن از عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده ای

آن سرزنش که کرد ترا دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای
چرا همه ی نقشه های جغرافیا دو قسمت دارد ؟



چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم میشود ؟؟



چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبی در جنوب شهر خاکستری است ؟



چرا پرنده های جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز میکنند ؟؟



چرا بهار در جنوب شهر زرد است ؟ چرا برف در جنوب شهر سیاه؟



چرا گربه های شمال شهری شیر پاستوریزه میخورند ؟؟





چرا بچه های شمال شهر وقتی فوتبال بازی میکنند گل های تازه و



قشنگ و رنگارنگ به هم میزنند ؟



چرا دنیای بچه های جنوب شهر سیاه و سفید است ؟؟؟



چرا دنیای بچه های شمال شهر رنگی است ؟؟ خواب های رنگی !!



سفره های رنگی ! فیلمهای رنگی!مگر خون آنها رنگین تر است؟؟



چرا آنها در شمال به دنیا می آیند ؟ در شمال گهواره میخوابند ؟



درشمال زندگی میکنند ؟





و وصییت میکنند که آنهارا در شمال قبرستان به خاک بسپارند !!!



اگر شمال بهتر است چرا جهت قبله به سمت جنوب است ؟؟



چرا خدا خانه ی خود را در جهت جنوب ساخته است ؟



من به سمت جنوب نماز میخوانم !!



خدا در همسایگی ماست . خدا در همه جاست . خدا باید در همه



جا باشد !!



من این نقشه هارا قبول ندارم ! چه کسی این نقشه هارا برای



ماکشیده است ؟؟



وقتی باران بهاری ببارد همه ی نقشه های کاغذی را خراب میکند !!



و همه ی نقشه هارا نقش بر آب میکند


قیصر امین پور

***********

به امید ظهورش...

بنام خدا

من آرزو کردم برایت یار باشم

آقا نمیخواهم بدوشت بار باشم

یوسف خریدن نیست در اندازه ی من

اینجا دویدم گرمی بازار باشم

دیگر حرامم باد خواب صبح جمعه

خوب است وقت دیدنت بیدار باشم

تا آخر عمر از تو میخوانم که شاید

بین سپاهت میثم تمار باشم

یک لحظه هم نگذار من بی تو بمانم

دیگر نمیخواهم پی اغیارباشم

هرشب سحرهارابه یادت سرنمودم

تاهمنشین محفل دلدارباشم

آقا بیا آقا بیا ... آقا کجایی؟

ناچار بودم که در این تکرار باشم

بیچاره ی عشق توام الحمدالله

شادم از اینکه بهر تو ناچار باشم

وقتی طیب دردهای ناعلاجی

من نذر کردم تا ابد بیمار باشم
بنام خدا
اشعار شهات حضرت زهرا(سلام الله علیها)

(قبل از اینکه شعر و بخونید از انتشار مضامین سخت و جانسوز معذرت میخوام)


ای حضرت حوریه ای روح معانی
ای خاستگاه جلوه های لن ترانی
حالا نمیشد باز پیش ما بمانی؟
ما را مبرّا کن از این دل نگرانی
برخیز و بر اهل جهان پیغمبری کن
بر عالم و آدم دوباره سروری کن
امروز در دستان خود جارو گرفتی
دیروز حتی از علی هم رو گرفتی
امروز با شانه خم از گیسو گرفتی
دیروز خون لخته از پهلو گرفتی
نان می پزی اما دلم خوش نیست خانم
جان دادنت شایع شده مابین مردم
دیشب که خوابیدی تو را افسرده دیدم
گلگبرگ هایت را خم و پژمرده دیدم
رنگ کبودی که به رویت خورده دیدم
کابوس میدیدی تو را آزرده دیدم
این قصه ی تنهایی ات در کوچه ها چیست
گفتی نزن؛ من باردارم؛ ماجرا چیست؟
شهر مدینه زندگی ام را نظر زد
گرگ سقیفه ناگهان از کوچه سر زد
زهرا دم در رفت و او محکم به در زد
زهرای من را پیش چشم چل نفر زد
اهل مدینه عاقبت چه بد شدند آه
با پا ز روی همسر من رد شدند آه
پشت در ماتکمده اخگر که پیچید
عمامه دور گردن حیدر که پیچید
پشت تو دائم چادر و معجر که پیچید
سوی ضریح پیکر تو در که پیچید
مسمار بین سینه ات جا باز کرد و
رفت و به سرعت محسنت را ناز کرد و
هر بار میگفتی نزن؛ یا مشت خوردی
با پشت دستی با چهار انگشت خوردی
شلاق از پیش و لگد از پشت خوردی
این ضربه هایی که به قصد کشت خوردی...
من خورده بودم زود تر افتاده بودم
زیر دری که سوخته جان داده بودم
حق نگذرد از قنفذ و جرم گزافش
دیدم که در کوچه چه جوری با غلافش
زد روی آرنج تو با آن انعطافش
پاداش هم میگیرد از کار خلافش
در بین آن کوچه چه کاری داد دستت
از قسمت پهنا زد و افتاد دستت
باید نخ و سوزن بگیری پر بدوزی
یک پیرهن با چندتا معجر بدوزی
پیراهنی ایمن ز یک لشگر بدوزی
زیر گلو را بلکه محکم تر بدوزی
شاید که روی این یقه، خنجر نیامد
شاید ته گودال از تن در نیامد
وقتی حسینت تشنه لب افتاده باشد
در چنگ یک مرد عرب افتاده باشد
ای کاش قتل او به شب افتاده باشد
یا جای صورت به عقب افتاده باشد
اینگونه نه از پشت گردن خون می آید
نه؛ پیرهن از پیکرش بیرون می آید
روزی ز فرق دخترت مو می کشند و
از دست دخترها النگو می کشند و
الواط ها در خیمه چاقو می کشند و
ناموس زهرا را به هر سو می کشند و
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
فــرزند و عیـال و خانمان را چه کند
دیوانه کنـی هر دو جــهانش بخشــی
دیوانه تـو هـــر دو جـهان را چه کند
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع