تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعاری که باید خواند ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

اگـر دسـت بند تکـبر نمی بست دسـت کمانگـیر مـا را
کسی تا قیامت نمیکرد پیدا زیک گوشه ی کهکشان تیر ما را

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز

به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست

چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است

چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

بیایید تا عینِ عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گل‌ها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:

«بیا عاشقی را رعایت کنیم»

پیش از اینها فکر می کردم خدا


خانه ای دارد میان ابرها



مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا



پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور



ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او



اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان



رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش



دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب



هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست



پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود



آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین



بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود



در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت



هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان، از ابرها



زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست



آب اگر خوردی، عذابش آتش است

هر چه می پرسی، جوابش آتش است



تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند



کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند



تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند



با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود



نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا



هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود



مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه



مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود





تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر



در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا



زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!



گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند



با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد



گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟



گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست



مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است



می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد



می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد



چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد



می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد



میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد



میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....





تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست



دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر
دل گفت مرا علم لدنّي هوس است
تعليمم كن اگر تو را دسترس است

گفتم كه الف گفت دگر هيچ مگو
درخانه اگركس است يك حرف بس است
سلام خدمت دوستان
.
.
شعر شاید طولانی باشه ، اما با توجه به این که نزدیک اربعینه ارزش کامل خوندن داره ، خواهشا از دست ندینش.

..
.
.
به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که "یحب الجمال" محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ي اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر
التماس دعا

.
.

شاعر جوان و عاشق: سید حمید رضا برقعی ( 27 آبان در پژوهشکده فرهنگ و هنر جهاد دانشگاهی)
بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد
دلی چون جابر اندر جستجوی کربلا دارد
دلش چون کربلا کوی حسین است و نمی داند
که همچون دوردستان آروزی کربلا دارد
به یاد کاروان اربعینی با گریه می گوید
به هر جا هست زینب رو به سوی کربلا دارد
اگر چه برده از این سر زمین آخر دلی پرخون
ولی دلبستگی از جان به کوی کربلا دارد
به یاد آن لب تشنه هنوز این عاشق خسته
به کف جامی لبالب از سبوی کربلا دارد
اگر دست قضا مانع شد از رفتن به پابوسش
همی بوسیم خاکی را که بوی کربلا دارد...
عبدالعلی نگارنده

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،
می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی؟!
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟
سهراب سپهری
من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو…؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست…
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
” خانه دوست کجاست ؟ ”

[b]فریدون مشیری
[تصویر: free-fresh-valentine-039-s-day-rose-pict...00x375.jpg]
نشد یک لحظه از یادت جدا دل///زهی دل ، آفرین دل، مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم///نمی دانم چه باید کرد با دل؟
هزاران بار منعش کردم از عشق///مگر برگشت از راه خطا دل...
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد///فلاکت دل،مصیبت دل، بلا دل
از این دل دادِ من بستان خدایا///ز دستش تابه کی گویم:خدا،دل...
درون سینه آهی هم ندارم///ستمکش دل،پریشان دل،بلا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت///فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت برنخیزد///زهی ثابت قدم دل،با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید///چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟
تو لاهوتی ز دل نالی ، دل از تو///حیا کن، یاتو ساکت باش یا دل.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
آدرس های مرجع